آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۸ مهر ۱۳۹۳

بهداد بردبار

اجتماع


انقلاب زندگی و مساًلۀ اسلام


eng1
عکس از ساسان توکلی

 

این روز‌ها نیروهای “دولت اسلامی” با شعار الله اکبر مخالفانشان را می‌کشند. مخالفان جمهوری اسلامی هم در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاست جمهوری ازهمین شعار برای مطرح کردن اعتراض‌‌‌شان استفاده می‌کردند. رهبران روحانی حاکم برایران به نام دین در مورد سرعت اینترنت، فرزند آوری، نحوۀ پوشش زنان، پرداخت دیه و ارث ابراز نظر می‌کنند. آموزه‌های دینی، سراسر زندگی ما را در بر گرفته است.

در گفتگو با بابک مینا، روزنامه نگار و دانش آموختۀ فلسفه در دانشگاه لیون ۳، نقش دین در دنیای مدرن را مورد بررسی قرار دادم.

“عده‌ای از عصر جدید خسته می‌شوند و آرام آرام به این فکر می‌افتند که این یا آن متن قرون‌وسطایی را دوباره جدی بگیرند. این خستگی و ناامیدی به دلیل دشواری رؤیا‌پردازی در جهان مدرن است. ما باید دوباره تخیل جامعه‌ای آزاد‌تر و برابر‌تر، و فرهنگی پویا‌تر و غنی‌تر را از نو بیاموزیم.”

در دوران قدیم، انسان‌ها ارادۀ خدا را علت خیلی از پدیده‌ها می‌دانستند. مثلاً زلزله و یا رعد و برق به علت خشم خدا بود و بارش باران نشانۀ رحمت خدا. اما دانش مدرن علت پدیده‌های طبیعی را توضیح می‌دهد. مثلا اگر ساکنان شهری در اثر زلزله می‌میرند به دلیل گناهکار بودنشان نیست بلکه شهر بر روی گسل قرار گرفته یا خانه‌ها مستحکم ساخته نشده. بر همین اساس ماکس وبر جامعه‌شناس اوایل قرن بیستم پیش‌بینی کرده بود که دوران مدرن دنیای افسون زدایی است. یعنی تفکر علمی یا عقلانی قرار است جای باورهای دینی را بگیرد. همین‌طور دیگر اندیشمند بزرگ دوران مدرن کارل مارکس معتقد بود که “تمامی مناسبات ثابت و منجمد شده، همراه با زنجیرۀ تعصبات و باورهای باستانی از بین می‌رود. هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود.”
ولی این اتفاقات نیفتاده بلکه برعکس، شاهد مراسم دعای باران در آمریکا هستیم. نقش دین در زمان ما کم نشده و ما همچنان با این موضوع درگیر هستیم. همین‌طور جنگهای مذهبی در خاورمیانه شدت گرفته است و‌‌ همان مناسبات سنتی قوی‌تر از هر زمانی پابرجاست. چرا پیش‌بینی اندیشمندان مدرن در مورد به حاشیه رفتن دین به حقیقت نپیوست؟


ـ نخست باید بپرسیم دین از کی بدل به مسئله شد؟

مسئله شدن دین در اروپا به قرن شانزدهم و هفدهم برمی‌گردد. جنگ‌های مذهبی و آشوب‌های وحشتناکی که آفرید یکی از اولین رویداد‌های تاریخی بود که دین را برای فرهیختگان و نخبگان اروپایی بدل به مسئله کرد. همزمان در قرن هفدهم و خصوصاً هجدهم، عصر روشنگری همچون رویدادی تاریخی ـ فلسفی در حال شکل‌گیری بود. روشنگری حاوی یک برنامۀ فلسفی ـ سیاسی برای برپا کردن جامعه ‌ای آزاد بود. ما فعلاً وارد جزئیات این برنامه نمی‌شویم و تنها به نسبت این برنامه با دین اشاره می‌کنیم. روشنگری، دین را برای نخستین بار ـ دستکم در تاریخ مدرن ـ بدل به مسئله کرد.

چرا فیلسوفان عصر روشنگری دین را به مسئله تبدیل کردند؟

فلاسفۀ عصر روشنگری معتقد بودند که برای ساختن جامعه‌ای آزاد، دین باید دست از نقش سیاسی و اجتماعی خود بردارد و در چارچوب یک قرارد اجتماعی دموکراتیک به حیات خود ادامه دهد. این قرارداد دموکراتیک، آزادی مذهبی را تضمین می‌کرد اما دین را نیز کم و بیش به حوزۀ خصوصی تبعید می‌کرد. یعنی دندان دین را می‌کشید و آن را به مجموعه‌‌ای از عقاید و مناسک بی‌آزار تبدیل می‌کرد.
eng2

عکس از ساسان توکلی


در این جامعه، دین چه جایگاهی دارد؟

در اینجامعۀ جدید ما فارغ از اینکه چه عقاید مذهبی‌ داریم، شهروندانی هستیم که از حقوق مساوی برخورداریم. دولت نیز باید در مسائل دینی و مذهبی بی‌ طرف باشد. این اولین پاسخ به مسئلۀ دین بود که می‌توانیم آن را پاسخی میانه ‌رو بخوانیم که اساس آن چیزی است که نظم حقوقی ـ سیاسی سکولار خوانده می‌شود. در اینجا باید به نکته‌‌ای حاشیه‌ای اما مهم اشاره کرد: در این دوران یعنی در قرن هجدهم، مسیحیت در موضعی تدافعی بود چرا که علم جدید در قرن هفدهم به بعد به تدریج بسیاری از مبانی جهان‌شناسی دینی را زیر سوال برده بود. بنابراین باید همواره این نکته را به خاطر بیاوریم که “پاسخ میانه‌ رو” به مسئلۀ دین در زمانی صورت‌بندی شد که مسیحیت در ضعف نسبی و درحال عقب‌نشینی بود؛ و اما در ادامه، پاسخ دومی ـ که پاسخی رادیکال بود ـ عمدتاً در قرن نوزدهم شکل گرفت.

“پاسخ رادیکال” چه انتقاداتی به “پاسخ میانه‌رو”داشت؟

“درست است که نظم حقوقی ـ سیاسی سکولار دین را محدود می‌کند اما آن را از میان نمی‌برد. پاسخ میانه‌رو، اصولاً دین را پدیده‌ای ابدی درنظرگرفته است حال آنکه دین محصول شرایط اجتماعی و اقتصادی خاصی است و اگر آن شرایط از بین بروند دین نیز خود به خود محو می‌شود.”
این خلاصۀ بسیار فشرده‌ای است از تحلیل مارکس در رساله “مسئلۀ یهود”. اگر بخواهیم مجدداً با بیانی استعاری منظور مارکس را توضیح دهیم می‌توانیم بگوییم از آنجا که از نظر او حوزۀ خصوصی و عمومی از همدیگر جدا نیستند، با برپایی نظم سکولار، دندان دین به طور کامل کشیده نمی‌شود و دین همچنان به سلطه‌گری ادامه می‌دهد. از نظر مارکس دین در جامعۀ سرمایه‌ داری دارای کارکرد‌هایی است و مادامی که جامعۀ‌ سرمایه‌داری وجود داشته باشد دین نیز وجود خواهد داشت.اما انحلال سرمایه‌داری، پایان دین خواهد بود.
قرن نوزدهم و بیستم آزمایشگاهی بود برای آزمودن این دو پاسخ.


وضعیت این دو پاسخ روشنگری: به عبارتی “پاسخ میانه‌رو” و “پاسخ رادیکال”به مسئلۀ دین دردنیای امروز را چطور ارزیابی می‌کنید؟

امروز در قرن بیست و یکم می‌توانیم بگوییم هر دو پاسخ به مرزهای نهایی خود نزدیک شده‌اند و تقریباً تمامی نقاط ضعف و قوت خود را نشان داده‌اند. تجربۀ این دو قرن نشان داد که این فکر که دین تنها محصول شرایط اجتماعی و اقتصادی است و با از میان رفتن این شرایط، دین نیز از بین می‌رود، فکری کاملاً غلط بوده است. شکی نیست که دین تحت تاًثیر شرایط اجتماعی است، اما قابل تقلیل به این شرایط نیست و وجودی مستقل از آن دارد. بنابراین خوش‌بینی “رادیکال‌ها” یک زیاده‌روی عقل‌گرایانه بوده است. اما در عوض آنها در یک نکته پیش‌‌‌بینی درستی کرده بودند: راه‌ حل میانه‌رو‌ها برای حل مسئلۀ دین کافی نیست، چرا که دین در عصر جدید مجدداً خود را مجهز کرد و با شکل و شمایل مدرن‌تری وارد صحنه شد و حقوقی فرا‌تر از آنچه “میانه‌رو‌ها” برای او در نظر گرفته بودند طلب کرد. امروز مسئله فقط این نیست که عده‌ای برای باران دعا می‌کنند، بسیاری از جریان‌های دینی در جوامع دموکراتیک غربی، بعضی جنبه‌های نظام سکولار را ظالمانه می‌دانند و خواهان سهم بیشتری در امور اجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی هستند. و این چیزی است که برنامه فلسفی ـ سیاسی “میانه‌رو‌ها” را دچار بحران می‌کند. همان‌طور که گفتم برنامۀمیانه‌رو زمانی شکل گرفت که دین اعتماد به نفس خود را از دست داده بود، اما اکنون وضعیت فرق می‌کند و دین با قدرت و اعتماد به‌ نفس بیشتری وارد صحنه شده است؛ بنابراین بسیاری از چارچوب‌های قرن هجدهمی برای حل مسئلۀ دین ناکافی به نظر می‌رسند.

به نظر من، حل نهایی “مسئلۀ اسلام” یعنی کنار آمدن اسلام با “انقلاب زندگی” و همۀ پیامدهای زندگی در عصر جدید.

ما در دنیای مدرن با مسائل پیچیده‌ای درگیر هستیم. مثلاً در اقتصاد، بحث اقتصاد کلان و خُرد، تورم، و نرخ بهره مطرح است و مدام نظریات جدیدی برای مشکلات مطرح می‌شود ولی بنیادگرایان معتقدند که در کتاب خدا می‌شود پاسخ مسائل مدرن را یافت. یعنی مسلمانان بنیادگرا مدعی هستند خمس و زکات و آنچه در قرآن آمده پاسخ مشکلات است. این علاقه به یافتن ساده‌ترین راه حل‌ها از کجا ناشی می‌شود؟ یعنی میلیون‌ها انسان در قرن بیست و یکم با رجوع به یک کتاب می‌خواهند مشکلات را حل کنند.
دلیل این مسئله را باید در شکست‌های پروژۀ مدرنیته جست و نه در دین. چنانکه در پاسخ پیشین اشاره شد، برای سالها دو روایت از مدرنیته مسلط بود: روایت میانه‌رو که جایگزینش جامعۀ سرمایه ‌داری بود و روایت رادیکال که میانه‌رو‌ها را نقد می‌کرد و ایدۀ جایگزینش سوسیالیسم بود. دستکم تا حدود دهۀ هفتاد میلادی میان این دو روایت از مدرنیته ـروشنگری میانه‌ رو و روشنگری رادیکال ـ رقابت و کشمکش دائمی وجود داشت. این تضاد با همۀ خطرات و اشکالهایی که داشت، مدرنیته را از درون غنی می‌کرد. از اواخر دهۀ هفتاد و خصوصاً بعد از فروپاشی بلوک شرق آلترناتیو سوسیالیسم محو شد و روایت رادیکال نیز تا حدی عقب نشست. میانه‌رو‌ها چندی سرمست از پیروزی تصور می‌کردند به پایان تاریخ رسیده‌اند و تمام مسائل قدیمی اینک درجامعۀ سرمایه‌داری پاسخ نهایی خودش را خواهد یافت. این خوش‌بینی که به بلاهت پهلو می‌زد زیاد دوام نیاورد. امروز درستی بسیاری از نقدهای رادیکال به مدرنتیه مشخص شده است، اما فعلاً جایگزینی وجود ندارد. در چنین فضای نسبتاً سردرگمی مشخص است که ایدئولوژی‌های دینی با اعتماد به نفس بیشتری به صحنه بیایند و خود را به عنوان راه‌ حل مطرح کنند.
eng3

یعنی با بوجود آمدن بحران‌ها، گفتمانهای دینی قدرت گرفتند؟

بله، هر زمان بحران‌های سیاسی، بی‌عدالتی اجتماعی و اقتصادی، و یا زوال نیروی معنوی و فرهنگی مدرن، اعتماد به پروژۀ مدرنیته را تضعیف کند، عده‌ای از عصر جدید خسته می‌شوند و آرام آرام به این فکر می‌افتند که این یا آن متن قرون‌وسطایی را دوباره جدی بگیرند. دلیل رشد این اعتقادات دشواری رؤیا‌پردازی در جهان مدرن است. ما باید دوباره تخیل جامعه‌ای آزاد‌تر و برابر‌تر، و فرهنگی پویا‌تر و غنی‌تر را از نو بیاموزیم.


ظهور و گسترش اسلامگرایی در منطقۀ خاورمیانه را چطور توضیح می‌دهید؟

خاورمیانه گنجی بود که انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها آن را از زیر ویرانه‌های امپراتوری عثمانی بیرون کشیدند، گنجی فروزان و درخشان بود اما معلوم نبود به چه کسانی تعلق دارد و چگونه باید تقسیم شود. بنابراین با زد و بند‌های استعماری، این یا آن خانوادۀ متنفذ عربی توانستند سهمی ببرند و کشورهایی را بسازند که امروز در خاورمیانه وجود دارند. اندک اندک با گسترش آگاهی ملی و ضداستعماری، دولت‌های دست‌نشانده مشروعیت خود را از دست دادند. جمال عبدالناصر شخصیت تمام‌نمای ملی‌گرایی عربی، وعدۀ ساختن جامعه‌ای مدرن و قدرتمند به مصریان می‌داد و بیشتر مردم عرب‌زبان او را رهبر جهان عرب می‌دانستند. پیروزی سیاسی وی بر دو قدرت استعمارگر یعنی فرانسه و انگلیس در بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ ناصر و گفتمان ملی‌گرایی عربی را به اوج برد. شکست خفت‌بار مصر و کشورهای عربی از اسرائیل در جنگ شش روزه اما ناصر و ملی‌گرایی عربی را همزمان خرد کرد. حتی پیروزی نسبی جنگ یوم کیپور در ۱۹۷۳ نتوانست ملی‌گرایی و پان‌عربیسم را از سقوط نجات دهد. این همۀ مسئله‌ نبود: ملی‌گرایان در داخل هم نتوانسته بودند آرمان‌شهر نوینی را که وعده می‌دادند محقق کنند. شکست در خارج، شکست در داخل، سالهای دهۀ هفتاد سالهای سرگردانی بود. در پایان این دهه، انقلاب ایران تمام منطقه را لرزاند و گفتمان اسلام‌گرایی را با قدرت به صحنه آورد. اسلام‌گرایی تقریباً همزمان با ملی‌گرایی عربی و غیرعربی‌زاده شده بود اما همواره گفتمانی در حاشیه بود. این انقلاب ایران بود که اسلام‌گرایی را به عنوان یک مدل برای شکل دادن به جامعه و سیاست به صورت گسترده مطرح کرد. آگاهی زخمی در کشورهای خاورمیانه از شکست‌های خارجی و از ناتوانی‌های داخلی یک شبه ‌درمان جدید یافت: اسلام‌ گرایی. به این آگاهی زخمی، یک نوستالژی دوران عظمت امپراتوری اسلامی را هم باید اضافه کرد. نوستالژی نسبت به امپراتوری اموی یا عباسی و یا عثمانی و غیره. اسلام‌ گرایی نیز بر اساس چنین نوستالژی ساخته شده است.


گفتمان ملی گرایی و گفتمان اسلام گرایی در خاورمیانه چه رابطه ای با غرب و ایدئولوژی‌های غربی دارند

نکتۀ مهم همین است؛ چه گفتمان ملی‌گرایی، چه گفتمان اسلام‌گرایی، هر دو عکس‌برگردان‌های مضحکی هستند از مدل‌های غربی. نوستالژی امپریال ملی ‌گرایان و اسلام‌ گرایان‌‌ همان ایدئولوژی امپریالیستی غربی است که وارونه شده . جوامع خاورمیانه هنوز استعماری شده هستند اما نه در عرصۀ سیاسی، که در عرصۀ”آگاهی”. آنها هنوز با ذهنی استعمار زده می‌اندیشند و جهان را می‌‌‌فهمند.
آنچه گفتم خلاصۀ بسیار ناقصی بود از عوامل بیرونی که در ظهور اسلام‌گرایی نقش داشتند. اما بی‌گمان باید در این بحث به عوامل درونی، یعنی عواملی که از خود دین می‌آیند هم جایی بدهیم.


منظورتان از عوامل درونی در ظهور اسلام گرایی چیست؟

بحثی طولانی است اما مایلم تنها به یک عامل از میان عوامل درونی اشاره کنم: هر سه دین ابراهیمی از “زندگی” کینه دارند چرا که به پیروانشان می‌آموزانند که “زندگی جای دیگری است”؛این جهان خانه‌ای گناه‌آلود است که باید مدام آن را تمیز کرد. با این همه مدام این جهان گناه‌آلود ما را می‌فریبد. این ادیان در افراطی ‌ترین شکل‌شان زندگی اینجهانی و خصوصاً جسم آدمی را به چیزی شرم‌آور بدل می‌کنند. عصر جدید، برعکس، جهان را به خانه بدل می‌کند و به زندگی جسمانی آری می‌گوید. عصر مدرن، پیروزی نیروی زندگی بر ایدئولوی‌های مرگ است و دین یکی از این ایدئولوژی‌ها ست. نکتۀ عجیب این است که اسلام در تاریخش به مراتب نسبت به یهودیت و مسیحیت دینِ شاد‌تر و زندگی‌دوست‌ تری بوده است. اما به هرحال در مقایسه با نیروی سرشار و جوشندۀ زندگی در عصر جدید، اسلام نیز دینی است به طور نسبی کینه‌ توز نسبت به زندگی. فراموش نکنیم که سید قطب یکی از بنیان‌گذاران اسلام‌گرایی در سفرش به امریکا از عریانی و خوشباشی زنان آمریکایی شگفت‌زده می‌شود و به این نتیجه می‌رسد که عصر جدید، گناه‌آلود و جاهلی است و بنابراین باید علیه آن شورید. این تصور گناه‌آلودگی زندگی مدرن در آگاهی دینی ریشه دارد. اسلام هنوز با زندگی مدرن و جوشش‌های جسمانی و رنگارنگ و هر لحظه نوشوندۀ آن کنار نیامده است. چگونه می‌توان دینی شاد ساخت؟ دینی که بیشتر از زندگی محافظت کند تا اینکه علیه آن بشورد، دینی که با آزادی و شادی جسم کنار بیاید، و دینی که نگاهی آسوده‌تر به سیلان و تغییرات مداوم زندگی مدرن داشته باشد.
به نظر من، حل نهایی “مسئلۀ اسلام” یعنی کنار آمدن اسلام با “انقلاب زندگی” و همۀ پیامدهای زندگی در عصر جدید.