آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ شهریور ۱۳۹۳

فرهاد مرادیان

اجتماع


وقتی از مرزهای تبعیض گذشتم


namadari
وقتی صحبت از اقلیت در جامعه می‌شود اغلب موضوع اقلیت‌های دینی و مذهبی به نظر ما می‌آید. دلیلش شاید آن باشد که همواره دین و مذهب در این منطقه رنگ تُندتری داشته‌اند. این باوجودی است که اقلیت‌های قومی و نژادی هم در این منطقه کم نیستند. امروزه هم تبعیض دینی و مذهبی در منطقه خاورمیانه بالا گرفته و منجر به کشمکش‌ها و درگیری‌های خونین بین گروه‌های اکثریت و گروه‌های اقلیت شده است.

از خاورمیانه که دور می‌شوی تبعیض از نوع نژادی‌اش به گونه‌های مختلف بر تو ظاهر می‌شود؛ وقتی در شهر برلین آلمان توریست هستی و با چند تن از دوستان شرقی‌ات برای نوشیدن آبجو وارد یک آبجو فروشی می‌شوی، نگاه‌های حضار در انجا برتو سنگینی می‌کند و هنوز کنار میزی ننشسته‌ایم که صاحب آبجو فروشی به طرفمان می‌آید و با لحنی حاکی از عجله و با لبخندی سرد ما را به اطاقی کوچک در پُشت بار که در آن یک میز و یک صندلی بیشتر نیست راهنمایی می‌کند و می‌گوید اگر میل به نوشیدن داریم، حاضر است ما را به آبجو مجانی دعوت کند فقط به شرط اینکه در‌‌ همان اطاق کوچک بنوشیم و از درب عقب آبجو فروشی خارج شویم. یا وقتی در جاده ۱۰۱ بین لُس آنجلس و سانفرانسیسکو همراه آشنایانت مسافرت می‌کنی و برای صرف ناهار جاده را به طرف یکی از شهرک‌های بین راه ترک می‌کنی، وارد اولین رستوران می‌شوی که هشتاد درصد میز‌هایش خالی هستند اما‌‌ همان اتفاق در آبجو فروشی در شهر برلن به گونه‌ای دیگر برایت اتفاق می‌افتد.

خانه‌ای که در آن متولد شدم در سه طرف حیاطش ساختمان‌های دو طبقه ساخته بودند و ضلع چهارمش را دیوار بلندی تشکیل می‌داد. در داخل این خانه چندین خانواده زندگی می‌کردند که همگی از فامیل‌های پدری‌ام بودند. برای خانم‌ها و برای کودکان ِ خردسال ِآن خانه، زندگی در‌‌ همان حیاط خانه می‌گذشت که بنا‌هایش همانند حصارهایی آن را احاطه کرده بودند.

در اقلیت که به دنیا می‌آیی از هنگامی که خودت را می‌‌شناسی تبعیض را از نگاه‌ها، رفتار‌ها و گفتار‌ها حس می‌کنی. از‌‌ همان زمان که به سنی می‌رسی که پایت را از دروازه خانه بیرون می‌گذاری و دلت می‌خواهد دنیای بیرون را ب‌شناسی و با همسن‌های خودت که ساکن‌‌ همان کوچه هستند دوست باشی و بازی کنی. از‌‌ همان زمان می‌فهمی که تو با دیگران فرق داری، دلت می‌خواهد قسمتی از کُل باشی اما‌‌ همان نگاه‌ها، رفتار‌ها و گفتار‌ها به تو می‌فهمانند که تو نزد آن‌ها پذیرفته نیستی.

در اقلیت که به دنیا می‌آیی از هنگامی که خودت را می‌‌شناسی تبعیض را از نگاه‌ها، رفتار‌ها و گفتار‌ها حس می‌کنی. از‌‌ همان زمان که به سنی می‌رسی که پایت را از دروازه خانه بیرون می‌گذاری و دلت می‌خواهد دنیای بیرون را ب‌شناسی و با همسن‌های خودت که ساکن‌‌ همان کوچه هستند دوست باشی و بازی کنی. از‌‌ همان زمان می‌فهمی که تو با دیگران فرق داری، دلت می‌خواهد قسمتی از کُل باشی اما‌‌ همان نگاه‌ها، رفتار‌ها و گفتار‌ها به تو می‌فهمانند که تو نزد آن‌ها پذیرفته نیستی.

در سن شش سالگی به خانه تازه رفتیم که فقط خانوادۀ ما در آن زندگی می‌کرد و من دبستان را آغاز کردم با بیست پسربچه همسن خودم که هیچکدام را نمی‌شناختم. در من عطش همدوستی بود عطش پذیرفته شدن از طرف همکلاس‌هایم. اما پُررنگ بودن دین و مذهب در آن زمان و اینکه حتی آموزگار و ناظم و مدیر به جای نامم مرا با به نام دینم صدا می‌زدند، سد بین من و همکلاس‌هایم را محکم می‌کرد.

آقای رحیمی آموزگار کلاس سوم اما مردی بسیار مهربان بود و این حس را به من می‌داد که فرقی بین و من دیگران نمی‌گذارد. رفتار او و‌‌ همان عطش پذیرفته شدن باعث شدند که در زنگ علوم دینی شرکت کنم (با اینکه برای اقلیت‌ها اجباری نبود). نماز را در کوتاه‌ترین زمان فرا گرفتم همانطور که آقای رحیمی یاد می‌داد با‌‌ همان زیر و بم‌ها. بزرگ‌ترین خاطره‌ام از آن روزی است که از دانش آموزان خواست که نماز را یکی یکی بخوانند. تأکید فراوان او روی صحیح خواندن بود و درست ادا کردن واژه‌ها با مکث در جای مناسب مثل وَلاَ الضَّالِّینَ… آنروز تنها کسی که بدون غلط خواند من بودم. آقای رحیمی مرا روی میز خودش روبروی کلاس گذاشت، از من خواست نماز را بخوانم و به همکلاس‌ها گفت «یاد بگیرید»… و من در آسمان‌ها سیر می‌کردم و به خیال خودم از مرز تبعیض عبور کرده بودم.