آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ شهریور ۱۳۹۳

نون شین

اجتماع


ایکس


 

dast
از پشت شیشه‌ای که وجود ندارد تماشایش می‌کنم که رو به روی آینه ایستاده و موهای کوتاهش را ژل می‌زند. وقتی به صورتش دست می‌کشد و زبری آن موهای تازه جوانه زده را روی گونه‌هایش لمس می‌کند چشمانش برق می‌زند. دوست دارد تیغ را به شکل خاصی از پایین به بالا روی صورتش حرکت دهد. معتقد است این مدل تراشیدن، آن موهای تازه سبز شده را پر پشت می‌کند. کار ژل زدن مو‌هایش که تمام می‌شود، جلو می‌آید و از من می‌خواهد بگویم کدام یک از آن دو شیشه ادکلن مردانه‌ای که در دستانش گرفته بوی جذاب تری دارد.
دردم می‌آید و مجبورم وانمود کنم فقط دارم میزان جذابیت بوی ادکلن‌ها را بررسی می‌کنم. مدتی است دارم تمرین می‌کنم درد آمدنم را پنهان کنم و کم کم مهارتش را پیدا کرده‌ام. باید تمرین کنی مثل یک نظاره گر خونسرد، چند متر آن طرف‌تر، رو به رویش بنشینی و فنجان چای به دست، طوری طبیعی لبخند بزنی که شبیه آدم‌هایی که در حال از دست دادن یک چیز مهم زندگیشان هستند به نظر نرسی. کم کم تمرین کنی به جای کسی که ۲۱ سال خواهرت بوده، یک خلأ بزرگ را بپذیری. با دوستانش در یک کافی شاپ قرار دارد. یکی از آن روزهایی ست که مجبور نیست عذاب به تن داشتن مانتو و روسری را تحمل کند. دارد بند کفش‌هایش را می‌بندد و فکر می‌کنم همه چیز آماده است تا دست کم چند ساعتی خودش باشد. این جور مواقع که “دانیال” می‌شود احساس می‌کنم که دارم از پشت شیشه تماشایش می‌کنم. سخت است باور کنم‌‌ همان “پرنیان” است. آن قدر سینه‌هایش را محکم باند پیچی کرده که از زیر آن پیراهن اسپرت پسرانه هیچ شکی بر نمی‌انگیزد و من نمی‌دانم چطور می‌تواند نفس بکشد. از اکثر پسرهایی که درعمرم دیده‌ام خوش تیپ بودن را بهتر بلد است. یک بار دیگر کمربندش را که با مهارت خاصی با لباس‌هایش ست کرده در آینه چک می‌کند. یکی از آن کمربندهایی ست که خودش برای خودش از قشم سوغاتی آورده بود. آن شب که از مهرآباد با آن همه اضافه بار به خانه آمده بود و چمدان‌های پراز کت و کراوات و تی شرت و لباس‌هایی را باز می‌کرد که قرار بود در کمدی جا بدهد که تمام محتویات سابقش سخاوتمندانه به من و دوستان دخترش بخشیده شده بود، گفت کاش تو هم می‌توانستی چنین لذتی را تجربه کنی که یک عمر از جلوی ویترین بوتیک‌هایی عبور کنی که مجبوری با حسرت لباس‌های ممنوعه‌شان را تماشا کنی و بعد ناگهان آرزویت برآورده شود. از ته دل برایم افسوس می‌خورد که چرا من هیچ آرزوی دست نیافتنی نداشتم که ناگهان خودم را در دو قدمی رسیدن به آن ببینم و لذتش را ببرم.

کاش تو هم می‌توانستی چنین لذتی را تجربه کنی که یک عمر از جلوی ویترین بوتیک‌هایی عبور کنی که مجبوری با حسرت لباس‌های ممنوعه‌شان را تماشا کنی و بعد ناگهان آرزویت برآورده شود. از ته دل برایم افسوس می‌خورد که چرا من هیچ آرزوی دست نیافتنی نداشتم که ناگهان خودم را در دو قدمی رسیدن به آن ببینم و لذتش را ببرم.

بالأخره وسواس تیپ زدنش تمام می‌شود و رضایت می‌دهد از جلوی آینه کنار برود و من‌‌ همان طور از پشت شیشه خارج شدنش از در را تماشا می‌کنم. اولین باری که با ظاهر پسرانه‌اش با هم به کافی شاپ رفتیم این شیشه ضخیم‌تر بود. رو به رویم روی صندلی لم داده بود و احساس می‌کردم از پشت شیشه‌ای پولادین غریبه‌ای را تماشا می‌کنم که برادرم است و سایر مشتری‌های کافی شاپ که از شباهت آشکار چهره‌هایمان بیشتر از من برادر بودنش را باور کرده بودند، شجاعت نشان دادن چراغ‌های سبز را نداشتند. چند روز پیش با خنده گفتم جدی جدی داری پوست می‌اندازی و دانیال می‌شوی، چقدر صدایت بم شده. می‌دانستم اگر خودم را بزنم به آن راه که نمی‌دانم هورمون درمانی را شروع کرده و این تغییر صدا ناشی از آن آمپول‌هایی ست که ناچار است تا آخر عمر تزریق کند، خوشحال می‌شود. خوشحال شد. چند وقت پیش به من گفته بود تو گاهی عمدا به من نیش و کنایه می‌زنی. حق دارد این طور تصور کند. آن اوایل من تنها کسی بودم که در برابرش موضع می‌گرفتم و مخالفت می‌کردم. به طرز شگفت انگیزی همه دست به دست هم داده بودند تا مرا به عنوان تنها فردی که در جبهه‌ٔ مخالف می‌جنگد، تنها بگذارند. حتی پدربزرگ ۷۸ ساله‌ام گفته بود دوست دارم هرطور راضی و خوشحال هستی زندگی کنی! گیج و مبهوت از این همه “اپن” شدن “مایند”های دورو برم، دور خودم می‌چرخیدم و به شکل احمقانه‌ای منتظر بودم معجزه‌ای رخ دهد و فردی شامپاین به دست، شبیه فیلم The game ناگهان در را باز کند و بگوید سورپرایز! همه چیز یک شوخی بود! گاهی نیمه شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم و شبیه کسی که همین الآن خبردار شده است خواهرش قرار است تغییر جنسیت بدهد چند ثانیه‌ای بهت زده می‌ماندم و بعد در کسری از ثانیه چندین حس مختلف به ذهنم هجوم می‌آوردند که بعضی‌هایشان نه اسمی دارند و نه توضیحی. وقتی با اشتیاقی غریب از “کندن” سینه‌ها و “دور انداختن” رحمش صحبت می‌کرد نمی‌توانستم از کوره در نروم. این اعضایی که این طورغیر محترمانه در موردشان شبیه خرت و پرت‌هایی صحبت می‌کرد که باید با جارو و خاک انداز از کف اتاقش تمیز کند و در سطل آشغال بریزد، سلول‌های زنده‌ٔ بدن خواهر من بودند.
همان روز به من گفت تو فکر می‌کنی چون توی کافه‌ها می‌نشینی و پشت هم سیگار می‌کشی خیلی روشنفکری؟ سعی می‌کردم برای درک کردنش از خودم بپرسم در مقابل به دست آوردن چه چیزی، چه مقدار پول هنگفت و چه میزان قدرت سرسام آوری حاضرم پسر شوم؟ هیچ چیز را بدون زنانگی‌ام نمی‌خواستم. اما او و افرادی شبیه او برای بیرون کشیدن این زنانگی یا مردانگی گم شده از زیر پوستشان، هزینه‌های گزافی مثل بچه دار نشدن، جراحی‌های متعدد، و تحمل شنیدن برچسب‌ها و القابی که به لطف جامعه تقدیمشان می‌شود می‌پردازند. خودش دانشجوی پزشکی ست و از ریسک سکته‌های زودرس و تنگی عروق و پوکی استخوان آگاه است. اما باز هم وزن خودخواهی‌ام برای زنده نگه داشتن خواهرم و سقط کردن جنین برادر هنوز متولد نشده‌ام، از خروار‌ها ادا و ادعایی که دنبال خودم یدک می‌کشیدم سنگین‌تر بود. برای شکستن این شیشه‌ٔ لعنتی مشت‌های زیادی کوبیدم. هرچند ترک‌هایی رویش ظاهر شده اما تا زمانی که بتوانم برادرم را بدون هیچ حائلی لمس کنم فاصله زیادی باقی مانده.
روزی که پاکت جواب آزمایش DNA پشت در خانه افتاده بود، خودش در قشم مشغول خرید برای هویت جدیدش بود. از پشت تلفن هیچ عجله و اشتیاقی برای دانستن محتوای پاکت نداشت، چون پیشاپیش درست حدس زده بود. XX. یک زن تمام عیار. کدهای ثبت شده برروی ژن‌هایش، تعریف او از جنسیتش را به رسمیت نمی‌شناختند. فهمیدنش نیاز به آزمایش DNA نداشت، برجستگی سینه‌هایش، انحناهای کمر و باسنش، ظرافت صورتش، همگی به وضوح می‌گفتند که برای هویت جنسی‌اش احترامی قائل نیستند و نمی‌دانند که او بودنش را در نبود آن‌ها تعریف می‌کند. هرچند او این شانس را دارد که توسط خانواده و دوستان و نزدیکان پذیرفته شده است، این شانس را دارد که هنوز کم سن است، این شانس را دارد که در موقعیتی شبیه به آن پسر سی ساله‌ٔ عصبی و پژمرده‌ای که در اتاق انتظار مطب سکسولوژیست نشسته بود و پدرش می‌گفت تا کمتر از ۲ ماه دیگر عمل خواهد کرد و مادرش هنوز هیچ چیز نمی‌داند، گرفتار نشده است، با وجود این همه خوش شانسی، XX یاXY ، او یک ایکس بزرگ است. او و تمام افراد شبیه او، ایکس‌هایی پنهان هستند که در جامعه راه می‌روند، حرف می‌زنند، غذا می‌خورند، نفس می‌کشند، و به محض فاش شدن رازشان، دو خط مورب متقاطع رویشان کشیده می‌شود.