آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۵ شهریور ۱۳۹۳

گلی بیگدلی

اجتماع


تجربه‌‌های دخترانه‌‌ای که در ایران داشتم


photo (1)
اشاره:
تغییر زمان و – مهم‌تر از آن – تغییر مکان، چیزهایی را که پیش‌تر به نظرمان عادی جلوه می‌داد، به رخمان می‌کشد و ما را با این سوال روبرو می‌کند که با چه چیز‌ها سرمی کردیم و نمی‌دانستیم و حس نمی‌کردیم که چقدر آزارمان می‌دهد و به جسم و جانمان آسیب می‌رساند. مطلبی که می‌خوانید نمونهٔ احتمالا آشنایی برای بسیاری از دختران و زنانی است که در جامعهٔ ما زندگی می‌کنند یا زندگی می‌کرده‌اند، تجربه‌هایی که در عین سادگی نشان می‌دهد صرف نظر از حکومت، مردم چگونه خود در قالبِ دولتی ورای حاکمیت سیاسی برای کنترل بدن و ذهن ما تلاش می‌کنند، تلاشی که وقتی به جامعه‌ای دیگر مهاجرت می‌کنیم یادآوری خاطراتش نیز دردناک است.

۱. چهار ساله بودم، یک تاپ رکابی قرمز تنم بود. داشتیم می‌رفتیم مهمونی که یک پیرمرد اومد سر بابای من داد کشید که ما شهید دادیم که تو دخترتو لخت بیاری بیرون….. پدرم دیگه اجازه نداد تاپ بپوشم!
۲. تا پنجم دبستان مانتو نمی‌پوشیدم، هیچ وقت پلیس جلوی ما رو نگرفت ولی تقریبا هر دفعه با مامانم بیرون می‌رفتیم یکی پیدا می‌شد که به مادرم توصیه کنه که “این بچه ت رو بپوشون”!
۳. تابستانی که اول راهنمایی بودم از طرف مدرسه رفته بودیم اردو مشهد، بعد از ظهر گرمی بود و توی اتوبوس بودیم. مسئولان بدنبال پیدا کردن یک رستوران ارزان واسه ناهار از این طرف شهر به اون طرف شهر می‌‌‌رفتند، من از گشنگی و خستگی ته اتوبوس روی پای دوستم غش کرده بودم… دوستم گره روسری را باز کرده بود تا به من هوا برسد…. کمی طول کشید تا در آن حال متوجه شوم چی شده… راننده، اتوبوس را نگه داشته بود و داشت داد می‌زد:” یقه‌اش رو وا گذاشته، سینه ش رو ریخته بیرون و….” اون موقع من اندام یک کودک نا‌بالغ را داشتم!
۴. ۱۴-۱۵ سالِ پیش یک مدل مانتو‌هایی‌ از پارچه‌های نخی خنک با گٔل‌های ریز مد شده بود، خیلی‌ بلند و گشاد.. می‌شد گفت انقلابی بود بعد از مانتوهای کرپِ سنگین و اپل دار… توی میدانِ ولیعصر با دوستم مشغولِ خرید بودیم که خانومی همینطور که از دور دستشو تکون می‌داد و بلند بلند حرف می‌زد به طرف ما می‌آمد… نزدیک که شد فهمیدم دارد فحش می‌دهد: همین شما‌ها هستید که پسرای ما را گمراه می‌کنید….
۵. ۲۲ ساله بودم که از طرف دانشگاه رفته بودم مکه. تا حالا چادر سر نکرده بودم، خیلی‌ کار سختی بود، نمی‌تونستم چادرِ سنگین را نگه دارم بد‌تر مقنعه هم از سرم می‌افتاد…. نگاه کردم دیدم زن‌های مالزیایی با پیراهن و شلوار هستن، پاکستانی‌ها با لباسهای سنتی خودشون و بدون جوراب با صندل…. تصمیم گرفتم با مانتو باشم و چادر را برداشتم…. رئیسِ کاروان هر کار کرد نتوانست من را راضی‌ کند. آخر سر اومد گفت:” یک آقای نورانی دیشب اومد به خواب من گفت به اون خانومی که اینقدر داره اذیت‌ت می‌کنه بگو بترس” و این حرفا!…. به اون آقا که تا تونستم خندیدم ولی‌ یه روز که توی یکی‌ از پاساژ‌ها بودیم صدای آشنای ایرانی شنیدم… زن و شوهرِ هموطن داشتن بلند بلند به من و دوستم فحش می‌دادند و لعن و نفرین می‌کردند و از خدا می‌خواستند ما را از روی زمین بردارد….
۶. ۲۵ ساله بودم که در مراسم خواستگاری وقتی‌ حرف از مهریه شد گفتم من مهریه نمی‌خواهم. مادرِ خواستگار نگاه تیزی کرد و هیچ نگفت…. شب خواستگارم زنگ زد گفت: مادرم گفته داره اینجوری می‌گه که بعدا تو محضر جلوی فامیل یک چیزی بخواد ما نتونیم نه بگیم، بهش بگو هرچقدر می‌خواهد الان بگوید!
۷. یک روز سرِ کار، همکاری که هر هفته باهاش جلسه داشتم به تلفن اداره زنگ زد و گفت: یک کاری داشتم با شما می‌شه وقتتونو بگیرم؟… خیلی‌ طبیعی گفتم بله بفرمایید…. بعدا گفت می‌خواستم خواستگاری کنم ولی‌ شما چرا قبول کردی؟ چرا با من بد حرف نزدی؟ چرا ناراحت نشدی؟!…..
۸. ۲۸ ساله بودم، وقتی‌ برای یک مسافرت به خارج از ایران برگه‌ مرخصی پر کردم، رئیسم من را صدا کرد گفت خانواد‌ت خبر دارن؟!… دختر‌های هم سنّ و سال همکارم هم یکی‌ در میان می‌پرسیدن مامانت نمیاد؟ مامانت چطور اجازه داده؟ مامانت اینا هیچی‌ نمی‌گن؟!…. من پروژهٔ ملی‌ می‌نوشتم ولی‌ واسه ‌مرخصی‌ باید نامه اولیأ می‌بردم!
۹. پدر و پسر جوون مذهبی‌، همسایه ما بودند. پدر وقتی‌ با پسرش بود به من سلام نمی‌کرد و پسر فقط وقتی‌ با پدر بود سلام می‌کرد!… و من متعجب که کی‌ باید سلام کنم کی‌ نباید!

همه قصدم از نوشتن تجربه‌هایم این بود که بگویم مشکلِ ما تنها از دولت و حکومت مان نیست، من مخالفِ سر سختِ این نظام، ولی‌ خسته از فرهنگ مردم هم هستم، فرهنگی‌ که تحمل دختر بچه‌ای را که عادت داره فکر کند، تحلیل کند، بعد خودش مستقل و آزاد تصمیم بگیرد ندارد….

۱۰. در خیابانِ تنگی که مطمئن بودم دو طرفه هست رانندگی‌ می‌کردم، اتومبیلی که از روبه رو می‌آمد به من راه نداد رد شوم، جلوی ماشینِ من پارک کرده بود و می‌گفت باید دنده عقب بروی، دور و برِ ما هم شلوغ شد از مردم، مرد شیر شد و پیاده شد آمد سمت من و گفت: “من که می‌دونم تو چکاره‌‌‌ای و واسهٔ چی‌ عجله داری…” عکس‌العملِ مردم یا خندیدن یا همراهی با اون مرد بود! به ۱۱۰ زنگ زدم…. و اتفاقا این بار پلیس بود که من را از دستِ اون مرد و مردم نجات داد!… به من گفت نترس ازش شکایت کن بیا کلانتری ما خدمتش می‌رسیم… من هم اینکار را کردم. توی کلانتری مرد به گریه افتاده بود و بابت حرفاش معذرت می‌خواست:)
حتما شما هم می‌گید که خوب این دختر “یه چیزیش” می‌شده!!… نخیر من هیچ “چیزیم” هم نبود، اینو وقتی‌ فهمیدم که از ایران مهاجرت کردم و دیدم که من چقدر معمولی‌ هستم، چقد خواسته‌های معمولی‌ دارم، چقدر اون جوون‌هایی‌ که شبیه من نیستند و خواسته‌های منو نداشتند و شاد و آزاد نبودن عجیبند!… اینجا بود که یک دختر تحصیل کرده مستقل خارج از بندِ سنت بودن، ارزش حساب شد.
***
من یک دهه شصتی هستم و مثل همه هم نسلی‌هایم، همیشه ترکه معلم پرورشی و ناظم، حراست دانشگاه و محل کار، گشت ارشاد و نیروی انتظامی و سپاه و بسیج بالای سرم بوده ولی اینجا می‌خواستم از چیز دیگه‌ای حرف بزنم…. چیزی که ممکنه واسه جوونتر‌ها باور نکردنی و غریب باشه ولی‌ تجربه بزرگ شدن من در اجتماعی بود که در حالِ گذر از سنت به مدرنیسم نسلی را سوزاند.
همه قصدم از نوشتن تجربه‌هایم این بود که بگویم مشکلِ ما تنها از دولت و حکومت مان نیست، من مخالفِ سر سختِ این نظام، ولی‌ خسته از فرهنگ مردم هم هستم، فرهنگی‌ که تحمل دختر بچه‌ای را که عادت داره فکر کند، تحلیل کند، بعد خودش مستقل و آزاد تصمیم بگیرد ندارد….
آخر سر من به هر چه می‌خواستم رسیدم و هر جور صلاح دونستم زندگی‌ کردم، ولی‌ خسته‌ام از عمری که جنگیدم برای داشتنِ حداقل‌ها!…. حالا دلم نمی‌خواهد این تحربه‌ها را برای غیر ایرانی‌ها ترجمه کنم، این‌ها چیزهایی نیست که حتا دوست داشته باشم در آینده برای دخترم هم تعریف کنم…. دلم می‌خواهد فراموش کنم که در قرن بیستم و بیست و یکم زنان هم نسلِ من در ایران با استاندارد‌های قرونِ وسطا بزرگ شدند. به جای آن بهتر است به این فکر کنیم که هر یک از ما چقدر سهم داشته‌ایم در رفتارهایی این چنین که نتیجه‌اش تحقیر آزادی است.