آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ شهریور ۱۳۹۳

امید کشتکار

اجتماع


“اقلیت” بودن یک انتخاب است


گفتگو با بهمن امینی فعال سیاسی و فرهنگی

 

alef3


اندوه خانه به خانه جلو می‌آید
و شولای تیره و سردش را
بر روی قلب‌ها پهن می‌کند
آه
از آسمان تیرهٔ تبعید
خاکستر خاموشی و فراموشی می‌بارد
و دل‌های بی‌قرار،
عاشق
آرام آرام
می‌پژمرند و می‌میرند


هنوز هم پس از گذشت سی سال از سرودن این شعر در دههٔ شصت، هنگام خواندن، چشم‌هایش نمناک می‌شوند. بهمن امینی از شناخته شده‌ترین فعالان سیاسی و ادبی در میان ایرانیان ساکن فرانسه و اروپاست. او یک نمونه شاخص از افرادی است که در قلب اروپا همچنان به ایران می‌اندیشند و حضور خود را به عنوان اقلیت در جامعه میزبان پذیرفته‌اند.
بهمن امینی متولد اردیبهشت ۱۳۳۰ در مشهد است. در خانواده‌ای متدیّن، با علائق ملی که به سیاست توجه داشته، رشد کرده است. او در تمام سال‌های مدرسه و دبیرستان با ادبیات و سیاست توامان اُخت شده است. از تشکیل انجمن کتاب در دبیرستان تا شرکت در جلسات گروه‌های چپ در زادگاهش، در هر دو طیف فعالیت کرده است. با وجود کسب دیپلم ریاضی با معدل بالا، تصمیم به تحصیل در رشته جامعه‌شناسی می‌گیرد. سال ۱۳۴۹ وارد دانشگاه تهران می‌شود و دو سال بعد در کوی دانشگاه در جریان تظاهرات اعتراضی دانشجویان علیه نیکسون رئیس‌جمهور آمریکا، دستگیر می‌شود و بعد از آزادی، مجددا در سال ۱۳۵۲ در مشهد به زندان می‌افتد و در سال ۱۳۵۶ از اوین آزاد می‌شود. او پس از مهاجرت به فرانسه در سال‌های اول انقلاب، تحصیل در رشته جامعه‌شناسی را تا کسب مدرک پیش‌دکترا (DEA) ادامه می‌دهد و پس از شروع به تحقیق و نوشتن تز دکترا، آن را ترک می‌کند تا بتواند در راستای افشای سرکوب‌های جمهوری اسلامی و اعدام فعالان سیاسی در دهه شصت فعالیت کند. امینی در حال حاضر مدیر انتشارات خاوران پاریس است و همچنان به فعالیت سیاسی ادامه می‌دهد. او تاکنون با وجود تمام مشکلات فنی و اقتصادی نزدیک به صد کتاب فارسی منتشر کرده و سال‌های متمادی برنامه‌های “دیدار با اهل قلم” را در پاریس برگزار کرده است که شمار این برنامه‌ها به بیش از هفتاد می‌رسد.
این گفتگو در یک روز نه چندان گرم ماه اوت در کتابفروشی خاوران در نزدیکی میدان ناسیون پاریس انجام شد. جایی که این روز‌ها محل کار و دفتر بهمن امینی است. با او درباره تجربه اقلیت بودن و ایرانی بودن در یک جامعه غربی صحبت کرده‌ام.


شما در ایران به عنوان یک نیروی سیاسی چپ، جزو نیروهای اقلیت بودید، وقتی هم وارد فرانسه شدید در اقلیت قرار گرفتید. در ایران اقلیت سیاسی و اینجا اقلیت زبانی و قومی. در ادامه راه هم همواره مشاغل مرتبط با جامعه ایرانی داشته‌اید. از جمله همین انتشارات خاوران که در کار نشر کتاب‌های فارسی است. آیا هیچ تلاشی کردید که مانند ایرانی‌های فراوانی که به خارج کشور کوچ می‌کنند در این‌ جامعه حل شده و از اقلیت بودن خارج شوید؟

من معتقدم ما ایرانی‌ها قدرت تطبیق خوبی با جهان بیرون داریم. ما به راحتی می‌توانیم با محیط یک کشور خارجی رابطه برقرار کنیم و در جامعه میزبان وارد شویم. به همین دلیل من هم بعد از رسیدن به فرانسه مشکلی برای ورود به جامعه نداشتم. اما این انتخاب را کردم که همواره ایرانی بمانم. در حقیقت بعد از گذشت بیش از سی سال، هنوز پناهنده سیاسی هستم. بدون هیچ قضاوتی درباره رفتار دیگران، می‌دانیم که خیلی از ایرانی‌ها در کشورهای مختلف پاسپورت آن کشور را گرفته‌اند. دفترچه پناهندگی دشواری‌های خودش را دارد، اما من تصمیم گرفته‌ام که پاسپورت خارجی نگیرم. این یک انتخاب کاملا شخصی است. مشکلاتش را در ادارات مختلف و لب مرز و… پذیرفته‌ام و امیدم هم همیشه این بوده که به ایران برگردم.

معتقدم باید وارد این جامعه شد، زندگی ساخت، درس خواند، تلاش کرد و… اما این به معنای جدا شدن از ایران و شرایط ایران نیست. در بسیاری کشور‌ها، ایرانیان در حالی که جزو اقلیت‌های موفق هستند و بیشترین رابطه را با کشور میزبان دارند، در‌‌ همان حال تلاش کرده‌اند ریشه‌هایشان را با کشور خودشان حفظ کنند.

جدا از این، معتقدم باید وارد این جامعه شد، زندگی ساخت، درس خواند، تلاش کرد و… اما این به معنای جدا شدن از ایران و شرایط ایران نیست. در بسیاری کشور‌ها، ایرانیان در حالی که جزو اقلیت‌های موفق هستند و بیشترین رابطه را با کشور میزبان دارند، در‌‌ همان حال تلاش کرده‌اند ریشه‌هایشان را با کشور خودشان حفظ کنند. این ویژگی را من در بخش بزرگی از جامعه ایرانیان فرانسه دیده‌ام که در‌‌ همان حال که وارد جامعه شده‌اند و موفق هم بوده‌اند، اما از راه‌های فرهنگی، هنری، اجتماعی و حتی سیاسی درباره ایران فعالیت کرده‌اند. من تضادی بین وارد شدن و آمیختن با جامعه میزبان و ریشه در ایران داشتن نمی‌بینم.
اما شرایط مهاجرت برای من متفاوت بود. تز دکترای من درباره “نهادهای موازی قدرت در ایران” بود که حدود یک‌سال هم روی آن کار کردم. آن موقع من روزنامه‌های کیهان و اطلاعات را آبونه بودم و هر روز دریافت می‌کردم تا با استفاده از اطلاعات این دو روزنامه روی تز دکترایم کار کنم. وقتی خرداد شصت رسید من دیگر دنبال سوژه تزم در این روزنامه‌ها نمی‌گشتم. هر روز در لیست طولانی اعدامی‌ها، دنبال اسم‌هایی می‌گشتم که می‌شناختم، از دوستانم بودند و با آن‌ها زندگی کرده و یا زندان کشیده بودم. این عین واقعیت است. در نظر بگیرید در شهرستانی در فرانسه هستید و هر روز که پستچی می‌آید شما به دنبال این لیست هستید و بَرمی‌خورید به اسم‌هایی که ده سال، دوازده سال با آن‌ها زندگی کرده‌اید و حالا اعدام شده‌اند.
67
در این شرایط بسیار سخت، پدر فضیلت کلام آمد دنبال من که بیا پاریس تا به اعدام‌ها و سرکوب‌ها اعتراض کنیم. عباس فضیلت کلام مبارز جنبش کارگری و فدایی خلق، در دوران شاه بار‌ها به زندان افتاده بود. سه فرزند فدایی‌اش هم در‌‌ همان دوره کشته شده بودند و به همین دلیل به او پدر می‌گفتیم. من یک سال و نیم در بند چهار اوین با پدر هم اطاق بودم. هم آن روزهای تلخ و هم حرف پدر باعث شد که‌‌ همان موقع همه چیز را‌‌ رها کردم و آمدم پاریس. استادم مخالف بود و اصرار داشت که شش ماه تا یکسال دیگر بمانم و مدرکم را بگیرم. به او گفتم ممکن نیست که من در این شرایط بتوانم کار کنم. آن سال‌ها، سال‌های بسیار بسیار سیاهی بود. در آن دوران سیاه انتخاب من این بود که به دنبال مبارزه با سرکوب و شکنجه و اعدام باشم. البته این انتخاب که تمام زندگی من شد، طبیعی بود. به گذشته من برمی‌گشت. به آدمی که بودم و هستم.
در پاریس مسئول تشکیلاتی به نام “جبهه همبستگی برای دفاع از حقوق دموکراتیک مردم ایران” شدم که بخش بزرگی از نیروهای چپ و دمکرات را در برمی‌گرفت و برای بسیج افکار عمومی، نهادهای حقوق بشری و مقامات رسمی علیه اعدام‌ها و سرکوب‌های سنگین داخل ایران فعالیت و اطلاع‌رسانی می‌کرد. ما در دوره‌ای از دهه شصت اینجا از زیادیِ حجم کار، روز و شب نداشتیم و بسیار فعال بودیم. من به ویژه چون این توانایی را داشتم که وارد مسائل فرهنگ و کتاب و ادبیات بشوم، در‌‌ همان سال‌های ۶۳ و ۶۴ انتشارات خاوران را تاسیس کردم. هم‌زمان، همکاری‌ام را با مجله “زمان نو” که به همت دوستانی چون هما ناطق و رهام اشه منتشر می‌شد شروع کردم که تا آخرین شماره ادامه داشت. از ابتدا، بخشی از کتاب‌های انتشارات خاوران کتاب‌های سیاسی و خاطرات زندان بود. در واقع فعالیت سیاسی و فرهنگی که به این ترتیب دوباره شروع کردم، تا الان ادامه دارد.

همان موقع که دانشگاه را ترک کردید این تصمیم را گرفتید؟ در واقع یک انتخاب در شرایط اضطرار بود یا یک انتخاب خودآگاه؟

بله در‌‌ همان دورانِ رهاکردن درس بود. در واقع،‌‌ همان موقع من وارد این مسیر شدم. اگر‌‌ همان موقع می‌ماندم و مثلا فرض بکنید دکترا را می‌گرفتم، شاید بعد می‌توانستم شغل آکادمیک بی‌دردسری داشته باشم. اما انتخابم این بود که به دنبال فعالیت‌های سیاسی و ادبی مرتبط با جامعه ایران باشم.

شما در واقع انتخاب کردید که در جامعه فرانسه در اقلیت بمانید، فعالیت سیاسی و فرهنگی مرتبط با ایران بکنید، اما از نظر شغلی هم شرایط سخت‌تری را تجربه کنید. می‌توانستید با انتخاب دیگری شرایط زندگی راحت‌تری داشته باشید.

دقیقا، این از‌‌ همان سال‌های اول اتفاق افتاد. من همیشه کار کردم. چه کار بدنی سخت و چه کار فرهنگی و چه فعالیت سیاسی. سیزده سال در یک کارخانه نگهبان شب بودم. بعد به زحمت کار چاپ یاد گرفتم و چاپخانه‌ای راه‌اندازی کردم. نگهبان شب بودن به من فرصت می‌داد که از تمام روزم برای فعالیت سیاسی و فرهنگی استفاده کنم و فقط زمان کمی شب‌ها بخوابم. با وجود این‌که سخت بود و درآمد حداقلی داشت، اما به خاطر آن آزادی که روز‌ها برای فعالیت داشتیم این شغل را ادامه می‌دادم. شرایط زندگی سخت بود اما احساس می‌کردیم در مقابل سختی‌ای که افراد در ایران در زیر سرکوب و یا در زندان‌ها می‌کشند، سختی ما چیزی نیست. این فکر به ما قوت قلب و انگیزه می‌داد. وقتی آدم نگاه می‌کرد به آن چیزی که در ایران می‌گذشت، می‌دید شرایط خودش آن‌قدر‌ها هم سخت نیست.
در واقع این انتخاب انجام شد و این سختی‌ها پذیرفته شد با امید این‌که ما بتوانیم برای حفظ خودمان و احیانا برای تغییری در شرایط ایران کاری انجام دهیم. در شرایط دشوار تبعید، یک وظیفه اصلی برای تبعیدی حفظ خود است. همه جور بلا و حتا مرگ برایش دام پهن کرده‌اند. برای انسان تبعیدی یکی از راه‌های حفظ خود، چنگ زدن به فرهنگ و زبان مادری است. اگر دقت کنید نسل ما که حدود سی سال است خارج از کشوریم، حتی از نسلی که در این دو سه سال اخیر از کشور خارج شده‌اند کمتر کلمه لاتین استفاده می‌کنیم. برای ما زبان و ادبیات و فرهنگ خیلی مهم بوده. البته به صورت درستش نه به صورت شوونیستی.

الان بعد از سی و سه سال از انتخابی که کردید پشیمان نیستید؟ از اینکه خواستید اقلیت بمانید؟

من اگر دوباره در‌‌ همان شرایط قرار بگیرم باز هم همین انتخاب را می‌کنم. این انتخاب در شخص من و کودکی من ریشه دارد. من در یک محله‌ قدیمی و مردمی مشهد زندگی کردم. گرچه ما شرایط زندگی معمولی‌ای داشتیم، اما در محله‌مان فقر، گرسنگی و مردسالاری را دیده‌ام و می‌توانم بگویم از نزدیک لمس کرده‌ام. من این‌ها را هیچ‌وقت نپذیرفته‌ام. اثری که بی‌عدالتی از‌‌ همان کودکی روی من گذاشته بعد‌ها آمیخته با آگاهی، تیدیل به وجدانی بیدار شده که همیشه راهنمای من در شرابط دشوار بوده است. شرایط کنونی من یا درست‌تر بگویم شرایط من از سی و چند سال پیش، یک انتخاب ناگزیر اما در همان‌حال یک انتخاب کاملا آگاهانه بوده است. انتخابی که برای زنده بودن خودم و برای داشتن امید به زندگی انجام داده‌ام.