آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ مرداد ۱۳۹۳

بهرام میلانی

اجتماع


تابستانی که در “کافی‌شاپ” گذشت


عکس ها از: امیر درفشه

کافی
یک-
“تلماکوس” پسر ترگل ورگل “اودیسیوس” لپ تاپ را بر روی پایش گذاشته بود و با عصبانیت به خواستگاران پلیدِ “پنه‌لوپه” که او را احاطه کرده بودند نگاه می‌کرد که در آن میان توجه‌اش را غریبه‌ای جلب کرد. “آتنا” الهۀ عقل و خرد که منتظر همین فرصت بود به نزد تلماکوس آمد و خودش را “مِنتور”، مرد پیر جنگ معرفی کرد. آتنا پس از مدتی صحبت با پسر اودیسیوس و شنیدن غرهای او در مورد خواستگاران بدطینت مادرش، به او پیشنهاد کرد تا برای گردش پای از خانه بیرون بگذارد.
تلماکوس که در آن زمان بچه نونور و لوسی بود سعی کرد با گفتن اینکه “آخه مامانم نمی‌ذاره” و بهانه‌های مشابه منتور را از سر خودش بازکند. آتنا که از شنیدن اعتراض‌های تلماکوس خسته شده بود به او گفت اگر می‌خواهد مرد واقعی شود بهتر است تا به قول معروف نشیمنگاهش را هم بکشد و برود ببیند در بیرون از چهاردیواری خانه‌شان چه می‌گذرد که راه و رسم مردان واقعی چنین است.

کافی1

دو-

بعد از مدت طولانی دوری از خانه یک سال پیش توانستم به تهران بازگردم و دو ماه را در کنار خانواده بگذرانم. هفته اولِ این بازگشت کوتاه را به مهمانی و هفته دوم آن را به سفر گذارندم. به هفته سوم که رسیدم نه من علاقه داشتم تمام اوقاتم را با خانواده بگذرانم و نه خانواده وقت داشت تا جوان بیست و یک ساله‌اش را سرگرم کند. اوضاع موجود باعث شد تا من تصمیم بگیرم در شهری که با آن غریبه شده بودم گشتی بزنم و آنچه را که داشت از خاطرم می‌رفت باز یابم. دوستان من تصمیم گرفتند تا آنجا که توان دارند یاریم کنند ولی حتی کمک آنها هم نتوانست ما را از بند هزاران بار کافه رفتن و دود سیگار خوردن رها کند.
شاید گرانی، گشت ارشاد و نبود جای تفریح دلایلی باشند که یک جوان را به ساعت‌ها نشستن درون یک کافه ترغیب کند ولی هیچکدام از اینها چیزی نبودند که بخواهند حداقل مرا از گشتن در خیابان‌ها منصرف کنند. آنچه که باعث می‌شد تا من در این دخمه‌های تاریک و بی‌نور احساس راحتی کنم نبودن مردم کوچه و خیابان بود. مردمی که مانند حرفه‌ای‌ترین جاسوس‌ها رفتار و حرکاتت را زیر نظر می‌گیرند و برای هر تکانی که می‌خوری تحلیلی پیچیده و در عمق ارائه می‌کنند. این مردم بودند که مرا درون “کافی شاپ‌ها” حبس کرده بودند و نمی‌گذاشتند تا از قدم زدن در خیابان لذت ببرم.

تفریح کردن در چشم خانواده‌های ایرانی جرم است، اگر جوانشان با دوستانش به بیرون می‌رود قاعدتا “الواطی” می‌کند، اگر فرزندشان ثانیه‌ای فیلم ببیند، آهنگی گوش کند و کتاب غیر درسی بخواند وقتش را با “مزخرفات” هدر داده است و اگر هم خدای ناکرده سعی کند با دختر یا پسری رابطه‌ای عاطفی برقرار کند بهتر است مطمئن شود که خانواده‌اش از آن اطلاعی پیدا نمی‌کند

شاید ما بگوییم حکومت مارا محدود کرده است (که کرده است) ولی آزادی در نزد خانواده‌های ایرانی نیز جایی ندارد. خانواده‌هایی که تصور می‌کنند تا وقتی فرزندش به خانه “بختگ نرفته است باید تمام حرکاتش را برنامه ریزی کند و مانع شود که این جوان حرکتی اشتباه انجام دهد. در این خانواده‌ها و در این جامعه “جوانی کردن” مترادف با “اشتباه کردن” است و اگر کسی می‌خواهد زندگی را درک کند باید بدون وقفه و لحظه‌ای تامل درس بخواند، کار کند و خانواده‌ای آبرومند بسازد همانگونه که پدرش و پدربزرگانش چنین کرده‌اند. پدران و پدربزرگانی که حتی محلۀ آن طرف خانه‌شان را ندیدند و آخرین کتابی که خواندند کتاب قوانین راهنمایی و رانندگی بود.
تفریح کردن در چشم خانواده‌های ایرانی جرم است، اگر جوانشان با دوستانش به بیرون می‌رود قاعدتا “الواطی” می‌کند، اگر فرزندشان ثانیه‌ای فیلم ببیند، آهنگی گوش کند و کتاب غیر درسی بخواند وقتش را با “مزخرفات” هدر داده است و اگر هم خدای ناکرده سعی کند با دختر یا پسری رابطه‌ای عاطفی برقرار کند بهتر است مطمئن شود که خانواده‌اش از آن اطلاعی پیدا نمی‌کند چون نتیجه‌اش می‌تواند بریده شدن سرش باشد.
وقتی جوانی نتواند رفتار و تجربه‌های سالم را امتحان کند و در “کمپوتی” که پدر و مادرش خانه می‌نامند روزگار بگذراند، آنگاه است که او رو به تجربه‌هایی جایگزین می‌آورد. این جوان برای موسیقی و شادی منتظر ماه محرم می‌ماند تا بتواند با صدای “حسین حسین” هلالی بالا و پایین بپرد و در خیابان بدون ترس از اینکه به کسی پاسخ بدهد که تا این موقع شب کجا بوده است قدم بزند. او برای تجربه کردن یک رابطه ساده رو به فیسبوک و توییتر می‌آورد، روابط عاطفی که باید در طول زمان رشد کنند را دور می‌زند و منتظر لحظه‌ای می‌ماند تا خانه خالی شود و به او اجازه داشتن رابطه‌ای نیم ساعته را بدهد.

کافی2

سه-

تلماکوس سوار کشتی می‌شود و این شهر و آن کشور را می‌بیند، نه جنگی می‌کند و نه کلاس‌های فشرده دانشگاهی می‌گذراند، او فقط می‌گردد و در خانه شاهان به ضیافت می‌پردازد. وقتی تلماکوس به خانه برمی‌گردد دیگر خبری از آن بچه‌ای که آتنا او را به سفر فرستاده بود نیست، او دیگر دنیا را دیده بود، راه رفتن در میان علفزار‌ها و نشست و برخواست با مردمان دیگر از او مردی ساخته بود که پدرش اودیسیوس می‌توانست هنگام برگشت از سفر بیست ساله‌اش به او تکیه کند.
برای یونانیان زندگی بزرگ‌تر از آن بود که بخواهند مهم‌ترین سال‌های زندگیشان را در اتاقی پانزده متری از ترس خراب شدن فکر یا پوستشان بگذرانند. آن‌ها ماجراجویی و استفاده از لحظه‌ها را محترم می‌شمردند و از اینکه می‌توانستند به بهترین حالت بنوشند، برقصند و تفریح کنند احساس غرور می‌کردند. اینکه چقدر ارزش‌های یونان درست بود را نمی‌دانم اما این را می‌دانم همانقدر که درس و کار مهم هستند، اوقات فراغت نیز اهمیت دارد و همانقدر که برای رسیدن به مقصد باید تلاش کرد باید از مناظر اطراف جاده نیز لذت برد.