آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱ خرداد ۱۳۹۳

اعظم بهرامی

اجتماع


چشم‌های غمگین ایزد بانوی ما


(به بهانهٔ روز مادردراتحادیهٔ اروپا)

این یک سیاه نمایی علیه نظام نیست و یک یادداشت در جهت تشویش اذهان عمومی. بر اساس قوانین مصوب خودمان است. بر اساس تیتر روزنامه‌های رسمی‌شان، آمار رسمی‌شان و قرار نیست کسی به خاطرش مرا به بازداشت‌گاه حر ببرد. قرار نیست به خانه زنگ بزنم و بگویم شب بر نخواهم گشت چون یادداشتم را در مورد انچه حس می‌کردم، آخرین مامور بی‌شماره‌ای که پسر دایی‌ام بود خوانده است. قرار نیست به خاطرش اوین بروم. و مطمئنم دست هیچ دادگاه شعبهٔ ۲۹‌ی به من نخواهد رسید. دایرهٔ آدم‌های محرم، تنگ و کوچک شده است و دایرهٔ نامحرمان روز به روز با افزایش تبلیغات برای رشد جمعیت اضافه می‌شود. برای یک نفر با زبان ایتالیایی و لهجهٔ خراسانی توضیح می‌دهم که محرم و نامحرم در قوانین اسلام چطورتعریف می‌شوند، برای او این قوانین از معادلات شرودینگر هم پیچیده‌تر به نظر می‌رسند و من دلم می‌خواهد همانطور که اخرین نخ بهمن رسیده از ایران را دود می‌کنم توضیح بدهم که زنان سرزمینم چطور تک تک این قوانین را از ٩ سالگی زندگی می‌کنند. ویترین شیشه‌ای مملکتی در عرض جغرافیای ایران که چیدمان این روز‌هایش آزادیهای یواشکی است و مدالهای ورزشی به گردن زنان و دخترانی که شب‌های تمرین و مسابقه تا صبح برای پذیرش طرح لباسشان امن یجیب می‌خوانند.

گریه

برویم شیشه بزنیم. پشت آن بخشهای شهر که مه است همیشه چیزی برای کشیدن، چیزی برای زدن، چیزی برای فروختن هست. برویم کک بزنیم و برقصیم و بخوانیم. زیرزمین خانهٔ ما به قاعده بزرگ است. من که ندیده‌ام اماخواهر کوچکترم فیلم‌هایش را برایم فرستاده است. با عکس‌های خودش کنار بقیهٔ دختران فامیل. کنار دختر عمو‌ها، دختر خاله‌ها، کنار تمام محارم فامیل. که یک درمیان ایستاده بودند، مقنعه، روسری رنگی، مقتعه، روسری رنگی و تمامشان دماغ‌هایشان را شبیه هم عروسکی عمل کرده‌اند و مو‌هاشان به شکل عجیبی طلایی است و لب‌هایشان رو به دوربین غنچه شده است، بعد در آخرین لحظه کسی از بینشان خنده‌اش می‌گیرد و خواهرم می‌نویسد که عکسشان خراب شده است. ژست‌های عروسکی‌شان بهم ریخته است، ومن می‌دانم دلشان غنج می‌زد برای هم شاخ بگذارند، با بیژامه روی مبل، کنار در یخچال در حالیکه بی‌خیال از فکر رژیم، بستنی شکلاتی ١٠ هزار تومانی می‌خورند عکس بگیرند و با هم به اشتراک بگذارند.

من دلم می‌خواهد همانطور که اخرین نخ بهمن رسیده از ایران را دود می‌کنم توضیح بدهم که زنان سرزمینم چطور تک تک این قوانین را از ٩ سالگی زندگی می‌کنند. ویترین شیشه‌ای مملکتی در عرض جغرافیای ایران که چیدمان این روز‌هایش آزادیهای یواشکی است و مدالهای ورزشی به گردن زنان و دخترانی که شب‌های تمرین و مسابقه تا صبح برای پذیرش طرح لباسشان امن یجیب می‌خوانند.

بسیاری از دوستان بازنشستهٔ مادرم سرطان سینه گرفته‌اند. بعضی‌هایشان آرتروز زانو دارند، واریس و کمردردهایی که فقط مادرم می‌داند از کجا شروع می‌شود و تا کجا ادامه دارد. مادرم برای همشان ختم قرآن دست گرفته است. نذر کرده است و در روضه‌های اخر ماه خانهٔ مادر بزرگم یک دل سیر گریه می‌کند. جایی نیست برود آنجا از غصه داد بزند از دلتنگی من و از رنج درد همکار معلمش که حالا یک سینه‌اش را برداشته‌اند. همیشه می‌گوید حالم خوب است فقط کاش می‌شد بروم جایی کمی بدوم. اما جایی نیست، چون اولین پارک مخصوص بانوان که می‌تواند در فضای سقف دار زنانه‌اش بدود ازخانه‌مان خیلی دور است. و تاکسی تلفنی زنان هم بیشتر اوقات راننده ندارد. مادرم برای ۹۸/۵ درصد آدمهای جهان نگران است. مادرم برای خواهرم هم خیلی دعا می‌کند. همکلاسیشان تازه در خوابگاه مرده است و او هنوز هم شب‌ها کابوس می‌بیند. مادرم برای تمام زنان و دختران دعا می‌کند و تسبیحش به شکل عجیبی به دعا برای عناصر اناث می‌چرخد.

دیروز در دانشگاه‌مان جشن فارغ التحصیلی همکلاسی‌ام بود. تک تک استاد‌هایمان را بغل کرد و بوسید و تشکر کرد. و تک تک همکلاسی‌هایم هم او را بغل کردند و بوسیدند. و من عکس‌هایشان را به اشتراک گذاشتم و در توصیف بوسه‌های صمیمانه و در آغوش گرفتنهای مهربانانه یک مقاله نوشتم آن‌ها به من خندیدند. و من جمله‌ای یادم نیامد که بتواند عظمت بوسه و در آغوش کشیدنهای بی‌دغدغه را آنطور که برای من معنی دارد برای من ِ زنانه در ایران، برایشان توصیف کند.

همیشه در ایمیل، پیام‌هایی هست با عکسهای جدید بهاره، مریم، زینب و زنان بیشمار دیگری که در صفحه‌های مجازی می‌گردند و حقیقی در زندان پیر می‌شوند. مقاله‌های جدید شادی، آخرین کارگاه آموزشی مهرانگیز کار، داستان کوتاه تازه‌ای از منیرو، ژیلا با نامهٔ تازه‌ای از زندان یا به زندان، و مادران، مادران شکسته، مهربان، خسته، با دلواپسی‌هایی به عظمت سی سال و با اندوهی عمیق و نگاهی نمناک از خاوران تا پارک لاله. شکسته‌ام. دفتر جدید شعرم را تقدیمشان کرده‌ام و این خطوط کج و معوج که زیر قطرات اشک من بی‌هراس می‌رقصند، شبیه مینا.

این مسافر بغل دستی‌ام در اتوبوس یادداشت‌هایم را دید می‌زند. اما اینجا من از راست به چپ می‌نویسم وبرای نوشتن از چپ به راست هم آزادم. حتی از بالا به پایین و وارونه نویسی. خط‌هایم مواظبت نمی‌خواهند. کلماتشان را قورت نمی‌دهند. سرجایشان ایستاده‌اند و از اینکه پریود باشند و حالشان بدباشد خجالت نمی‌کشند. خط‌هایم تن‌هایشان را به هم می‌سپارند و برای واژه‌های نگفتنی، کلمهٔ چیز را جایگزین نمی‌کنند. اندام خطوطم در هم می‌غلطند و به نقطه‌ها می‌رسند و به خط کشی‌ها و از حصارهای واژه و جلد فرار می‌کنند. از شیشهٔ اتوبوس می‌پرند بیرون و توی مترو یک نفر را بغل می‌کنند و محکم می‌بوسند.

مرزهای جغرافیایم از من عبور کرده‌اند، نه من از آنان. تمام سالهایی که ما تساوی می‌خواستیم و تلویزیون اوشین نشان می‌داد. تمام سالهایی که ما سهم مساوی از دانشگاه می‌خواستیم و رشته‌های کودکیاری پذیرش‌اش افزایش میافت. تمام سالهایی که چتری برای دونفر در سینما‌ها اکران شده بود و مجلس در حال رای گیری برای افزایش زنان صیغه و عقدی نمایندگان ملت درخانه ملت بود. این سال‌ها با من کش آمده‌اند تا اینجا، با من زندگی می‌کنند. در من نفس می‌کشند، مفهوم آزادیهای عریان و عریانی آزادی، در من زندانی است. چشم‌های سرخ، با حاشیه‌ای کبود و سایه‌های سیاه مردانی که دستان سنگینی دارند. قوانین تازه به تازه و قدم به قدم به قرن‌ها قبل برمی‌گردند. کودکانی با رخت‌های سفیدی از تور و پولک، حقوق کارگران مزارع چای، برنج، حق بیمه سوزن زنان بلوچ، حق بیمه زنان خانه دارِ بی‌خانمان، قوانین به عقب برمیگردند تا سهم ماندهٔ اندکم را هم با خودشان ببرند و زن همسایه‌مان را دوباره باردار کنند. قوانین ترتیب همه را می‌دهند. از سر کوچه شروع کرده‌اند و کم کم به پلاک‌های بالا‌تر می‌رسند. به انتهایی‌ترین نقطه در شمال شهر تهران. آخر این هفته، کسی در نماز جمعه، دعا می‌کند تا زنان سنگین بار از قوانین مصوب، یکجا و دسته جمعی با رمز یا علی، پسر بزایند و بر سربازان لشکر صاحب زمان بیافزایند. به این ترتیب با صرفه جویی در هزینه‌های گشت ارشاد و شعار ِ حجاب، مصونیت ِ شکلات است می‌توانند ارازل خالکوبی شده و گیتار زن و شیطان پرست بیشتری را برای تادیب دسته جمعی و نصایح شیشه نوشابه‌ای، دستگیرکنند.

همه می‌دانند ما چه می‌خواهیم. تعداد قیم‌های ما از خودمان بیشتر است. و ما بینشان به شکل مساوی تقسیم شده‌ایم. برایمان تکلیف کرده‌اند که سهممان را از زندگی یواشکی و پنهان دنبال می‌کنیم و از مهریه و نفقه‌های نگرفته‌مان بهشان و منزلت انسانی مساوی و نه برابری که به ما بخشیده‌اند، مفتخر باشیم. حتی یک روز را به نام ما نامگذاری کرده‌اند. زن بودن در این جغرافیا دشوار است. برای مادرم می‌نویسم حال ما این روز‌ها خوب نیست، می‌نویسم که وقتی کنار مدیترانه راه می‌روی و نفست برای خلیج فارس می‌گیرد، می‌فهمی هیچوقت خوب نبوده. می‌نویسم مادر، من واژه کم آورده‌ام. و از این جنگ نابرابر خسته‌ام. و فکر می‌کنم آخرین اسطورهٔ مقاومت و جنگ، خدایگان صلح، مظهر باروری و زیبایی، ایزد بانویی است با سری بزرگ و دستانی گشاده، که چشمهای غمگینی دارد.