آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۴ خرداد ۱۳۹۳

فرناز کمالی

اجتماع


اعدامی‌ها…


از زندگی چه می‌دانیم که از مرگ بدانیم؟

مینی بوسی به سوی مرگ
بهروز جاوید طهرانی – زندانی سیاسی سابق

Untitled1

 

خاطرات زیادی دارم از دوستانی که رفتند و اعدام شدند و دقایق آخر من بدرقه شون کردم ولی عجیب‌ترین مرگ‌هایی که دیدم سال ۸۸ اتفاق افتاد. آن سال من تبعید شده بودم به حسینیه سالن دو زندان رجایی شهر. یک اتاق بزرگ بود که زندانی‌ها را تنبیهی می‌دادن آنجا و نفری دو تا پتو داشتیم. غذاهامون هم تو ظرف یک بار مصرف بهمون می‌دادن. شخصی آنجا بود که آموزگار صداش می‌زدند ولی اسم واقعی ش نبود. این شخص خیلی باسواد و استاد دانشگاه بود. وقتی فارسی حرف می‌زد سعی می‌کرد از کلمات عربی استفاده نکنه. وارد حسینیه نمی‌شد. تو پاگرد می‌خوابید. چون اسمش حسینیه بود. پان ایرانیست بود. اتهامش هم توهین به مقدسات اسلام بود. من جزو معدود کسانی بودم که از دستم غذا می‌گرفت یا باهام حرف می‌زد. شخصیت عجیبی داشت. وقتی سلول انفرادی بود بخشی ازش رمل واسطرلاب گرفته بود. بچه‌ها بهش می‌گفتن جادوگر. یک روز همین شخص دوباره شروع کرد به توهین کردن به مقدسات اسلام.
سه تا از زندانیان عادی بهش حمله کردند. کاظم و بهزاد دستهای آموزگار را گرفتن و ترکاشوند ابروی آموزگار را گاز گرفت و کند!
شاید محکوم به خرافاتی بودن بشم و گفتنش برام سخت هست اما بعد از دو ماه از این ماجرا هر سه نفر این‌ها که به آموزگار حمله کرده بودند خودکشی کردند.
بهزاد: اعتیاد داشت و خمار شده بود. می‌خواست بره بهداری که آمپول بزنه حالش بهتر بشه اما بهش اجازه ندادن. رفت جلوی دوربین حمام دست تکون داد. خوب یادم هست که روز ملاقات بود. سطل زباله را گذاشت زیر پاش. رکابیش را انداخت دور گردنش که به صورت صوری خودش را دار بزنه. این اصطلاح خودکشی صوری در زندان خیلی رواج داشت. من رفته بودم ملاقات. وقتی برگشتم دیدم دارن جسدش را می‌برن. پرسیدم چی شده؟ گفتن اومد صوری خودش را دار بزنه که ببرنش بهداری آمپول بزنه سطل از زیر پاش در رفت. افتاد و خفه شد…

 من رفته بودم ملاقات. وقتی برگشتم دیدم دارن جسدش را می‌برن. پرسیدم چی شده؟ گفتن اومد صوری خودش را دار بزنه که ببرنش بهداری آمپول بزنه سطل از زیر پاش در رفت. افتاد و خفه شد…

ترکاشوند: قرار بود آقای اسانلو براش پول جمع کنه و دیه ش که ۵۰۰ هزار تومن بود را بده و آزاد بشه. هفت سال داشت حبس می‌کشید برای ۵۰۰ هزار تومن. برده بودنش سالن ۳ که معروف بود به سالن کورد و لر‌ها. یک روز با وکیل بند دعواش می‌شه. وکیل بند می‌بردش زیر هشت. بعد از درگیری داد می‌زنه می‌گه من از دست این وکیل بند خودم را می‌کشم. قرص می‌خوره و می‌ره زیر پتو. فردا صبح جسد آن را هم بردن…
کاظم: بچه کرج بود. یک روز با بچه‌های سالن ۳ دعواش می‌شه می‌برنش انفرادی. همونجا خودش را حلق آویز می‌کنه…
بعد از این ماجرا‌ها بین همه شایع شده بود که آقای آموزگار اینا را نفرین کرده یا جادوشون کرده!

اولین دوستم که اعدام شد. اسمش داوود بود. بچهٔ مشهد. اتهامش قتل بود. هنگام سرقت یک پلیس کشته بود. شهرک غرب زندگی می‌کرد اما خانوادهٔ فقیری داشت. خونه شون از این خونه‌های مصادره ایی اول انقلاب بود.

اولین دوستم که اعدام شد. اسمش داوود بود. بچهٔ مشهد. اتهامش قتل بود. هنگام سرقت یک پلیس کشته بود. شهرک غرب زندگی می‌کرد اما خانوادهٔ فقیری داشت. خونه شون از این خونه‌های مصادره ایی اول انقلاب بود.

رابطهٔ نامشروع هم داشت که بابتش ۳۶۰ ضربه شلاق بهش داده بودن و بابت قتلش دو بار اعدام گرفته بود. مادرم تو ملاقات‌ها با خواهرش دوست شده بود و قرار بود بهشون کمک کنه تا از خانوادهٔ مقتول رضایت بگیرن. هفده فروردین سال ۷۹ رفتیم ملاقات. من مادرم را دیدم و داوود خواهرش را. وقتی برگشتیم آهنگ کویر باور حبیب را که تازه بیرون اومده بود با واکمنی که قاچاقی بدستمون رسیده بود گوش می‌کردیم.
وسط‌های این آهنگ بود که بلندگو اسم من و داوود را خوند. من می‌دونستم که تبعید به زندان رجایی شهر هستم. با هم وسایل مون را جمع کردیم و سوار مینی بوس شدیم. ما را بردن اجرای احکام. یک دختر فراری که تحویل به خانواده بود و یک پسری که تو تصادف یک نفر را کشته بود به ما اضافه شدند. دو تا سرباز هم مراقب ما بودند. مینی بوس حرکت کرد به سمت زندان قصر. حکم اعدام داوود آنجا اجرا می‌شد. سرباز‌ها رفته بودن انتهای مینی بوس و با دختر فراری لاس می‌زدند. به زندان قصر که رسیدیم مینی بوس ایستاد و داوود پیاده شد. لحظهٔ آخر بهش گفتم: مهم نیست پسر.
جواب داد که: هیچی مهم نیست.
من تا آخرین روز حبسم هر کس را برای اعدام بردن این جمله را بهش گفتم: مهم نیست پسر!
اولین بار گفتنش سخت بود. دفعات بعد راحت‌تر شد.

خودکشی در بهترین شرایط

همیشه عجیب‌ترین آدم‌ها برام آنهایی بودن که خودکشی می‌کردن. هیچ وقت آرزوی خودکشی نکردم یا نخواستم خودم را بکشم. نفری یک موزائیک جا داشتیم که «کتابی» بخوابیم و آرزوی غلت زدن تو خواب را داشتم، برای هربار رفتن به دستشویی باید بیش از یک ساعت تو صف می‌ایستادیم و کلی محدودیت دیگه. اما من از همون زندگی هم لذت می‌بردم. یک بار یکی از همخرج هام که نمی‌خوام اسمش را بیارم خودش را کشت بدون هیچ دلیلی یا حداقل دلیلی که بقیه ازش مطلع باشن. شب خوابیدیم. صبح که بیدار شدم رفتم حمام دیدم آنجا خودش را حلق آویز کرده. عجیب اینه که ما آن موقع در راحت‌ترین وضعیت بودیم و پنج نفری در یک اتاق ۴۰ متری زندگی می‌کردیم. ما ۵ نفری یک توالت و یک حمام داشتیم. من از اینکه بدون صف به توالت و حمام می‌رفتم احساس می‌کردم سعادتمند‌ترین مرد عالمم و از اینکه جایی داشتم برای خوابیدن و غلت زدن خوشحال بودم، در حالیکه همخرجم بدون دلیل خاصی خودش را کشته بود.

مردی که رابط بهداری شد
مهدی اسلامیان اصلا سیاسی نبود. یک راننده تاکسی ساده بود. تنها گناهش این بود که دویست هزار تومن به برادرش کمک کرده بود تا فرار کنه و به خاطر همین کمک ناچیز اعدام شد. جرم برادرش این بود که در بمب گذاری حسینیه شیراز دست داشت.

مهدی اسلامیان اصلا سیاسی نبود. یک راننده تاکسی ساده بود. تنها گناهش این بود که دویست هزار تومن به برادرش کمک کرده بود تا فرار کنه و به خاطر همین کمک ناچیز اعدام شد. جرم برادرش این بود که در بمب گذاری حسینیه شیراز دست داشت.

اندرزگاه یک بودیم. سن و سالش کم بود. هم اتاق نبودیم اما خرجش با من بود و بیشتر اوقات پیش من بود. من اخبار آن اندرزگاه را به بیرون منتقل می‌کردم. رئیس اندرزگاه حسن آخریان بود که به خاطر این خبررسانی‌ها از من عصبانی بود. یک روز که از دست من عاصی شده بود بهم گفت بیا رابط بهداری بشو! رابط بهداری سرقفلی داشت چون با بیرون بند ارتباط داشت و پول خوبی بصورت روزانه در می‌آورد. من گفتم وقت نمی‌کنم ولی مهدی اسلامیان را جای من بذار. گفت مهدی اسلامیان رابط بهداری بشه تو خفه می‌شی؟ منم گفتم آره!
بچه‌ها سفره را چیده بودن. نشستیم غذا بخوریم. بلندگو اسم مهدی را خوند. با خوشحالی به مهدی گفتم برو که قرار شده رابط بهداری بشی. لباس‌های تمیز تنش کرد و عطر هم به خودش زد و خندان رفت … رفت و دیگه برنگشت. ناهارش هم مونده بود. من تا فردا شب ناهارش را براش نگه داشته بودم. فرداش از تلویزیون شنیدم که همراه فرزاد کمانگر و شیرین علم هولی و … اعدام شده …

صبح تا ظهر سه شنبه‌ها خطرناکه!
امیر عباس توکلی – زندانی محکوم به اعدام

Untitled4
تو این چند سالی که زندان هستم اعدامی‌های زیادی را دیدم. اما یکی از آن‌ها همیشه در خاطرم زنده ست پسر جوانی بود به اسم کیانوش با چشمهایی خوش رنگ، بین سبز و آبی. به تحریک دوست نزدیکش از منزل فامیل همون دوستش سرقت کرده بودن و از آنجا که صاحبخونه که پیر زنی ۸۰ ساله بود هر دو آن‌ها را دیده بود برای اینکه دوستش شناسایی نشه، پیرزن را کشته بود. خوش تیپ بود و خوش صورت. از اول محرم نذر کرده بود تا چهلم به عزادار‌ها چای بده و هر شب محرم را محکم سینه می‌زد و گریه می‌کرد. اما به محض تمام شدن چهلم بردنش برای اجرا و اعدام شد. زمانی که مرتکب قتل شده بود فقط ده روز بود که از ۱۸ سالگی‌اش گذشته بود. یعنی اگر تنها ده روز کوچک‌تر بود اعدام نمی‌شد یا دستکم اعدام کردنش به این سادگی نبود. یادم هست که شاکی هاش از هلند و آمریکا اومده بودن ایران و با فشار و پارتی بازی و اصرار عجیبی می‌خواستن که هر چه زود‌تر حکم اجرا بشه. با اینکه یکی از پسرهای پیر زن رضایت داده بود حکم اجرا شد. از آن روز فهمیدیم هیچ چیز شرط نیست. نه شاکی خارج نشین و به ظاهرا متمدن و با فرهنگ، نه یقهٔ امام‌ها را چسبیدن و نه چله نشینی و…
بعد از اعدام کیانوش دیگه هیچ کدوم از آنهایی که می‌شناختم برای نجات خودشون از اعدام نذر امام نکردند!

ترس از مرگ
اعدامی‌ها را سه شنبه می‌برن برای اجرای صبح چهار شنبه. یعنی صبح تا ظهره سه شنبه خطرناکه! باید مواظب باشی گول نخوری! هر چی بهت می‌گن بیا رئیس کارت داره یا بیا برو مدرسه یا بیا داروهات را بگیر، باید پشت گوش بندازی! وگرنه توئه از همه جا بی‌خبر چنان سورپرایز می‌شی که اگه زنده موندی هیچ وقت یادت نره.. یک بار این بلا سر من اومد.

اعدامی‌ها را سه شنبه می‌برن برای اجرای صبح چهار شنبه. یعنی صبح تا ظهره سه شنبه خطرناکه! باید مواظب باشی گول نخوری! هر چی بهت می‌گن بیا رئیس کارت داره یا بیا برو مدرسه یا بیا داروهات را بگیر، باید پشت گوش بندازی! وگرنه توئه از همه جا بی‌خبر چنان سورپرایز می‌شی که اگه زنده موندی هیچ وقت یادت نره.. یک بار این بلا سر من اومد.

برای دوستان وهم بندیان، اعدام من مسجل و حتمی بود. یک روز سه شنبه صدام زدن وگفتن که ابلاغیه داری. وقتی رفتم بالا پاسدار بند که اسمش شیری بود و اهل کتاب و مطالعه و با من هم دوست بود نشسته بود. من هم از همه جا بی‌خبر. چسبیدن به من و گفتن اجرا داری! گفتم به این زودی؟ مگه می‌شه؟ پاسدار بند زنگ زد اجرای احکام گفت داستان چیه؟ گفتن اجرا داره. هر چی گفتم حداقل بذارید با خانوادم تماس بگیرم و خداحافظی کنم. گفتن نه! دست من را گرفتن و بردن. حالا شما هر چی ادعا و تمرین کرده باشی برای این لحظات در عمل درست از آب در نمی‌اد. واقعا لحظات سختی بود هر چند کوتاه. ولی نمی‌گذشت. خون در رگهام منجمد شده بود. انگار تو دهنم خاک ریخته بودن. هر چی می‌خواستم خونسرد باشم این آدرنالینه لعنتی نمی‌ذاشت.! وقتی رسیدیم زیر هشت گفتم الان می‌برنم واسه اجرا یک جای غریب آنم زندان اوین! داشتم به این فکر می‌کردم چه قرص آرامبخشی سفارش بدم که راحت‌تر برم سمت چوبه دار. یک جوری بشم که هیچی نفهمم. شب که یک افسر زندان و دو تا سرباز اومدن گفتن بیا اجرا. قلبم هری ریخت. گفتم تموم شد. گیج و منگ نگاهش می‌کردم. داد زد که مگه شلاق نداری؟ دیگه خودتون تصور کنید حال منو. نصف جونم رفته بود. همه خندیدن فهمیدم که از عمد می‌خواستن منو بترسونن. این هم یک جور مرگ بود که فقط زیر اعدامی‌ها درکش می‌کنن. برای دیگران شاید اسباب خنده باشه اما برای اعدامی یعنی تا مرگ رفتن و برگشتن. یک نگاه کردن به هم هی این به آن می‌گفت تو بزن آن یکی می‌گفت نه تو بزن رئیس شون شلاق چرمی بافته شده را زورکی داد به یکی از سربازا و یک چشمک هم بهش زد. منو برد تویک اتاق و روی هوا شلاق را چرخوند و در ۵ ثانیه از یک تا سی را گفت! وگفت برو تمومه. نمی‌دونم چرا شلاق را نزدن اما فکر می‌کنم از اینکه آنهمه فشار را تحمل کرده بودم دلشون سوخت. وقتی برگشتم بند دیدم چه خبره؟! چقدر طرفدار داریم و خبر نداشتیم! تمام هم اتاقی‌ها وبزرگان و قدیمی‌های بند همه با صورتی شکسته وناراحت در حال کشیدن سیگار سنگین فروردین هستن. تا منو دیدن انگار که مرده زنده شده با سلام و صلوات و رو بوسی پذیرایی شدم. یکی گله می‌کرد چرا از من خداحافظی نکردی؟ یکی دیگه می‌گفت چرا ساعتت را بهم ندادی….. و در آخر نفری یک لگد و یک دری وری نصیبم کردن که‌ای بابا ما را الکی ترسوندی! بدو برو خانوادت از ترس ناراحتی سکته کردن یک زنگ بزن بهشون!!

اعدامی امانت است

شهرام احمدی – زندانی محکوم به اعدام

Untitled2

 

وقتی همبندی یا هم اتاقی‌ات را به خارج از بند می‌برند تا مدت‌ها با خودت درگیر هستی که چرا بردن؟ ملاقاتی داشت؟ بهداری؟ بازجویی؟ چرا؟ کجا؟
شاید… شاید… شاید
این شاید‌ها برای کسی که حکمش حبس است نگران کننده است اما اگر زیر اعدام باشد به محض بردنش قلبت شروع به تپش‌های کوبنده می‌کند. نبرده باشند برای اجرای حکم؟ چون دوستش داری سعی می‌کنی به دلت بد راه ندهی. چطور می‌شود کسی را که دوستش داری راهی چوبهٔ دار کنی؟ به همین دلیل غالبا ماموران به اسم اجرای حکم اعدام کسی را صدا نمی‌زنند چون می‌دانند که با واکنش شدید زندانی‌ها رو به رو می‌شوند. اعدامی همیشه پیش همبندی‌هایش امانت است.
می‌خواهم از مهدی زالیه بگویم که ۴ بار با دنیا خداحافظی کرد و دوباره برگشت. چهار بار اعدام شد و به سلول برگشت. چهار بار به قرنطینه رفت برای اجرا و برگشت و با دلی نرم اما شکسته برایم تعریف کرد که چه شد. ثانیه به ثانیه‌اش را. گفت که در قرنطینه تک و تنها نشسته بودم با آرزو‌هایم که دیگر امکان نداشت به واقعیت بپیوندد. با خود فکر می‌کردم که تا چند ساعت دیگر روح از بدنم جدا خواهد شد.‌ای کاش پدر و مادرم را تنها یکبار دیگر می‌دیدم. از آن‌ها حلالیت می‌طلبیدم و بوسه بر دست آن‌ها می‌زدم و فقط یکبار دیگر مادرم را سفت در آغوش می‌فشردم. داشتم خاطراتم را مرور می‌کردم که ناگهان صدای باز شدن در سلول افکارم را قطع کرد. صدا زدن: مهدی زالیه؟
گفتم بله. دستبند. پابند و چشم بند زدند و بردند. رسیدم پای چوبه دار… پرسیدن: آخرین حرف؟
گفتم برای آخرین بار خانواده‌ام را ملاقات کنم.
گفتند: قاضی موافقت نکرده.
طناب را به گردنم انداختند. منتظر بودم همه چیز تمام شود. دقایقی به‌‌ همان صورت مانده بودم که یکی طناب را از گردنم بیرون آورد. انگار‌‌ همان چند دقیقه چند سال بر من گذشت. گفتند اعدامت به تعویق افتاده. سه بار دیگر تمام این مراحل برای من تکرار شد. یعنی سه بار تا مرگ رفتم و برگشتم.

طناب را به گردنم انداختند. منتظر بودم همه چیز تمام شود. دقایقی به‌‌ همان صورت مانده بودم که یکی طناب را از گردنم بیرون آورد. انگار‌‌ همان چند دقیقه چند سال بر من گذشت. گفتند اعدامت به تعویق افتاده. سه بار دیگر تمام این مراحل برای من تکرار شد. یعنی سه بار تا مرگ رفتم و برگشتم.

تا اینکه خبر دادن اعدام شما لغو شده. احساس خوشحالی و زندگی دوباره می‌کردم اما وقتی زندانم از ده سال به پانزده سال رسید آرزوی‌‌ همان اعدام را داشتم. در ‌‌نهایت این دوست ما بعد از نوزده سال در همین بند اعدام شد ولی نه با طناب دار. با مرگ تدریجی. هر سال یک بیماری گرفت و آگاهانه به او رسیدگی نشد تا بالاخره آنقدر درد کشید تا از این دنیا رفت. تا آخرین نفس‌های زندگی‌اش آرزو داشت یکبار دیگر دیارش را از نزدیک ببینید و در خیابان‌های شهرش قدم بزند و نفس عمیق بکشد…
آرزویی که هیچ وقت برآورده نشد…
برادرم بهرام زیر حکم اعدام بود. هر شب تا صبح خاطرات کودکی و شهر و خانواده را با هم مرور می‌کردیم. یکی از آرزو‌هایش این بود که هر وقت آزاد شد به خانه سالمندان برود و از تک تک آن‌ها بپرسد چه چیزی را دوست دارند تا برایشان تهیه کند. پرسیدم آخه این چه جور آرزویی ست بهرام؟ می‌گفت آخه آن‌ها هم مثل من محکوم به مرگ هستن. با این تفاوت که جلاد آن‌ها فرزندانشان هستند که جواب زحمت‌ها و محبت‌های پدر و مادرشان را اینگونه می‌دهند. آرزوی دیگرش این بود که‌ای کاش بتواند برای آخرین بار روی پای مادرم بخوابد. آرزویی که هیچ وقت برآورده نشد…
روزی که اسم برادرم به همراه محمد طاهر بهمنی. بهنام رحیمی. اصغر رحیمی. هوشیار محمدی. کیوان زند کریمی خوانده شد. خوب یادم هست که خادم (معاون رئیس زندان) گفت این چند نفر منتقل می‌شوند به سنندج. تمام زندانی‌های سالن از اتاق‌هایشان بیرون آمدند و همهٔ ما می‌دانستیم که به سنندج منتقل نمی‌شوند. همه با چشم‌های نگران و پر از حزن به آن‌ها نگاه می‌کردند. بعضی‌ها پنهانی اشک می‌ریختند بعضی‌ها هم با صدای بلند گریه می‌کردند و دعا می‌خواندند و می‌گفتند خدایا خودت رحم کن. خودت نجات شون بده. توصیف آن فضای پر از غم برایم ممکن نیست. همه بهت زده بودیم. برادرم بهرام و دوستان عزیز‌تر از جانم به سوی مرگ می‌رفتند و هیچ کاری از من ساخته نبود. بهرام وسایل حمام را برداشت و ناخن‌هایش را کوتاه کرد و گفت دارد به بهشت می‌رود… همه به گریه و هق هق افتاده بودیم. اما بهرام می‌خندید. یکی دیگر از آن‌ها با صدای بلند و بغض آلود فریاد کشید که من همه را به خاطر رضای خدا می‌بخشم شما هم مرا ببخشید. حلالم کنید. صدای گریه سالن را پر کرده بود. دقایق آخر بود… بهرام شروع کرد به خواندن شعر معروف کوردی. ترجمه‌اش این است:
اگر صد هزار بار هم از خانه و کاشانه‌ام بیرون رانده شوم سنگر خود را خالی نمی‌کنم.
برادرم رفت و هرگز بازنگشت.
بعد از رفتن او زندانیان بند همگی پیش من می‌آمدند و هر کس هرطور که بلد بود مرا دلداری می‌داد. اما دلم آرام نمی‌شد. بعد از چند روز با خانه تماس گرفتم. شلوغ بود. پرسیدم این سر و صدا‌ها برای چیست؟ گفتند بهرام اعدام شده. شوکه شدم. گوشی از دستم افتاد. بلند بلند گریه می‌کردم. زندانی‌ها دوره‌ام کرده بودند و وقتی فهمیدند بهرام به همراه دوستان دیگر اعدام شده چشم‌های آن‌ها هم خیس شد و هر کس به گوشه ایی رفت و به نقطه ایی خیره شد. تسلیت گفتن‌ها شروع شد و یادآوری خاطراتی که با بهرام داشتند. وصیت کرده بود وسایلش را بین بچه‌ها پخش کنم که اینکار را کردم. گفته بود به مادرم بگویم که خیلی دوستش دارد که گفتم و…
تا مدت‌ها خوابش را می‌دیدم که می‌گفت من نمرده‌ام من زنده‌ام. هضم اعدام برادرم که از کودکی همیشه با هم بودیم برایم سخت بود اما بالاخره پذیرفتم که حقیقت دارد هر چند تلخ…
حالا خودم حکم اعدام گرفته‌ام. هر روز و هر لحظه به این فکر می‌کنم که شاید فردا نوبت اعدام من باشد. شاید فردا… مرگ… طناب…. اعدام.

افتادن بشکه و سکوتی کُشنده
مصطفی رحمانی – زندانی سیاسی سابق

Untitled5
وارد بند که شدم گفت: «جایی نیومدی که بگم خوش اومدی، شما کجا و اینجا کجا؟» وکیل بند زندان تایباد بود، پیرمردی تقریبا ۶۰ ساله به نام علی آقا که از ظاهرش معلوم بود از کشتی گیرهای قدیمی است. اهل مهرشهرِ کرج بود و من اهل ورامین، اما وقتی در یک شهرستان دور افتادهٔ مرزی زندانی باشی، بعد از مدت‌ها دیدن یک هم استانی هم غنیمت است. به همین دلیل با هم صمیمی و هم صحبت و هم خرج شدیم. علی آقا نه تنها دوست من، بلکه فرشته نگهبان من در بین صد‌ها زندانی خطرناک بود. راننده ترانزیتی که تمام عمرش را در راه کشورهای اروپایی گذرانده بود. اما برای اولین بار، حمل باری به کشور افغانستان را قبول می‌کند که در راه برگشت و در صف انتظار مرز، قاچاقچیان مواد مخدر از غفلت او سوء استفاده کرده و ۱۴ کیلو کراک را زیر تریلر و بدون جاساز قرار می‌دهند، با این هدف که شاید از بازرسی مرز رد شود و بتوانند آن طرف آن را بردارند. و به همین سادگی به اعدام محکوم می‌شود. با تأکید او و به دلیل محیط نامناسب آنجا، خانواده‌اش تنها یک بار به ملاقاتش آمده بودند. گاهی در صحبت‌هایش با من از کلمه «بابا» استفاده می‌کرد و با تمام وجودم حس می‌کردم که چقدر دلش برای فرزندانش تنگ شده. یک بار با چشمی اشک آلود از خواب بیدار شد و پنهانی اشک‌هایش را پاک کرد. لبخندی زد و گفت خواب دیدم با نوه‌هایم بازی می‌کنم… سالن اعدام دقیقا پشتِ بندی که ما زندانی بودیم قرار داشت وقتی یک زندانی برای اعدام می‌رفت، خودش نمی‌دانست، به او می‌گفتند: «افسر نگهبان کارِت داره».

سالن اعدام دقیقا پشتِ بندی که ما زندانی بودیم قرار داشت وقتی یک زندانی برای اعدام می‌رفت، خودش نمی‌دانست، به او می‌گفتند: «افسر نگهبان کارِت داره».

همه سعی می‌کردند به روی خودشان نیاورند. صدای افتادن بشکه‌ای که به جای چهارپایه زیر پای اعدامی استفاده می‌شد، بند را به سکوتی کُشنده می‌کشاند. علی آقا با صورتی برافروخته مرا نگاه می‌کرد و می‌گفت: «یه روز هم منو می‌کِشن بالا». همیشه به او دلداری می‌دادم که بعد از آزادی‌ام به بازرسی وزارت دادگستری می‌روم و از حکم ناعادلانه‌ات و اعدام‌های فله‌ای و بدون حساب و کتاب اینجا گزارش می‌دهم. آزاد شدم، تنها دغدغه‌اش این بود که سالم به خانه برگردم. به موبایلم زنگ زد و خیالش راحت شد. بازرسی دادگستری هیچگاه جوابی به من نداد و مدتی بعد، یکی از زندانی‌هایی که آزاد شده بود به من زنگ زد و گفت علی آقا اعدام شد. تنها صدای بوق ممتدی در گوش‌هایم می‌شنیدم و خلاء‌ای در روح و قلبم که هیچگاه پر نشد.

می‌دانی ۴۵ بار مردن یعنی چه؟

حامد احمدی – زندانی محکوم به اعدام

Untitled6
یک روز سرد پائیز، آبان ماه سال ۹۱ ساعت ۹ صبح از خواب بیدارم کردن. گفتن منتقل می‌شی به سنندج. طبق روال معمول کسی که حکم اعدامش قطعی باشه فقط برای اجرای حکم جابه جاش می‌کنن سایه اعدام رو بالای سرم احساس می‌کردم. تمام سالن جمع شده بودن. آن زمان ۱۰ نفر اعدامی داشتیم. یک سری گریه می‌کردن یک دسته‌ای تو فکر بودن. بعد از خداحافظی از سالن برای اینکه روحیهٔ خودمون را نبازیم احتمال ضعیف می‌دادیم که شاید راست بگن و بخوان ما را منتقل کنن به سنندج. اما نگاههای تحقیر آمیز ماموران چیز دیگری می‌گفت. ما ده نفر رو دستبند، پابند و چشم بند زدن و با توهین و هل دادن داخل اتوبوس کردن.
بهنام پرسید ما را کجا می‌برید؟ جواب دادن که فردا حکم شما را اجرا می‌کنن. مطمئن شدم که به این‌ها هیچ اعتمادی نیست. سعی می‌کردم به خاطرات خوب فکر کنم که روحیه‌ام را از دست ندم اما سخت است وقتی در یک قدمی مرگ هستی به شادی‌ها فکر کنی. بچه‌های دیگه هم شروع کرده بودن به دعا خوندن تا اینکه از قزلحصار سر در آوردیم! پیاده مون کردن و وسایل مون رو ریختن روی زمین در حالی که بارون می‌اومد و زمین گل و لای بود. دستبند‌های فلزی را با دستبندهای پلاستیکی عوض کردن و بقدری محکم بستن که از دست بعضی از بچه‌ها خون می‌اومد. چشم بند هامون رو برداشتن. اطراف مون پر از لباس شخصی بود که با بغض و کینه بهمون نگاه می‌کردن. ما را بردن داخل یه اتاق که روی دیوارش خاطرات اعدامی‌ها بود که قبلا برای اجرای حکم اورده بودنشون آنجا. وضو گرفتیم و شروع به خواندن نماز کردیم که به آرامش برسیم. چندتا از بچه‌ها قرآن خواستن اما برامون نیاوردن، بعد از هم دیگه حلالیت طلبیدیم و نشستیم و دست به دعا شدیم. تو فکر رفتم یعنی دیگه من نمی‌تونم دخترم رو ببینم؟ دختری که وقتی بدنیا آمد بالا سرش نبودم. گفتم خدایا به خانواده‌ام صبر بده با خودم گفتم کاش حداقل می‌ذاشتن باهاشون خداحافظی می‌کردم. منتظر رسیدن مرگ بودیم. در باز شد. تپش قلب‌ها بیشتر شد. کابوس اعدام داشت به حقیقت می‌پیوست. ما را از هم جدا کردن. روحیه مون تخریب شد و دلهره‌ها بیشتر و بیشتر. لحظه به لحظه ایی که می‌گذشت منتظر دیدن طناب دار بودیم. زمان کند‌تر از تمام عمرمان می‌گذشت. شب قبل تلویزیون مستندی پخش کرده بود از بچه‌ها. همهٔ بچه‌ها نظرشون این بود که این نشانهٔ اجرای حکم هست. هوشیار دیگه آن شب نخوابید تا صبح مشغول خواندن نماز بود و دعا می‌کرد خیلی عجیب بود اخلاقش خیلی عوض شده بود صبحانه نخورد گفت حال عجیب دارم می‌رم یه دوش می‌گیرم. آن روز نتونست با مادرش هم حرف بزنه. من که رفتم پیش رئیس واحد برای ملاقات رفتارش خیلی مشکوک شده بود. گفت: می‌خوام برای هفدهم بهتون ملاقات بدم. ۴۵ روز به همین شکل گذشت. یعنی هر روز فکر می‌کردیم فردا اعدام می‌شویم. اما کسی سراغ ما نمی‌آمد. ۴۵ بار سراغ مرگ رفتیم. ۴۵ بار با زندگی خداحافظی کردیم. کی حال یک اعدامی را درک می‌کنه؟ کی می‌تونه بفهمه ۴۵ بار مردن یعنی چی؟ کی می‌تونه بفهمه ۴۵ شب سر به بالش گذاشتن با این خیال که شب آخر است یعنی چی؟ تازه داشتیم امیدوار می‌شدیم که اعدامی در کار نیست و می‌توانیم به زندگی هم فکر کنیم که باز اسامی ما رو خوندن برای انتقال به رجایی شهر. دوباره کابوس مرگ. دوباره رد شدن تصویر یک طناب با انسانی از آن آویزان در ذهن. یکی فریاد زد: هوشیار محمدی بیات بیاد اینور. حتی نگذاشتن که باهاش خداحافظی کنم. من رو بردن به قرنطینه واحد ۳ دیدم جمشید و جهانگیر هم آنجا هستن. لختمان کردن و لباسهای نازک آبی بهمون دادن که برای اعدام بود. صدای کمال هم به گوشم رسید. تصویر سازی صحنه و لحظهٔ اعدام یک ثانیه‌‌ رهایم نمی‌کرد. سه روز گذشت. باز سه بار اعدام شدم. باز سه بار مردم. دیگه بهم ریخته بودم. مغزم درست کار نمی‌کردم. پرش افکار و توهم اینکه مرده‌ام یا زنده‌‌ رهایم نمی‌کرد.

لختمان کردن و لباسهای نازک آبی بهمون دادن که برای اعدام بود. صدای کمال هم به گوشم رسید. تصویر سازی صحنه و لحظهٔ اعدام یک ثانیه‌‌ رهایم نمی‌کرد. سه روز گذشت. باز سه بار اعدام شدم. باز سه بار مردم. دیگه بهم ریخته بودم. مغزم درست کار نمی‌کردم. پرش افکار و توهم اینکه مرده‌ام یا زنده‌‌ رهایم نمی‌کرد.

محکم و بی‌وقفه به در کوبیدم فریاد زدم: یکی بیاد جواب منو بده. چرا ما اینجایم؟ خانواده م نگران هستن. حداقل بذارید یک تماس با آن‌ها بگیرم. هیچ کس جواب نمی‌داد. به فریادم‌هایم با قدرت تمام ادامه دادم. تا اینکه رئیس واحد اومد. گفت چیه؟ گفتم تلفن می‌خوام. گفت ممنوعه. تا جمله ش تموم شد دوباره محکم به در کوبیدم. بالاخره موفق شدم اجازه تماس بگیرم. خواهرم به محض شنیدن صدایم با گریه گفت: تو زنده ایی؟ نماینده مجلس سنندج سالار محمدی زنگ زده گفته ده نفرتون رو اعدام کردن. مجلس ختم گرفته بودن. به داداشم زنگ زدم جلوی در زندان بود. گفتم چه خبر از آن شش نفر؟ گریه کرد و گفت اعدامشون کردن جنازه‌ها شونم نمی‌دن. دست و پای خودم رو گم کردم، گریه می‌کردم، فریاد می‌زدم، هرچی از دهنم بیرون اومد آنجا بهشون گفتم. بچه‌هایی که سه سال و نیم تو یه سلول باهاشون زندگی کرده بودم دیگه تو این دنیا نبودن. نیستن. باور نمی‌کردم. کاملا روحیه م رو از دست داده بودم. نگذاشته بودن هیچ کدومشون با خانواده هاشون خداحافظی کنند. حتی از تحویل دادن جنازه شون سر باز می‌زدن. مادر اصغر که با یتیمی بزرگش کرده بود و حالا بچه‌های اصغر هم یتیم شدن. مادر بهنام که فراموشی گرفته بود. مادر کیوان که یه پسرش رو تازه کشته بودن و حالا دومی هم اعدام کردن، بهرام که زیر ۱۸ سال داشت و بچه کوچک مادرش بود با بی‌رحمی آن رو از مادرش گرفته بودن، محمد ظاهر که مادر پیر و بیمارش چشم به در هنوز منتظر آمدن پسرش بود… اعدام لحظه به لحظه دنبال من و خانواده‌ام بود. خانواده‌ام با من بار‌ها اعدام شدند. اگر یک روز زنگ نمی‌زدیم خانواده هامون فورا می‌اومدن جلو زندان، فکر می‌کردن تموم شد. وقتی وسایل بچه‌ها رو می‌دیدم خاطرات شون دوباره برایم زنده می‌شد. یه سری از وسایل شون رو بخشیدم بعضی از وسایل هم ماموران زندان دزدیده بودن بخشی از وسایل رو هم به خانواده هاشون رسوندم. آره به این می‌گن ظلم. حتی نگذاشتن با دوستامون خداحافظی کنیم شرایط به قدری سخت شده بود که بعضی وقت‌ها با حسرت می‌گفتم خوش به حال بچه‌هایی که اعدام شدن. ما موندیم با این وضعیت که هر دقیقه ش برامون یه طناب شده دور گردن مون و اثرات منفی این شرایط تمام وجود خودمون و خانواده مون رو گرفته.
بعد از اعدام‌ها تصمیم گرفتیم که یک نوع مبارزه برای زندگی کردن را شروع کنیم و صدای مظلومیتمان را به تمام دنیا برسانیم که اولین حرکت را با اعتصاب غذای ۲۶روزه شروع کردیم و تا حدی به بعضی از اهدافمون رسیدیم و در این مبارزه پیمان دادیم که از مال و جانمان مایه بگذاریم تا به نتیجه برسیم یا حداقل صدایمان را به دنیا برسانیم. حالا حدود یک سال از اعدام آن‌ها می‌گذره و خیلی وقت‌ها خواب شون رو می‌بینیم و اضطراب و دلهرهٔ اعدام، تو خواب و بیداری، برامون کابوس شده که داره خانواده هامون رو به طور فرسایشی از بین می‌بره و هیچ کس نیست بگه به چه جرمی؟ آیا عقیده جرمه؟ گاهی با بعضی از بچه‌هایی که حکم اعدام شون شکسته حرف می‌زنم. نظرات مختلفی داشتن بعضی هاشون می‌گفتن. زندگی دوباره است ولی ضربه‌ای که قبلا خورده‌ای هیچ وقت برای خودت و خانواده‌ات قابل جبران نیست. حدود ۵ساله با کابوس اعدام زندگی می‌کنم به قول یکی از بچه‌های اعدامی طنابی که صدای مظلومیت‌ها رو می‌رسونه باید بوسید ایا لازم نیست آنهایی که از انسانیت حرف می‌زنند فریاد مظلومین بشن؟

دیگر به چشم نامحرم نگاه نخواهم کرد!

محمود امیری مقدم – بنیانگذار و سخنگوی سازمان حقوق بشر ایران

Untitled3
دو نفری که می‌‌خواهم در مورد اعدامشان بنویسم را از نزدیک نمی‌شناسم، و مستقیماً با‌هاشون حرف نزده‌ام، ولی‌ اعدامشان تاثیر زیادی روی من گذشت، و هنوز هم در موردشان حرف می‌زنم و به‌شان فکر می‌کنم.
اولی‌ عاطفه سهاله بود، که در سنّ ۱۶ سالگی در شهر نکا (مازندران) در مرداد ماه ۱۳۸۳ در ملأ عام به دار آویخته شد. من در یکی‌ از روزنامه‌ها خبر اعدامش را خواندم و قبل از اعدام عاطفه را نمی‌شناختم. بعدا در مورد عاطفه خواندم که وقتی‌ که کوچک بود پدر و مادرش از هم جدا شده بودند، و مادرش هم در‌‌ همان سال در یک تصادف جان باخته بود، و عاطفه اول با یک خانواده افغانی زندگی‌ می‌کرد و بعدا با پدر بزرگ و مادر بزرگ پیر. از سنّ ۱۴ سالگی تا قبل از اعدام ۳ بار به مجازات حد (۱۰۰ ضربه شلاق) به خاطر روابط نا‌مشروع محکوم شده بود. دفعه آخر هم بنا بر شکایت افراد محل مبنی بر فساد اخلاقی‌ دستگیر و به اعدام محکوم شده بود و در مدت کمی‌ (اگر درست به خاطر داشته باشم در کمتر از ۳ ماه) حکمش هم اجرا شد. همچنین به یاد دارم که در یکی‌ از مقالات خواندم که عاطفه «خل و چل» بود و از تعادل روانی‌ برخوردار نبود.
می‌ گویند که قاضی رضائی (قاضی پرونده) طناب دار را خود به گردن این دختر ۱۶ ساله انداخت. و تعداد زیادی از مردم شهر هم این اعدام را تماشا کردند. قبل از اعدام به اعضای خانواده که امکان صحبت با او را پیدا کرده بودند گفته بود که اگر این بار او را ببخشند دیگر به چشم نا‌محرم نگاه نخواهد کرد و موقع اعدام از مردم طلب بخشش می‌کرد، پدرش هم پس از اعدام از کسی‌ شنیده بود که دخترش در ملأ عام اعدام شده، و امکان آخرین خداحافظی را پیدا نکرده بود-

 قاضی رضائی (قاضی پرونده) طناب دار را خود به گردن این دختر ۱۶ (عاطفه سهاله) ساله انداخت. و تعداد زیادی از مردم شهر هم این اعدام را تماشا کردند.

داستان عاطفه تاثیر زیادی روی من گذاشت، از یک طرف مظلومیت عاطفه، و بی‌رحمی قاضی رضائی و دستگاه قضایی، و از طرف دیگر بی‌ تفاوتی‌ مردم و بخصوص اینکه این دخترک به این طرز فجیح اعدام شد و آب از آب تکان نخورد. بجز چند نفر معدود و چند نهاد حقوق بشری دنیا هیچ عکس‌العملی نشان نداد.
یادم هست که از خودم می‌پرسیدم چطور هیچکس کاری نکرد که از اعدام عاطفه جلوگیری شود؟ چطور در این دنیا به این بزرگی‌ کسی‌ نبود که از عاطفه دفاع کند؟ این دختر چقدر تنها و مظلوم در برابر چشمهای همه کشته شد. فکر کنم فقط یک نفر از کسانی که به تماشای اعدام عاطفه رفته بود غش کرد و بعدا در بیمارستان درگذشت. اعدام عاطفه شاید یکی‌ از مهم‌ترین دلایلی بود که باعث شد من فعالیتم را در زمینه اعدام بخصوص اعدام نوجوانان آغاز کنم تا عاطفه‌ای دیگر اعدام نشود، یا دستکم من سعی خود را برای نجاتش کرده باشم. و همچنین، برای اینکه روزی قاضی پرونده عاطفه، قاضی رضائی، و سیستم قضائی ایران در قبال این جنایت پاسخگو باشند. اعدام عاطفه برای من یک نقطه عطف بود.
اعدام دوم اعدام دلا‌را (دلارام) دارابی بود، که در بهار ۸۸ در کمال ناباوری ما اعدام شد. دلا‌را چند سال بود که سنبل نوجوانان محکوم به مرگ در ایران بود، و ما بار‌ها تصاویر دلا‌را را به عنوان یکی‌ از نوجوانان محکوم به اعدام برای مجامع بین المللی فرستاده بودیم، و من بار‌ها در موردش نوشته بودم و در مطبوعات صحبت کرده بودم. حتا یک بار در تلویزیون نروژ در برنامه‌ای تمام توجه‌ها را روی دلا‌را متمرکز کرده بودم. فکر نمی‌کردم دلا‌را را بخاطر این همه توجه، بخصوص توجهی‌ که از طرف نهادهای حقوق بشری گرفته بود، اعدام کنند. فکر می‌کردم که هزینه اعدام دلارا خیلی‌ بالاست و حکومت برای اعدام دلارا حاضر به پرداختن چنین هزینهِ نخواهد بود. ولی‌ اشتباه می‌کردم. وقتی‌ که خبر اعدام دلا‌را را شنیدم شوکه شدم. و آن‌ روز بار‌ها بی‌ اختیار اشک‌هایم می‌ریخت. و شب که می‌خواستم بخوابم هم آرام گریه می‌کردم. با اینکه هیچوقت به طور مستقیم با دلا‌را صحبت نکرده بودم، ولی‌ احساس می‌کردم اعدام دلارا برای من جدا از مساله اعدام نوجوانان، یک مساله شخصی‌ است. شاید یک شکست تلخ بود برای ما، و شاید قسمتی‌ از این تلخی‌ به دلیل مواجه شدن با برخورد ساده لوحانه خودم بود، که اینقدر اطمینان داشتم که حکومت دلارا را اعدام نخواهد کرد. تجربه‌ای تلخ و یادآور یک واقعیت تلخ‌تر از آنچه می‌خواستم قبول کنم.

آخ مادر کجایی؟
شاهین اقدامی – زندانی سیاسی

Untitled7
مرگ دوستان و عزیزان در زندان کمی متفاوت‌تر از دنیای بیرون است.
دلیلش آن است که پیوند عاطفی در زندان بین زندانی‌ها با توجه به شرایط خاص زندان بسیار عمیق است. به ویژه زندانی‌هایی که مدت طولانی را کنار هم گذرانده‌اند. مرگ در زندان تلخ‌تر و کنار آمدن با آن سخت‌تر است.
روزهای آخری که در کنار زنده یاد افشین اسانلو بودم را فراموش نمی‌کنم. افشین محکوم به ۵ سال حبس بود.
چند هفته ایی بود که به قول زندانی‌ها هم خرج بودیم. آن اواخر افشین خیلی سرحال بود. بیشتر اوقات سر سفره شوخی می‌کرد یا خاطرات بانمک تعریف می‌کرد. همیشه از مادر و همسرش یاد می‌کرد مخصوصا وقتی غذای خوبی داشتیم با همون سبک شوفری و داش مشدی می‌گفت: آخ مادر کجایی؟ مادر خوبم کجایی؟ چند روز قبل از فوتش عکس پسرهاش رو نشونم داد و گفت خیلی دلم براشون تنگ شده و قصد داشت بعد از آزادیش آن‌ها رو برای ادامه تحصیل راهی خارج از کشور کنه. روز آخر کمی بهم ریخته بود و حتی برای ناهار هم نیومد. چند ساعت بعد متوجه شدیم دچار حمله قلبی شده و به بهداری رفته. فردای آنروز گفتند فوت کرده. من و تمام زندانی‌های سالن شوکه بودیم و برایمان قابل هضم نبود. هنوز هم بعد از گذشت یک سال یادآوری آن برایم سخت.

فقط یک شیشه مربا
فکر می‌کنم علی صارمی بار سوم بود که به زندان می‌آمد. با علی آقا در بند زندان رجایی شهر آشنا شدم. هوادار سازمان مجاهدین بود. علیرغم اینکه منتقد و مخالفت سازمان بودم اما در آن چند روز رابطهٔ صمیمی با هم برقرار کردیم. مرد شریف و با اخلاقی بود. بسیار منظم و کوشا بطوری که برای تمام ساعات روزش برنامه داشت. علی آقا موفق شده بود در زندان زبان فرانسه و انگلیسی را یاد بگیرد.

شب قبل از اعدامش به اتاقش رفتیم. چند تا جک برایش تعریف کردم. بلند بلند خندید. وقتی می‌خواستم به اتاقم برگردم یک شیشه مربای پوست پرتقال به من داد که خودش درست کرده بود. فردای آنروز صدایش زدند که به بهداری برود. اما بین راه او را به زیر هشت برده بودن. دستبند و پابند و چشم بند و… خودش هم خبر نداشت که برای اجرای حکم می‌رود.

شب قبل از اعدامش به اتاقش رفتیم. چند تا جک برایش تعریف کردم. بلند بلند خندید. وقتی می‌خواستم به اتاقم برگردم یک شیشه مربای پوست پرتقال به من داد که خودش درست کرده بود. فردای آنروز صدایش زدند که به بهداری برود. اما بین راه او را به زیر هشت برده بودن. دستبند و پابند و چشم بند و… خودش هم خبر نداشت که برای اجرای حکم می‌رود. وقتی خبر اعدامش را شنیدم بسیار یکه خوردم. لحظات تلخ و گسی بود. هنوز چهره مهربان و صدای گرم پدرانه‌اش در خاطرم هست.