آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

مژگان قاضی راد

اجتماع


“همه ماه منیرید”


ماه

داستان

از پشت شیشه‌های دودی طبقۀ ششم بیمارستان کودکانِ “دی. سی.” گنبد سپیدرنگ مجلس نمایندگان کنگره آمریکا خود نمایی می‌کند. بلند‌تر از هر ساختمانی در اطراف. انگار می‌‌خواهد با هر نگاه به یادم آورد که کجا هستم و چه شد که پا به این مکان گذاشتم. چند روزی بود که منتظر این روز بودم. مدتها بود که برای آمدن این لحظه‌ها ساعت شماری می‌کردم. مثل سالها و سالهای قبل…

“با پای پیاده، جادۀ باریک و سر سبز منتهی به مسجد دهکده را طی می‌کنم. بهار است و مثل هر سال به شمال آمده‌ایم تا جشن نوروز را در کنار بهار طبیعت زیبای کوهستان چلندر جشن بگیریم. من تازه جوان و عاشق. هوا مست و بهاری. آسمان صاف و بی‌ابر. خورشید در آرزوی تکیه زدن بر شانه‌های کوهستان. بعد از ظهری سرشار از سکوت. خمار آلوده از بادهٔ شکوفه‌های نارنج…. دخترکی با گیسوان پریشان و تشتی در دست با چشمانی پر خواهش به جوانک آن‌سوی جاده می‌نگرد. جوانک بر ترک موتورش می‌نشیند و آرام به سوی دختر می‌رود… قدم‌هایم را تند می‌کنم و بی‌توجه به آنچه در بیرون می‌گذرد به سربالایی تند جاده ادامه می‌دهم. ساختمان سپید و قدیمی مسجد از دور نمایان می‌شود. زمانی نمی‌گذرد که پا بر پلکان فلری مسجد می‌نهم. قلبم از شیب تند جاده تند تند می‌زند. به خلوت سرد مسجد بالای کوه پا می‌نهم. وجودم سرشار از سکوت دلپذیر آن عصر بهاری می‌شود. جانم آمادهٔ نیایش می‌شود. نیایش حسین را زمزمه می‌کنم در عصرعرفه…”

صدای زنگ تلفن برم می‌گرداند به طبقۀ ششم بیمارستان کودکان! به بخش مراقبت‌های ویژهٔ نوزادان! پزشک اورژانس آن‌سوی خط برایم پشت سر هم عدد می‌خواند. می‌خواهد که نوزادی چند ساعته را که در دهکدۀ آمیش‌ها در خانه به دنیا آمده به بیمارستان ما منتقل کند. عدد‌ها با هم جور در نمی‌آیند. باورم نمی‌شود که نوزادی با این شمارگان وخیم هنوز زنده باشد! از آن‌ رو که بخش ما مرجع پذیرش از تمام بیمارستان‌های اطراف است، نوزاد را می‌پذیرم. گروه ترانسپورت را خبر می‌کنم. چندی نمی‌گذرد که هلی‌کوپتر امداد از سقف بیمارستان می‌پرد. من از پشت شیشه‌های دودی می‌بینم که در آسمان محو می‌شود.

ساعتی به ظهر نمانده است که نوزاد را می‌آورند. نیمه جان و با لوله‌ای در نای که به مدد آن نفس می‌کشد. رنگی به پوست ندارد. روی تنش لکه‌های متعدد کبودی نمایان است. استادم پشت سر هم توصیه می‌کند که چه باید بکنم. او هم – شاید البته کمتر از من- نگران است. “وقتی که خون را آوردند با دستان خودت سرنگ را فشار می‌دهی! با سرعتی که زور دستانت ادامه می‌دهد. درنگ نمی‌کنی. فرصت نداری!” به بالا و پایین رفتن سینهٔ نوزاد نگاه می‌کنم. به تکنسین تنفسی می‌گویم که فشار نفس‌ها را کمی بیشتر کند. به رزیدنت می‌گویم عکاس رادیوگرافی را خبر کند. فشار خون نوزاد لحظه به لحظه بد‌تر می‌شود. به پرستار می‌گویم که سرعت قطرۀ دوپامین را بیشتر کند. شلوغ است و همه در گوشه‌ای مشغولند تا قلب نوزاد به تپیدن ادامه دهد. دستکش‌هایم را می‌پوشم و به رگهای نافی نوزاد دست می‌زنم. ورید را پیدا می‌کنم تا با هر آن زوری که دارم خون تازه رسیده را در ناف نوزاد تزریق کنم. چند دقیقه نمی‌کشد که رنگ به پوست نوزاد باز می‌گردد. فشار خون بالا می‌رود. ضربان قلب بالا می‌رود. زندگی دوباره در رگهای نوزاد جریان می‌یابد…

ساعتها می‌گذرد. عصر فرارسیده است. عصر عرفه است و من حتی یک لحظه هم فرصت نکرده‌ام که اتاق نوزاد تازه آمده را ترک کنم. قلبش می‌زند. شمارگانش بهتر شده‌اند. مردمک‌هایش اما گشاد و خیره به هیچ نوری پاسخ نمی‌گویند. منتظرم که ببینم تصویربرداری از مغز چه نشان داده است. از رادیولوژی تماس می‌گیرند و می‌گویند که مغز آماسیده‌اش به پایین خزیده است و مرده است. استاد زنگ می‌زند و به من می‌گوید که ادامه دادن بی‌فایده است!

استاد به همراهش پدر و مادر را به اتاق می‌آورد. پدر ریشی تا کمر و عینکی با شیشه‌هایی به اندازه یک نعلبکی دارد. از دستان زمخت و سختش پیداست سالهاست در مزرعه کار می‌کند. مادر به سختی راه می‌رود. پیداست که همهٔ راه دور خانه تا بیمارستان را درد کشیده است. با دامنی بلند و روسری توری که تمام مو‌هایش را پوشانده است مات و بی‌صورت بر بالین نوزاد می‌رود. هر دو به نوزادشان که به مدد ده‌ها سیم و لوله نفس می‌کشد مبهوت و وحشت زده نگاه می‌کنند. استاد آرام می‌گوید که ادامه دادن بی‌فایده است. سکوتی سرد بر اتاق حاکم می‌شود. جز صدای دستگاه تنفس مصنوعی صدایی شنیده نمی‌شود. پدر دستهای زمختش را بر شانه‌های مادر که دیگر نمی‌تواند بایستد می‌نهد. مادر روی صندلی می‌نشیند. چهره‌اش سراسر سپید می‌شود. پدر شانه‌هایش را نوازش می‌دهد. پدر با علامت تایید سر را تکان می‌دهد. استاد به آنها می‌گوید که دوباره باز می‌گردد. به من اشاره می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود. پرستار و تکنسین تنفسی لوله‌ها را یکی یکی از کودک جدا می‌کنند. با چشمانم می‌بینم که آن قفسه سینه کوچک دیگر بالا و پایین نمی‌رود. نوزاد را در میان پتو می‌پیچم. پرستار کلاه کوچک دستبافی بر سرش می‌کند. از پدر می‌پرسد که آیا نوزاد نامی دارد. نوزاد را از روی تخت بر می‌دارم و به آغوش مادر می‌دهم. پرده‌های جلوی در را کنار می‌کشیم و همه از اتاق بیرون می‌روند. سخت‌ترین لحظۀ این ساعتهای سنگین فرا می‌رسد. استاد می‌گوید که کمی بعد باید به اتاق باز گردم و به قلب نوزاد گوش کنم. باید مطمئن شوم که قلب نوزاد دیگر نمی‌تپد. باید به پدر و مادر تسلیت بگویم و مرگش را اعلام کنم.

نیم ساعت گذشته است و من از مادر می‌خواهم که پتو را از روی سینهٔ نوزاد کنار بزند. گوشی را روی سینهٔ بی‌جانش می‌نهم و گوش می‌دهم. سکوت سنگین سراسر سینهٔ نوزاد را، و بلکه همهٔ اتاق را فراگرفته است. لحظهٔ بی‌صدای مرگ جاری می‌شود. پدر شانه‌های مادر را سخت فشار می‌دهد. مادر نوزاد را سخت در آغوش می‌فشرد. بعد از یک دقیقهٔ تمام گوشی را از سینهٔ نوزاد جدا می‌کنم. در حالی که سعی می‌کنم جلوی اشک‌هایم را بگیرم به مادر و پدر می‌گویم که برای از دست داده شان متاًسفم. مادر همان‌گونه که نوزاد را در آغوش دارد می‌لرزد. قطره اشکی از گوشهٔ چشمانش بر پتوی نوزاد می‌چکد.

خسته و غمبار از اتاق بیرون می‌آیم. استاد به من تبریک می‌گوید که اولین گواهی مرگ را صادر کرده‌ام! من اما از پشت شیشه‌های دودی به آسمان سرخ بیرون می‌نگرم. می‌دانم که خورشید دیگر غروب کرده است!

در راه باز گشت نمی‌خواهم به رادیو ملی آمریکا گوش دهم. دست می‌برم و یکی از سی‌دی‌هایی را که با خود از ایران آورده‌ام پیدا می‌کنم. شمس و باخ به دستم می‌خورد. صدایش را بلند می‌کنم تا شاید سنگینی لحظه‌های بازگشت را کوتاه کند. به سالهایی می‌اندیشم که عصر روز عرفه برای خودم بودند. به آن مسجد سپید رنگ بالای کوه. به آن اتاق کوچک نیایش با صندلی‌های قرمز خوش رنگ، به آن خلوت ناب معنی بخش، به انتهای رقت مستی بخش. به برآمدن خورشید روشن زندگی در پایان لحظه‌های دعا و آنگاه! به عصر عرفه این سال! دریغ از یک جملهٔ نیایش‌وار. خالی از یک کلام روشنی بخش. لحظه‌هایی سنگین و سرد و سراسر مرگ!

“بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید”

دیگر نمی‌توانم خودم را نگه دارم. آن نقاب دروغین فرو می‌ریزد و پرده‌ای از اشک چشمانم را فرا می‌گیرد. باید نگه دارم تا بتوانم روبرو را ببینم. در کوچه‌ای می‌پیچم و می‌ایستم…

“بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه ماه منیرید…”

از شیشۀ روبرو چشمانم به ماه می‌افتد. نورانی و زیبا، پیچیده در هاله ای ساخته از اشک. آرام می‌گیرم. نفسی عمیق می‌کشم. پس از این روز دراز نیمخندی کوتاه بر لبانم می‌نشیند. ماه را می‌بینم که تنها سه شب دارد تا به کمال. می‌دانم! بیشترش رفته است… کمترش مانده است تا به تمام!