آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

سپنتا پرهام

اجتماع


من از دروازۀ مرگ بازگشته‌ام


Stretcher in Hospital --- Image by © Choul Jib Lee/TongRo/Corbis

” دکتر دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: همسر شما از نظر پزشکی تقریبا مرده است. اما قلب و سایر اندام حیاتی‌اش سالم است اگر همین الان رضایت بدهید می‌توانیم آنها را به بیماران نیازمند اهدا کنیم….؛ بقیۀ حرف‌هایش را نمی‌شنیدم. نمی‌توانستم اجازه بدهم آن دستگاه را که می‌گفتند زنده نگهش داشته قطع کنم. جواب خانواده‌اش را چه باید می‌دادم؟ گفتم: فکر می‌کنید برای انتقالش به تهران زنده می‌ماند؟…”

آقای مشتاق روی کلمۀ زنده کمی مکث می‌کند و دستش را روی دست همسرش می‌گذارد. ثوره زنی که به قول خودش از دیدار مرگ بازگشته است. حالا او بعد از سه سال از آن روزی که در بیمارستان نمازی شیراز این جمله را به دکتر معالجش گفت که دیگر راه بازگشتی برای او وجود ندارد اینجا رو بروی من نشسته و آن روز‌ها را به یاد می‌آورد. تا پیش از شنیدن ماجرای ثوره، داستان کسانی که می‌گفتند از دنیای مردگان بازگشتند شبیه داستان‌های خیالی بود. اما ثوره را سالها قبل از آن روزهای زمستان سال ۸۹ می‌شناختم. همسایه بودیم. نامش به ایرانی به معنای انقلاب است و انقلاب ایران زندگی‌اش را تغییر داد. از عراقی- ایرانی‌هایی بود که در سال ۶۰ از عراق به همراه خانواده‌اش اخراج شدند. وقتی از مرز شلمچه وارد خاک ایران شدند ۷ ساله بود و فارسی را در حد چهار پنج کلمه آموخته بود. با آنکه سی سالی هست که در ایران زندگی می‌کند و همین جا ازدواج کرده و بچه دار شده اما باز هم فارسی را با لهجۀ عربی صحبت می‌کند. هر چند که هنوز بعد از آن تصادف و اتفافاتی که برایش رخ داد صحبت کردن مثل راه رفتن برایش خیلی ساده نیست و کلمات را با سختی و به کندی ادا می‌کند. شوهرش اما عربی بلد نیست. اهل شمال است و کاسبی کوچکی دارد که به همراه ثوره و پسرش آن را اداره می‌کند. این ماجرا را هم در‌‌ همان مغازۀ کوچک لوازم آرایشی شان در حاشیۀ خیابان ولی عصر برایم تعریف کرد.
**
” قرار بود برای خواستگاری وبله برون رضا پسر بزرگم به شیراز برویم. ماشین را تازه یک هفته بود از ایران خوردو گرفته بودیم و برای همین من پیشنهاد کردم که با ماشین خودمان برویم.” اینها را مشتاق می‌گوید و ادامه می‌دهد: ” ثوره مخالف بود. می‌گفت با هواپیما برویم. اما من گفتم شاید آنجا ماشین احتیاج داشته باشیم.” رضا یکی دو سالی بود که در یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس در یک فروشگاه بزرگ لوازم آرایش کار می‌کرد. این دختر شیرازی را در‌‌ همان فروشگاه دیده بود و آشنایی به سرعت به بحث ازدواج منتهی شده بود و آنها هم راهی شیراز شدند بدون آنکه بدانند چه اتفاقی خواهد افتاد. مشتاق می‌گوید: ” از مرودشت گذشته بودیم و به سمت شیراز می‌رفتیم. فکر می‌کنم ۱۰ کیلومتر بیشتر به شیراز نمانده بود که یک دفعه نفهمیدم چه شد کنترل ماشین از دستم خارج شد و وقتی به خودم آمدم که ماشین به کنار جاده منحرف شده بود. اتفاق خاصی نبود انگار ترسیده بودیم. اما یک لحظه نگاه کردم دیدم در ماشین سمت ثوره باز است و او روی صندلیش نیست.” ثوره حرفش را ادامه داد: ” صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی زمین، آخرین چیزی بود که شنیدم.”
زمانی که ماشین منحرف شده بود در باز شده و او از ماشین به بیرون پرت شده و سرش به یک سنگ خورده بود. مشتاق می‌گوید: ” سرش کبود شده بود اماخون نمی‌آمد. بیهوش بود. با آنکه خیلی ترسیده بودم اما دستش نزدم. شنیده بودم که اگر با مصدوم تصادفی مواجه شدید نباید تکانش بدهید. ماشین‌های دیگر ایستادند و به کمک‌مان آمدند.” از آن لحظه‌ها او و نسرین دخترش هم خاطره زیادی ندارند. وقتی به خودشان آمدند در بیمارستان نمازی شیراز بودند: ” بسرعت برای عکس برداری و سی تی اسکن منتقلش کردند. دکتر گفت که ضربه به مغزش خورده و یک لخته خون روی مغزش افتاده. سطح هوشیاریش در وضعیت مطلوبی نیست. باید منتظر ماند تا وضعیتش ثابت شود بعد به اتاق عمل ببریم.” لحظه‌ها برای آنها به کندی می‌گذشت. ثوره در اتاق آی سی یو بود و آنها در انتظار ثابت شدن وضعیتش. اما دکتر‌ها و پرستار‌ها می‌دانستند که مغز در حال ورم کردن است و لحظه به لحظه سطح هوشیاری پایین می‌رود. این را خود ثوره شنیده بود.

دروازه1
از اینجا به بعد حرف‌های ثوره برایم عجیب و غریب است. او بخشی از اتفاقاتی که در اتاق آی سی یوی بیمارستان نمازی رخ داده بود را به یاد می‌آورد. مشتاق می‌گوید: ” وقتی برای اولین بار بخشی از آنها را به یاد آورد برای خود من هم عجیب بود. یک بار گفت تو پشت پنجره ایستاده بودی و آرام به من نگاه می‌کردی کوقتی ه پرستار‌ها داشتند مرا روی تخت می‌گذاشتند. او حتی یادش بود که که لباس بیمارستان سبزرنگ بوده. یادش بود که دست من وبال گردنم بود.”
ثوره حتی از وقتی که برای عمل آماده می‌شد هم یادش بود. از اتاق عمل بیمارستان با جزئیات کامل. این یکی شک من را به اینکه شاید بخشی از آنچه او به یاد می‌آورد در زمان بازگشتش از دیگران شنیده را کمرنگ می‌کند. ۱۰ روز بعد از عمل هنوز وضعیت او ثابت نشده بود و دکتر‌ها تقریبا قطع امید کرده بودند. ثوره به یاد می‌آورد که آن روز دکتر معالجش کروات آبی زده بود و به همراه یک پرستار و همسرش بالای سر او بودند. او وقتی دکتر از شوهرش می‌خواهد که با قطع دستگاه‌های حیاتی اجازه اهدای عضو بدهد در کنار او ایستاده بود: ” به عباس گفتم من را به تهران برگردان.” دکتر در ابتدا موافقت نمی‌کند. اما مشتاق به او می‌گوید: ” مگر نمی‌گویید که کاری از دست شما بر نمی‌‌آید؟ اجازه بدهید من او را به تهران ببرم تا به همراه خانواده‌اش تصمیم نهایی را بگیریم.” او گفت: ” نمی‌دانستم جواب برادر‌هایش را چه باید بدهم. باید در تصمیم نهایی که قرار بود بگیرم آنها هم حضور می داشتند.”
با بیمارستان دادگستری تهران در میدان فردوسی هماهنگ شده بود که به آنجا منتقل شود. دکترهای بیمارستان تهران هم تقریباً مطمئن بودند که درصد هوشیاری او زیر ۶ است و این یعنی کمای مطلق و به نوعی مرگ مغزی. اما حسی به مشتاق و خانواده‌اش می‌گفت که نباید ناامید شد. این حس خود ثوره بود که می‌گوید آن روز‌ها در کنار همۀ خانواده که به دیدارش می‌آمدند می‌ایستاد و به آنها اطمینان می‌داد که برخواهد گشت. اتفاقی که درست یک ماه و دو روز بعد از تصادف شبیه یک معجزه رخ داد. ثوره می‌گوید: ” درست یادم نیست که چه اتفاقی افتاد اما صدای گریۀ نسرین را می‌شنیدم که دعا می‌کرد. بعد صدایی که به من گفت باید برگردی انگار کارهای ناتمامی داری که باید آنها را تمام کنی و بعد….” از اینجا به بعد او هیچ به خاطر ندارد. اما خانواده‌اش خوب یادشان است. دخترش نسرین که آن روز‌ها فقط ۱۶ سال داشت پشت در‌آی سی یو ایستاده بود همان طور که قرآن می‌خواند یک دفعه دید که دکتر‌ها و پرستار‌ها به سمت مادرش رفتند. از ترس جراًت دیدن آن صحنه را نداشت. پشتش را به اتاق کرده بود که یک دفعه یکی از پرستار‌ها که خیلی به مادرش می‌رسید آمد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: ” نسرین مامانت به هوش آمده… او برگشته.” ثوره تا دو ماه بعد از به هوش آمدنش هیچ خاطره‌ای ندارد. خاطرات او از آنجایی شروع می‌شود که حرف زدن را آغاز کرد. در شش ماه بعد از آن هم جلسات فیزیوتراپی قدرت راه رفتن را به او بازگرداند.. ثوره پیش از این تصادف هم بسیار مؤمن بود. این اتفاق اعتقاداتش را بیشتر کرد. او معتقد است که یکی از ائمه شفایش داده است و خواسته تا او به زندگی باز گردد. زندگی برای خانوادۀ او جریان عادی خودش را ادامه داد. تا چند روز دیگر عروسش‌‌ همان دختر شیرازی اولین نوه‌اش را به دنیا می‌آورد. او حالا یک سالی هست که به مغازه برگشته و فروشندگی می‌کند. با آنکه در اثر آن حادثه هنوز مشکلات زیادی برای حرف زدن و راه رفتن دارد. سردردهای شدید می‌گیرد. دکتر‌ها می‌گویند از اثراث رفتن در کمای مطلق است. اما با همه اینها او از آغوش مرگ بازگشته و هنوز زنده است. این موضوعی است که هیچ کسی حتی خودش هم پاسخی برایش ندارد.