آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

موژان میردامادی

اجتماع


فلسفۀ مرگ


گفت‌و گو با هاوی کارل، مدرس واحد “مرگ، مردن و بیماری” در دانشگاه بریستول بریتانیا


ترجمه: سوده راد

موژان
تو رفتی و من سیاه پوش رفتنت شدم، عکس: مژگان عباسی


هاوی کارل، استاد فلسفه در دانشگاه بریستول انگلستان است. از موضوعات پژوهش او می‌‌‌‌توان به موضوعاتی چون فلسفۀ پزشکی، پدیدارشناسی (به خصوص فلسفۀ اشخاصی چون هوسرل، هایدگر و مرلو-پونتی)، فلسفۀ فیلم و مرگ اشاره کرد. پژوهش‌‌‌‌های او در زمینۀ مرگ و پدیدارشناسی آن، به خصوص بعد از تشخیص بیماری ریوی مرگ‌‌‌‌آوری که به آن دچار است جدی‌‌‌‌تر شد و او کار در مبحث پدیدارشناسی بیماری را هم به موضوعات پژوهشی‌‌‌‌اش اضافه کرد. از کتاب‌‌‌‌های او می‌‌‌‌توان به “پدیدارشناسی بیماری”، “بیماری: گریۀ تَن (illness: the cry of the flesh)”، و مقاله‌‌‌‌هایی چون “بیماری، پدیدارشناسی و متد فلسفی” اشاره کرد. او هم‌‌‌‌اکنون واحدی به نام “مرگ، مُردن و بیماری” را برای دانشجوهای سال سوم فلسفه دانشگاه بریستول تدریس می‌‌‌‌کند.


شما رساله دکترای خود را در مورد “مرگ” نوشته اید. ممکن است در مورد دلایل این تصمیم و این‌که چرا این موضوع را برای پژوهش جالب یافتید صحبت کنید؟

موضوع مرگ همیشه هم از لحاظ فلسفی و هم از لحاظ روانشناسی برایم جالب بوده و همواره تلاش کرده‌ام به این فکر کنم که زندگی فانی چطور می‌تواند باشد. وقتی بچه بودم، ساعت‌ها روی تخت دراز می‌کشیدم و به این فکر می‌کردم که لحظه پیش از مرگ، یعنی دقیقاً وقتی که زندگی رو به پایان است، چطور خواهد بود. متوجه شدم که این موقعیت، یعنی لحظه‌ای که این ذهنیت در فرد شکل می‌گیرد زمانی است که فرد رو به مرگ است، و این به لحاظ هستی‌شناختی موقعیتی غیرعادی است. با گذشت سال‌ها و آغاز مطالعه فلسفه، مثلا وقتی هایدگر می‌خواندم، به واقع درک کردم که او معنای زندگی را به گونه‌ای صورت‌بندی می‌کند که دقیقا توالی پیوسته چنین مفهومی است: فرد همیشه از یک یا دو منظر رو به مرگ است: اول آنکه دقیقه‌ یا ساعتی دیگر ممکن است تصادف کند و با مرگ مواجه شود، دیگر آنکه همیشه رو به مرگ دارد؛ چون هر روز که زندگی می‌کند دقیقا یک روز به مرگ نزدیک‌تر می‌شود. بنابراین زندگی به نوعی حرکت به سوی مرگ است و انگیزه‌ و محرکی که افراد را وا می‌دارد تا به این موضوع بپردازند یا آن را واپس برانند به لحاظ منطقی بسیار جالب است

موژان1
هاوی کارل


آیا فکر می‌کنید مفهوم زندگی با مرگ چنان به هم تنیده است که اگر مرگ را حذف کنیم و به نامیرایی و جاودانگی بپردازیم، زندگی ابدی مفهوم خود را کاملاً از دست می‌دهد؟

از برخی جهات، بله. برای مثال فروید کاملاً با آنچه شما مطرح کردید موافق است. او در مقاله “در باب ناپایداری” می‌گوید که این واقعیت که چیزها منقضی می‌شوند، می‌پوسند یا نابود می‌شوند از ارزش آنها نمی‌کاهد. آنها با وجود این‌که فاسد یا نابود می‌شوند زیبا و با ارزشند و این خاصیت نابودپذیری، آنها را برای ما باارزش‌تر هم می‌کند. بنابراین او می‌گوید “ارزش ناپایداری، ارزش نیستی و نایابی، در زمان است.” و من فکر می‌کنم این واقعیت که ما تنها یک جوانی داریم و تنها یکبار می‌توانیم چیزی را برای بار اول تجربه کنیم، به چیزها ارزش ویژه و اهمیتی خاص می‌دهد. بنابراین از نظر فروید، نامیرایی و پدیده‌‌‌‌ها را بی‌معنی می‌کند، چرا که عاملِ کم‌‌‌‌یابی از آن‌‌‌‌ها گرفته می‌‌‌‌شود.


با فروید در این مورد موافقید؟

فکر می‌کنم بله. من فکر می‌کنم تفکر دربارۀ جاودانگی مسائل دشواری درپی دارد، پیش از همه اینکه اگر به معنی و مفهوم جاودانه بودن فکر کنید، درمی‌یابید که باید بسیاری از مفاهیم را در مورد آنچه انسان بودن می‌دانیم تغییر دهیم و تعاریف بنیادین بحث دیگر واضح و روشن نخواهند بود. باید در مورد این مفاهیم اولیه به نتیجه برسید تا بتوانید بطور جدی در مورد معنی جاودانگی و ابدیت صحبت کنید. افرادی که در مورد زندگی جاودانه صحبت می‌کنند معمولاً در مورد زندگی واقعاً طولانی صحبت می‌کنند، اما این جاودانگی نیست، این عمر طولانیست. وقتی به جاودانگی فکر می‌کنید باید به این فکر کنید که چه شرایطی لازم است که شما فناناپذیر باشید؟ شرایطی که اگر برای مثال بمب روی سرتان بیاندازند و منفجرتان کنند، همچنان زنده خواهید بود. اما این خیلی عجیب است! نوعی تجسم که برای ما حتی آشنا هم نیست. پیش از این که در مورد خوبی یا بی‌معنی بودن جاودانگی بحث کنیم، باید به انسانی بیندیشیم که فناناپذیر است و ببینیم این انسان چه شکلی خواهد داشت.


به نظرم شما مرگ را به عنوان نفی و انکار زندگی تعریف می‌کنید. مرگ چیزی بیش از این نیست؟

این هم روشی جالب برای نگاه‌‌‌‌کردن به موضوع است و اتفاقاً هم‌راستا با قواعد فروید است که فکر کنیم دلیل این که اینقدر از مرگ می‌ترسیم، این است که آنرا در چشم‌‌‌‌اندازِ نابودی خود می‌‌‌‌بینیم. من فکر نمی‌کنم مرگ تنها یک جور نفی و تضاد با زندگی باشد، چرا که معتقدم مرگ حد و مرز، و در نتیجه ساختار ساده‌‌‌‌ی زندگی را تعریف می‌‌‌‌کند و از این لحاظ در تمام جنبه‌‌‌‌های زندگی منعکس می‌‌‌‌شود. بنابراین مرگ تنها پایان زندگی نیست و فکر می کنم در واقع چیزیست که در زندگی به شکل ساختارهای ویژه متافیزیکی، تعهداتی ویژه و… بازتاب پیدا می‌‌‌‌کند. اما من فکر نمی‌کنم تمام جنبه‌‌‌‌های موضوع به طور کامل درک شده‌‌‌‌باشند چون موضوعی بسیار دشوار در حوزه تفکر است. من فکر می‌کنم این نظریه‌های هایدگر که زندگی بودن در راستای مرگ است، بسیار قدرتمند است و اگر به آن فکر کنید، ممکن است حتی نتایج اخلاقیِ زیادی هم به دنبال داشته‌‌‌‌باشد. وقتی بدانید هرچیز تنها یکبار اتفاق می‌افتد و حرکت زمان بازگشت‌ناپذیر و غیرقابل توقف است، زندگی را چطور زندگی خواهید کرد؟ این موضوع بسیار مهمی است که در تاریخ هنر، فیلم، شعر و ادبیات است هم به آن پرداخته شده و می‌‌‌‌توان دید که در طول هزاران سال ذهن مردم را مشغول کرده است.
موژان2

مرگ یک رودخانه، عکس: مژگان عباسی

بنابراین مرگ پایان “هستی” است و در عین حال ” هستی” ما را هم به صورتی تحت تأثیر قرار می‌دهد که بودن چیزی که الآن هستیم، بدون آن غیر ممکن می‌شد؟
دقیقاً.


شما واحدی به نام “مرگ، مردن و بیماری” را در دانشکده فلسفه تدریس می‌کنید. من همیشه فکر می‌کنم مطالعه و پژوهش در مورد مرگ چگونه انجام می‌‌‌‌گیرد مطالعه کند؟ آیا این مطالعات در مورد پدیده‌شناسی مرگ است؟اگر این‌‌‌‌طور است، این نمی‌تواند در مورد پدیده‌شناسی “مرده بودن” باشد، بلکه باید در مورد عبور بین زنده بودن و مرده بودن است باشد. آیا ما چیزی در مورد این تجربه می‌دانیم؟ ممکن است هرگز چیزی در این مورد بدانیم

من فکر می‌کنم ما تا حدی در مورد تجربه مردن می‌دانیم. فکر می‌کنم قطعه گمشده بین کار‌های پیشین من این بود که من همیشه در مورد مرگ می‌نوشتم و هرگز از خودم نمی‌پرسیدم ما چطور به نقطه‌‌‌‌‌ی “مُرده‌‌‌‌بودن” می‌‌‌‌رسیم و البته در اکثر موارد پاسخ این سوال، بیماری است. بنابراین فکر کردن فلسفی درباره‌‌‌‌ی به بیماری موجب می‌شود آنرا همان قطعه اتصال زندگی و مرگ بدانیم. آیا ممکن است بدانیم “مرده بودن” چطور تجربه ایست؟ راستش این پرسشی‌ست که ادیان یا سنت‌های عرفانی به اشکال گوناگون تلاش کرده‌‌‌‌اند به آن پاسخ بدهند، اما من فکر می‌کنم ترسناک‌ترین پاسخ، دیدگاه آتئیست‌ها است که می‌گوید مرده بودن یعنی هیچ بودن و نیستی مطلق. در برخی شرایط خشونت برهنه این دیدگاه برای بسیاری از مردم خیلی ترسناک است. البته ما فلاسفه‌ای مانند اپیکوروس هم داریم که می‌گویند این ترس غیرمنطقی است و باید با استفاده از فلسفه به عنوان ابزاری منطقی برای رهایی از ترس‌های غیرمنطقی از عهده آن برآییم. اما من فکر نمی‌کنم که این تمام احساسات و افکار پیچیده مردم را در مورد مرگ دربربگیرد. من فکر می‌کنم مردم حق دارند که پریشان باشند، چرا که همانطور که خود شما گفتید تناقضی در این پدیده‌شناسی هست و آن هم اینست که نمی‌توانیم واقعاً مرگ را پدیده‌شناسی کنیم، چون هیچ تجربه مشابهی نداریم و تنها می‌توانیم آنطور که نظریه هایدگر می‌گوید زندگی‌ای در راستای مرگ داشته باشیم.


شما فکر می‌کنید مطالعه مرگ و فکر کردن در مورد مرگ،‌ نوع تجربه مرگ یا بیماری با چشم‌انداز مرگ را تغییر می‌دهد؟ فکر می‌کنید عقاید جدید در مورد پدیده می‌تواند روش تجربه پدیده یا خود پدیده را تغییر دهد

تاریخ فرهنگی گسترده‌ای حول این سوال وجود دارد. مردم پیش‌تر با مرگ آشناتر و راحت‌تر بودند، چون مردم در خانه می‌مردند و اعضای خانواده مرگ یکدیگر را می‌دیدند، مردم حیواناتی داشتند که [برای تهیه غذا] می‌کشتندشان و نرخ مرگ و میر کودکان هم بسیار بالا بود. این روزها ما در جوامعی زندگی می‌کنیم که مرگ از چشم پوشیده است، حداقل در این اشکال و اماکن سنتی غایب است. اما ما همچنان این تجربه عاطفی بسیار قوی و عظیم را از مرگ داریم که اگرچه ممکن است به اندازه قبل عادی نباشد اما همچنان می‌توانیم دیدگاه‌های متافیزیکی‌مان را وقت تجربه مرگ دیگری استفاده کنیم. این فکر که این فرد اینجا بوده، حرف می‌زده، می‌خندیده، در تختش می‌خوابیده، ولی یک روز دیگر نیست، همچنان برای همه تجربه بسیار پریشان‌کننده‌ایست و من فکر می‌کنم این پریشان‌خاطری یا حداقل بخشی از آن به دلیل ناتوانی و آسیب‌پذیری ماست و این هم موضوع دیگریست که مردم به سختی آنرا هضم یا درک می‌کنند. بنابراین من فکر می‌کنم اینجا نشستن و فکر کردن و صحبت کردن در مورد این قضایا بطور انتزاعی با از دست دادن کسی که در زندگی‌مان نقش مهم واقعی یا حتی نمادینی داشته است، برای مثال مرگ شاهزاده دیانا یا ترور سیاسی کندی، بسیار متفاوت است. در این مواقع می‌بینید که حیرت از خشونت این اتفاق چطور مردم را فرامی‌گیرد. بنابراین ما با مطالعه در مورد برخورد با مرگ شاید به نتایجی دست بیابیم و کمی هم تمرین کنیم، اما مرگ و فناپذیری خودمان را باید به روشی دیگر دریابیم.


اشاره کردید که مردم برای پاسخ به پرسش‌های ذهنشان در مورد آنچه پس از مرگ اتفاق می‌افتد، در عقایدشان، ادینی یا غیره، جستجو می‌کنند و به این صورت عقیده‌‌‌‌ی فرد روش زندگی او را تغییر می‌دهد. در طول دوران مطالعه و یا تحقیق در مورد این موضوع، روش زندگی و ارزش‌گذاری‌ شما تغییری کرده است؟

فکر می‌کنم وقتی بیمار شدم، مجبور شدم برای دورانی طولانی تمام انرژی فعالیت‌های ذهنی و احساسی‌ام را برای تنظیم زندگی‌ام هزینه کنم و این کار عقایدم را تغییر داد. اول این‌که موجب شد دست از ساده‌لوحی بردارم، بویژه این که همه چیز را بسادگی دست‌یافتنی می‌پنداشتم. فکر می‌کردم هرچیزی طبیعتاً رخ خواهد داد و در عین حال بسیار خشمگین، ناراحت، ناامید، غمگین، پر از حسادت، ترس و بسیاری حس‌های دیگر بودم!‌ اما وقتی تلاش کردم از همه چیز به عنوان مولد و سازنده بهره برم، متوجه شدم که می‌خواهم بر زمانِ حال تمرکز کنم و تلاش کنم چیزهایی را که تأثیر منفی بر حال خوب من داشتند حذف کنم، چرا که تشخیص‌ها بیماری همه توجه من را به این جلب کرد که ما زمان محدودی برای زندگی داریم. اما این تنها حقیقت زندگی من نیست، بلکه برای همه این حقیقت یکسان است. من فکر می‌کنم بیماری فقط درک فرد از این حقیقت را قوی‌تر می‌کند و می‌تواند به ما کمک کند از نوعی وجود و زندگی آینده-محور، نگران برای احساساتشان یا بودجه دکترا یا چیزی که ممکن است در آینده رخ دهد، به فکر به اینکه “چطور بهترین بهره را از امروز و اینجا و افرادی که اینجا هستند ببرم؟ ” تغییر دهد. فکر می‌کنم برخی دیدگاه‌های فراگیر بودایی هست که از این نوع رویارویی با آینده صحبت می‌کند. همچنین می‌دانم که من نتوانستم این رفتار را در طولانی‌مدت حفظ کنم. در مرحله‌ای فکر می‌کردم دیگر هرگز بخاطر چیزهای کوچک ناراحت نمی‌شوم اما بعد دروغی شنیدم یا وقتی کسی ماشین را خط انداخت ناامید و سرخورده شدم! من شکست خوردم اما فکر می‌کنم این شکست نشانه‌ای از بازگشت به زندگی عادی و همچنین سلامتی است.
موژان3
عزاداران، عکس: مژگان عباسی


بنابراین اگر این را به عنوان یک مشکل هنجاری مطرح کنیم، فکر می‌کنید هرگز می‌توان در مورد روش و دیدگاه درست در مورد مرگ و این که چطور فکر به مرگ باید روش زندگی و ارزش‌های مردم را تحت تأثیر قرار دهد ادعایی کرد؟
من فکر می‌کنم فلاسفه دقیقا به همین دلیل تلاش می‌کنند با مرگ گلاویز شوند. آنها تلاش می‌کنند چشم‌اندازی از پاسخ‌های تجویزی به این پرسش دهند که ” چطور بایست با این فرض که زندگی فانی است و روزی خواهم مرد و از جنبه‌های متنوعی آسیب‌پذیرم، زندگی می‌کردم؟” و فکر می‌کنم چیزی که واقعاً به عنوان یک فیلسوف برایم جالب است، اینست که به تمام پاسخ‌های متفاوت فکر کنم و تلاش کنم بین آنها و از جایگاه‌های مختلف داوری کنم. آیا پاسخ قطعی برای این سوال وجود دارد؟ راستش، واقعاً نه! اگر وجود داشت ما دیگر کاری نداشتیم!


دیدگاه شخصی شما در مورد مرگ، مردن و بیماری در این مرحله از زندگی‌تان چیست؟ فکر می‌کنید دیدگاهتان نسبت به این‌ها در ارتباط با هم و با توجه به این‌که خودتان با علم کامل به رابطه این‌ها با زندگی، زندگی می‌کنید، چیست؟

چیزی که من این اواخر به آن بسیار فکر می‌کنم، مرگ نیست، بلکه اینست که چطور نگاه کردن به انسان‌‌‌‌ها به عنوان یک موجود زندۀ بیولوژیک بودن می‌تواند نتایج بسیار جالب‌تری از آنچه تابحال فکر می‌کرده‌ایم داشته باشد. در مورد این فکر می‌کنم که چطور بدن‌های ما همواره و از جهات مختلفی در حال تغییرند، از اشکال متنوع مغز، تا اتصالات نورونی که در لحظه برقرار می‌شوند تا فرآیندهای تجربی دیگری چون بلوغ و پیر شدن. چیزی که واقعاً به تفکر در موردش علاقه‌مندم اینست که آیا با وجودی که ما در فلسفه تمایل داریم دائماً از این که در چه شرایط بدنی گذرایی هستیم چشم‌پوشی کنیم و به نوعی بدنمان را در شرایط ثابتی که فکر می‌کنیم که وضعیتی پایدار است، در واقعیت به هیچ‌وجه چنین نیست. ما در طول چند دهه بین بزرگسالی تا میانسالی با وجود تغییرات فراوان در بدن، از سلامتی بدنی تقریباً ثابتی برخورداریم و بعد وارد دوران پیری می‌شویم. در ادبیات فمینیستی در مورد بدن زن و تغییراتش به عنوان نمونه‌ای از این ناپایداری بسیار نوشته شده است. من به این فکر می‌کنم که شاید یکی از راه‌‌‌‌های رشد فلسفه، نگاه‌‌‌‌کردن و فکرکردن به صورت‌‌‌‌های مختلف تغییر، رشد و نمو ما انسان‌‌‌‌ها در زندگی، با چشم‌‌‌‌اندازی به سوی نوعی دیدگاه فرآیند-محور به جای ماده-محور در فلسفه باشد.