آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

نیوشا صارمی

اجتماع


سفر، مسافران و مرگ


لعنت به جاده‌ها اگر معنیشون جداییِ

جاده
در ادیان و عرفان، مرگ راهی است به سوی یک زندگی دیگر، یعنی انسان در این دنیا برای مدت محدودی زندگی می‌کند و بعد به واسطۀ مرگ به سفر می‌رود، سفری به یک زندگی دیگر. اما مرگ را سفر بدانیم یا نه، خود سفر هم با مرگ بی‌ارتباط نیست؛ حتی شاید بشود گفت این دو ارتباط پیچیده‌ای با یکدیگر دارند. بحث دیروز و امروز هم نیست. مثلاً انسان‌های قرنهای نخستین تمدن، گاهی چنان قافیۀ زندگی برایشان تنگ می‌شد که ماندن مساوی مرگ بود و باید می‌رفتند تا زنده بمانند. یا در قرنهای میانه، خیلی‌ از محکوم شدگان به مرگ با یک درجه تخفیف به شهر، کشور یا سرزمینی دوردست تبعید می‌شدند و ناگزیر از سفر و مهاجرت بودند. خود سفر هم از ابتدا تاکنون کم خطر نبوده و نیست و چه بسیار کسانی که به میل و قصد خودشان به سفر رفتند و حادثه‌ای ناگهانی جانشان را گرفت تا بازگشتی در کار نباشد. از این لیست بلندبالای ارتباط سفر و مرگ، مخصوصاً آنجا که سر و کار ایران و ایرانی با این دو تا بوده، سه بخش عمده را انتخاب کرده‌ایم؛ مرگ در غربت، مرگ در سودای مهاجرت و مرگ در سفر.


از خودکشی هدایت تا مبارزه با مرگ ساعدی

از میان درگذشتگان در غربت، انتخاب کار سختی است. چون حتی اگر به نامدارها و سرشناس‌ها هم بپردازیم، فهرست بلندبالایی تشکیل خواهد شد. در این فهرست شاید بی‌مناسبت نباشد که به سراغ نویسندگان برویم؛ آنهایی که از مرگ گفته و نوشته‌اند یا این که مرگشان به نوعی خاص و ویژه بوده است.

“تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند؛ بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند؛ نه ستمگر است نه ستمدیده؛ بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند؛ چه خواب آرام و گوارایی که روی بامداد را نمی‌بینند؛ داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند.”

اما نوشتن این مطلب بدون نام بردن از یک چهره ایرانی، مسلماً ناقص خواهد بود؛ صادق هدایت، نویسنده و اندیشمند ایرانی که نامش با خودکشی و مرگ خودخواسته‌اش در ذهن ما پیوند خورده است. حتی دنبال‌کنندگان غیرحرفه‌ای ادبیات هم این قدر از هدایت می‌دانند که در پاریس، روزی شیر گاز خانه را باز کرد و مرگ را در آغوش گرفت. یا شاید از نامه‌ها و نوشته‌های او بدانند که اندیشیدن و اشاره به مرگ در آنها جایگاه برجسته‌ای دارد.
هدایت، مرگ را بهترین پناه برای دردها، غمها، رنجها و بیدادگری‌ها می‌دانست و از قبرستان هم تعریف و تمجید کرده بود: “تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند؛ بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند؛ نه ستمگر است نه ستمدیده؛ بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند؛ چه خواب آرام و گوارایی که روی بامداد را نمی‌بینند؛ داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند.”
حتی دربارۀ این نویسندۀ مشهور ایرانی و مرگ، کتابی نوشته شده است با عنوان “صادق هدایت وهراس ازمرگ”.
صادق چوبک، نویسندۀ ایرانی که اواخر عمر خود را در بریتانیا و آمریکا گذراند، وصیت کرده بود که جسدش را و دست‌نوشته‌هایش را بسوزانند. خاکسترش هم در نهایت به اقیانوس ریخته شد.
جاده1

غلامحسین ساعدی در کنار برادرش

از چوبک بیشتر، غلامحسین ساعدی، نویسنده و نمایشنامه‌نویس صاحب سبک، با مرگ سر و کار داشت. خودش روایت کرده که از کودکی با مرگ آشنا بوده و پس از مرگ خواهر ۱۱ ماهه، دستدر دست پدر با راه قبرستان آشنا می‌شود. اما مرگ بندانداز پیری که در آخر کوچه آنها زندگی می‌کرده تاًثیر بیشتر و عمیق‌تری می‌گذارد: “نه تنها نام این عفریت کثیف بدنهاد، که خودش هم، چهل سال تمام با من بوده است. چه مرگها که ندیده‌ام و چه عزیزانی را که به خاک نسپرده‌ام. سایۀ‌ این شبح لعنتی همیشه قدم به قدم با من بوده است.” ساعدی پزشک هم بود و لابد این تخصص، درک بهتری از زندگی و مرگ به او می‌داد اما او هم مانند بسیاری از روشنفکران، ناچار به مهاجرت از کشور شد و در غربت به لحاظ روحی بسیار آسیب دید. این شد که ۵۰ سال بیشتر عمر نکرد اما در آخرین لحظات زندگی گفت: “من نویسنده‏ام، وظیفۀ‏ من الان مبارزه با مرگ است. از این پس، نویسندگی من شروع می‏شود. باید نوشت… باید نوشت…”


هستی زنده ماند اما از رویای مهاجرت جا ماند

هیچ آمار دقیق و رسمی از تعداد کل مهاجران ایرانی وجود ندارد، اما کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان اعلام کرده است که چهار درصد کل پناهجویان جهان در سال ۲۰۱۳ ایرانی بوده‌اند. یعنی ایران جزو پناهجوفرست‌ترین کشورهای جهان است.
این آمار خیلی دور از انتظار نیست چرا که رؤیای مهاجرت در ایران رایج است. شبکه‌های ماهواره‌ای و وب‌سایت‌های مختلف مدام از کارشناسان زبده‌ای خبر می‌دهند که می‌توانند اقامت فلان کشور را برای ایرانیان دریافت کنند. روش‌هایی که عموما مستلزم صرف هزینۀ بسیار بوده و گاهی مثل لاتاری آمریکا، بدون هزینه اما کم‌شانس است. اما اگر نه پول چندانی داشته باشی و نه امیدی به شانس و اقبال برای مهاجرت، تقاضای پناهندگی تنها راه باقی‌مانده است. راهی که در سالهای گذشته جانهای بسیاری گرفته و بسیاری در راه رفتن از وطن، به جای زندگی بهتر، مرگ نصیبشان شده است.
جاده2

سید محمدرضا دلاور وپوریا نورمحمدی، دو مسافر ایرانی هواپیمای گمشده مالزیایی

شاید نام پوریا نورمحمدی و سید محمدرضا دلاور به گوشتان آشنا نباشد، اما خیلی از مردم دنیا فهمیدند که در پرواز گمشدۀ مشهور مالزی، دو جوان ایرانی هم حضور داشتند. پوریا و محمدرضا که ابتدا گمان می‌شد تروریست و از عوامل ربودن هواپیما هستند؛ چون با پاسپورت جعلی سوار هواپیما شده بودند اما خیلی زود مشخص شد که این دو، به قصد ورود به اروپا و درخواست پناهندگی پاسپورت جعلی خریداری کرده بودند اما از شانس بد، مسافر هواپیمایی شدند که به هیچ مقصدی نرسید.
فاطمه، مادر ایرانی جان باخته در راه رسیدن به استرالیا هم یکی از معدود قربانیان مهاجرت بود که نامش رسانه‌ای شد. او در مرداد ماه سال ۹۲ به همراه دختر ۸ ساله‌اش، هستی، از مسیری غیرقانونی راهی استرالیا شد. قاچاقچیان سریلانکایی در راه رسیدن به استرالیا و در آبهای اندونزی، بی‌توجه به جان ۵۴ مسافر، قایق را سوراخ کردند. هستی و فاطمه توسط گروه امداد، نجات پیدا کردند اما مادر در بیمارستان جان سپرد و دخترش تنها و بی‌پناه شد. با پی‌گیری وزارت امور خارجه ایران ابتدا جسد فاطمه و سپس هستی به ایران بازگردانده شدند، اما هستی در بدو ورود به خبرنگاران گفت که از برگشتن ناراحت است و دوست داشت همان‌جا بماند! چه کسی می‌داند شاید هستی سالها بعد دوباره مثل مادر، در جستجوی راهی برای مهاجرت، روی زندگی‌اش قمار کند.


جان‌هایی که در سفر جا می‌ماند

اما سفر هم برای ایرانیان، کم خطرساز نیست و از حیث کشته‌شدگان در تصادفات -که تعداد بالایی از آنان در مناسبت‌هایی مانند تعطیلات نوروز و در هنگام مسافرت رخ داده- در جهان رکوردداریم.

به طور میانگین در ۱۰ سال گذشته، روزی ۶۶ ایرانی در تصادفات جان باخته‌اند و به طور متوسط به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر ۳۷ نفر در تصادفات رانندگی جان خود را از دست می‌دهند.

۲۴۱ هزار کشته و سه میلیون و ۶۱۵ هزار مصدوم، رقمی است که برای تلفات حوادث رانندگی ایران در دهۀ ۸۰ برآورده شده است. به این ترتیب مجموع کشتگان حوادث رانندگی در این ۱۰ سال از مجموع شهدای ایران در جنگ ۸ ساله با عراق هم بیشتر بوده است و تصادفات هر دو سال یک بار به اندازۀ یک زلزلۀ بم، جان شهروندان ایرانی را می‌گیرند.
به طور میانگین در ۱۰ سال گذشته، روزی ۶۶ ایرانی در تصادفات جان باخته‌اند و به طور متوسط به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر ۳۷ نفر در تصادفات رانندگی جان خود را از دست می‌دهند.
آمارها سالهاست که از بحران تصادفات در ایران خبر می‌دهد با این وجود هنوز به طور مشخص مسئول رسیدگی به این معضل ملی مشخص نیست. فرماندهان نیروی انتظامی از کیفیت پایین خودروها می‌گویند و خودروسازان از وضعیت نابه‌سامان جاده‌ها گلایه می‌کنند. گاهی هم گفته می‌شود رانندگانی که قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی‌کنند، مقصرند. اما همۀ این عوامل دست به دست هم داده تا هر روز ده‌ها ایرانی جان خود را از دست بدهند.
تازه اینها آمار مربوط به تصادفات وسایل نقلیه است؛ شرکت هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران، ایران ایر، با چهار سانحه مرگبار در فاصله سال‌های ۱۳۶۷ تا ۱۳۸۶ ، به عنوان سانحه‌ساز‌ترین شرکت هواپیمایی بین ۱۲ شرکت هواپیمایی منطقه خاورمیانه و آفریقا اعلام شد. همچنین ضریب ریسک پروازی در ایران ۱۰ برابر کشورهای توسعه یافته است.
——————–
*تیتر برگرفته از یکی دیالوگ‌های فیلم “مسافران” ساخته بهرام بیضایی است