آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

نعیمه دوستدار

اجتماع


در باغ شهادت


باغ1
سنگر بتون و آهن نیست، چند کیسه شن و خاک است. این که روبه‌روست تانک؛ که لولۀ بزرگش را به سمتش گرفته است. آرپی‌جی، سلاح سنگینی است بزرگتر از جثه‌اش. شلیک که می‌کند، این تنش است که پرتاب می‌شود عقب. این‌ که گردنش را می‌سوزاند و می‌نشیند روی شانه‌اش، خمپاره است، آن‌ که می‌پاشد به صورتش، خون.
این‌ که می‌نشیند کنارش مرگ است. در گودی سنگر، آنجا که دستش افتاده، سایۀ سنگین اوست که روی جوی باریک خون افتاده، بلند. این ‌که احساس می‌کند درد است، آن که از گلویش بیرون می‌ریزد ناله. کمی بالاتر از سنگر، آن چه می‌بیند صورت خاک‌آلود خودش است، آنچه می‌شنود صدای صفیر گلوله؛ آخرین تصویر، آخرین صدا.

جنگ ایران و عراق به بهانۀ تجاوز عراق به مرزهای ایران و با انگیزه‌ و روشهای کاملاً کلاسیک آغاز شد. عراق سرزمین‌های بیش‌تری می‌خواست و دنبال نفوذ بیش‌تر در منطقه بود. ایران می‌گفت که می‌خواهد از مرزهایش پاسداری کند و تمامیت ارضی‌اش را حفظ کند. اما همۀ این انگیزه‌های ملی، خیلی زود عوض شدند. کسی هرگز حساسیت بر خاک را انکار نکرد، اما خیلی زود، دفاع از مرزها به یک نبرد ایدئولوژیک تبدیل شد و از آن یک تراژدی انسانی به جا ماند.

آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامى ایران می‌گوید دویست و هجده هزار و هشتصد و شصت و هفت نفر از ایرانیان در فاصلۀ هشت سال، شهید یا مفقود شده‏اند. از میان آنها بیش از هشت هزار نفر، بسیجی بوده‌اند؛ یعنی نظامی متخصص نبوده‌اند و داوطلبانه به جنگ رفته‌اند.

آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامى ایران می‌گوید دویست و هجده هزار و هشتصد و شصت و هفت نفر از ایرانیان در فاصلۀ هشت سال، شهید یا مفقود شده‏اند. از میان آنها بیش از هشت هزار نفر، بسیجی بوده‌اند؛ یعنی نظامی متخصص نبوده‌اند و داوطلبانه به جنگ رفته‌اند.
بنا بر اسناد و روایت‌های تاریخی، حکومت ایران در هیچ مرحله‌ای از جنگ، تمایل به پایان آن نداشته است، مگر به شرط پیروزی. و در نهایت، پذیرش قطعنامه‌ای که به پایان جنگ انجامید، برای رهبر وقت ایران، آیت الها خمینی، “نوشیدن جام زهر” بود. حکومت ایران هیچ‌گاه این تمایل که می‌خواهد انقلابش را به جهان صادر کند، پنهان نکرد و از این‌که این جنگ را بیش از هر چیز یک جنگ “اسلامی” ببیند، ابایی نداشت.
با پی‌گیری روند شکست‌ها و پیروزی‌های ایران درهشت سال، شاید بتوان ادعا کرد که از میان کشته‌شدگان این نبرد، به استثنای آنها که موظف به جنگیدن بودند – به عنوان نیروهای ارتش و سپاه و سربازان وظیفه – یا آنها که ناخواسته درجنگ شهرها کشته شدند، بقیه با میل و علاقۀ شخصی به جبهه رفتند. برای بسیاری از آنها، جنگیدن یک تمایل قلبی بود؛ چیزی که آنها را به معبود و معشوق می‌رساند؛ به بهشت.

باغ

آن سو: حیات جاودان

حیات جاودان و نعمت بی‌پایان. آنجا خواب و مرگ و رنج و اندوه نیست. کلام بیهوده نیست. صحنه‌آرایی نعمت‌هاست: ” سایه‏اى پایدار و آبى ریزان و میوه‏اى فراوان. نه بریده و نه ممنوع.”(قرآن، سوره واقعه، آیه‌های ۲۸ تا ۳۳) همنشینی با فرشتگان و حوریان بهشتی درشت چشم که چون مروارید در صدف پنهانند، دست جن و انس به آنها نرسیده؛ پرده‌نشینانی باکره(آیاتی از سوره‌های دخان، رحمان و صافات).
این همه در توصیف بهشت است که هرچند شامل همه بهشتیان می‌شود، اما شهید، یعنی کسی که در راه خدا کشته می‌شود، پیش و بیش از همه به آن می‌رسد. بر اساس روایات اسلامی، شهید نخستین کسی است که وارد بهشت می‌شود. می‌گویند به محض جدا شدن روح از جسمش، فرشتگان و حوریان بهشتی از او استقبال می‌کنند و با شادباش آنها وارد بهشت می‌شود. آمده که: سر شهید در دامان دو حوری بهشتی قرار می‌گیرد و در حالی که غبار از چهره‌اش پاک می‌کنند، به او خوش‌آمد می‌گویند.
گرچه مفهوم کشته شدن در راه خدا مفهومی وسیع است، اما در ادبیات جمهوری اسلامی، این مفهوم به کشته شدن در راه یک نظام سیاسی تقلیل پیدا کرده که خود را نماد یک حکومت اسلامی و اصلی‌ترین عامل گسترش ایدئولوژی آن می‌داند. بنا‌بر‌این تعریف، کشته شدن در جبهه‌های جنگ، بیش از آنکه واجد ارزش‌های ملی و میهنی باشد، یک عمل اسلامی و دینی است. تنها دفاع از مرزهای وطن نیست، پاسداری از مرزهای اسلام است. در سایۀ این نگاه است که جنگ ایران و عراق، در فرهنگ ادبی حکومت ایران با واژه‌های دیگری شناخته می‌شود: “جنگ حق علیه باطل” و”دفاع مقدس”. کشته‌گانش “شهید” اند، آن طرف صف یزید است و این سو “یاران امام حسین”. در این نبرد هدف رسیدن به “کربلا”ست، مهم‌ترین انگیزۀ عمومی حفظ اسلام و بالاترین آرمان شخصی، نوشیدن شربت شهادت.

آمارهای منتشر شده دربارۀ جنگ ایران و عراق نشان می‌دهد که ۴۴ درصد کشته‌شدگان ایرانی جنگ با عراق، ۱۶ تا ۲۰ سال داشته‌اند و ۳۰ درصد ۲۱ تا ۲۵ سال. میانگین سن آنها ۲۳ سال بوده و بیش‌ترین کشته‌شدگان ۲۰ ساله بوده‌اند.

آمارهای منتشر شده دربارۀ جنگ ایران و عراق نشان می‌دهد که ۴۴ درصد کشته‌شدگان ایرانی جنگ با عراق، ۱۶ تا
۲۰ سال داشته‌اند و ۳۰ درصد ۲۱ تا ۲۵ سال. میانگین سن آنها ۲۳ سال بوده و بیش‌ترین کشته‌شدگان ۲۰ ساله بوده‌اند. این یعنی ۷۴ درصد کسانی که در جنگ ایران و عراق در صف ایران کشته شدند، در اوج جوانی بودند؛ سالهایی که انتظار می‌رود زندگی با عیش و خرمی، با آرزوهای بسیار و لذت‌های طولانی بگذرد. اما آنها مرگ را ترجیح داده‌اند.
هرچند برای ما که از دور به صف کشته‌شدگان و ردیف اندوهناک قبرشان نگاه می‌کنیم بیش از حد اغراق شده به نظر می‌رسد، اما در حقیقت بسیاری از جوانان ایرانی این وعده‌ها را باور داشتند. زندگی و لذت این دنیا بیش از حد حقیر و تصویر آن سو، بسیار فریبنده بود. هرچه اینجا گذرا و بی‌اعتبار بود، آن سو جاودان و همیشگی بود.
“ستاد تبلیغات جنگ” در ایران، در تمام آن سالها کوشید این روحیه را پررنگ‌تر کند؛ هرچند صادق خرازی، از طراحان اصلی این ستاد در گفتگویی با سایت “تابناک”، آن را یک موضوع برنامه‌ریزی نشده می‌داند: ” نمی‌شود گفت که عده‌ای می‌نشستند و اینها را طراحی می‌کردند به طوری که بتوان مدعی شد همه چیز طبق برنامۀ‌ قبلی انجام می‌گرفت. مسأله از نوع آفرینش بود، همه شرکت می‌کردند، ایده می‌دادند و برآیند کار افراد این جهت‌گیری‌ها را به وجود می‌آورد. نقش خود حضرت امام هم خیلی برجسته بود. نوع کلماتی که به کار می‌بردند و سخنرانی‌هایی که ایراد می‌فرمودند همه را هدایت می‌کرد و علاوه بر آن مسئولان عالی کشور در این فضاسازی نقش بسیار برجسته‌ای داشتند و رسانه‌های گروهی و تک تک افرادی که در ستاد تبلیغات بودند هم نقش داشتند.”
به این ترتیب، نام عملیات‌ها هم از نامهای معنی‌دار فرهنگ شیعه انتخاب می‌شد: محرم، کربلا، بیت المقدس. سربندهای یا زهرا و یا حسین بر پیشانی رزمندگان بسیجی بسته می‌شد و فیلم‌های مستند و گزارش‌های جبهه، تصویر رزمندگانی را نشان می‌داد که در خلوت سنگر زیارت عاشورا می‌خوانند و گنجینه بزرگ‌شان، تسبیح و انگشتر عقیق و قرآن جیبی است. روحانیون برای تهییج نیروها به جبهه‌ها اعزام می‌شدند و سوز نوحه‌های آهنگران و کویتی پور، مارش دعوت‌کنندۀ نیروهای ایران برای حمله و پیشروی بود.

” مرا اسب سپیدی بود روزی”

پیدا کردن انگیزۀ تک تک کشته‌شدگان برای انتخاب مرگ آسان نیست، اما دست‌کم می‌شود به نوشته‌های باقی‌مانده از آنها مراجعه کرد: “سلام به پدر و مادرعزیزم، از اینکه در مکانی راحت قرار بگیرم و در سنگر نباشم غمگین بودم. من نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که برادران خودم در مرزها شهید شوند و من هر روز شاهد این باشم که فلان قدر کشته یا فلان قدر زخمی شد. می‌دانم که از دست دادن من شاید سنگین باشد ولی غم از دست دادن حسین بر فاطمه زهرا سنگین نبود؟ من هم به نوبه خود از آقا و سرورم حسین درس مبارزه و جهاد و شهادت را یاد گرفتم. من آموختم که زندگی مادی نکبت‌بار است و نباید منتظر باشم که مرگ مرا فرا گیرد. بلکه ما به سراغ مرگ برویم. مگر انسان یک دفعه بیش‌تر می‌میرد؟ پس چه بهتر که آن یک دفعه هم در راه خدا باشد.”
یا شاید بشود به نوشته‌های همسران‌شان نگاه کرد: ” آن روز که با تو بر سفرۀ عقد نشستم و به این سنت نبوی پای بند شدم، می‌دانستم که عروس تو در دنیا من نیستم بلکه عروس واقعی تو شهادت است. اما چه کنم با این که می دانستم تو اهل ملکوتی اما مهرت، محبتت آن‌قدر در خانۀ دلم نشست که همان لحظات کوتاه و معنوی با تو بودن را، برای ذخیرۀ آخرتم غنیمت دانستم.”

سطرهای پرشماری از نوشته‌های این جوانان هست که در همۀ آنها گذشتن از ” این زندگی” به خاطر ” آن زندگی”، ” خدمت به اسلام”، ” پیروزی در آزمون الهی”، “مبارزه با کفار”، ” کسب رضایت الهی” و “مرگ شرافتمندانه”، به عنوان دلایل اصلی انتخاب شهادت تکرار شده است.

تصویرهای عجیبی هم از برخورد مادران‌شان با مرگ فرزند وجود دارد: ” وقتی که ماًمور با نامه ای به درب منزل آمد و خبر شهادتش را داد، تشکر کردم و گفتم مژدگانی لازم است که همراه ندارم. تشییع جنازه فرزندم در ماه رمضان بود و از من خواستند که افطار کنم و ماشین سوار شوم به آنان گفتم آیا حضرت زینب برادرانش را تشییع کرد که من فرزند خود را تشییع کنم؟ از من خواستند که جنازۀ فرزندم را ببینم اما من مخالفت کردم.”
سطرهای پرشماری از نوشته‌های این جوانان هست که در همۀ آنها گذشتن از ” این زندگی” به خاطر ” آن زندگی”، ” خدمت به اسلام”، ” پیروزی در آزمون الهی”، “مبارزه با کفار”، ” کسب رضایت الهی” و “مرگ شرافتمندانه”، به عنوان دلایل اصلی انتخاب شهادت تکرار شده است. گرچه علی اصغر رمضانپور که خود در جنگ حضور داشته و برای اطلاع‌رسانی دربارۀ جنگ فعالیت کرده، معتقد است که این وصیت‌نامه‌ها قبل از تجربۀ واقعی جنگ و پیش از اعزام، در اردوگاه‌ها نوشته شده‌اند: ” در تبلیغات سالهای آخر جنگ و پس از جنگ، مجموعه‌ای از وصیت‌نامه‌ها را منتشر کردند که بیش‌تر نوشتۀ نوجوانانی بود که هنوز به جبهه نرفته بودند و در بسیج از آنان می‌خواستند که بنویسند.”
او می‌گوید که کسی با انگیزه کشته شدن و با وعده‌‌های بهشتی، به جنگ نمی‌آمد: ” من به یاد ندارم چنین کسانی را. اینها قصه‌های آدمهای دور از جنگ بود که هنوز وحشت یک خمپاره را هم تجربه نکرده بودند. قصه‌های دروغ دستگاه‌های تبلیغاتی سپاه بود و نوجوانانی که هنوز پایشان به جبهه باز نشده بود و در عوالم رمانتیک بودند.”
مهران اما بازمانده از جنگ است؛ از همان‌ها که ” در باغ شهادت” به رویش بسته شد. او می‌گوید که تا سالها مثل روزهای ۲۰ سالگی‌اش فکر می‌کرده است؛ روزهایی که در آن شهادت یک رقابت بود: ” سالها افسرده بودم که چرا شهید نشدم. آن را به بی‌لیاقتی خودم ربط می‌دادم، به توفیق نداشتن. بیش‌تر دوست‌های نزدیکم را از دست دادم. تنها مانده بودم.”
باغ2

او نمی‌تواند آن روزها را قضاوت کند، برایش سخت است که خودش را از دور ببیند: ” هرچه بود واقعی بود. واقعاً فکر می‌کردم آن دنیا بهتر است. از مرگ نمی‌ترسیدم. حتی حاضر بودم نارنجک به خودم ببندم. همه این‌طور نبودند. سربازهایی داشتیم که از ترس گریه می‌کردند. کسانی که فرار می‌کردند. اما من می‌خوستم هر طور شده کشته شوم. حالا نه به خاطر حوری بهشتی، به خاطر خدا.”
اما همین مهران اعتراف می‌کند که بعدها زندگی را بیش‌تر دوست داشته است: ” هرچه از آن روزها گذشت، حس و حالم عوض شد. دلبستگی‌هایم بیشتر شد. اعتقادم به مذهب هم کمتر شد. حالا فکر نمی‌کنم هرگز اجازه بدهم پسر ۱۸ ساله‌ام برود جنگ و مرگ را ترجیح بدهد. اما آن روزها یقین داشتم که درست فکر می‌کنم.”
خیلی از بازماندگان جنگ هم خود را متفاوت با بقیه می‌دانند، مانند سعید که خودش را در گروه کسانی که دلخوش به وعدۀ بهشت بودند نمی‌گذارد: ” ما، من و امثال من، حس می کردیم به درکی عارفانه و عاشقانه از دین رسیده‌ایم که بر اساسش جهان زندان است و ما زندانیان. اشتباه نکنید؛ ما اصلاً عاشق مرگ یا فرار از زندگی نبودیم. حتی می‌دانستیم اجازه نداریم برای مرگ تلاش کنیم. جنگ هم برایمان مقدس نبود. نکته این بود که حس می‌کردیم نسیم لطف الهی وزیدن گرفته و فرصتی کوتاه پدید آمده که به درست‌ترین و زیباترین شکل برای رسیدن به یار تلاش کنیم. این را هم می‌دانستیم که کوچک‌ترین تلاش برای غیرطبیعی کردن این روند – مثلاً انتحار- کاملاً تناقض‌آمیز است و کار را از بنیاد خراب می‌کند. به همین دلیل نمی‌شود ما را با انتحاری‌ها در یک طبقه قرار داد.”
اما او نیز تأیید می‌کند که در میان کسانی که به عشق وطن یا به خاطر اسلام و البته عشق به شخص آیت‌الله خمینی به جبهه‌ها رفتند و شهادت طلبیدند، احتمالاً کسانی هم بوده‌اند که دل به وعده‌های آنچنانی داده‌ باشند: ” نکتۀ مهم این است که چنین پدیده‌هایی را نمی‌توان بر اساس یکی دو معیار مثل اثر تبلیغات یا ایدئولوژی تحلیل کرد.”
جنگ ایران و عراق، پس از هشت سال به پایان رسید و برای گروهی که از کاروان شهدا جا مانده بودند، به ” بسته شدن در باغ شهادت” تعبیر شد. برای آنها که ” شهادت نردبان آسمان بود”، با برداشته شدن این نردبان و ماندن پشت در باغ، تنها این امید بر جا ماند که ” اگر آه تو از جنس نیاز است/ در باغ شهادت باز باز است”؛ گرچه دربارۀ اینکه امروز چند نفر با این حس و حال حاضر به معاملۀ جان خویشند، نمی‌توان با قطعیت حرف زد.