آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

سحر صمیمی

اجتماع


تو نور خورشید منی


نور

مرگ برای من پایان زندگی‌ست. نمی‌دانم دقیقا از کی به این نتیجه رسیدم که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد ندارم، اما سال‌هاست که با تمام سختی مضاعفی که این باور برای زنده بودن ایجاد می‌کند به این نتیجه رسیده‌ام که مرگ یعنی نقطه. نه از آنها که بعدش می‌رویم سر خط ، که از نوع پایان.

هر کسی جوری با مرگ کنار می‌آید، اما بخواهیم یا نخواهیم تفسیر ما از مرگ و آنچه که پس از آن می‌آید بر “زندگی کردن” ما تاثیر می‌گذارد. وقتی کوچکتر هستیم، بزرگتر‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند مرگ برای ما چطور معنا شود و چطور با آن روبرو شویم. قدیم‌ترها فکر می‌کردم حتما بزرگترها یک جایی در راه زندگی یادگرفته‌اند که چطور باید با مرگ یا دیگر مشکلات زندگی روبرو شد. فکر می‌کردم مثلا در مدرسه همانطور که ریاضی درس می‌دهند حتما با یک فرمولی به آدم یاد می‌دهند که چطور باید با دردها و مشکلات هم روبه‌رو شود. اما حالا که بزرگتر شدم می‌بینم که بزرگتر بودن نه تنها چندان درد و سختی رویارویی با مرگ و مشکلات را کم نمی‌کند، که گاهی سختی و مسئولیت تصمیم گیری و توضیح و محافظت از بقیه، از جمله آدم‌های کوچک را هم اضافه می‌کند.

“خونهٔ مادربزرگه” بجز آن شب، همیشه شادی داشت، حداقل برای من. پنج سالم بود. آن روز عصر خانهٔ “عزیز” بودیم، مامانِ بابا. با عمه که دوست و همبازی آن‌روز‌هایم بود کاری نداشتم آن شب. خیلی غریب تمام عصر بغل عزیز نشسته بودم، ساکت. جوری که “عزیز” گفت من چه عزیز شده‌ام امروز. بعد رفتم بالا در اتاق تنها نشستم. آن‌ شب “عزیز” مرد. سکته کرد، یعنی دردی نکشید، راحت رفت. من را نه بهشت زهرا بردند، نه ختم. همه معتقد بودند برای بچه خوب نیست. آخرین باری که “عزیز” را دیدم‌‌ همان شب بود. وقتی سعی کردند مرگ را برایم توضیح دهند، می‌گفتند “عزیز” رفته یک جای خوب. از آن به بعد از مرگ برای من فقط صندلی خالی “عزیز” ماند و تصویری مبهم از یک جای خوب ولی دور. اجازه نداشتن من به رفتن به گورستان نوعی واکنش محافظتی پدر و مادرم بود.

هر کسی جوری با مرگ کنار می‌آید، اما بخواهیم یا نخواهیم تفسیر ما از مرگ و آنچه که پس از آن می‌آید بر “زندگی کردن” ما تاثیر می‌گذارد.

چهارشنبه دوم اسفند. صبح بود که رضا مسیج داد که “د” مرد. فکر کردم شوخی می‌کند، شوخی بی‌مزه. سه شنبه صبح، یعنی یک روز قبل، دیده ‌بودمش. حرف زدیم، کوتاه، در راهرو از کنار هم رد شدیم. با خنده گفت “دیروز کلاس نیامدی دختر” و حالا دیگر نبود. به همین سادگی. به همین تلخی. شنبه صبح برای دومین بار رفتم بهشت زهرا.
اولین بار را یادم نیست چند سالم بود، ولی بزرگ بودم. رفتیم به “عزیز” سر بزنیم. این‌قدر بزرگ شده بودم که بابا را راضی کنم که دیدن قبرستان برایم بد نیست. سر قبر ساکت بودیم. من بیشتر عذاب وجدان قبرهایی را داشتم که نشد از رویشان بپرم و از رویشان رد شدم تا برسیم سر قبر “عزیز”. وقتی رسیدیم به “عزیز” دلم برای بغلش و صندلی خالیش تنگ شد. خاطره آن صندلی را بیشتر دوست داشتم تا سنگ قبرش را. بعد از آن روز هیچ جمعه‌ای نگفتم که مرا هم ببرید، در عوض یا می‌رفتم سراغ آلبوم عکس یا نوار کاستی که از صدای ۲ سالگی من ضبط کرده بودند با “عزیز”. تصویر قبر را هم از ذهنم پاک کردم، جایش صندلی خالی را گذاشتم.
ولی تشییع جنازه و خاکسپاری را، آن شنبه، اولین باری بود که می‌دیدم. بهشت زهرا شلوغ بود. خیلی‌ها مرده بودند. تقریباً تمام اتفاقات آن روز را از ذهنم پاک کردم، به جایشان تصویر روزهای خوب کلاس‌های “د” را گذاشتم. تنها تصویری که از آن شنبه مانده گریۀ دختری۱۶-۱۷ ساله ‌است که دنبال مادرش می‌دوید. مادر را دراز دراز می‌بردند و دختر گریه می‌کرد و داد می‌زد “مامان، نرو”. نمی‌دانم دیدن رفتن مادر باعث شد آن دختر با مرگش بهتر کنار بیاید، یا شاید نباید می‌دید. اما آن روز تصمیم گرفتم که نگذارم من را آن‌طور دراز دراز بپیچند و ببرند. نه می‌خواهم کسی من را در غسالخانه ببیند نه دراز دراز در ترمه و کفن.
بعد از “عزیز” من عزیزی را از دست ندادم، برای همین رابطه‌ام با مرگ دور است.
اما داستان او فرق داشت.
آن شب مست بود، خیلی مست. درد داشت. هیچ‌وقت صدایش را آن‌قدر به هم ریخته نشنیده بودم.
صبح قرار بود برود سر خاک برای اولین بار. زخم ۱۳ ساله هنوز تازه بود و طاقتش را بلعیده بود. ۱۳ سالش بود که مادرش رفت. برای همیشه رفت. این را نه به او و نه به دوتای دیگرشان نگفتند. قرار بود ندانند. عکس‌ها را برداشته بودند که بچه‌ها آسیب نبینند. قرار بود مادر پاک شود تا بچه‌ها نفهمند. ولی او‌‌ همان روز اول فهمیده بود. برادر بزرگ‌تر بود و با خودش تصمیم گرفت که درد خودش را قورت دهد که خواهر و برادر کوچکترش کمتر رنج بکشند. که مراقب آنها باشد حالا که مادر نیست. خودش این بار را گذاشت روی دوش خودش. نه خاکسپاری بردنشان نه او هیچ‌وقت رفت سر قبر. جاهای خالی ذهنش را با خاطرات مادر پر کرد و درد دائمی نبودنش را یک جایی در دل شکستهٔ ۱۳ ساله‌اش دفن.
حالا در آستانۀ ۲۶ سالگی من و او با هم داشتیم می‌رفتیم به سمت یک گورستان کوچک. از گل فروشی آن نزدیکی گل خریدیم. آنجا قبر‌ها به خط بودند، برای همین هم از روی قبر کسی رد نشدیم که من عذاب وجدان بگیرم. متولی گورستان عود روشن کرد و آورد سر قبر. بوی عود آرامش بخش بود. ساکت نشستیم. گفت که کاش زود‌تر آمده بود. از مادرش گفت که لالایی برایش ” تو نور خورشید منی” را می‌خواند. می‌گفت کاش بیشتر آمده بود و من داشتم به تصویر آن دختر در بهشت زهرا فکر می‌کردم. به صندلی خالی عزیز و بخشی از اویی که کنارم بود و کنده شده بود با رفتن مادرش. به اویی که ” نور خورشید من” شده بود.
حالا او می‌خواهد که بعد از مرگش او را بسوزانند و خاکسترش را به دریا بسپارند. هیچ‌وقت نپرسیدم چرا، ولی فکر می‌کنم نمی‌خواهد درد و عذابی را که خودش کشید برای دیدن و ندیدن مادر، کسی برای دیدن یا ندیدن او بکشد.
یک روز که نبود عکس مادرش را قاب کردم گذاشتم روی طاقچه‌، شاید که لبخند گرمش را به جای همهٔ تلخی‌های این سالها بگذارد و زخمش کم کم التیام پیدا کند. مادر که رفت. حداقل شاید با یاد لبخندش او کمتر درد بکشد و خوشحال‌تر زندگی کند.