آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۴ فروردین ۱۳۹۳

هانیه بختیار

فرهنگ


کهنه‌ترین شب


هانیه

شعر اول:

پستانش هنوز رگ می‌کند شب
زیرِ آن سینه، شیرِ پیر می‌مکم
نوکِ کبود، بینِ دندان‌هایم نوکِ چروک
نرمه‌اش آویزان به حلق می‌ماسد.
کهنه‌ترین شبِ “جمشید”.
پرده مخملیَنش را در شهرِ نو کشیده‌اند
و تئاترِ تنَش، تمامتِ انقضاهای تاریخ است
امّا پستانش!
پستانش هنوز رگ می‌کند.
به اندازه سکه‌های تهِ جیبم می‌مکم
از بین لایه‌های چروک، به داخل، به شب
به پیر فرو می‌کنم
و سیاهْ سیاهْ آه می‌کشم
امروز روزِ چندمِ ماه است؟
“روز دوم عادتِ ماهیانه آقا
و هیچ چیز، قطعی نیست.”
این را خانُمِ شب در اتاق بغل می‌گوید.
شبِ من، یائسهٔ باستانی ست.
شبِ من چروک‌هایش را روی شکمم می‌اندازد
شبِ من حتی به اندازهٔ دندان، سفیدی نمی‌کند
ندارد که بکُند
تا ته می‌بلعَد و گاز نمی‌گیرد
گاز‌هایش را قبلاً گرفته است
قبلاً گریسته است؛ قبلاً زاییده است
زیرِ همه چیز وَ همه کس.
شکاف‌ها زیادی عمیقند
و تن در آنَش گیر نمی‌کند
امّا پستان‌ها
پستان‌ها هنوز رگ می‌کنند در دهانِ من
سیاه از گلو پایین می‌رود
سیاه از آلت بیرون می‌زند
و هیچ چیز سفیدی نمی‌کند

ندارَد که بکنَد.
××

شعر دوم:

قبرستان ماشین‌ها بهشت زهرا نبود
با خال و ابروی کمانی و گردنبندِ الله
عکسش زیر دستگیره که قلق داشت
غَزَن های سینه بند.
بالآی برجک فکر کنی به ناخن قرمزِ پا
پیدا از در به در رفتگیِ جورابِ نازُک و خدمت
چشم بچرخانی که سیاهی!
جورابِ تن نمایِ کیستی؟
وَ رژهٔ غَزَن ها و ساق‌ها و خال‌ها
وَ آن سوراخ نمی‌دانم چندمینِ کمربند.
دستش بگیرد که نمی‌گرفت با ناخُن قرمز.
سه ربعِ قرن پاسِ شب
سه ربعِ جورابش توی عکس
جدا نشد از درِ اوراقی، آخر
مچاله بینِ پاره آهن و جرثقیل
و آن ربعِ چهارم را در سه ربع
هدف بگیرد و خود، “زنی” کند برای خودش
آه ‌ای چکانندهٔ ماشه‌ها! خلّصنی!
جانش از کف برود، سفید
لایِ شلوار خاکی سُر بخورد تا پوتین.
رستگاری در پاسِ شب
بغض آنی به پوکه‌های چکیدهٔ لیز
سربازِ روی برجک
چرا معلوم نیست
××
شعر سوم:

گوزنی در خوابِ جنگلی‌ام می‌پرد
از پیچ اندامِ موهای بلوطی
بالا می‌رود
و خوابِ کرک‌های تنش
تکانِ دست‌هایم را خمار می‌کند
انگشتانم در سلسله یِ شاخ‌ها گیر می‌افتند
جدالِ نرم انسان و حیوان
از مو‌ها آغاز می‌شود
و تا ماهیچه پیش روی می‌کند.
در پوستِ گرمِ گوزن می‌روم
بی‌آنکه کُشته باشمش
و خونِ تُندش را می‌بینم
بی‌آنکه زخمش زده باشم.
تن‌ها، درختِ غانی در خود کاشته‌ام
با میوه هایِ بی‌شکلِ سفید
که در پوزه یِ گوزن، معنی می‌کنند
به گوشم، حرف‌های حیوانی می‌خوانَد
تا شعرهایِ سُم دار بگویم.
××

شعر چهارم:

من گِرد می‌خوابم
کلوسئومی با اندامِ نیمه فروریخته
وُحوشم را کشتند
رام نشدم
بَردگانم را کشتند
نجیب،‌زاده نشدم
گلادیاتور‌هایم را کشتند
ترسا نشدم
تن‌ها کلوسئومی خسته‌ام
گِرد می‌خوابم
و خونِ آخرین شورشیِ باستانی
چکان، از ارّابه‌ای به خشم جهنده
در میدانِ ساکِنم
شتاب می‌گیرد
××

شعر پنجم:

پلّه‌ای در خانۀ پنج سالگی
سال‌ها عادتِ لغزندگی داشت
در خوابِ خانه هایِ بعدی.
مچ پایم روی تخت هایِ بی‌اعتبار می‌پیچید.
با موهایی که ریشه سی ساله داشت
سرگرم سقوط مجعّدی بودم
که از‌‌ همان پلّه آب می‌خورْد
وَ ورم می‌کرد.
تمامَم بر آب بود
با گُلسنگ‌های پوست خیسم حرف می‌زدم
و خزه‌های دهانم را دوست داشتم
زیرِ آب خواب می‌دیدم
غلط آواز می‌خواندم
قرارِ ملاقات می‌گذاشتم؛ نمی‌رفتم
و خیسیِ پیراهنم را بهانه می‌کردم.
پیراهن من در آفتاب خشک نمی‌شود
در آفتاب “می‌میرد”.
قانونِ سقوط از پلّۀ کودکی
همیشه یک لنگه پوتینت را آب بُرده باشد.
پوسیدگی در پایه هایِ نمورِ تخت
وَ پاهای استخوانی قدرت بگیرد
بپرسی چرا بلند نمی‌شوی
بگویم زانو‌هایم آب آورده‌اند
من همۀ آب آوَرده‌ها را دوست دارم
حتی اگر گوشماهیِ کوچکی باشد
بتوانَد برای شعر
صدایِ دریا بیاورد.