آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ فروردین ۱۳۹۳

حسن سربخشیان

وبلاگ


کاوه گلستان از نگاه دیگران


فروردین ۱۳۸۲ در وبلاگم نوشته ام: حافظه موبایلم را می دیدم یکدفعه چشمم به این شماره افتاد ۷۶۰۵۹۰۱که کنارش نوشته بودم
کاوه اربیل‫……‬
اما او دیگر در میان ما نبود
!
مطالب زیر را از بصورت روز شمار در وبلاگم در روزهای بعد از کشته شدن کاوه گلستان جمع آوری کرده بودم. بهتر دیدم همه را در یک جا خوانندگان علاقه مند بخوانند.

DSC_0111

روز تشییع جنازه کاوه گلستان نزدیک گورستان افجه محل دفن او، عکس از حسن سربخشیان

 

جیم میور خبرنگار بی بی سی روز واقعه و کشته شدن کاوه را اینطور شرح می دهد:
‎حدود ساعت ۳ ظهر بود که ما رسیدیم به منطقه کیفری در جنوب شهر سلیمانیه.
‎یک روز بهاری زیبا بود و ما برای نهار در زیر سایه درختان توقف کردیم.
‎نان – تن ماهی – خیار – گوجه فرنگی و چای.
‎کاوه کفت: این بهترین نهاری بود که در طول ۵۹ روز گذشته از بدو ورود به کردستان عراق خوردیم. او خیلی افتخار می کرد به کاری که انجام می داد و با هیجان از بهتر کردن کارش صحبت می کرد. کاوه گفت: وقتی من در موقعیت اینچنینی هستم احساس می کنم خودم هستم.

بدنبال جایی بودیم که بتوانیم از آنجا بهتر گزارش را ارسال کنیم. پیشمرگه های کرد به ما اطمینان دادند منطقه امن است. من رانندگی می کردم، کاوه در سمت راست من در صندلی جلو نشسته بود. در صندلی های عقب استوارت ، مترجم ما رابین آزاد و پیشمرگ که پشت من نشسته بودند. از رد کامیونی که قبلا عبور کرده بود ماشین را رو به جلو می راندم. برای تسلط به منطقه ای که در برابر مان نیروهای عراقی بودند آنجا را انتخاب کرده بودیم. محلی که با پوشیده از علف های بلند بود. ماشین را نگه داشتم تا بتوانیم کارمان را انجام دهیم و همگی آماده رفتن به بیرون از ماشین شدیم. ناگهان صدای انفجاری را شنیدم.  فکر کردم چطور عراقی ها ما را توانستند به این سرعت هدف قرار دهند؟ من خودم را در قسمت عقب ماشین رو به زمین انداختم.

دو انفجار دیگر رخ داد و سکوت شد. استوارت را دیدم که پای راست اش آسیب دیده بود، با او صحبت کردم و متوجه شدم که خیلی خونریزی شدید ندارد. به او قول دادم زنده خواهد ماند.

یک آن متوجه شدم کاوه نیست! داد زدم کاوه کجاست؟ کاوه کجاست؟

رابین که وسط نشسته بود و فرصت نکرده بود از خودرو پیاده شود. داد زد اونطرف اونجاست، او کشته شده.

من احساس گناه می کردم چرا که تمام راه کاوه را از تهران با ماشین ام آورده بودم به میدان مین.

متن کامل را اینجا بخوانید.

‎نوشته مسعود بهنود در باره کاوه
‎او در کار حرفه ای خود ترس نمی شناخت

‎در ماه پایانی عمر رژیم پادشاهی یک بار دوربینش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهیم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مایه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بیایم و عکس بگیرم

‎او را که سراپا شور و هیجان بود و در سخت ترین لحظات امید خود را به پی گیری و از سرگیری کار از دست نمی داد سه باری با اشگ دیده بودم. یک بار در سال ۵۷ و روزی بود که محله شهرنو را آتش می زدند … بار دیگر زمانی بود که عکس های خود از حلبچه پس از بمباران شیمیائی باز آورد… بار آخر در زمستان سال ۷۹ بود که از زندان برای محاکمه به دادگاه برده می شدم … دیده بودم که گاه دوربین را به صورتش می چسباند، با چشمی در دریچه دوربین می نگریست و با چشم دیگر می گریست

 برای ایرانیان که مانند کاوه گلستان ندارند ضایعه مرگ او دردناک تر است. مگر در سال های آینده از میان شاگردانی که مدتی بود از آموختن به آن ها محروم شده بود، یکی پیدا شود که همان گونه که او از دریچه دوربینش به دنیا می نگریست، انسانی و آرمانی، جهان را و صحنه های نادر آن را ببیند و در لحظه ای که باید تکمه را فشار دهد

‎ برای ایرانیان که مانند کاوه گلستان ندارند ضایعه مرگ او دردناک تر است. مگر در سال های آینده از میان شاگردانی که مدتی بود از آموختن به آن ها محروم شده بود، یکی پیدا شود که همان گونه که او از دریچه دوربینش به دنیا می نگریست، انسانی و آرمانی، جهان را و صحنه های نادر آن را ببیند و در لحظه ای که باید تکمه را فشار دهد.

 

kaveh04403


‎پیمان هوشمندزاده

‎خفت چه کسی را بچسبیم.

‎یقه چه کسی را می شود گرفت . مسخره است . حساب هیچ چیزی دستمان نیست . با این همه ادعا خیلی چیزها را نمی فهمیم . چیزهای پیش پا افتاده را ، نکته های خیلی ساده . مسخره است ، ما نمی فهمیم یکنفر را چقدر دوست داریم . و آنقدر نمی فهمیم تا وقتی که دیگر نیست . بعد می نشینیم و تا جا دارد آبغوره می گیریم .
‎کاش می شد از دوازدهم یکدفعه می پریدیم به چهاردهم تا هیچ اتفاقی نیفتد .
‎مثل احمقها همدیگر را نگاه می کنیم ، از هر کس و ناکسی عکس می گیریم و حالا برای یک عکس کوچکش باید به صد نفر زنگ بزنیم . چه چیزهای ساده ای را نمی فهمیم ، یادمان رفته خودمان هم هستیم . یادمان رفته . تقصیر ما هم نیست . همه چیز یکدفعه می شود . یکدفعه . مسخره است . آدم دلش می خواهد یقه کسی را بگیرد و هوار بکشد . داد بزند : « شما همه یه مشت دروغگوی لجن هستین . » آدم دلش می خواهد خفت خدا را بچسبد و بگوید : « به ما ربطی نداشت ، ببین ، به ما هیچ ربطی نداره . » باید یکنفر را پیدا کرد . باید شماره کاوه را بگیریم و مدام صدایش را بشنویم که می گوید : « لطفا پیام خود را بعد از شنیدن صدای بوق بیان یا ارسال نمایید . »
‎چه پیامی مرد حسابی ؟ تو خودت بودی چه می گفتی ؟ ما پیامی نداریم ، یعنی مردش نیستیم که بگوییم . از تو هم پیامی نمی خواهیم . دنبال یکنفر می گردیم که یقه اش را بگیریم ، همین . چه کار کنیم ؟ چه بگوییم که حداقل دق نکرده باشیم ؟
‎« او زنده است ، او همیشه زنده خواهد ماند . »

یک دروغ شاخدار . یک جمله مزخرف ، حرف مفت . باید باور کنیم . گلستان مان از دست رفت . اگر چیزی هست یک مشت عکس است و فیلم که هیچ کدامشان کاوه نمی شوند .

‎یک دروغ شاخدار . یک جمله مزخرف ، حرف مفت . باید باور کنیم . گلستان مان از دست رفت . اگر چیزی هست یک مشت عکس است و فیلم که هیچ کدامشان کاوه نمی شوند .
‎باید سر خودمان را گرم کنیم . باید بزنیم بیرون ، سیگارمان تمام شده ، نان نداریم ، شیر توی خانه نیست ، پیاده برویم بهتر است ، پنیر فراموش نشود ، چراغها را روشن بگذار ، همه چیز را همینطور ول کن و بیا ، بعد برمی گردیم درستش می کنیم ، همه جا را جارو می کشیم ، گردگیری می کنیم و آخر سر دوش می گیریم و سر فرصت تلویزیون را روشن می کنیم تا ببینیم بی بی سی چه خبر جدیدی برایمان دارد . باید یک جوری مشغول شد . اینطوری خیلی بهتر است . باید حواسمان را پرت کنیم .

جان سمپسون همکار کاوه در بی بی سی در باره کاوه این چنین نوشته است‫:‬

‎او قبل از اینکه بعنوان تصویر بردار به بی بی سی ملحق شود، به اندازه کافی در ایران بعنوان عکاس و فیلمساز شناخته شده بود‫.‬
‎او کیفیتی هنرمندانه و حساسیتی عالی را با تصاویر و ادیت هایش همراه با اخلاق شجاعانه خود در کارش به بی بی سی آورد‫.‬
‎برای یک ایرانی کار کردن در بی بی سی اصلا آسان نیست، آن هم زمانی که حکو‫مت ایران همواره به او مظنون است.‬

‎بهمن جلالی در باره کاوه گلستان در روزنامه یاس نو روز ۱۶ فروردین چنین می نویسد‫:‬

نمی توانست از چیزهای خوب و خوش عکس بگیرد. 
جو هر کارش آدم های پایین جامعه هستند این کارهایش را خیلی خاص می کند. در واقع می خواهم بگویم موضوَع کارش آدمهای آسیب دیده اند. 
این آدم عکاس خبری بود ؛ اما کسی نبود که که برود سراغ پرتره سیاستمداران ؛ افتتاح ها و بازگشایی ها.

کاوه نمی توانست از اتفاقات خودش عکس بگیرد 
کاوه آدم بسیار خاصی بود. در چند شعبه عکاسی فعالیت می کرد ؛ به ندرت می توان عکاسی را دید که چنین موفق باشد. او به قدری انرژی داشت که انگار انرژی ۱۰ نفر آدم در او جمع بود. هم فیلم مستند می ساخت هم عکس می گرفت این آخری ها هم که با فتو شاپ کار می کرد. او یک آدم چند وجهی بود و تمام وجوه موفق بود ؛ ارزش خاص کاوه در این است. یک خصوصیت دیگر او این بود که نسبت به مواد و امکاناتی که داشت دست و دل باز بود و بیشتر وقتش را در اختیار دانشجویانش قرار می داد. همیشه دفترش پر از دانشجو بود. ارتباطش با دانشجویانش خیلی عجیب و غریب بود خیلی تاثیر داشت در این که دانشجویانش را به این سمت بکشد. به سمت این موضوع که نشان دادن بی عدالتی ؛ ناهنجاری ؛ ظلم و پدیده هایی که در واقع در جامعه وجود داشت و همه اش دنبال آنها
می گشت. نمی توانست از چیزهای خوب و خوش عکس بگیرد. 
جو هر کارش آدم های پایین جامعه هستند این کارهایش را خیلی خاص می کند. در واقع می خواهم بگویم موضوَع کارش آدمهای آسیب دیده اند. 
این آدم عکاس خبری بود ؛ اما کسی نبود که که برود سراغ پرتره سیاستمداران ؛ افتتاح ها و بازگشایی ها.

‎یادداشتی از کامران جبرییلی برای کاوه

kaveh words

‎سیروس علی نژاد از دوستان و همکاران قدیمی کاوه در سالیان دور بود و اینک در یاد آن دوست اینچنین نوشته است.
‎محوطه تالار وحدت غلغله بود.
‎زن و مرد از هر صنف و گروه برای آخرین وداع گرد آمده بودند.
‎پیکر کاوه هنوز از بیمارستان حمل نشده بود.
‎بسیاری گرد “فخری گلستان” جمع شده بودند و آن زن، محکم و استوار با لبخندی که به اشک و آه آغشته بود به آنها می گفت شما همه دوستان کاوه اید.
‎شمار فیلمبرداران و عکاسان زیادتر از دیگران بود اما از همه قشرها آمده بودند.
‎نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، نمایندگان مجلس، کارکنان وزارت ارشاد و سرشناسانی چون نجف دریابندری، احسان نراقی، محمد علی موحد، صفدر تقی زاده و بسیاری دیگر.
‎جوانترها عکسی سیاه و سفید از کاوه در دست داشتند که او را با دوربین فیلمبرداری اش نشان می داد.
‎سیاه و سفید لابد برای اینکه کاوه عکس های سیاه و سفید را بیشتر دوست داشت.
‎در گوشه ای از جمعیت، ناهید موسوی که از زمان تهران مصور کاوه را می شناخت جلو آمد و اشک ریزان پرسید تو باور می کنی و بی آنکه منتظر جواب باشد گفت: “باور نمی کنم! باور کردنی هم نبود.”
‎چشم گرداندم ببینم کاوه را در بین جمعیت پیدا می کنم. او که همیشه در همه جا حاضر بود چطور ممکن بود در حادثه ای به این بزرگی حضور نداشته باشد. حضور داشت. جلو چشم من ایستاده بود با همان وضع اسپرت و آماده برای پریدن دنبال عکس، قد کوتاه، ریش جو گندمی و لبخندی که پایان نداشت.
متن کامل در بی بی سی

قسمتی از مطلب احمد پور نجاتی نماینده مجلس و رئیس کمسیون فرهنگی مجلس

منتشر شده در صفحه ۹ روزنامه یاس نو روز سه شنبه ۱۹ فروردین ماه .

‎کاوه گلستان ؛ واقعیتی عین عکس

کاوه پرنده ای بود که با هر فلاش ؛ بلندایی را اوج می گرفت و با هر فریم پاره ای از تمامیت خود را حک می کرد. او هنگامی رفت که پرتره اش را به پایان رسانده بود…
‎ناگهان یک آقای محترمی سرش را می آورد بیخ گوش من و آهسته می پرسد؛ شما فلانی هستید؟ ناگزیر پاسخ می دهم ؛ بله . 
با نگاهی حق به جانب و ناصحانه می گوید: شما که در مراسم اینها شرکت می کنید ؛ در مراسم بچه مذهبی ها هم شرکت کنید. تازه متوجه می شوم که چه انگیزه ای 
مرا به حضور در مراسم تجلیل از کاوه گلستان کشانده است؛ حس فروتنی در برابر هنر فاخر ؛ فارغ از اتیکت سیاست و ایدئولوژی.
از او می پرسم مثلا در کدام مراسم؟ می گوید؛ در مراسم سعید جان بزرگی ؛
«می گویم: او دوست و همکار من بود. در مراسم او نیز حضور داشتم؛ برادر! 
بی اعتنا از کنارم دور می شود. گویی احساس می کند وظیفه اش را انجام داده بطور کامل. می رود. 
چهره کاوه گلستان پیش روی من است. با همان نگاه نافذ و آرامش اقیانوس وار یک هنرمند. بارها از نزدیک او را دیده بودم. اما نخستین بار سال ۷۲ وزارت ارشاد ؛ چند ماه پس از استعفای آقای خاتمی ؛ کارت خبرنگاری کاوه را باطل کرده بودند. لابد به خاطر عبور از خط قرمز؛ آخر دوربین کاوه نیاز به فلاش نداشت. مادون قرمز و ماورای بنفش را هم می گرفت. گهگاه تصویردرازی (شبیه زبان درازی) می کرد.
من به تازگی معاون مطبوعاتی ارشاد شده بودم.

می گفت: من نه کار ایدئو لوژیک می کنم و نه کار سیاسی. عکاسی حرفه من است. هنر من. عکس برای من ابزار انعکاس واقعیت است. همان طور که حوادث دوران انقلاب را به تصویر کشیدم یا دوران جنگ را. نمی توانم در انعکاس واقعیت- خواه تلخ باشد یا شیرین- دستکاری کنم.

می گفت: من نه کار ایدئو لوژیک می کنم و نه کار سیاسی. عکاسی حرفه من است. هنر من. عکس برای من ابزار انعکاس واقعیت است. همان طور که حوادث دوران انقلاب را به تصویر کشیدم یا دوران جنگ را. نمی توانم در انعکاس واقعیت- خواه تلخ باشد یا شیرین- دستکاری کنم.
به توصیه من کارت خبرنگاری اش را دوباره صادر کردند. شنیده ام ماجرای کارت خبرنگاری بعدها به دفعات تکرار شده است.
اما اینک ؛ ده سال پس از نخستین آشنایی من و کاوه گلستان؛ هر چند کارت خبرنگاری او در سرزمینی نفرین شده ؛ آن سوی مرز ایران ؛ رها می شود که هیچ توصیه ای قادر به صدور مجدد آن نیست؛ اما نام و کارنامه کاوه گلستان فصلی درخشان و ماندگار را در عرصه هنر این سرزمین رقم زده است؛ فصلی فاخر که اگر 
 مکتب عکاسی گلستان  نامیده شود گزافه نیست. یادش گرامی باد که هنرش
 عکس واقعیت نبود؛ عین واقعیت بود.

جمشید گلمکانی می نویسد:
در سال  ۱۳۷۰، فیلم مستند ۲۲ دقیقه ای “ثبت واقیعت” را در لندن برای کانال ۴ انگلیس مونتاژ کرد. کاوه در این فیلم پای حرفهای چند روزنامه نگار ایرانی نشسته است. آنها از شیوه خفه کردن صدای روزنامه نگاران ایرانی توسط حاکمیت صحبت می کنند. از ایران به او خبر می دهند که ماموران دولتی در کمینش نشسته اند.
دو سال در انگلیس در کنار همسرش هنگامه و تنها پسرشان،‌ مهرک خانه نشین بود. هر بار با او تلفنی حرف می زدم، از خانه نشینی می نالید. می گفت : “آخه جمشید، ‌من برای خانه نشینی ساخته نشده ام،‌ در ایران هر روز اتفاقهای زیادی می افتد، ‌من زجر می کشم که نمی توانم آنها را ثبت و ضبط کنم.”متن کامل

مطلب مرتبط کاوه گلستان، قربانی ثبت حقیقت