آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ فروردین ۱۳۹۳

زهره دهقان

اجتماع


همه مهاجرت‌های من


همه

می‌توانی در خانه‌ای که به دنیا آمدی، در شهری که قد کشیدی، در کنار همکلاسی‌ها، همبازی‌ها، همسایه‌ها، فامیل و خانواده باشی اما احساس ناامنی و بی‌کسی بر در و دیوار وجودت چنان راه بروند که احساس کنی اینجا جای تو نیست، این زندگی تو نیست، اصلا این تو نیستی…
جایی که هر سایه هشدارِتعقیبی بود و هر صدا دلهرهٔ وحشت دوباره برگشتن به اتاقهای بی‌پنجره و هرشب کابوس ضجه‌های شبانه‌ای که در گوشت به ثبت رسانده بودند…. راه رفتنت با تردید بی‌برگشتی ست و حرف زدنت جز هراس و دلهره چیزی را منتقل نمی‌کند. سرزمینی که سایۀ نگاهی شبانه روز روی سر تو چرخ می‌زند و تو ناچار به یک انسان تسلیم مبدل شده‌ای. به مرور چنان این تسلیم و بی‌حرکتی در من نهادینه شد که نفهمیدم آن همه سرکشی و طغیان چگونه به نوشته چند خطی از درد در گوشۀ کاغدهایی، که باید پنهان می‌شدند، تبدیل شد.
لباسهایی را می‌پوشیدم که اجازه داشتم بپوشم. جاهایی می‌رفتم که اجازه داشتم بروم و حرفهایی را می‌زدم که مجاز بود… درست مثل بازیچه‌ای در دست کسانی که دوستشان نداشتم…. و اندک اندک…. غرق…. غرق… غرق… درخود سانسوری و روزمرگی . بعد می‌نشستم ودلخوش می‌کردم که کنار مردم هستم، درد را لمس می‌کنم، می‌بینم و وطن را ترک نمی‌کنم وخودم را در توهم وطن پرستی و هنوز مقاومت غرق می‌کردم.
اما این باز هم همهٔ ماجرای ابتذال این زندگی نبود، هفته‌ای یکی دو بار زنگ می‌زدند که کجایی بیا… بیا. دوباره چشم بندت را ببند و بنشین رو به دیوار و بگو که آیا نماز می‌خوانی؟ نماز جمعه می‌روی؟ وسوال و سوال و سوال…

زندگی در سرزمین مادری، وطن آنقدر ادامه یافت تا سرانجام احساس کردم از آن همه انرژی و توان و شور و حال و تحرک، فقط یک تن مضطرب باقی مانده است و یک مشت آرمانهای ذهنی و غیر عملی. همان روز تصمیم گرفتم مهاجرت کنم

این زندگی در سرزمین مادری، وطن آنقدر ادامه یافت تا سرانجام احساس کردم از آن همه انرژی و توان و شور و حال و تحرک، فقط یک تن مضطرب باقی مانده است و یک مشت آرمانهای ذهنی و غیر عملی. همان روز تصمیم گرفتم مهاجرت کنم. همهٔ وسایل خانه را فروختم ویک ماه تمام از شش صبح تا دو بعد از ظهر بچه به بغل، پشت در سفارت آلمان نشستم تا ویزا گرفتم. آن روز‌ها دیواربین دو آلمان را تازه برداشته بودند و اعلام کرده بودند که به ایرانی‌ها ویزای دو هفته‌ای می‌دهند.
سخت‌ترین قسمت‌های این مهاجرت را در چند خط قبلا نوشته بودم:
هر چه داشتیم می‌فروختم
برای اسباب بازی‌ها
که غصه می‌خورد
از شهری قشنگ وشاد و رویایی
هر شب برایش قصه می‌گفتم
تا اینکه آنروز آمد ورفتیم
رفتیم تا گیشه!
آنجا وقتی فهمیدم که این پرواز
حقِ یک مادرِ تعلیقی نیست
یک لحظه گُرخیدم
حالا
این بچهٔ ممنوع الخروج را
با کدام دروغ
درکدام خانه
و با کدام قصه بخوابانم!؟

برگشتیم وهرروز از صبح تا غروب در دفتر نخست وزیری بودیم. مردمی بودند که می‌گفتند سه سال است، پنج سال است، هفت سال است که میآایند و می‌روند و هنوز بلا تکلیف هستند. بعد هم گفتند:” خانوم شما هنوز تعلیقیت تموم نشه و باید دو سه سالی صبر کنی.”
همسرم که ممنوع الخروج نبود مارا درراه بازگشت از فرودگاه‌‌ رها کرده و غیب شده بود تا شاید بتواند برود. من هم دستبند و گردنبدی را فروختم و خانه‌ای را اجاره کردم و همه چیز از اول، دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دوتا لیوان …
این اولین و سخت‌ترین مهاجرتم درذهنم نشست، نوزده سال طول کشید تا پاسپورتم را دادند
و حالا مادر مجردی با سه فرزند بودم که چهل و چهار سال از عمر خود را در وطن گذرانده بود. سالهایی بی‌بازگشت در مسیرِ مملواز محدودیت‌های فردی اجتماعی سیاسی تحمیل شده که اینک از فرط عادت شدن، قباحت خود را هم از دست داده بود، عادی می‌نمود. اما آیا واقعا این بود همهٔ سهم من از زندگی؟
و بازچمدانم را بستم اما این‌بار بر‌ای خودم برای به دست آوردن آزادی‌های شخصی و فردی برای پیدا کردن استعداد‌های سرکوب شده‌ام، برای دادن شانس زندگی در فضایی که خودم مرکز همهٔ تصمیم‌گیری‌های زندگی آزاد خودم باشم برای دست یابی به آنچه حقم بود و از من سلب شده بود، برای آزاد زندگی کردن…
چمدانم را بستم و آمدم؛ آمدنی که که مرا دوباره به کلاس‌های درس دعوت کرد. آمدنی که شرایط حضور فعال مرا در عرصهٔ کار و فعالیت‌های اجتماعی پا به پای مردان مهیا کرد. آمدنی که حالا آواز‌های ناخوانده‌ام را می‌خوانم، می‌چرخم، می‌رقصم و یاد می‌گیرم.
مهاجرتی که مرا با فرهنگ آداب، باور‌ها، گرایشات مسلط مردم بسیاری از نقاط جهان آشنا کرد. فرهنگی که به من آموخت رعایت حقوق بشر در عمل یعنی چه و از کجا شروع می‌شود. فرهنگی که به من آموخت وقتی زود‌تر می‌رسم سرکار، اتومبیلم را دور‌تر پارک کنم تا آنان که دیر می‌رسند نزدیک‌تر پارک کنند. فرهنگی که به من آموخت که موقع اتوبوس سوار شدن کنار بایستم که بچه‌دار‌ها و مسن‌تر‌ها اول سوارشوند. فرهنگی که به من آموخت کنار حزب مخالف بایستم و دوستانه و بی‌پرخاش صحبت کنم و حرفهای آنان را بشنوم. فرهنگی که به من آموخت با همهٔ انسان‌ها فارغ ار ملیت‌شان و جنسییت‌شان انسانی برخورد کنم.
و یاد گرفتم و یاد می‌گیرم که اگر به هردلیلی مهاجرت کردم این را به یک مرثیهٔ “ننه من غریبم” تبدیل نکنم بلکه بخشی از روند تکاملی شخصیت خودم بدانم و همواره فراموش نکنم که مهاجرت یک انتخاب است و باید به انتخاب خودم احترام بگذارم و هراس از صفر شروع کردن را با کسب تجربه‌های وسیع تاخت بزنم!