آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ فروردین ۱۳۹۳

شیدا محمدی

اجتماع


لحن زخمی خودم


شیدا

صدایش نبود گفتم نیست
دیوارها یکی یکی کنار رفتند و تا چشم کار می کرد رعدها کوتاه بلند
شاخه ها کلفت موذی از در از دور
نمی توانستم بگویم آنجاست توهم چیزی نگفتی.

پاهایم از پشت پاهایم
دست هایم ازهر طرف دست هایم
چاه مثل یک روباه قرمز خنده اش
ماه از پشت بام افتاد سوخت ندیدی
حوض چرخید
حروف این طوری از گلویم می پاشید.

قرار بود امروز زنگ بزنی مگر امروز سه شنبه نیست ؟
چرا دیگر صورتت را نمی شناسم ؟
با چشم هایت از اینجا می افتم
باران چقدر وحشتناک و خونالود می بارد
گوش های سفید این ماهی ها این دهان های بدوی
این جا کجاست؟
این همه شغال
این همه کفش های کج و کوله
می ترسم.

رعدها پیاپی
سر و صورتِ وحشتناک دوستانم
مادرم از کنارم با تهران و اسب های کور
پدرم هنوز چشم دوخته به کمانی که دست تو را یاد کسی می انداخت که نوک زبانت بود
این جا کجاست ؟
دماوند دیگر سرجایش نیست!

از این دگمه ها از این آدم ها از این شهر می ترسم
این نورافکن هایی که فقط تابیده اند
هیچ چیز سر جای قبلی ش نیست
تو هیچ وقت از این نزدیکی به کلمه های یک شعر نگاه نکردی
از حذف می ترسم
بغلم کن!
۱۳ June 2010, Washington D.C


هوای باران و فرشته

سنگ‌های دوست و دلم تنگتان خیلی
دلم تنگتان خیلی –
به نستعلیق های خیس
به اسم‌های براق
به عشق که این روزها تنها اینجا می‌بارد.

چه گورستان دنجی و با بوی این درخت به موسیقی شما گوش می دهم
سلام ای ستاره‌های طرار
سلام ای مرد های سینه چاک و سبز
گل‌های مروارید باز دور هم نشسته‌اند و از نیلوفرهای کبود برکه حرف می زنند
از نام جدید کوچه‌ها
که یکی یکی تبدیل می‌شوند به اشاره های جدید.
دستم در دست پسرم می‌توانست باشد هوایم پروانه و آفتاب
دستم در دست تو می‌توانست باشد هوایم باران و فرشته
ما داشتیم با لک لک ها و سینه سرخ ها می رفتیم
ما داشتیم با بلوط های قدیمی از بهشت حرف می‌زدیم
از تن و موهای دخترکی شبیه همین کاجِ اینجا.
آن روز آن روز آن روز که تخت و رخت شما از راه رسیده بود
کوچه‌ای آمد و دیدم سرم گیج می رود
دیدم ماشین‌های سیاه از کتاب و ساعت و شهر شما را برداشته اند و می برند

من در کوچه ای گم شدم
با دست های قفل و آدم های نیمه تمام
بی شما و ابدی .

۱۳ June 2010, Maryland
Rewrite 6 June 2011, Monterey