آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ فروردین ۱۳۹۳

پرستو صبور

اجتماع


دلی که آرام ندارد


دل

قرار نیست سخت باشد. تقریبا هر چه که داشته‌ای را جا می‌گذاری و می‌روی. می‌روی تا از نو شروع کنی و بسازی، می‌روی که بگریزی. می‌روی که بمانی. سخت؟ نه، خیالی نیست.


خودم تصمیم گرفتم

خودم تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم. اجباری در کار نبود. بسیار پیش می‌آید که وقتی حرف از دلتنگی می‌شود، دوستانم می‌پرسند چرا؟ چرا به هیچ‌چیز راضی نیستی؟ چرا رفتی؟ اگر اینقدر دردناک است چرا برنمی‌گردی؟
سال‌ها پیش هر وقت دوستی، کسی را بدرقه می‌کردم که غمگین و با چشمان گریان راهی مهرآباد آن‌روز‌ها و بعدتر همین فرودگاه امام بود، با خودم می‌گفتم مجبور که نیستی،” نرو! بمان.”.
بعد‌ها، در آستانه ۲۲ سالگی به جایی رسیدم که باید می‌رفتم تا از خودم بگریزم، نه کسی بر حذرم داشت، نه ترسی داشتم و نه تصمیم سختی بود، تقریبا آنی. مثل خیلی تصمیم‌های بیست و اندی سالگی. عاصی و خسته و عصبانی و ناامید بودم. زندگی شخصی، اوج استیصال. کمی آن طرف‌تر از زندگی شخصی، میلیون‌ها نفر زل زدند به صفحه تلویزیون و نشستند در خانه و احمدی‌نژاد شد رئیس جمهور منتخب ما.


اشک‌هایم بند نمی‌آمد

گوشی تلفن را که گذاشتم اشک‌هایم بند نمی‌آمد. ویزا حاضر بود، حدود یک سال و نیم بعد. زانوان من سست. فقط هراس از ناشناخته دلیل این ترس و درد عظیم نبود. حقیقتی بود که بی‌هیچ ملاحظه یکباره روبه‌رویم قرار گرفت. از همهٔ آنچه که آشناست، چه تلخ و چه شیرین، گذشتن. یک عمر را گذاشتن و رفتن. در نگاه آدم‌ها می‌خواندم که با خودشان می‌گفتند،”خودت خواسته‌ای، مجبور نیستی”.
مجبور نبودم. اما این اختیار در انتخاب، هرگز حقیقت را حتی کمی آسان‌تر نکرد.


زندگی در ینگه دنیا

چند ماه اول، راستش را بگویم، ۲ سال اول سخت که نه، هر روزش با درد گذشت. صادقانه بگویم، جای زندگی من بد نبود، خوب هم بود، زیبا هم بود، ساحل هم داشت، آزادی هم داشت، تورم و احمدی‌نژاد و گشت‌ارشاد و ترس از آینده هم نداشت آنچنان. ولی پر از تنهایی و غریبگی بود. پر بود از صبح‌هایی که باز‌‌ همان دو جفت چشم عاصی زل می‌زدند به من که چرا به هیچ چیز راضی نیستی؟ چرا قرار نداری؟ چراباید می‌رفتی؟ چرا باید بمانی؟
مامان و بابا. من و احساس گناهی که آنقدر عمیق است که فکر نکنم روزی بیاید که با من نباشد. رنجی که آنچنان به درونم رسوخ کرده که دورانداختنی نیست. تصور لحظه‌ای که اگر کمک بخواهند، تو نیستی. تو گذاشته‌ای و رفته‌ای. تو، انتخاب کرده‌ای. دردی که همیشه هست، فقط کم کم به ناخودآگاه رخنه کرده‌است و به آن عادت کرده‌ام، بخشی از روزمرگی زندگی.
رانندگی بین دو خط. ایست کامل برای تابلو ایست. ایست کامل برای عابر پیاده. ‌ترمز نکردن سر چهار‌راه. ترمز نکردن برای چراغ زرد. لبخند و سلام رهگذر غریبه. توضیح اینکه ایران، نه عراق است نه افعانستان. که همه مردم ایران آن چند صد نفری نیستند که از دیوار سفارت‌خانه شما بالا رفتند، که حتی آن‌ها هم الان پشیمانند. که ما هم ماشین داریم، هم برف، هم کوه، هم دریا. که زنان ایران، با تمام مشکلات، هم درس می‌خوانند، هم کار می‌کنند، هم رانندگی، هم زنانگی و هم بیشتر از حد امکانشان زندگی.
صبح به صبح، دلهره اخبار روی صفحه مانیتور. ترس از همهٔ گزینه‌های روی میز. عادت به حس دلتنگی، جایی بین صبحانه و دلشوره‌ی هنگام گرگ و میش غروب. زندگی با چراغ یاهو مسنجر و اسکایپ.


تنهایی، غریبی

دوست یعنی درک و حرف مشترک. شادی و خاطرات مشترک. درد مشترک. از اوشین، تا پرین. از اندی تا شجریان. دوست کسی‌ست که به حریم شخصی ما راه داشته باشد. راه دادن افراد به این دایره قرمز، حداقل برای من، راحت نیست. آشنایی و گذر از این حریم با آدم‌هایی که دغدغه‌های ‌زندگیشان در بازی محلی بسکتبال و بیس‌بال و لاتاری آخر هفته خلاصه می‌شود آسان نیست.
اما سخت‌تر‌ها گذشت. من هم با گذشت زمان، کم کم آدم‌های شبیه‌تر به خودم را پیدا کردم. از قضای روزگار یکی از آن‌ها یک دختر اسرائیلی‌ست، که همکلاسی من بود. ما دو نفر تنها دختران کلاس دوره ارشد بودیم، این یعنی جبر روزگار. قبل از آشنایی ما، برای من “اسرائیلی” ‌ مترادف بود با آدم‌فضایی، ‌ که احتمالا یا گاز می‌گیرد یا آدمخوار است. گرچه که تقریبا مطمئنم تصور او هم از ما ایرانی‌ها خیلی دور‌تر از همین تفسیر نبود. اما برخلاف باور من، او خیلی هم مهربان است، یکی از مهربان‌ترین آدمهایی که من می‌شناسم. مشترکاتمان، به خاطر فرهنگ غالب خاورمیانه، نیز بسیار است. از روبوسی به جای بغل کردن گرفته، تا بلند بلند داد زدن به‌گاه حرف زدن معمولی و تعارفات معمول و بحث و حرف در مورد دغدغه‌های روزمره زندگی خاورمیانه، یعنی سیاست. مهمانی رفتن‌هایمان هم شبیه ‌است. برای همین هم راحت‌تر با هم ارتباط برقرار می‌کنیم.
بعد از آن بود که یاد گرفتم که کسی را بر اساس قومیت و ملیت‌ قضاوت نکنم. زندگی در جامعه‌ای که هر کسی از یک گوشه دنیا به آنجا آمده و اکثر آدم‌ها تجربه‌های مشترک زیادی ندارند، به من یاد داده‌است که چقدر به کلیشه‌ها عادت کرده‌ بودم. که چقدر زود و نابجا قضاوت می‌کردم.


عادت، زندگی

تازگی‌ها آمده‌ام به شرق آمریکا. زندگی کالیفرنیا، برای من که عمری را در تهران گذر کردم سازگار نبود. اینجا خوشحال‌ترم. آرام‌ترم. آدم‌هایش را بیشتر دوست دارم. به نظر خیلی‌ها البته عجیب‌ می‌آید. بیشتر هم به خاطر آب و هواست. اما اینجا به من شبیه‌تر است.
عادت کرده‌ام به زندگی. اما این اصلا بدان معنی نیست که فراموش کرده‌ام. که دلتنگی‌هایم دیگر همراهم نیستند. نه.
هنوز هم صبح به صبح، قبل از مسواک زدن، اولین کار روزانه من خواندن اخبار است. نه از روی کنجکاوی، که از روی ترس.
دلتنگی رفع شدنی نیست. هر چقدر که بیشتر در روزمرگی زندگی در آمریکا جا افتادم، شباهت‌های ایران و آمریکا برایم پررنگ‌تر شد. زندگی اینجا نه تنها که بی‌نقص نیست، که از بسیاری جهات شبیه ایران است. هم از لحاظ سیاسی و هم اجتماعی. جامعه‌ای به شدت دو قطبی. رفتار طرفداران اوباما و مخالفانش آینه برخورد طرفداران میرحسین و احمدی‌نژاد ماست.
تلخ‌ترین بخش ماجرا اینست که امروز من حتی مطمئن نیستم که بتوانم برگردم و در ایران زندگی کنم. چون به اینجا هم عادت کرده‌ام. به هر حال حقیقت اینست که زندگی در آمریکا سراسر سختی که نیست. آزادی هست، فرصت هست، شادی هست. اما برای من هیچ وقت خانه‌ نیست چراکه دلم اینجا نیست. راستش را بگویم آنچه اینجا می‌گذرد اهمیت چندانی ندارد تا وقتی که زندگی می‌گذرد. من آنجا ساخته شدم، شکل گرفتم. دلم آنجاست، چون عزیزترین‌هایم آنجا زندگی می‌کنند و بعضی‌هاشان در آن خاک آرمیده‌اند.
وقتی مهاجرت می‌کنی، این تو هستی که دور می‌شوی. همه می‌مانند. زندگی می‌کنند. شهر سر جایش هست، آدم‌ها هم. زندگی‌ها جریان دارد و تو دوری. تجربه‌ها فرق می‌کند. وقتی من نیستم که با هم برویم کافه، قهوه بخوریم و تو سیگار بکشی و تعریف کنی که روزت چطور گذشت و چرا دلخوری که فلانی دیر زنگ زده، دور می‌شویم از هم. و این دوری درد دارد و خوب شدنی نیست. این است که من شده‌ام از اینجا مانده و از آن خانه رانده. خودم انتخاب کردم، خوب می‌دانم. ولی انتخاب سخت است. چه رفتن و چه ماندن.
راحت قضاوت نکنیم.

“ما به سایه‌های روی دیوار/ ما به ابرهای تیره و تار/ ما به کافه‌ها و دود سیگار/ ما به شبهای تار دل بستیم”