آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ اسفند ۱۳۹۲

سعید برآبادی

اجتماع


پیامبری پای میز محاکمه


    فروغ در گذر از اخلاق


پروندۀ فروغ هنوز باز است. هنوز با هر بار خوانش شعر‌هایش، هزار و یک سؤال دربارۀ زندگی خصوصی و شعری او مطرح می‌شود. هنوز هستند آدم‌هایی که برای یافتن پاسخ سؤال‌های اخلاقیشان، لای دیوان او را باز می‌کنند؛ در مجموعه‌های اول، شاعری را می‌بینند که بی‌پروا از تختخواب می‌گوید و هوس‌های نورس انسانی‌اش و در شعرهای پایانی با وهمی مواجه می‌شوند که بیش از هر چیز زائیدۀ جنس شعر‌هاست تا دریافت‌ها و تاًویل‌های مخاطب از کلمات شاعر.

پیامبری
پروندۀ فروغ تا وقتی که باز است، فروغ در آتش قضاوت‌های ما می‌سوزد؛ در تصویرهایی که از او ساخته‌ایم و می‌سازیم، یا تصویرهایی که او خود از خود ساخته است و البته تصویرهای ابراهیم گلستان از فروغ فرخزاد پیش چشم ما قرار داده. آیا فروغ و گلستان به عمد یا سهو، مایل به این تصویرسازی بوده‌اند؟ آیا روایت‌های منتشر شده از زندگی خصوصی شاعران، قابل ارجاع به دنیای شعری آنهاست؟ تصویر‌ها اما زیادند و متناقض.
تصویر اول: “کامی” به دیدار عمران صلاحی در “گل آقا” می‌رود، عکس فروغ را روی میز او می‌بیند (عکس جلد کتابی که صلاحی درباره فروغ منتشر کرده) و به صلاحی می‌گوید: “عکس این جنده اینجا چکار می‌کنه؟” کامی پسر فروغ و از خون اوست.
تصویر دوم: دکتر مظاهر مصفا در جوانی در کتاب‌فروشی فروغ را می‌بیند و برایش شعری می‌نویسد سراپا توهین و استهزا، شعر را خیلی زود، حتی پیش از آنکه کسی آن را بخواند از بازار کتاب جمع می‌کند. در این شعر، تصویر‌‌ همان دیدار بازسازی شده؛ شاعر می‌گوید که فاحشه‌ای با تن و بدن فلان به کتاب‌فروشی آمده و کتاب تفسیر قرآن می‌خرد، زیر بغل می‌زند و می‌رود! شاعر به طعن کلام، شاعره را مسخره می‌کند که با آن وضع و حکایت‌ها که بر او رفته، چه کار با تفسیر قرآن دارد. شاید نه ماجرای فروغ، که خود مصفا به خاطر ترس از فاحشه خواندن زنی که دنبال تفسیر قرآن است آن شعر را معدوم می‌کند.

خواندن دوبارۀ دیوان شعر فروغ به صورت دقیق، مرتب و از اول به آخر، ممکن است این امکان را به خواننده بدهد که تصویر روشن تری از مهم‌ترین شاعرۀ ایران لااقل در صد سال اخیر پیدا کند و این اتفاق بدون مجزا کردن “زندگی شاعرانه” از “زندگی خصوصی شاعر” اتفاق نخواهد افتاد.

پروندۀ فروغ هنوز باز است؛ چه روی میز و در حکم شاعری هوسباز با ابژه‌های شعریِ دختران بیست و خرده‌ای ساله و چه شاعری خسته و دلمرده که به زمستان – نماد نازایی و احتمالا مرگ زودرس- سلام می‌دهد، تنها و بی‌یار. خواندن دوبارۀ دیوان شعر فروغ به صورت دقیق، مرتب و از اول به آخر، ممکن است این امکان را به خواننده بدهد که تصویر روشن تری از مهم‌ترین شاعرۀ ایران لااقل در صد سال اخیر پیدا کند و این اتفاق بدون مجزا کردن “زندگی شاعرانه” از “زندگی خصوصی شاعر” اتفاق نخواهد افتاد.
فرید جواهر کلام در خاطراتش می‌گوید که وقتی فروغ مُرد به دیدار “شاپور” رفته و به او گفته که این اتفاق، حاصل آه تو بوده است. شاپور را تصور کنید! چهره‌ای معروف – حتی معروف‌تر از فروغ و گلستان- که در میان صمیمی‌ترین دوستانش به خاطر فروغ مورد ترحم، و یا حتی سوءاستفاده، قرار می‌گرفته و شبها مجبور بوده کون کامی کوچولو را بشوید و کهنه‌هایش را روی بند پهن کند. شاپور اما با وجود همه اینها برمی گردد و به جواهر کلام می‌گوید: “این‌طور نگو! فروغ انسان بدی نبود.” به همین صراحت! به همین صداقت! بیش از هر چیز فکر می‌کنم فروغ شاعری بوده که برای اعلان پیامبری خود به عبور از سخت‌ترین و باریک‌ترین گذرگاه‌ها مجبور شده؛ از گذرگاه اخلاق، و آن چنان رستگار بیرون آمده که آخرین شعر‌هایش نه فقط شرح حال شاعر که نقدی بر نگاه‌هایی است که پروندۀ او را باز نگه داشته‌اند هنوز:

پیامبری1
“در سرزمین قد کوتاهان،
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند؛ چرا توقف کنم؟ من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم و کار تدوین نظامنامه نیست. مرا به زوزهٔ دراز توحش درعضو جنسی حیوان چکار. مرا به حرکت حقیر کرم در خلاً گوشتی چکار. مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است. تبار خونی گلها… می‌دانید؟”
هفتصد سال پیش، حافظ تکلیف سه گانۀ همیشگی و دردسر ساز شاعرانگی را روشن کرده است با این بیت عجیب و غریب: “حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت / طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود” آن سه گانه که همیشه عامل قضاوت اخلاقی مخاطبان از زندگی هنرمند و مهم‌تر از همه شاعران بوده را می‌توان این طور فهرست کرد: “زندگی شاعرانه”، “زندگی شاعر” و “شعر”. و حالا پروندۀ فروغ مثل همیشه روی میز باز است؛ می‌توان او را به عنوان مادری خیانتکار متهم کرد؛ می‌توان او را به عنوان شاعری هرزه از خیل شاعران ایران کنار گذاشت؛ می‌توان او را نمونۀ انسانیِ زیستِ معاصر قلمداد کرد که پرده‌ها را کناری زده و خود را بی‌سانسور و تکلف در شعر و کلمات خود مرور می‌کند و می‌توان از او اسطوره‌ای ساخت بی‌آنکه زندگی شاعرانه‌اش با همه درد‌ها و اندوه‌ها شناخته شود. اما من فکر می‌کنم او – در کنار سپهری- تنها پیامبران شعر معاصر ایران هستند که در شعرهای متاًخرشان، جز با زبان متن مقدس سخن نگفته‌اند و جز بشارت و تنذیر به زبان “حدیث نفس” خود رسالت دیگری نداشته‌اند. فروغ پیامبری است که پیش از همگان، خود را به دین خود درآورده و با خود بیعت کرده و اگر پیامبر نیز نباشد، به قول رضا براهنی، شهید است؛ شاید از معدود شهدای شعر فارسی که نه فقط جوانمرگی مقدر خود را پیش بینی کرده بود بلکه هر بار که دیوانش را به دست می‌گیریم، در خوانش شعر‌هایش او را محاکمۀ اخلاقی می‌کنیم و بدون توجه به نتیجۀ این محکمه، او را در آتش قضاوت خود می‌سوزانیم.