آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۳ اسفند ۱۳۹۲

جلیل فتوحی نیا

اجتماع


گفتگو با گیزلا وارگان سینایی | ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز


عشق و رنج در گفت و گو با گیزلا وارگا سینایی

گیزلا
بالا بلند است و استوار، در نگاه اول اما نه قامت بلندش جلب توجه می‌کند و نه چین و چروک صورتش. نقطه طلایی صورتش چشمان اوست، عمیق، غمگین، باهوش و رنجور.

گیزلا وارگا سینایی روزهای ۶۹ سالگی را پشت سر می‌گذارد اما در هیچ جغرافیایی ۶۹ ساله نیست، نه در مقایسه با زنان چروکیده مجار و نه در مقایسه با ۶۹ ساله‌های ایرانی که درهوای آلوده تهران نفس می‌کشند. زمانی که دست در دست همشهری‌هایش در بوداپست می‌اندازد و می‌چرخد و می‌رقصد، فکر نمی کنید بیش از ۵۰ بهار را پشت سرگذاشته باشد اما، وقتی می نشیند روبرویتان تا برای مصاحبه آماده شود، رنج ۶۹ سال زندگی را در نی‌نیِ چشمانش خواهید دید.

نمایشگاه سفرنامه‌ای است که از بوداپست آغاز می‌شود و در ایران خاتمه می‌یابد. چه شد که ۴۶ سال پس از طی این مسیر، آن را به تصویر کشیدی؟

من ۴۶ سال است که در ایران زندگی می‌کنم وهمیشه دغدغه‌ام این بوده که درباره این راه و هنر ایران حرف بزنم.
فکر می‌کنم که این هنر آنقدر عظیم است که تا آخر عمر من هم اکتشاف آن تمام نمی‌شود

فکر می‌کنم که دغدغه هر هنرمندی این است که حرف جدیدی بزند. من ۴۶ سال است که در ایران زندگی می‌کنم وهمیشه دغدغه‌ام این بوده که درباره این راه و هنر ایران حرف بزنم. مثل کسی که یک کشف بزرگ – فرهنگ عظیم و زیبای ایران- داشته. من به عنوان یک شاهد خواستم آن را دوباره نشان دهم. فکر می‌کنم که این هنر آنقدر عظیم است که تا آخر عمر من هم اکتشاف آن تمام نمی‌شود.
۶۱ ساله که شدم، فکر کردم من همیشه در مورد تاریخ هنر ایران حرف زده ام، حالا چرا در مورد خودم نگویم؟ این نمایشگاه مثل یک سلف پرتره است، یک کتاب یادداشت…

گیزلا وارگا سینایی، هنرمند نقاش ایرانی- مجاری است که پس از ازدواج با خسرو سینایی- کارگردان شناخته شده ایرانی- در سال ۱۳۴۶به تهران آمد. او در فیلم گیزلا- ساخته خسرو سینایی- می گوید:
” آکاردئونیست آمد و گفت: سلام
گفتم: سلام
با او ایران آمدم
آمدم و نقاش شدم
با تابلو هایی که شهرم و کودکی ام را در خود داشت
پنجره ای روشن شد
پنجره ای ایرانی “

گیزلا3

آغاز سفرنامه سبز، پراز طبیعت، شادمانی، نور و درخشندگی است. این آغاز زندگی در بوداپست است؟

در واقع نزدیک بوداپست، جایی بیرون شهر به نام بوداپسی که شهر کوچکی است. بعد از جنگ به همراه خانواده به آنجا رفتیم و در واقع آن منطقه گهواره هنر من بود. طبیعت را خیلی دوست دارم. اسطوره‌ها و قصه‌های آنجا را خیلی دوست دارم. پدرم قصه می‌گفت و طبیعت در کنار من بود.

اما وقتی به ایران می‌روی طبیعت کم رنگ‌ می‌شود و جایش را به خطوط اساطیری و برگرفته ازهنر ایران می‌دهد. وقتی به ایران رفتی دیگر با طبیعت و جهان آزاد ارتباط نداشتی؟

در ایران فرم دیگری در کار من به وجود آمد. دوره‌های مختلف داشتم مانند دیواره‌های تخت جمشید. دیواره‌های پرسپولیس همیشه در کنار مجسمه‌های رنگ پریده من دیده می‌شود؛ دیواره‌هایی که پاک شده وهمیشه قسمتی از طبیعت مانده، تداعی این است که داستان ادامه دارد. مثل دایره بزرگی که تمامی ندارد.

مراسم اختتامیه نمایشگاه سفر، ‌در بوداپست برگزار شد، در گالری کوچک یکی از دوستان گیزلا. در گالری کوچک جمعیت موج می زد. زنان و مردانی که آمده بودند هم موسیقی گوش کنند، هم تئاتر ببینند و همه از کارهای گیزلا و خود او خداحافظی کنند. اگر بگویم گیزلا در آن جمع می درخشید، گزاف نگفته ام. با کت و شلوارِ سیاهِ دوخت ایران، دستانش را حلقه می کرد در دستان دوستانش و می رقصید و می چرخید و آواز می خواند، آوازهای مجاری. کمی آن سوتر در میان دوستان انگشت شمار ایرانی‌اش اما بشکن می زد و دستانش را به عادت زنان ایرانی می‌چرخاند و می‌رقصید. به همان روانی فارسی را حرف می زد، که مجاری را.

DSC_9379

از ۶۹ سال زندگی‌، ۴۶ سالش را در ایران گذرانده‌ای. خود را ایرانی می‌دانی یا مجاری؟

ریشه‌هایم اینجاست. اما بعد به ایران رفتم و هنرمندی ایرانی شدم ولی با ویژگی‌های مجاری. همه این همشهری‌های من که در مراسم اختتامیه دیدید در واقع همه عاشقان ایران بودند. این‌ها زبان فارسی را دوست دارند. فرهنگ ایرانی را دوست دارند و می‌خواهند درباره ایران بیشتر بدانند. این که من فرهنگ و هنر ایران را دوست دارم و در تمام کار‌هایم به گونه‌ای از هنر ایران حرف می‌زنم به خاطر این است که ما- مجاری‌‎ها- به شرق علاقه داریم.
در نمایشگاه کارهای گیزلا وارگا سینایی، طوماری است که از این سو به آن سو کشیده شده. طوماری پر از رنگ و طرح، طوماری که با سرسبزی و شادی و درخشندگی آغاز می‌شود و با گامی بزرگ می‌رسد به ایران پر نقش و نگار، گام بعدی اما اناری است شکفته که دانه‌هایش مرزی ظریف دارند با قطره‌های خون.

در ادامه سفرت، دانه‌های انار که در فرهنگ ایرانی معنای امید و عشق دارد تبدیل به قطره‌های خون می‌شود. چه تجربه‌ای از زندگی‌ات در ایران را این‌طور به تصویر کشیده‌ای؟

فکر می‌کنم انار با دانه‌های از هم پاشیده زندگی دوگانه انسان است. در ایران باستان، در دین زرتشتی همیشه بین اهریمن و اهورا مزدا جنگ است. خوب و بد همیشه پشت سرهم می‌آید. ما در کنار تجربیات خوب، دوره‌های بدی را گذراندیم. دانه‌های انار برای خوردن شیرین است اما از هم پاشیدنش مشکلات را تداعی می‌کند. این مربوط به دوره جنگی است که گذراندیم، سختی‌هایی که کشیدیم. زندگی، زندگی است با همین چیز‌ها و در آخر تابلو که پس زمینه کم رنگ دارد، تداعی عشق است. ما همه دلمان می‌خواهد به یک فضای بهشتی برسیم. این می‌تواند در درونمان باشد یا صورت واقعی داشته باشد.

هیچ وقت به این فکر نکردی که به مجارستان برگردی؟

من هیچ وقت از قدم‌هایی که برداشتم، پشیمان نشدم. خیلی وقت‌ها آدم می‌گوید کاش این جور می‌شد و آن جور نمی‌شد. من به تقدیر خیلی معتقدم و می‌گویم که آن لحظه‌ای که تصمیمی را گرفتی کار دیگری نمی‌توانستی بکنی. البته در ۴۶ سالی که در ایران بوده‌ام دلم برای وطن اصلیم تنگ می‌شد. اما باور کن به همین میزان خوشحالم که دارم برمی گردم. هروقت به فرودگاه امام می‌رسم با آن راه طولانی و بوی وحشتناک و خاک و صحرا، باز دلم برایش پر می‌کشد. فکر می‌کنم صاحب دو مکان هستم. مثل پرستو که زمستان باید به جنوب برود و تابستان به شمال.

چه کسانی بیش از همه بر نقاشی‌هایت تاثیر گذاشته‌اند؟

اول پدرم، او خواننده اپرا بود و نقاشی را زیاد نمی‌فهمید ولی هنر مانند زنجیر مرواریدی به هم متصل است. موسیقی، نقاشی، نویسندگی، همه زنجیروارند. من در هر کدام از این رشته‌ها سعی می‌کردم ولی نمی‌دانستم کدام راه را انتخاب کنم. به وین که رسیدم نقاشی را انتخاب کردم و تشویق کننده من در این راه آقای سینایی بود. او فیلمسازی می‌خواند و من نقاشی می‌خواندم.
وقتی به ایران آمدم نمی‌دانستم چه می‌شود. ژازه طباطبائی که دوست نازنین ما بود بعد از اینکه کارهای من را دید گفت که پنج ماه دیگر برایم نمایشگاه می‌گذارد و این خیلی مهم بود. خیلی چیز‌ها را هم از خانم اصولی دارم،‌ مخصوصا شناخت ادبیات ایران. من و آقای سینایی بیشتر به زبان آلمانی حرف می‌زدیم و ادبیات غربی را می‌شناختیم. ولی خانم اصولی در ادبیات فارسی به‌خصوص شناخت شعرهای خیام خیلی به من کمک کرد. ابتدا که این شعر‌ها را می‌خواندیم من می‌گفتم که هیچی نمی‌فهمم و ایشان آنقدر حوصله کرد تا من معانی اشعار را درک کردم. من هم مطمئنم که خیلی روی آن‌ها تاثیر گذاشته‌ام. به هر حال باهم گروه درست کردیم و الان هم حدود ۳۷ سال است که با هم زندگی می‌کنیم.

آن گونه که گیزلا می‌گوید، مثلث گیزلا، خسرو سینایی و فرح اصولی، ۳۷ سال پیش شکل گرفته است. حدود سال ۱۳۵۵. زمانی که گیزلا مادر دو دختر بوده و بیش از ده سال از مهاجرتش به ایران می‌گذشته. زمانی که چند همسری بدون اجازه دادگاه، جرم کیفری محسوب می‌شد. از آن زمان تا به حال، این سه در خانه‌ای در تهران با هم زندگی می‌کنند، زیر یک سقف.

گیزلا1


سبک زندگی که شما انتخاب کرده‌اید، بنظر می‌رسد نه در مجارستان سبکی رایج است و نه در ایران. چه شد که این سبک را انتخاب کردید؟

خب نه در اروپا چنین زندگی را داریم و نه در ایران. ما سه آدمی هستیم که با هم زندگی می‌کنیم و همدیگر را ساخته‌ایم، فقط همین. بالا و پایین زیاد داشتیم، با هم بچه بزرگ کردیم، با هم نقاشی کشیدیم وکماکان دنبال هنرمان بودیم. من در کنار خودم دو آدم دیگر را می‌دیدم که آدم‌های بزرگی بودند، ما با هم زندگی کردیم و بر روی هم هم تاثیر گذاشتیم.

در این کنار هم قرار گرفتن، عنصر اصلی عشق بود یا منطق؟

هم عشق و هم منطق، هم کار، هم فضا و هم بچه‌ها. در طول زمان، این داستان هر ثانیه شکل دیگری به خود می‌گرفت. من فکر می‌کنم که حتی دو نفر که عاشق هم‌اند بعد پنجاه سال از هزار مرحله گذشته‌اند. حتما در این بین، عشق و احترام متقابل شکل گرفته تا این شرکت باقی بماند.
این نوع زندگی مثل یک شرکت است، مثل یک ساختمان محکمی. به هر حال ما، هم همدیگر را درک کردیم، هم مشکلات داشتیم.
حالا به که زندگیمان نگاه می‌کنم، آنقدر این روند طبیعی است که نمی‌توانم آن را بشکافم و توضیح بدهم. مثل این می‌ماند که سوال ‌کنند شما این نقاشی را با چه سبکی کار کرده‌اید؟ چه دوره‌هایی را داشته‌اید؟ واقعا این کار من نیست که آن را آنالیز کنم. این کار آدم‌هایی است که راجع به هنر حرف می‌زنند. من فقط به عنوان یک هنرمند فکر می‌کنم باید زندگی کنم. پس زیاد راجع به چگونگی آن فکر نمی‌کنم، زندگیم را می‌کنم.

گیزلا در فیلمی که خسرو سینایی در باره‌اش ساخته، در فصل ورود فرح به زندگیش می‌خواند:
” و تو آمدی، آینه در دستت
و من در آینه، تو را دیدم
و تو در آینه مرا دیدی
و زندگی را دیدی.
زندگی دیواری سنگین بود و ما بر دیوار
تصاویری رنگین”

گیزلا2

می‌گویید در شرکتی زندگی می‌کنید که بیش از سی سال دوام داشته است. آیا ورود به چنین شرکتی را توصیه می‌کنید به آدم‌های دیگر، به هنرمندان، به زنان، مجاری یا ایرانی؟

فکر می‌کنم انسان موجود عجیبی است. فکر می‌کنم هر آدمی برای خودش یک معجزه خلقت است. اینکه آدم‌ها چگونه با هم زندگی می‌کنند مثل پازل می‌ماند. باید این پازل با هم جور شود. مثلا دو آدم را می‌بینی که همه چیزشان خوب و ایده آل است ولی بعد از یک سال از هم جدا می‌شوند. بعد عجیب‌ترین ارتباط را می‌بینی که دارد کار می‌کند و شکل می‌گیرد. به هر حال هم عشق و هم هنرمان ما را به هم وصل می‌کند.

به نقاشی برگردیم، می‌گویی که هنر در شیوه زندگیتان تاثیر گذاشته است. چقدر شیوه زندگیتان در نقاشی‌ها و تکنیک کارت تاثیر گذاشته است؟

نمی‌توانم بگویم چقدر، ولی حتما تاثیر گذاشته است. به هر حال وقتی باهم بحث می‌کنیم، دعوا می‌کنیم و یا حتی نظر هم را می‌پرسیم – که بعضی وقت‌ها کاملا متفاوت است و گاهی همراه است- روی کار تاثیر می‌گذارد. من فکر می‌کنم که در زندگیمان اگر فیلمی ساخته می‌شود یا نقاشی کشیده می‌شود نظری برایش دارم. وقتی آقای سینایی فیلمی می‌سازد حتما برایش خیلی مهم است که نظر ما چیست و یا بالعکس. خودش هم وقتی از تابلویی که کار کرده‌ام خوشش نمی‌آید و یا چیزی نمی‌گوید، می‌فهمد که من از سکوت او ناراحتم. این همراهی همچنان ادامه دارد وتاثیرگذار است.

در نقاشی‌هایت مرز میان رنج و عشق بسیار باریک است، هنوز شادمانی انار شکفته را مزه نکرده ای که قطره‌های خون، ملولت می‌کند. هنوز از شادمانی گل‌ و بته رها نشده‌ای که صورتک‌های شکسته راه باز می‌کنند. مرز بین رنج و عشق کجاست؟

نمی‌شود در اقیانوس شنا کرد و خیس نشد. نمی‌شود عاشق شد و رنج ندید. عشق هم به هر حال بالا و پایین خودش را دارد. من وقتی وارد این ارتباط شدم و خودم را به جریان سپردم، رنجش هم با آن بود و نمی‌شد کار دیگری کرد. زندگی بدون عشق و بدون درد چه فایده‌ای دارد. بیهوده است. ساکن است.

اگر گیزلا سینایی بخواهد مفهوم عشق را توصیف کند چه می‌گوید؟

نمی‌دانم واقعا چگونه بگویم. یک آدم است و یک غریزه؛ زندگی می‌کند، غذا می‌خورد، می‌خوابد، بچه به دنیا می‌آورد و عاشق می‌شود.
بزرگ‌ترین عشق زندگی من نقاشی است. اگر از من بپرسند که دوباره به‌دنیا بیایی،‌ می‌خواهی چکار کنی؟ می‌گویم می‌خواهم دوباره نقاش شوم. من ادبیات و شعر را هم دوست داشتم ولی از وقتی از مجارستان بیرون آمدم زبانم مُرد ولی در نقاشی متبلور شد. گرچه عشقم به ادبیات تمام نشد؛ حالا خیلی خوشحالم که می‌توانم حافظ و خیام را به زبان فارسی بخوانم.

خیام را بیشتر دوست داری یا حافظ را؟

نمی‌توانم مقایسه کنم. خیام اولین شاعری بود که با وی آشنا شدم. توانستم بفهمم و با آن ارتباط برقرار کنم. فکر می‌کنم برای غیر ایرانی‌ها خیام ملموس‌تر است. شعر حافظ را نمی‌شود ترجمه کرد. حافظ خیلی بزرگ است، خیلی ایرانی است.


به نظر می‌رسد که دیدگاهت به زندگی هم به گونه‌ای خیام وار است. آیا این دیدگاه را پیش از آشنایی با خیام هم می‌شناختی؟

شناختن خیام مثل مهر تاییدی بوده راجع به افکار من بر زندگی

شناختن خیام مثل مهر تاییدی بوده راجع به افکار من بر زندگی. من در دورهٔ سختی از زندگیم با خیام آشنا شدم. دوره جنگ ایران و عراق بود و ما خیلی ناراحت بودیم. آن دوره خیلی فکر می‌کردم و خیام به سوالات من جواب می‌داد.
در نقاشی‌هایم نیز،عروسک‌های کورم متعلق به‌‌ همان دوره است. عروسک‌هایی که کورند، شکسته‌اند ولی لبخندشان همچنان باقی مانده است. آدم فکر می‌کند چیزی عوض نمی‌شود. ولی خیلی چیز‌ها به سرعت در حال عوض شدن است. خیام خیلی خوب جواب می‌دهد:”ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز”.


فکر می‌کنید تا این لحظه بزرگ‌ترین حاصل زندگیتان چه بوده است؟

بچه‌هایم، دوستان خیلی زیادی که دارم و در ‌‌نهایت خود کارم – نقاشی- که برایم خیلی مهم است.

G 17
گیزلا در جایی از فیلم زندگیش به پنجره‌ای چشم می‌دوزد و می‌خواند:
در شب بی باران نگاهم بارانی است.
باران دیگر سرخ نیست
رنگ عشق نیست
دیگر سبز نیست
رنگ بهار نیست
باران، باران است
رنگ زندگی است.

—————–
برای دیدن ویدئو کلیک کنید: