آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ اسفند ۱۳۹۲

مسعود بهنود

اجتماع


فروغ و گلستان | مسعود بهنود


بهنود
امروز قصه است، تراژدی یا رمانس، درام خانوادگی یا یک تحول فکری، تولد یک ستاره، یا هر عنوان دیگر بر آن بنهیم اما به روزگار خود، رابطۀ فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان قصه نبود. واقعیت بود. یک واقعیت پویا و مولد.
یکی زن جوانی سرشار از شور و خلاقیت، پشت سرش یک زندگی مغشوش و پردرد، دیگری هم اهل قلم و فکر، نویسنده، مترجم، عکاس و فیلمساز، که گمان می‌رفت توانسته روزگار را مهار خود کند. مرد امکان این داشت که وقتی کسی را پسندید، آرامشش بخشد، از دردش بکاهد و مجال رشدش دهد. از برخورد این دو، ماجرایی پا گرفت که از درک و فهم محیط زمان بیرون بود. و هرکس به اندازۀ درک خود آن را معنا کرد و بازگفت که گفته‌اند “در اندیشۀ مرداب، صنوبر نمی‌گذرد”.

هفده سال پیش آخرین باری که در تهران به مزار فروغ رفتم در مجلۀ آدینه (اسفند ۷۵) نوشتم:

سی سال می‌گذرد. کسی از آنها که آن روز بودند نیستند. به یاد شاملو می‌افتم که آن روز هم به تشییع جنازهٔ فروغ نیامد، ولی از تأثر، یکی از شاهکارهای خود را نوشت. هیچ‌کس نمی‌دانست که او هم تا این اندازه فروغ را دوست داشت. فروغ آن‌قدر همیشه عجله داشت که این کلام “دوستت دارم” را شاید از هیچ‌کس نشنید. شاید فقط از یکی شنید،‌‌ همان که هنوز سکوت می‌کند و ما نیز به احترام سکوتش از او و تأثیرش بر فروغ و زندگی کوتاه او نمی‌گوییم. راستی چرا این همه عجله داشت؟ انگار می‌دانست که زمان درازی در پیش ندارد. انگار نه که وقتی رفت هنوز پا به دههٔ چهل عمر نگذاشته بود. در پانزده سال چند شاخه پرید، تا از بند قافیه و ترازو نجات یافت و در این لحظه فقط کم داشت که یکی با او پدری، برادری، معلمی و معشوقی کند که “او” کرد. و این همهٔ زندگی فروغ شد.

اگر فروغ مانده بود، امروز کجا بود؟” آیا فروغ از آنها بود که حضورش از یاد عزیز و محتشمش می‌کاست. آیا او آن‌کس می‌شد که شعر امروز ایران را جهانی می‌کرد. آیا…

می‌توان توسن خیال را تازیانه زد و راند و به خود گفت “اگر فروغ مانده بود، امروز کجا بود؟” آیا فروغ از آنها بود که حضورش از یاد عزیز و محتشمش می‌کاست. آیا او آن‌کس می‌شد که شعر امروز ایران را جهانی می‌کرد. آیا… دیگر چه سود از این پرسیدن‌ها… وقتی سهراب چناران را وانهاد و لای چنار‌ها گم شد، از آن طایفه که عشق را و شعر را نیز از میان مانیفست‌های کنگرهٔ چندم پیدا می‌کرد -یکی گفت به موقع مرد!- این کلام بی‌رحم را که او در چهلمین روز مرگ سهراب گفت، بعضی بعد از سالها می‌گویند. اما دربارۀ فروغ نمی‌توانند گفت…

بهنود1
حالا در سرمای ۲۴ بهمن ظهیرالدوله به سالی که برفی نیست، حتی بر نوک کوههای بالاسر، گور ملک و رهی و این و آن همه سرد است و خالی، باز این جوجه‌ها آمده‌اند، همه‌شان بعد از رفتن فروغ به دنیا آمده‌اند. شاخه‌های گل آورده و چونان هر سال، دور “کولی” خواهر کوچک فروغ نشسته‌اند تا بخواند “اینک من زنی تنها در آستانهٔ فصلی سرد”. کولی دیگر آن نوجوانی نیست که وقت مرگ فروغ بود. آسمان آن آسمان نیست. هیچ‌کس‌‌ همان نیست که بود. حتی انجوی که آن روز جلوی جنازه می‌رفت با آن شال‌گردن درازش، رفته در جایی در “ابن بابویه” آرام گرفته، یزدانبخش هم. و از آن جمع، م. آزاد است که به خواهش نسل امروزی چند کلامی از آن خواهر می‌گوید و شعرش که زندگی بود و امید.

صدای فروغ از ضبط صوت کوچک در فضای لخت ظهیرالدوله می‌پیچد. حزنی دارد پس از سی سال هنوز “صداست که می‌ماند.” زندگی در این سی سال همه را سنگ‌قلاب کرده، هرکس به سویی و در کاری. اما فروغ لای کاغذهای این بچه‌ها که جمعند، در نگاه جوان و معصومشان، در کلام صافشان زنده است.

اگر آن روز کسی شک داشت، امروز دیگر شکی نداریم، فروغ می‌ماند. می‌ماند… در تاریخ شعر این دیار می‌ماند. و ادبیات ایران را به سالهایی نمایندگی می‌کند که بی‌ستاره نبود ولی فروغ چیز دیگری بود.

اگر آن روز کسی شک داشت، امروز دیگر شکی نداریم، فروغ می‌ماند. می‌ماند… در تاریخ شعر این دیار می‌ماند. و ادبیات ایران را به سالهایی نمایندگی می‌کند که بی‌ستاره نبود ولی فروغ چیز دیگری بود. هرچند این بچه‌ها که امروز در ظهیرالدوله پراکنده بودند، سراغ زندگی بروند، به سیاست بزنند، به فقاهت رو کنند، سر از ینگهٔ دنیا درآورند، زن بگیرند، شوهر کنند، بچه بیاورند و گم شوند و در کوچه‌زارهای عمر-مگر نشدیم؟- باز هستند دیگرانی که ۲۴ بهمن شاخه گلی بگیرند و کتاب فروغ زیر بغل بگذارند و بر گورش گلابی بپاشند. حتی اگر ظهیرالدوله را صاف و پاک کنند، خیابان کنند و… باز آنها یادش را جستجو خواهند کرد و او را خواهند یافت. فروغ می‌ماند.” (آدینه – اسفند ۷۵)
مناسبت این یاد و اینک بازگشته‌ام به ماجرا، چرا که یک سند از آن قصه بیرون زده است و این گزاف است و آسان نیست. نوشته‌ای است از ابراهیم گلستان بر پشت جلد کتاب “جوی و دیوار وتشنه”. این کتاب را کسانی که گلوریا فرخزاد خواهر کوچک فروغ را می‌شناسند، دیده بودند. یک چند هم در یک کارتون که نامه‌های فروغ در آن بود، کولی به ودیعت گذاشته بود پیش من. یک چند هم می‌دانم در اختیار آیدین آغداشلو بود و دو نامه از نامه‌های فروغ به خواهر کوچولویش را هم او با مقدمه‌ای شیرین منتشر کرد.
این پشت جلد نوشته را سایت مجلۀ “سه پنج” منتشر کرده است. از این جهت سند است که برای نخستین بار است که نوشته‌ای از سویدای وجود گلستان، خوانده می‌شود دربارۀ فروغ. این آسان نیست چرا که گلستان هیچ‌گاه سخن به آرامی دربارۀ فروغ نگفته است. یا سکوت و یا از سر بازکردن. یا فروریختن خشم بر سر آنان که فروغ را آزار دادند. تا روزگار در گنجینه‌ها بگشاید و نوشته‌ها را باد دهد و آدمیان تشنه را به عمق فاجعه ره برد.
اما در اینجا گلستان برای خواهر کوچولوی فروغ، به تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۴۶ می‌نویسد:

باغبان ایستاده بود گفت ریشه‌های کاج حتم زخم خورده است، کاج کاج پیش نیست. رفتنی است.

«کولی
فروغی که بتواند کتابی را به هدیه بگیرد نیست. او تو را دوست می‌داشت و من تو را دوست می‌دارم و این نسخۀ اول را به تو می‌دهم. فروغ همۀ این قصه‌ها را خوانده بود. به جز چند سطر آخر “درخت‌ها” را و همۀ قصۀ آخر را. اگر من به جای او رفته بودم او شاید نمی‌ماند که چیزی بنویسد اما کاش من رفته بودم و اینها را که او نخوانده رفت و تنها با رفتنش بود که آنها نوشته شدند، او نوشته بود. اگر من می‌رفتم شاید او نمی‌ماند اما من اگر ماندم، ماندم تا آنجا که بتوان او را در خودم زنده نگاه دارم. و اگر این زندگی است که نیست، باید اثری هم داشته باشد. این‌ است که در این بودن یا نبودن من آن چند سطر و آن قصه را نوشتم و این مجموعه را چاپ کردم و این نسخه را به نشان همۀ این کار و به جای دادن همۀ آن، به تو می‌دهم».
ا. گلستان

و این نوشته را با اشارتی به سطر آخر “درخت‌ها” پایان برم که گلستان بی‌فروغ نوشت و بعد به قصه افزوده شد:
باغبان ایستاده بود گفت ریشه‌های کاج حتم زخم خورده است، کاج کاج پیش نیست. رفتنی است.