آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ اسفند ۱۳۹۲

مهدی جامی

اجتماع


فروغ در بریندیزی


جامی

فروغ فرخزاد در تابستان ۱۳۳۵ از راه بیروت و بریندیزی به رم پایتخت ایتالیا سفر می‌کند. شرح سفرش را سال بعد در مجلۀ فردوسی آن دوره نوشته است. نثر و سبک بیان فروغ در این سفرنامه همه جا غنی از تصویر است و ضمن آنکه توصیفی و سینمایی است شاعرانه است و تاحدودی سودازده. بخشی از این سفرنامه که شرح اقامت یک روزۀ او در بندر بریندیزی در پای چکمۀ ایتالیا در جنوب شرقی آن است خود یک داستان کوتاه درخشان است و کاملا آماده است برای اینکه از آن فیلمنامه ای نوشته شود برای ساختن فیلمی کوتاه.

من سالهاست به این فکر کرده ام که می‌توان از کارهای شاعران بزرگ معاصر فیلم ساخت چنانکه می‌توان رد سفرهای آنها را به اروپا گرفت (دست ما از ایران که کوتاه است) و آنها را به مستندهایی جذاب تبدیل کرد. مثلاً شعر “مسافر” سهراب سپهری قدرت تبدیل شدن به فیلم کوتاه و جذابی دارد و من همیشه وقتی می‌خوانم: “مسافر از اتوبوس پیاده شد چه آسمان قشنگی!” آن را صحنه ای از یک فیلم تصور می‌کنم: در یک لانگ شات که جاده زیبایی را نشان می‌دهد اتوبوسی می ایستد و مردی سفیدپوش از آن پیاده می‌شود با چمدانی سبک در دست. روی به آسمان می‌کند و می‌گوید چه آسمان قشنگی! این صحنه می‌تواند در هند باشد یا در آسیای میانه یا هر جای دیگر. من آن را بارها در آسیای میانه تصور کرده ام!

من سالهاست به این فکر کرده ام که می‌توان از کارهای شاعران بزرگ معاصر فیلم ساخت چنانکه می‌توان رد سفرهای آنها را به اروپا گرفت (دست ما از ایران که کوتاه است) و آنها را به مستندهایی جذاب تبدیل کرد

در رادیو زمانه زمانی می‌خواستیم به اوبرهاوزن در آلمان سفر کنیم و مستند کوتاهی بسازیم از اولین جایزه ای که به فروغ اعطا شد. تا بیاییم کارها را به سامانی برسانیم که این کار را بسازیم زمانه با ما نساخت. ماند تا شاید وقتی دیگر. حتی پیوند زدن این شهرها با فروغ هم مهم است. مثلا در ویکی پدیای فارسی شرح کوتاهی از اوبرهاوزن هست ولی از پیوند این شهر با فروغ در آن یادی نیست. همینطور است وضع بریندیزی (یا بریندیسی در ویکی پدیا). در حالی که فروغ احتمالا تنها ایرانی است که شرحی از سفر خود به این شهر نوشته است.
جامی1
حالا فکر می‌کنم می‌شود بر اساس شرح بسیار دلکشی که فروغ از گردش اش در بریندیزی داده است فیلمی کوتاه ساخت. و نه اصلاً یک فیلم که می‌شود ساخت فیلم موضوع رقابتی میان چند گروه سازنده باشد. در ایام جوانی وقتی می‎خواستیم در مسابقۀ تئاتر شرکت کنیم یک متن به چند گروه داده می‌شد تا هر کدام روایت خود را روی صحنه بیاورند و بعد داوران انتخاب می‌کردند که کدام‌یک بهتر اجرا کرده و مضمون کار را زنده تر در آورده است.

شرح فروغ نزدیک به ده صفحه و حدود ۲۵۰۰ کلمه است. در اینجا به ملاحظه محدودیت کلمات، تنها سیر اتفاقات را به دست می‌دهم. برای هر کسی که بخواهد ایده را در عمل دنبال کند ضروری است که به اصل شرح سفر او مراجعه کند:

۱٫ در هوایی بشدت گرم هواپیمای باری پارس به زمین می‌نشیند. پنج مسافر از آن پیاده می‌شوند. جلو ساختمان ورودی فرودگاه آنقدر معطل می‌شوند که برایشان کلافه کننده است.
۲٫ بالاخره کسی به سراغ آنها می‌آید و وارد می‌شوند. خیلی نظم درست و حسابی دیده نمی‌شود. کارمندهای فرودگاه با هم شوخی می‌کنند و رفتارشان شبیه هموطنان ایرانی است که دنیای خودشان از مشتری و مسافر برایشان بیشتر اهمیت دارد.
۳٫ فروغ با باربرها احاطه شده و آنها به ایتالیایی چیزهایی می‌گویند که او نمی‌فهمد. فقط دقت می‌کند که ایتالیایی ها چقدر با دستهاشان حرف می‌زنند. خودش را از میان انها نجات می‌دهد و می‌رود روی پله ها می‌نشیند تا کسی که قرار است دنبال اش بیاید برسد.
۴٫ فروغ حالا در فیات کوچکی که به زحمت او و راننده و چمدان اش را جاداده به سمت شهر در حرکت است. راننده که دوست نادیده ای است که به او معرفی شده به زبان انگلیسی و لهجۀ ایتالیایی حرف می‌زند. اول از همه می‌پرسد: همه زنهای ایرانی مثل شما لباس می‌پوشند؟ وقتی فروغ تایید می‌کند به گونۀ خودش می‌زند که یعنی عجب چه جالب! بعضی وقتها حرف هم را نمی‌فهمند. فروغ قلم و کاغذ در می‌آورد از داخل کیفش و طرح ساده ای می‌کشد تا مقصودش را حالی کند. دو طرف جاده مزارع طلایی تا دوردست گسترده است.
۵٫ در شهر اولین چیزی که توجه فروغ را جلب می‌کند ژاپنی مآب بودن فضا‌ست. بچه ها با کفشهای چوبی و کلاههای حصیری در خیابانها می‌دوند و صدای کفشهای چوبی‌شان با همهمۀ دریا درمی‌آمیزد. خانه ها قدیمی اند اما با رنگهای زنده و شاداب. به ایستگاه راه آهن می‌رسند.
۶٫ فروغ از بانک لیره می‌گیرد و از ایستگاه بلیت رم می‌خرد. بعد با همان دوست می‌روند به محل کار او تا چمدان را بگذارند و فروغ بتواند چند ساعتی در شهر گردش کند. نامزد جوان هم می رسد و به فروغ می‌گوید مراقب پول و چیزهای قیمتی اگر داری باش. باید ساعت ۷ و نیم شب هم برگردد به همین جا تا او را به ایستگاه ببرند.
۷٫ فروغ در امتداد خیابانی که به دریا می‌رود راه می‌افتد. کشتی‌ها مشغول بارگیری اند و جنب و جوش زیادی هست. باربرها آواز می‌خوانند و با صندوق‌های بزرگ بر پشت، از روی پلی که به کشتی می‌رسد عبور می کنند.
۸٫ فروغ در پارک کوچکی می‌نشیند تا ساندویچی را که همراه دارد بخورد. بچه های کم سن و سال، دورو برش جمع می‌شوند. جعبۀ بیسکویت کوچکی را که همراه دارد به آنها می‌دهد و از حضور آنها لذت می‌برد. بچه ها که می‌روند پسربچه ای ۱۳-۱۴ ساله او را صدا می‌زند: سینیوریتا! ایتالیایی حرف می‌زند و انگلیسی جواب می‌شنود و بالاخره معلوم می‌شود علاقه مند است فروغ را در مقابل دستمزدی به گردش ببرد و دیدنی‌های شهر را به او نشان دهد.
۹٫ با پسر به کنار دریا می‌روند. باید منتظر قایق شوند تا به آن سوی آب بروند که قسمت اصلی شهر است. روی سنگی می‌نشینند. باز بچه ها دورشان جمع می‌شوند. اما سن‌شان بیشتر است. ۱۲-۱۳ ساله اند. سیگار می‌خواهند که می‌گوید ندارد. ولی آنها اعتنا نمی‌کنند و سر توی کیف او می‌کنند که نمی‌یابند اما یکی از آنها جعبۀ آبی رنگ کوچک و مقداری کاغذ بیرون می‌آورد. می‌خواهند از آنها نقاشی کند. صورت یکی از آنها را می‌کشد و به دستش می‌دهد. پسر مدتی به تصویرش نگاه می‌کند و بعد با سرعت می‌دود سمت خانه.
۱۰٫ پسر از خانه با یک بغل دفتر و کاغذهای بزرگ برگشته است. موهایش به رنگ کاه است. این بار خیلی با احترام مقابل فروغ می ایستد و دستش را دراز می‌کند و می‌گوید: من تولیتو هستم.
با هم دست می‎دهند. پسر می‎آید روی سنگ کنار فروغ می‌نشیند و شروع می‌کند حرف زدن. راهنمای نوجوانش به فروغ می‌گوید پسر انتظار دارد که او از میان کاغذها که نقاشی‌های پسربچه است یکی را که به نظرش خوب است جدا کند. فروغ نقاشی‌ها را نگاه می‌کند و یکی را انتخاب می‌کند. پسر پای آن یادگاری می‌نویسد و می‌بخشد به فروغ.
۱۱٫ پسرها دارند بازی و شیطنت می‌کنند و هم را هول می‌دهند سمت آب. یکی از آنها که به سوی آب پرت می شود از دستۀ کیف فروغ می‌گیرد تا نیفتد اما باعث می‌شود هم او و هم فروغ در آب بیفتند.
۱۲٫ حالا فروغ خیس شده و کمی عصبانی. پسرها هم دور او جمع شده اند و می‌خندند. راهنما او را به خانه اش می‌برد که همان نزدیکی است. مادرش زنی پیر است که با محبت او را می‌پذیرد و حوله و شانه برایش می‌آورد و لباس خشک به او می‌دهد که خیلی برای فروغ گشاد است. در این میانه لباس‌های فروغ را با اطو خشک می‌کند.
فروغ حالا دوباره لباس پوشیده و آماده است که برود. می‌خواهد پولی به زن پیر بدهد. اما او با حالتی بزرگوارانه دست او را مرتب عقب می‌زند. چهرۀ بامحبت زن در ذهن فروغ ثبت می‌شود.
باقی قصه به کوتاهی: رفتن فروغ با قایق به سوی دیگر بریندیزی و گشتن او در شهر و دیر شدن‌اش برای بازگشت و گم شدن‌اش. جمع شدن مردم و مداخلۀ پلیس. و سرانجام پیدا شدن دوست ایتالیایی و معلوم شدن این نکته که فروغ درست در نزدیکی دفتر کار او گم شده بوده است. رسیدن‌اش به ایستگاه. پول دادن‌اش به یکی از باربرها که برایش نان و میوه بخرد. انتظار او و بازنگشتن باربر. و حرکت قطار به سوی رم. سر می‌گذارد روی پشتی صندلی تا بخوابد. فکر می‌کند: چقدر من ساده دل ام!