آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ اسفند ۱۳۹۲

سپنتا پرهام

اجتماع


عشق لای آجر پاره


آجر
عکس ها از: عرفان کوچری، خبرگزاری تسنیم
استکان چایی را جلویم می‌گذارد و می‌گوید: “پرسیدید عاشق شده‌ام؟”. نامش فیروزه است. فکر می‌کنند که هفده ساله است، بیشتر از این هم به چهره‌اش نمی‌خورد. در یکی از خانه‌های کوچک و نیمه مخروبۀ کنار کوره‌های خاموش جنوبی‌ترین نقطه تهران با شوهر و دو بچه‌اش زندگی می‌کند. کوره‌های آجر پزی که در سرد‌ترین و برفی‌ترین روز پایتخت، مسیرم را تا پاسگاه نعمت آباد و خیابان شهید عباس ورامینی کشانده است تا مفهوم عشق را در آن پیدا کنم. عشقی که لابه لای پاره‌های آجر پنهان شده است.

**
راننده تاکسی زن میان‌سالی است که می‌گوید: “خرج این‌قدر زیاد شده که یک نفر نمی‌تونه تنها کار کنه. باید دو نفری دنبال پول در آوردن بود.” یک دختر ۱۵ ساله دارد که مدرسه می‌رود. شوهرش کارمند است و بعد ازظهر‌ها ماشین را از او می‌گیرد و مسافر کشی می‌کند. صبح تا ظهر نوبت اوست. می‌گوید: “شانس آوردیم که رانندگی‌ام خوب بود و این قارقارک هم هست که چرخش بچرخد.‌‌” همان طور که از اتوبان نواب به سمت بزرگراه آیت الله سعیدی می‌پیچد می‌پرسد: “حالا بین همه جای تهران چرا می‌خوای بری پاسگاه نعمت آباد؟” وقتی می‌گویم: “می‌خواهم داستان بنویسم.” ناباورانه نگاهم می‌کند. اما داستانی وجود ندارد من در شهرزادگاهم دارم به کشف عشق به سراغ حاشیه‌نشین‌ها می‌روم.
***
فیروزه را وقتی به دنبال کارگران خشت‌زن بودم پیدا کردم. دختر شش ماهه‌اش را در بغل داشت و به دنبال پسر سه ساله‌اش داوود بود. داوود دمپایی‌های پلاستیکی‌اش را عوضی پوشیده بود و روی برف می‌دوید. بینی کوچکش از سرما سرخ شده بود. خم شده بودم تا کمکش کنم دمپایی‌اش را درست پایش کند که رسید و گفت: “داوود باز بدون اجازه آمدی بیرون. نمی‌گی سرما می‌خوری؟ مزاحم خانم شدی؟” داوود اما بی‌اعتنا به مادرش دمپایی را که پوشید به سمت بچه‌های بزرگتر از خودش که آن سو‌تر داشتند با هم بازی می‌کردند دوید. فیروزه وقتی فهمید خبرنگارم و به دنبال کارگران خشت زن هستم گفت: “الان فصلش نیست. بعد هم الان یک سال است که این کوره را بسته‌اند.” پرسیدم: “پس شما اینجا چه می‌کنید؟” گفت: “زندگی. اینجا کسی به ما کاری ندارد. از وقتی کوره‌ها را بستند دیگر کسی نمی‌آید بگوید بروید. ما هم اینجا نشستیم تا وقتی که مجبورمان کنند برویم.” شوهرش هفت -هشت سالی از او بزرگ‌تر است و کارگر ساختمان است. مثل خیلی از مردان همسایه.‌‌ همان هفت- هشت خانه‌ای که مثل خانۀ فیروزه در آن کوچۀ منتهی به کوره‌های بلند آجرپزی در خیابان پیروز جنوبی به قد هم بالا رفته‌اند. خیلی زود به خانۀ کوچکش دعوتم کرد. خانه‌اش مثل خانۀ همسایه‌هایش چهار دیوار با خشتهای خام بود که با سقف حلبی از گرما و سرما محافظت می‌شد. گرمایی که از چراغ والور نفتی تاًمین می‌شد. بوی نفت و گاز ذغال، با ماندگی در هم آمیخته است. آشپزخانه‌ و اتاق خواب همه در‌‌ همان چهار دیواری بود که یک کرسی بخش زیادی‌اش را اشغال کرده بود. دخترش را روی کرسی گذاشت و رفت تا چایی بیاورد. اسم دختر دیبا بود. با چشمان آبی درشت و گونه‌هایی که از سرما سرخ شده بود به من می‌خندید. از فیروزه پرسیدم: “تا حالا عاشق شدی؟”

آجر2
به فکر فرو می‌رود. بعد می‌گوید: “منظورتان دوست داشتن کسی است؟” می‌گویم: “آره یک چیزی توی همین مایه‌ها.” باز فکر می‌کند و دوباره می‌پرسد: “گفتی عاشق شدی؟” استکان لب پریده چایی را جلویم می‌کشم و می‌گویم: “آره.” صورتش قرمز می‌شود و با خجالت لبخند می‌زند و می‌گوید: “ای خانم چه حرفیه می‌پرسید؟” می‌گویم: “چه اشکالی داره عاشق شدن که گناه نداره.” می‌گوید: “نه گناه نداره. اما نه برای من که بچه و شوهر دارم.” و آرام ادامه می‌دهد: “اینا مال وقتیه که اسم یک مرد توی شناسنامه‌ات نیست.” و دخترش را از روی زمین بر می‌دارد و به آغوش می‌کشد. می‌پرسم: “پس عاشق شدی. حتما عاشق شوهرت؟” دوباره سرخ می‌شود و سرش را به علامت منفی تکان می‌دهد و می‌گوید: “عشق که نمی‌دونم…. تو رو خدا خانوم اگه شوهرم بفهمه منو می‌کشه.” می‌گویم: “خیالت راحت باشه، قرار نیست او بفهمه.” می‌گوید: “قبل از اینکه با شوهرم ازدواج کنیم یک پسر خاله داشتم که توی شهرستان زندگی می‌کرد. طرفای خاش. یک بار آمد تهران برای سربازیش. همون موقع یک حس عجیبی بهش داشتم. دوست داشتم بیاد با من عروسی کنه. اصلاً از دیدنش حالم یک جوری می‌شد.” گفتم: “دلت می‌ریخت پایین؟” بار دیگر گونه‌هایش گل انداخت و خندید. گفتم: “پس چی شد؟” گفت: “آقام گفت باید با همین مردی که شوهرمه عروسی کنم. کسی روی حرف بابام که نمی‌شد حرف بزنه. ما هفت‌تا خواهر و برادر بودیم. من چهارمی بودم. نمی‌تونست نان همه را بده. یعنی از پول عملگی مگه چقدر در می‌آد. شوهرم مثل بابام از افغانستان آمده و با یک صاحب کار، کار می‌کردند. شوهرم یک بار که آمده بود با آقام کار داشت من رو دید و ازش خواستگاری کرد و حالا هم می‌بینید که چهار ساله با هم زندگی می‌کنیم.” دوازده سالش بوده و کلاس اول راهنمایی را تازه تمام کرده بود که وارد زندگی مردی شده که دست بزن دارد اما مهربان است و هرچه سر ساختمان در می‌آورد با او و دو فرزندش تقسیم می‌کند. می‌گوید: “از زندگی راضیم. درسته اینجا زندگی می‌کنم اما شوهرم از شوهر خواهر‌هایم بهتر است. حداقل کار دارد و سیگار هم نمی‌کشد. شوهر خواهر بزرگترم معتاده و هر روز می‌زندش اما او با چهارتا بچه کجا را دارد برود؟”
خواهرش در خانۀ مردم کار می‌کرد. مثل همسایه رو به رویی که بچه‌هایش را پیش همسایۀ بغلی‌اش گذاشته بود. جاری بودند و جاری کوچک‌تر علاوه بر سه فرزند خودش دو بچه کوچک‌تر او را هم نگه می‌داشت. دو بچۀ بزرگتر جاری بزرگتر همراه پدرشان سر کار بودند. همۀ آنها در دو خانۀ کمی بزرگتر از خانۀ فیروزه زندگی می‌کردند. جاری کوچکتر نامش فاطمه بود. از عشق که پرسیدم گفت: “خانم دلت خوشه؛ من برسم شیکم این گرسنه‌ها را سیر کنم خدا رو شکر می‌کنم. حالا چرا عشق؟ این همه بدبختی اینجا هست. چرا نمی‌نویسی توی این سرمای زمستون نفت نیست؟ الان سه روزه ماشین گاز نیامده و اگه این کپسول گاز تموم بشه نمی‌دونم چطوری غذا درست کنم. بنویس ما هم مردم این شهر هستیم.”

در میان آن اتاق خرابه که در و دیوارش با پلاستیک و تکه‌های پارچه‌های مستعمل پر شده بود، میان بوی ادرار و تعفنی که فضا را پر کرده بود، تصویری بود که به جای همه سؤالهایی که می‌خواستم بپرسم کفایت می‌کرد. مرد مسنی که با نفس‌های منقطعی که روی سینه‌اش بود و چشمان نیمه بازش خوابیده بود و زنی که به دهانش غذا می‌گذاشت و به صدای آرام قربان صدقه‌اش می‌رفت.

حرف‌هایش جای حرف و سئوال بیشتری برایم نگذاشت. اما زن یکی دیگر از خانه‌ها که به دنبال بچه‌هایش آمده بود گفت: “خانوم از عشق می‌خوای بدونی بیا ببرمت پیش مادر رضا.” پرسیدم: “این مادر رضا کیه؟” فیروزه، دیبا را در بغلش جابه جا کرد و گفت: “خونه‌ش پشت اون کوره بلنده است. شوهرش کارگر آتشکار کوره بود. یک بار ماشین آجر آمده بود بار جابه جا کند، زد بهش و فلج شد. از زن همسایه می‌پرسم چطور می‌شود رفت پیش خدیجه خانوم؟. می‌گوید: “صبر کن. ناهید… ناهید… ناهید” دختر ده- دوازده ساله ای است که دارد با پسربچۀ همسن و سال خودش برف بازی می‌کند و سرخوش می‌خندد. می‌گوید: “ناهید بازی بسه. بیا حواست به خواهر برادرات باشه. من با خانوم بریم تا خونۀ ننه رضا. غذا سر گازه نسوزه.” و چادرش را زیر بغلش می‌کشد و به راه گلی کوچه اشاره می‌کند و می‌گوید: “از این طرف.” لهجۀ غریبی دارد. به سرکوچه که می‌رسیم نگاهم به ساختمان نیمه کاره‌ای می‌افتد که به نظر قرار است یک ساختمان چند طبقه با واحدهای کوچک بشود. می‌پرسم: “اینجا درست بشه حتما وضع شما‌ها بهتر می‌شه.” یک دفعه با خشم می‌گوید: “امیدوارم روی سر صاحباش خراب بشه. خانوم مگه نمی‌خوای بری پیش ننه رضا زود باش.” و سرعتش را تند‌تر می‌کند. به دنبالش می‌روم. در راه از کوره‌ها می‌پرسم. خودش از بچگی اینجا زندگی کرده و چند سالی در کوره کار می‌کرده. خشت می‌زده. پدر او هم خشت‌زن بوده. از جایی آن طرف‌تر از الیگودرز آمده‌اند. او و پنج خواهر و برادرش در کوره پز خانه‌ها کار می‌کردند. می‌گوید: “شنیدم اون طرف ورامین یکی دو تا کارخانۀ آجر زده اند. دیگر کسی خشت دستی نمی‌خواد. خشت ماشینی هم محکم‌تره هم زود‌تر از دست آماده می‌شود.” برف بار دیگر باریدن گرفته است. از زندگی می‌پرسم. می‌گوید: “دیدید که، وضع ما همینی بود که دیدی. برای همین خرابه ماهی صد تومن پول می‌دیم. شوهرم و دو تا از پسرام بالا شهر کار می‌کنن. انقدر در می‌آرن که از گرسنگی نمیریم.” از بچه‌هایش می‌پرسم: “۶ تا بچه داشته.” تازه می‌فهمم چرا این قدر از آن ساختمان نیمه ساز متنفر است. از همۀ این راهها نفرت دارد. شش ماه نشده که دخترک پنج ساله‌اش نصف شب در خواب راه رفته و فردا صبح پیکر در هم شکسته‌اش را پیدا کردند. به آن ساختمان می‌گفت: “قاتل.” می‌پرسم: “شکایت کردید؟” لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: “ای خانم بیرونمون نکنن شکایت پیشکش. همین روزاست که این دو تا کوره رو هم خراب کنن و بخوان ساختمون سازی کنن و همه ما رو دربدر کنن. این هم خانۀ ننه رضا.” و پردۀ رنگ و رو رفتۀ جلوی در را به کناری می‌زند و می‌گوید: “ننه رضا خونه‌ای؟” برخلاف تصورم ننه رضا آن قدر‌ها هم پیر نیست. خیلی داشته باشد ۵۰ سال. اما چهره‌اش شکسته‌تر به نظر می‌رسد. زن همسایه می‌گوید: “این خانوم می‌خواد از زندگی ما‌ها فیلم بسازه یا نمی‌دونم قصه بنویسه. گفتم بیاد با تو حرف بزنه.” اما با دیدن تصویری که مقابلم بود تقریبا حرفی برای گفتن وجود نداشت. در میان آن اتاق خرابه که در و دیوارش با پلاستیک و تکه‌های پارچه‌های مستعمل پر شده بود، میان بوی ادرار و تعفنی که فضا را پر کرده بود، تصویری بود که به جای همه سؤالهایی که می‌خواستم بپرسم کفایت می‌کرد. مرد مسنی که با نفس‌های منقطعی که روی سینه‌اش بود و چشمان نیمه بازش خوابیده بود و زنی که به دهانش غذا می‌گذاشت و به صدای آرام قربان صدقه‌اش می‌رفت.
**
آجر1

اتومبیل از جاده اصلی به سمت فرعی پیچید و به سمت جایی رفت که هفت هشت کورۀ آجر پزی به فاصله‌هایی از هم قرار داشتند. از جنوبِ غربی‌ترین جای ابرشهر تهران یعنی اتوبان آیت الله سعیدی و خیابان شهید عباس ورامینی تا جنوبی‌ترین نقطۀ تهران، جایی که شهر به پایان می‌رسد یعنی ورامین، با تاکسی تقریبا یک ساعت و نیم راه است. این یک ساعت و نیم یعنی گذشتن از حاشیه‌ای‌ترین نقاط تهران که این روز‌ها به لطف بساز و بفروش‌ها پر از ساختمان‌های نوساز کوچکی است که مثل قوطی‌های کبریت کنار هم قرار دارند و یا کامل شده اند یا در حال کامل شدن هستند. مهم‌ترین مصالح ساختمانی هم محصول همین جاست یعنی قرچک ورامین: “آجر.” آجرهایی که کارگران فصلی در گرمای تابستان در میان گِل قالب می‌زنند و کنار هم می‌چینند تا خشک شوند و بعد به کوره‌ها منتقل می‌کنند تا در کوره‌ها پخته شوند و جزیی از خانه‌هایی شوند که قرار است آدمها در آن به هم عشق بورزند.
خشت‌های پخته شده و تمام شده دانه‌ای ۹۰ تومان است. اما هر کارگر برای هر روز باید سه هزار تا خشت بسازد تا بتواند آخر ماه ۵۰۰ هزار تومان دستمزد بگیرد. هر خشت نزدیک به ۲۷ تومان قیمت دارد. خیلی از کارگران، بچه‌های سه- چهارساله‌شان را هم همراهشان می‌آورند. اما حالا زمستان است و کارگران خشت‌زن را نمی‌شود اینجا پیدا کرد. این را کارگر جوانی که داخل یکی از کوره‌ها دارد خشتهای خام خشک شده را روی هم می‌چیند می‌گوید. نامش کریم است. کریم از روستاهای آن طرف قوچان آمده. کرمانج است. می‌گوید: “ما کارگران آتشکاریم. یعنی کارمان چیدن و پختن آجر است.” او می‌گوید: “تابستان فصل کار خشت‌زن‌هاست. از همه جا می‌آیند. پاییزهم به شهرشان بر می‌گردند. تعدادیشان هم آن طرف‌تر زندگی می‌کنند. البته از وقتی که کارخانه آجر پزی بانک مسکن ساخته شده خیلی‌هایشان رفتند آنجا.”

پیرمردی که خاک پیچیده در کوره، مژه‌هایش را رنگی کرده می‌گوید: “دخترم اینجا فقط آجر هست؛ از عشق خبری نیست. نگرد.”

کارخانه را دیدم. در جادۀ ورامین به قرچک بود. کریم می‌گوید: “برای کارگرهای قراردادی خانه هم ساختند.” از کریم دربارۀ زندگی‌اش می‌پرسم. بیست سالش است و تازه سربازی‌اش تمام شده. آمده تهران پول جمع کند و به روستایشان برگردد تا عروسی کند. می‌پرسم: “کسی را هم زیر سر داری؟” می‌خندد و می‌گوید: “این چه حرفاییه خانوم…” بعد با پشت دست خاک روی بالای لبش را پاک می‌کند می‌گوید: “دختر عمه‌ام است. جای شما نباشه خیلی خوشگله. ۱۵ ساله است. امسال سیکلش را می‌گیرد. قرار است عید بریم شیرینی بخوریم.” می‌پرسم: “دوستش داری؟” چشمانش برق می‌زند و با شرم می‌خندد و می‌گوید: “شما تهرانی‌ها هم اصلاً رودرباستی ندارید ها… آره دوستش دارم که به خاطرش آمدم تهران دارم فعلگی می‌کنم.” اما کریم تنها کسی است که این گونه بی‌پروا از عشقش می‌گوید. در میان هوای خفه و خیس و پر از بوی خاک داخل کوره آجرپزی هیچ کدام از مردان حوصله ندارند از عشق بگویند. یکی از آنها که به نظر بزرگتر از بقیه می‌آید؛‌‌ همان طور که آجر‌ها را روی هم می‌چیند می‌گوید: “خانوم جان عشق مال کسیه که شکمش سیر باشه. ما بتونیم شکم بچه هامونو سیر کنیم عشق می‌کنیم.” می‌پرسم: “چند تا بچه داری؟” می‌گوید: “چهارتا.” می‌گویم: “خوب فکر نمی‌کنی اگه دو تا بچه داشتی بیشتر می‌تونستی بهشون برسی؟” یکی دیگرشان جواب می‌دهد: “خانوم گفتن به هر بچه یک میلیون تومان می‌دن. خوب می‌دونی یک میلیون تومان یعنی چی؟ می‌شه باهاش یکی از همین خانه‌هایی را که آنجا هست کرایه کرد.” کریم می‌گوید: “پیش‌قسط موتور هم هست.” مرد اول اما می‌گوید: “سرمان کلاه گذاشتن. کدام یک میلیون تومان؟ بچه من الان دو سالشه هنوز نتونستم پولشو بگیرم. می‌گن ریختن توی حسابش بزرگ شه بهش می‌دن.”
کورۀ بعدی، پیرمردی که خاک پیچیده در کوره، مژه‌هایش را رنگی کرده می‌گوید: “دخترم اینجا فقط آجر هست؛ از عشق خبری نیست. نگرد.” می‌پرسم: “یعنی شما تا حالا عاشق نشدید؟” می‌گوید: “چهل سال پیش پای سفرۀ عقد بهم گفت بله و با دار و ندارم زندگی کرد.” می‌خواهم بگویم که پس خودت که عاشقی! اما از بوی خاک سرفه‌ام می‌گیرد و لابه لای سرفه‌هایم می‌شنوم می‌گوید: “عاشقش بودم اما بسوزه بی‌پولی که نتونستم کمکش کنم که حداقل درد نکشه.” دلم نمی‌آید بپرسم چرا. دلیلش هر چه باشد مهم‌تر فقری است که اینجا میان این کوره‌ها و خانه‌های کوچک آدمهایش موج می‌زند. فقری که عاشقی را از اینجا، جایی که در هیچ نقشه‌ای ثبت نشده پنهان کرده است.