آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ اسفند ۱۳۹۲

فرناز کمالی

اجتماع


عشق در زندان


عشق در میانهٔ مرگ و زندگی
عیسی سحرخیز

سحرخیز
از عشق نوشتن آن هم در زندان، در شرایطی که زندانی در میانهٔ مرگ و زندگی قرار دارد و بریده از گذشته و سرگشته در انتظار آینده، اگر نگویم بسیار سخت، سخت است.

“عشق” در زندان با “نیاز” عجین است و پلی است برای پشت سر گذاردن تنهایی و‌گاه همراه با غربت. شاید به این علت است که داشتن “ملاقات” و “ملاقات کننده” در زندان یک نعمت است و نداشتنش مایهٔ حسرت. شاید به این دلیل است که روز ملاقات، چه با همسر و چه با بستگان نزدیک و حتی دوستان، خوش‌ترین روز یک زندانی است و همه، شب‌بیدارند یا سحرخیز.
این گریز از تنهایی و پشت سر گذاردن آن، اما خود آفتی است که می‌تواند حتی دربردارندهٔ “عشق به بازجو” باشد، چون وصال بازجو، ‌گاه می‌تواند روزنهٔ نجات باشد و دسترسی به بیرون از زندان، یا دست‌کم اجازه یافتن برای زدن تلفن یا ملاقات داشتن و نوع دیگری گریز از تنهایی و امید به زندگی. این روی سکه هرچند خود می‌تواند جذاب و خواندنی باشد و شگفتی آفرین، اما موضوع بحث کنونی ما نیست.
رویکرد زندانی به مبارزه، خود می‌تواند دو سویۀ مختلف داشته باشد؛ به سوی مرگ یا به سمت زندگی. این تفاوت را می‌توان در مبارزهٔ دو نسل مختلف در شرایط گوناگون و زمان متفاوت مشاهده کرد. البته شرط لازم، مبارزه در دو زمان مختلف است، چون یک فرد در دو زمان و دو شرایط گوناگون می‌تواند دو راهبرد متضاد برگزیند و چند راهکار اتخاذ کند که پیامدش خواه نا‌خواه رویکردی متفاوت نسبت به مرگ یا زندگی خواهد بود.
رویکرد مبارزۀ مسلحانه و جنگ چریکی با هدف انقلاب، خواه نا‌خواه فرد را به این سمت سوق می‌دهد که مرگ را به عنوان امری محتوم بپذیرد و به زندگی، پشت پا بزند و عمرکوتاه همراه با سختی و مشقت را برای خود و همفکران و همراهانش، امری بدیهی و بسیار محتمل فرض کند.
در این رویکرد که فرد مرگ را برزندگی ترجیح می‌دهد، طبیعی است که دیگر جایی برای عشق و عشق ورزی باقی نمی‌ماند و اگر شعلهٔ عشقی در خانهٔ تیمی بدرخشد، حتی اگر دو سوی ماجرا خواسته یا ناخواسته به آن سو میل کرده باشند، رهبران سیاسی و مبارزاتی می‌توانند ناخرسندی خود را با کشتن عاشق نشان دهند- که در موردی مشخص دادند و خود کشته شدند تا امروز نباشند که جوابگوی این جنایت باشند!
در این رویکرد آرمانگرایانه و شهادت طلبانه، چه معشوق و معبود، و چه تک تک اعضای خانواده اعم از زن و فرزند، پدر و مادر، برادر و خواهر، همه سد راه مبارزه‌اند و به اصطلاح قرآنی “فتنه ” و محل آزمون و آزمایش در برابر هدفی بالا‌تر و والا‌تر؛ اگر عشقی هست باید کتمان شود یا کنار گذارده شود، و اگر علاقه‌ای هست باید فراموش شود یا تخفیف یابد تا مانع “مبارزه” نشود.

در مبارزات پیش از انقلاب اغلب “عشق”، به زندان نرسیده در راه مبارز جان می‌بازد یا در گوشه‌ای از قلب و مغز بایگانی می‌شود و بر روی آن گرد فراموشی ریخته می‌شود تا روزی که تمام کار‌ها تمام یا تکمیل شد، به گونه‌ای سربرآورد یا زیر خاک تا ابد مدفون بماند.

به این دلیل است که در مبارزات پیش از انقلاب اغلب “عشق”، به زندان نرسیده در راه مبارز جان می‌بازد یا در گوشه‌ای از قلب و مغز بایگانی می‌شود و بر روی آن گرد فراموشی ریخته می‌شود تا روزی که تمام کار‌ها تمام یا تکمیل شد، به گونه‌ای سربرآورد یا زیر خاک تا ابد مدفون بماند. در این روند است که در بسیاری از مواقع، در جریان مبارزه حتی معشوق از آن مطلع نمی‌گردد تا روزی شاید این دو رهیده از مرگ، گذر کرده از انقلاب، به یکدیگر برسند و از گذشته بگویند و تازه وقتی کار از کار گذشته است، متوجه شوند که پشت پرده چه بوده است. در آن زمان دیگر فرصت از دست رفته است – بویژه اینکه اگر مبارزه و انقلاب هم سرانجامی مطلوب نیافته باشد- و هر یک سرگرم خانواده‌ای هستند، زیادش یکی از آن دو شاید این پرسش را مطرح کنند که “آن روز‌ها احساس تو نسبت به من چه بود؟” و…دیگر آن زمان، در دوران میانسالی که دوران جوانی‌اش به حبس گذشته است، راست و دروغ ماجرا را گفتن چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد، الا اینکه هر دو، همزمان تعهدی در قبال دیگران نداشته باشند و حال و حوصلهٔ آن را داشته باشند که راه نیمه تمام را بپیمایند.
اما رویکرد مبارزۀ اصلاح طلبانه نگاه به آینده دارد و زندگی ؛ چون مبارزه، رنگین کمانی است و افق دوردست روشن و غالبا دور از سایهٔ مرگ- به دلیل نوع خاص مبارزه- جا برای عشق و عاشقانه زیستن فراخ است و حتی می‌تواند به مبارزه رنگ و بویی دیگر دهد و نقش را پررنگ کند. به این دلیل است که امثال من، اگر اندکی کنجکاو بودند و با عینکی خاص به ابعاد ماجرا می‌نگریستند، در درون بازداشتگاه و زندان یا در مسیر سالن ملاقات، شاهد موارد بسیاری از اشارات و کنایات یا رنگ به رنگ شدنها می‌بودند. اگر اجازه داشتم، با ذکر نام، زندانیان عاشق و معشوق را معرفی می‌کردم، هرچند که بسیاری از آنان اکنون دوران حبس را سپری کرده‌اند و در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند یا وقتی یکی به مرخصی می‌آید خود، عشق خویش را به معشوق و زندگی بسیار پررنگ هم به نمایش می‌گذارند.

عشق می‌تواند دردسرزا هم باشد و موجب بریدن زندانی و کوتاه آمدن در مقابل بازجو.
این نوع عشق البته حربه‌ای برنده می‌شود در دست زندانبان تا زندانی را به بازی بگیرد و اگر فرد، خام و ناوارد باشد می‌تواند به راحتی آلت دست آنان قرار گیرد و با کوچک‌ترین تهدیدی علیه معشوق -حتی به دروغ- تن به هرکاری دهد و نه تنها علیه خود، علیه دیگران اقرار و اعتراف کند.

این “عشق” امیدزاست و مایهٔ قوت قلب زندانی، بویژه در ایام بازداشت در سلول انفرادی و دوران بازجویی در شرایط انزوا. البته این عشق می‌تواند دردسرزا هم باشد و موجب بریدن زندانی و کوتاه آمدن در مقابل بازجو.
این نوع عشق البته حربه‌ای برنده می‌شود در دست زندانبان تا زندانی را به بازی بگیرد و اگر فرد، خام و ناوارد باشد می‌تواند به راحتی آلت دست آنان قرار گیرد و با کوچک‌ترین تهدیدی علیه معشوق -حتی به دروغ- تن به هرکاری دهد و نه تنها علیه خود، علیه دیگران اقرار و اعتراف کند. در این موارد است که‌ گاه زندانی حتی در حالت توهم یا در شرایط فشار روحی و روانی ساخته شده توسط بازجو، در سلول صدای گریه و خندهٔ معشوق را می‌شنود و با صدای ناله‌های او شکنجه می‌شود و صد بار مرگ طلب می‌کند و حاضر است برای رهایی او به هر کاری که می‌خواهند تن دهد.
اما، بازجو اگر ناجوانمرد باشد و رذل،‌ گاه تهدید را به مرحلهٔ اجرا می‌رساند تا “تنهایی” زندانی را ابدی کند و نهال “عشق” را از ریشه بخشکاند. در این شرایط بازجو از بدگویی و تهمت و افترا شروع می‌کند تا به مرحله‌ای می‌رسد که یکی از دو طرف را وادار کند، دیگری را کنار بگذارد و درخواست طلاق به دادگاه ارائه کند و حتی بابت مهریه، همسر را به جرمی دیگر به زندان بیفکند!
نمونه و مثال در این زمینه فراوان است، از جمله در خصوص زندانیان جنبش سبز. در یک مورد موفق، بازجو توانست زن “مصطفی. الف” را که هر دو در جریان شرکت در مراسم ختم ندا آقا سلطان در بهشت زهرا دستگیر شده بودند به طلاق بکشاند. زن اکنون آزاد است و مرد حکمی سنگین دریافت کرده است. اما، در موردی ناموفق، تمام تلاش‌های بازجویان وزارت اطلاعات برای جدایی کامل مهدی محمودیان و همسرش که با وجود داشتن دختری نازنین زندگی جداگانه‌ای داشتند، نه تنها بی‌فایده بود بلکه باعث ازدواج مجدد آنها نیز گردید.
بد نیست که نوشته‌ام را با بیان خاطراتی از لحظات عاشقانۀ مبارزان جدید، در سلول انفرادی یا سوئیت‌های چند نفره بازداشتگاه ۲۰۹ اوین رنگی امیدوارانه بدهم و از یادگاری نویسی‌های عاشقانه روی دیوارهای سلول به مناسبت‌های گوناگون بگویم، از جمله نوشتن جملاتی به مناسبت سالگرد ازدواج یا تولد معشوقه، ‌گاه در صفحه‌ای به اندازهٔ یک دیوار دو متری سلول، پر و کامل.

عاشق و معشوق باید ساعت‌ها و روز‌ها صبر می‌کردند تا نوبت هواخوری‌شان فرارسد تا کنجکاوانه همهٔ نوشته‌ها و علائم روی در را ببیند تا شاید نشانه و اشاره‌ای از معشوق زندانی بیابند.

اما از آن بهتر پیام‌های عاشقانه و نامه نگاری‌های مخفیانه بر در آهنی پشت بام هواخوری بازداشتگاه ۲۰۹ بود که عاشق و معشوق باید ساعت‌ها و روز‌ها صبر می‌کردند تا نوبت هواخوری‌شان فرارسد تا کنجکاوانه همهٔ نوشته‌ها و علائم روی در را ببیند تا شاید نشانه و اشاره‌ای از معشوق زندانی بیابند. آنها درشرایط تلاش فراوان زندانبانان برای جلوگیری از نوشته شدن حرف و پیامی بر روی در و دیوار و حتی رنگ کردن مداوم نوشته‌ها، عاقبت آنچه را که در طلبش بودند می‌یافتند و زیر مراقبت دوربین هواخوری آن کلمه یا جمله‌ای را که از پیش آماده ساخته بودند، می‌نگاشتد یا درست بگویم کنده کاری می‌کردند.
جالب این است که من در موردی خاص با پیگیری این نوشته‌ها از روابط عاطفی دو نفر مطلع شدم که دوستان بسیار نزدیک آنها نیز تا آن زمان از آن آگاهی نداشتند!
البته این رویکرد مثبت و امیدوارانهٔ زندانیانی است که نگاه به “زندگی” داشته و دارند و مسیری عکس “شورشیان آرمان خواه” و جان بر کف نهاده‌های پیش از انقلاب را می‌پویند. در موردی این‌چنین، زن مبارز مجبور به فرار از ایران شد تا دستگیری‌اش موجب نشود که معشوق و همرزمان به دردسر بیفتند و دستگیر شوند. البته، او بعدها-سالها پس از انقلاب- به مناسبتی برای نگارنده تعریف کرد که اکنون از کار خود پشیمان است، چون انتهای مبارزه را “مرگ” فرض می‌کرده است، نه “زندگی”؛ اگر این نبود ترجیح می‌داده است که دستگیر شود و با معشوق تا آخر عمر در زندان، از یک هوا تنفس کنند- شاید هم ‌گاه از سر اتفاق یکدیگر را ببینند- اگر به عشق و زندگی بیش از” مبارزه” بها داده بود.
——————–

همۀ جملات نیمه تمام ما

ژیلا بنی یعقوب
ژیلا
خیلی به هم نزدیک بودیم، اما دور بودیم. زندان اوین تا خانهٔ ما کمتر از یک‌ربع فاصله داشت. زیاد از کنار زندان رد می‌شدم. هر بار از جلوی زندان عبور می‌کردم، با خودم می‌گفتم باورش سخت است که “بهمن” چند سال است در فاصله‌ای این قدر نزدیک به من زندگی می‌کند اما سهم من از او هفته‌ای بیست دقیقه ملاقات کابینی است.

همین که ملاقات شروع می‌شد و پردۀ سبز بالا می‌رفت و چهرۀ بهمن را در آن سوی شیشه می‌دیدم، هم خوشحال می‌شدم و هم مضطرب. خوشحال که بهمن را می‌بینم و مضطرب چون همه‌اش نگران بودم؛ نگران اینکه الآن بیست دقیقه تمام می‌شود. می‌ترسیدم باز وقت ملاقات تمام شود و حرف‌های ما نیمه‌کاره بماند و همیشه هم همین اتفاق می‌افتاد. همیشه خیلی از حرف‌هایم نیمه‌تمام می‌ماند و خیلی از حرف‌های بهمن. جمله‌هایم منقطع بود و از جمله‌ای نیمه تمام به آغاز جمله‌ای تازه می‌پریدیم.
بعد که به خانه می‌رفتم بار‌ها و بار‌ها جملات بهمن را با خودم مرور می‌کردم و سعی می‌کردم جملات نیمه تمامش را با حدس خودم تکمیل کنم. کم کم دفترچه‌ای برای خودم درست کردم تا حرف‌هایی را که می‌خواستم به او در زمان محدود ملاقات بزنم به ترتیب اولویت بنویسم. می‌نوشتم و باز هربار که ملاقات تمام می‌شد به دفترچه‌ام نگاه می‌کردم و می‌دیدم که باز چقدر حرف‌هایم نگفته باقی مانده. این حرف‌های نگفته توی دلم انبار می‌شد. با خودم نقشه می‌کشیدم هر وقت بهمن آمد مفصل همه چیز را به او بگویم. آن‌قدر فرصت ملاقات کم بود که همیشه مسائل خیلی مهمی که باید لایه‌های مختلفش را برایش می‌گفتم، کنار می‌گذاشتم و با خودم می‌گفتم این جورمسائل را وقتی بهمن آزاد شد با خیال راحت رودررویش می‌گویم. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم این دوری سالها طول بکشد؛ آن‌قدر طولانی که خیلی از مسائل اصلاً موضوعیت خود را از دست بدهند.

برای هم نامه می‌نوشتیم. به خاطر وجود انواع محدودیت‌ها، نامه‌های او به سختی می‌توانست از زندان بیرون بیاید و به من برسد، همچنان که نامه‌های من به سختی می‌توانست به او در زندان برسد.‌‌ همان اندک نامه‌های رد و بدل شده کمک بزرگی بود برای رفع دلتنگی‌هایمان.

برای هم نامه می‌نوشتیم. به خاطر وجود انواع محدودیت‌ها، نامه‌های او به سختی می‌توانست از زندان بیرون بیاید و به من برسد، همچنان که نامه‌های من به سختی می‌توانست به او در زندان برسد.‌‌ همان اندک نامه‌های رد و بدل شده کمک بزرگی بود برای رفع دلتنگی‌هایمان.
در همهٔ چند سال گذشته، هر وقت باران می‌بارید و من در خانه تنها بودم به اتاق کوچک خانه‌مان می‌رفتم، اتاقی با یک بالکن خیلی کوچک. از بالکن به باران، به آدمها، به چتر‌ها به اتومبیل‌ها نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم: بهمن الان در زندان، در بند ۳۵۰ اوین چه می‌کند؟ یکبار همین سؤال را در یکی از ملاقات‌های کابینی از او پرسیدم.
گفت: تقریبا همه‌مان از پشت شیشه‌ها و میله‌ها به باران خیره می‌شویم. انگار همه یک جورهایی به عزیزانشان فکر می‌کنند و من به تو فکر می‌کنم ژیلا! به اینکه در این باران کجا هستی و چه می‌کنی و به چه می‌اندیشی؟
بیش از یکسال و اندی دادستان به ما اجازه نداد که با یکدیگر ملاقات حضوری داشته باشیم. همه امیدم به عید‌ها بود، به آمدن عید نوروز و دیگر اعیاد مذهبی و ملی. اما چند عید آمد و رفت و باز دادستان به ما اجازه ملاقات حضوری نداد. ملاقات حضوری طبق آیین نامه سازمان زندان‌ها حق همۀ زندانیان است. آنقدر صدای بهمن را از پشت سیم تلفن شنیده بودم که به تدریج ترسی عجیب در دلم افتاد؛ نکند که تمام این پنج سال دورهٔ زندان بهمن در پشت همین شیشه‌های دو جداره بگذرد. نکند دیگر صدای بهمن عزیزم را مستقیم و بدون واسطۀ سیم و شیشه نشنوم. همین ترس بود که باعث شد نامه‌ای به دادستان تهران بنویسم: “من این حق را برای خودم محفوظ می‌دانم که یکروز از شما بپرسم چه کسانی و با چه منطقی مخالف بودند که من در آستانۀ سال نو فقط چند دقیقه در برابر بهمن بنشینم و دستش را توی دستم بگیرم و بدون واسطۀ شیشه و سیم تلفن به او بگویم که عزیزم! بیشتر از همیشه دوستت دارم.

این حق را برای من محفوظ بدانید که یکروز از شما بپرسم چه کسانی از ابراز عشق من به همسرم می‌ترسند؟ آنها چه کسانی هستند که رو در رو نشستن من و همسرم آنها را دچار اضطراب می‌کند و مانع آن می‌شوند؟ به راستی چه کسانی از ابراز عشق من به همسرم می‌ترسند؟ و ابراز عشق من کدام امنیت ملی را به خطر می‌اندازد؟ ”

این حق را برای من محفوظ بدانید که یکروز از شما بپرسم چه کسانی از ابراز عشق من به همسرم می‌ترسند؟ آنها چه کسانی هستند که رو در رو نشستن من و همسرم آنها را دچار اضطراب می‌کند و مانع آن می‌شوند؟ به راستی چه کسانی از ابراز عشق من به همسرم می‌ترسند؟ و ابراز عشق من کدام امنیت ملی را به خطر می‌اندازد؟ ”
در همۀ این سالها، هر وقت در ویترین هر مغازه‌ای لباسی می‌دیدم که فکر می‌کردم بهمن دوستش خواهد داشت و یا به او می‌آید، می‌خریدمش. ماهها و سالها می‌گذشت و کم‌کم تعدادشان زیاد شد. بقچه‌ای از مادرم گرفتم و همه را مرتب و منظم در آن بقچه چیدم و همچنان بلوزی، پیراهنی، شالی، روی قبلی‌ها اضافه می‌شد. هر از گاهی همهٔ بقچه را بیرون می‌ریختم و تک‌تک لباس‌ها را ورانداز می‌کردم و روزی را تصور می‌کردم که بهمن می‌آید و آنها را می‌پوشد. به هم ریختن بقچه و از نو مرتب کردنشان یکی از دوست‌داشتنی‌ترین سرگرمی‌های این سالهایم بود، همراه با این تصویر که وقتی آمد بقچه را جلویش می‌گذارم و یکی‌یکی لباس‌ها را بیرون می‌آورم و نشانش می‌دهم و می‌گویم: در همه لحظه‌های نبودنت با تو بودم و این‌ها فقط نشانی کوچک از این حس با تو بودن است
بهمن بعد از چند سال به مرخصی آمد. سعی می‌کردم آن همه حرف‌های نگفته را قبل از اینکه مرخصی‌اش به پایان برسد و دوباره به زندان بازگردد، تند و تند برایش بگویم. خیلی چیز‌ها را دیگر فراموش کرده بودم. خیلی دیگر از مسائل دیگر ضرورتی برای گفتنش نبود، اما هنوز خیلی حرف‌ها برایش داشتم.
خیلی از دوستانم را نمی‌شناخت. دوستانی که در سالهای زندانش پیدا کرده بودم. اسم هرکس را می‌آوردم باید مفصل در باره‌اش توضیح می‌دادم. او هم مدام نام کسانی را می‌آورد که من چندان نمی‌شناختمشان، زندانیانی که در این سالها تبدیل به نزدیک‌ترین دوستانش شده بودند.
چند سال از دوریمان گذشته بود اما حالا که دوباره در کنار هم بودیم اصلاً احساس دوری از او نمی‌کردم. میله‌های زندان و شیشه‌های دو جدارۀ اوین و رجایی شهر نه تنها از عشق ما نکاسته بود که انگار عمیق‌ترش نیز کرده بود
——————-
مرغ عشقی تنها در قفس
مسعود باستانی

باستانی

متولد ۱۳۵۷. روزنامه نگار.
وی در ۱۴ تیرماه ۱۳۸۸ در جریان اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم نیز دستگیر شد. او در این روز برای رسیدگی به وضعیت همسرش که روز پس از انتخابات بازداشت شده بود، به دادگاه انقلاب رفته بود. علت بازداشت وی فعالیت در وب‌گاه جمهوریت عنوان شد. وی پس از اینکه اعترافاتی را علیه خود در این دادگاه مطرح کرد به ۶ سال حبس محکوم شد. هم اکنون در زندان رجایی شهر محبوس است.

همان گونه که عشق به رابطه‌ها کیفیت می‌بخشد، زندان نیز به زندگی کیفیت می‌دهد.

جمله‌ای را که در میان یادداشت‌هایم نوشته بودم دوباره مرور می‌کنم: “همان گونه که عشق به رابطه‌ها کیفیت می‌بخشد، زندان نیز به زندگی کیفیت می‌دهد.”
ولی حالا که قرار است دربارۀ عشق بنویسم به ناچار احساس می‌کنم که بایستی چیزی دربارۀ عشق و زندان تحریر شود. گویی اینکه این روز‌ها زندان که بخشی از دوران زندگی ماست اندک اندک و لاجرم خود را وسعت داده و به بخشی از وجود ما هم نفوذ کرده است. عادت کرده‌ایم که ناخودآگاه نسبت خویش را با هر پدیده‌ای تنها در پس زمینهٔ زندان دیده و آن را سنجه کنیم.
عشق ورزی ما که به خاطر عقاید و رفتارهای سیاسیمان محبوس شده‌ایم، حکایت جدیدی نیست که تجربۀ تاریخی مشابهی برای آن نتوان یافت. اما شاید این بار نسلی از میان زندانیان سیاسی این سرزمین جرئت و جسارت به خرج داده‌اند و با طغیان علیه چارچوب‌های تنگ و ترش تشکیلاتی و شخصیت سازی‌های کاذب سیاسی، بودن خودسانسوری اندیشه‌ها و آرمان‌هایشان، از احساسات فردی و عاشقیت‌های درونی خویش نیز به راحتی سخن می‌گویند. سخنانی که در میان رفتارهای سیاسی -اجتماعی این نسل در نوع خود بدیع و جذاب به شمار می‌آید.
نامه‌هایی که در طول این سالها از سوی همسران زندانیان جنبش سبز خطاب به آنان نوشته شده و گه‌گاه منتشر می‌شود کنار عاشقانه‌هایی که زندانیان برای محبوبان خویش می‌نویسند خود به اسناد جدیدی در تاریخ سیاسی بدل شده‌اند. برای من اما این نوشته‌ها کمی منحصر به فرد بودند. تجربه بی‌نظیر این نوشته‌ها زمانی رخ داد که من و همسرم به شکل همزمان در زندان‌هایی جداگانه محبوس بودیم. او در زندان اوین بود و من در زندان رجایی شهر روزگار می‌گذراندم و حتی فرصتی برای ملاقات هفتگی یا گپ و گفت‌های کوتاه هم میسر نبود. تنها راه ارتباط در این میانه نامه‌هایی بود که گاهی اوقات از زندان به مقصد زندانی دیگر روانه می‌شد با این امید که شاید روزی به دست صاحبش برسد. صد البته که این نامه‌ها بایستی از زیر تیغ حفاظت اطلاعات زندان فرستنده [در هر زندان یک نهاد حراستی تحت عنوان حفاظت اطلاعات وجود دارد که بر فعالیت‌های زندانیان، کارمندان و زندانبانان نظارت می‌کند] و همچنین از بررسی‌ها و ارزیابی‌های زندان گیرنده می‌گذشت. نامه‌هایی که به صورت گشوده ارسال می‌شد و تو می‌توانستی حدس بزنی که در طول مسیر چندین نفر با چشمانی تجسس گرایانه آن را می‌خوانند. این نامه‌ها همگی حامل پیام‌هایی عاشقانه بودند اما نحوۀ انتقال پیام سخت بود که چرا هیچ کس دوست ندارد تا خلوت‌های عاشقانه‌اش در معرض دید عموم قرار بگیرد. از این رو راههای کاملاً خلاقانه‌ای را برای انتقال مفهوم در پوشش‌های گوناگون به کار می‌بستیم. همسرم از میان کتاب‌هایی که خوانده بود پاراگراف‌هایی را گزینش می‌کرد و می‌نوشت و من نیز در میان‌‌ همان کتابها و در پس و پیش‌‌ همان پاراگراف‌ها به دنبال مفهوم می‌گشتم. از این طرف من هم به تصویرسازی از فضای بند می‌پرداختم و از آنها کمک می‌گرفتم. یادم هست که در یکی از نامه‌ها از مرغ عشقی نوشتم که توسط یکی از زندانیان به بند
زندانیان سیاسی و عقیدتی آورده شد. مرغک بیچاره در میان ما که خود گرفتار زندان بودیم در قفس محبوس شده بود.

برایش نوشتم که این مرغ عشق در قفس تنهاست و می‌گویند مرغ عشق تنهایی را تاب نمی‌آورد. او برای نجات از این تنهایی گاهی ساعتها مقابل آینۀ کوچکی که کنار قفسش قرار دارد می‌ایستد و با تصویر خودش گپ می‌زند.

در آن نامه برایش نوشتم که این مرغ عشق در قفس تنهاست و می‌گویند مرغ عشق تنهایی را تاب نمی‌آورد. او برای نجات از این تنهایی گاهی ساعتها مقابل آینۀ کوچکی که کنار قفسش قرار دارد می‌ایستد و با تصویر خودش گپ می‌زند. یکی از بچه‌ها به شوخی می‌گفت که این بیچاره هنوز نفهمیده که آن حیوان مقابل چیزی جز یک تصویر نیست و شاید گمان می‌کند که جفتش در آن سوی آینه است. ولی من با خودم فکر می‌کردم که او با این کار درد تنهایی‌هایش را دوا می‌کند! عشق برای من در زندان اکسیری است شبیه قصهٔ همین مرغک گرفتار. کاربردی دوگانه و در ظاهر متضاد دارد. گاهی بی قراری می‌کند تا مرزی که تحمل دیوار‌ها سخت و طاقت فرسا می‌شود و گاهی چنان آرامش می‌بخشد که می‌توانی به راحتی در رؤیا‌هایت از قطر طولانی دیوار‌ها عبور کنی و زندان را به فراموشی بسپاری. بروز جلوه‌های عاشقی در زندان که محیطی متفاوت و خشن تری دارد کاری دشوار است اما باید اعتراف کنم که در نقطه نقطۀ زندان و در طول این دوران این جلوه‌ها را به کمال دیده‌ام. دلشوره‌ها و چشمان بی قرار مردی که برای خانواده‌اش نگران است، کیک تولد همسری که شب قبل از ملاقات با وسایل ناچیز موجود تهیه می‌شود، کاردستی‌های دستبافی که به عنوان تنها کادوی موجود در اینجا پیشکش می‌شوند و در آخر نامه‌هایی که از زندان به مقصدی روانه می‌گردند تا روایت کنند حکایت نسلی را که سیاست را در بستر زندگی سبز می‌خواستند و آزادی و عاشقی را با هم…
——————-
“عشق” و نسل برآمده از انقلاب ضد سلطنتی

ایرج مصداقی

Iraj-Mesdaghi-1
متولد سال ۱۳۳۹. نویسنده، فعال حقوق بشر و زندانی سابق سیاسی ایرانی است.
او به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق به مدت ده سال در زندان‌های قزل‌حصار، اوین و رجایی شهر محبوس بوده است.

مقارن انقلاب، ۱۸ ساله بودم که از “سن دیه گو”ی کالیفرنیا به ایران بازگشتم. ۲۱ ساله بودم که به زندان افتادم. با آنکه نسبت به همسن و سالهای خودم از تجربهٔ اجتماعی بیشتری برخوردار بودم و سرد و گرم روزگار را بیشتر چشیده و دنیادیده‌تر بودم با این حال تصویری از عشق مرسوم نداشتم. من به نسلی تعلق داشتم که در بحبوحهٔ بزرگترین تغییرات اجتماعی در کشورمان برای همه‌چیز تعریف خاص خودش را داشت. در آن روزگار ما همان طور که تعریف درستی از آزادی و دمکراسی و حقوق بشر و حقوق زنان و… نداشتیم، تعریفی که از عشق به دست می‌دادیم هم منحصر به فرد بود. برای ما عشق به خلق، به آرمان‌های انسانی، به آزادی، جای عشق به معشوق و محبوب را گرفته بود بدون آنکه تصویر درستی از “محبوب”مان داشته باشیم.
تصویر ما از عشق با رنج تواًمان شده بود.

“اگر عشق رنج بود، من پادشاه عاشقان جهان بودم”؛ این برداشت آن روز من و ما از عشق بود.

“اگر عشق رنج بود، من پادشاه عاشقان جهان بودم”؛ این برداشت آن روز من و ما از عشق بود.
سی خرداد و مبارزهٔ مسلحانه که شروع شد، وقتی مرگ، زندگی را هدف قرار داده بود و جوخه‌های ‌اعدام، یکدم از جان‌ستاندن نمی‌ایستادند، تعریف ما از عشق، رنگ خون گرفت. این حس را در شعری که به یاد یک دختر ۱۳ ساله که در شهریور ۶۰ اعدام شد می‌توان دید.
“عاشق باش، عاشق
و در میان رنگین کمان گلوله و دود
کبوتران عاشقی را پرواز ده
که دست‌آموز خواهران کوچکی شده‌اند
دختران معصومی که با چراغی به سرخی
قلب‌های کوچک خود
لبخند برلب از تاریخ عبور کردند


همیشه خواهی گفت
بیهوده است
بیهوده‌است تلاش شبداران
دخترکی که تنها با ۱۳ بهار توشه
از تاریخ عبور کرد
قلبش را در نارنجک برادرش به ودیعه گذاشت
قلبی که هر روز و هر ساعت منفجر می‌شود
و قلبی که همیشه فریاد خواهد زد
آزادی از آن کبوتران عاشقی است که
افق را فراموش نکرده‌اند.”

یا که
“خود را چونان پلنگی مغرور از دار عشق بر قله‌های مرداد آونگ کند.”
در آن روز‌ها به تنها چیزی که می‌اندیشیدیم “عمر چریک” بود که ۶ ماه ارزیابی می‌شد. یادش به خیر مهدی مهرمحمدی که در ۱۲ مرداد ۶۷ جاودانه شد. وقتی در تیر و مرداد ۶۰ که مرگ از در و دیوار می‌بارید، بعد از اجرای هر قرار تشکیلاتی با یکدیگر درد دل می‌کردیم، می‌خندید و می‌گفت: “ما را باش! صبح که از خانه در می‌آییم به فکر اعدامیم، ظهر به فکر دار، شب به فکر تیرباران”. در زندان هم وقتی دوتایی قدم می‌زدیم و من آن روز‌ها را یادآوری می‌کردم، مهدی قهقهه‌اش تا آسمان می‌رفت. آخرین بار روز ۹ مرداد ۶۷ در حیاط زندان گوهردشت همین موضوع را به او گفتم و از خنده ریسه رفت.
من در این فضا بود که به بند کشیده شدم و سر از اوین و گوهردشت و قزل‌حصار در آوردم. فشار بازجویی و شکنجه و اعدام اجازه نمی‌داد جز به درد و رنج و غم و اندوه و مبارزۀ سختی که در پیش بود به چیزی بیندیشم.
من متعلق به نسلی بودم که “عشق را هرگز به دیده نگشوده بود”. زنده یاد علی خلیلی در سال خونبار ۶۰ وقتی که “گوهر ادب آواز” با انفجار خود، دستغیب را “صدپاره” کرد در وصف “سیاووشانی” که “چاووشان” کاروانمان بودند و خطاب به “گوهر” سرود: ‌

“آی بانوی اهورایی!
کجاوه‌ نشین سرزمین عشق‌های پاک
سیاووشان، گرچه چاووشان کاروان تواند
اما عشق را، هرگز به دیده نگشودند.
هر چند این عشق شیرین تو را
سلاح تیشهٔ فرهاد شایسته است
اما بدان، که کوهسار از توحش صخره بایسته است.”
علی که نوجوانی‌اش در زندان شاه گذشته بود می‌دانست چه می‌گوید. او خود دلباخته‌ای بود که در سال ۵۹ بدون اجازهٔ تشکیلاتی با عشق خود ازدواج کرد و به همین دلیل عضویتش در سازمان مجاهدین به حالت تعلیق درآمد و اسیر بایکوتی بی‌رحمانه شد. با این حال علی یکی از چهره‌های درخشان زندان دههٔ ۶۰ بود و در بهار ۶۳ پرپر شد.
نمی‌توانم بگویم که “عاشق” نبودم. از وقتی مرا سر جنازهٔ موسی خیابانی و همراهانش که در خون غوطه‌ور بودند بردند و من بر پیکر او نتوانستم علاقه و احترامم را عرضه کنم، عشقم به او دوچندان شد و نیروی عجیبی در من به وجود آورد. بار‌ها در زیرفشارهای طاقت ‌فرسا تا مرز شکستن پیش رفتم اما همیشه نیروی “عشق” به نجاتم می‌آمد و موسی دستم را می‌گرفت. تا سالهای سال او یگانه محبوبم بود. خوابش را می‌دیدم، با او سخن می‌گفتم. از زندان آزاد هم که شده بودم هرگاه که فرصتی دست می‌داد بی‌اختیار با ماشین می‌رفتم جلوی خانه‌اش که هنوز به‌‌ همان صورت قبل حفظ شده بود؛ مدتی در آن دور و بر پرسه می‌زدم و باز می‌گشتم.
وقتی پس از دریافت حکم ده سال زندان به سلول انفرادی گوهردشت و شکنجه و آزار و اذیت دوباره دچار شدم، هراس از شکستن و وادادن و زیرپا گذاشتن تعهدات انسانی و اخلاقی مرا در موقعیتی قرار داده بود که به مقولهٔ زن فکر نکنم.
در سلول انفرادی و در تنهایی و سکوت با آنکه ذهن گریزپا به هر سویی می‌دود اما در بازخوانی خاطرات و حتی رؤیا‌هایم نیز زنان را سانسور می‌کردم. خط سرخی بود که خود ترسیم کرده بودم و می‌کوشیدم به آن نزدیک نشوم. فکر می‌کردم این موضوعی است که باعث می‌شود “عشق به زندگی” و “ماندن” و تشکیل خانواده در من ریشه کند. به باورم اینها می‌‌توانست در شرایطی که زیر فشار مضاعف بودم مرا به سستی بکشاند.
در تابستان ۶۴ برای بازجویی دوباره به اوین منتقل شدم. این بار اوین حال و هوای دیگری داشت. به جای نشستن در راهرو، ما را به اتاقی در انتهای طبقهٔ اول بردند که سابقاً شکنجه‌گاه بود و بعد‌ها به شعبه ۸ اوین جهت بازجویی بهایی‌ها تبدیل شده بود. محل مزبور به اتاق انتظار زندانیان جهت رفتن به شعبه‌های بازجویی و شکنجه اختصاص داده شده بود. ما در آنجا مانند بیمارانی که منتظر ویزیت دکتر در اتاق انتظار می‌نشینند، ‌نشستیم. نزدیک دراتاق، پاسداری پشت میزی نشسته بود و ما را می‌پایید، درست مثل منشی دکتر که در سکوتی مطلق به کارهای خود می‌پردازد. در انتهای اتاقی نشسته بودم که دیوارهای آن پوشیده از جای کابل بود. ضربه‌های کابلی که به جای بدن قربانی، روی دیوار فرود آمده و رد سیاهی از خود باقی گذاشته بودند.
منظرهٔ غم‌انگیز و درد‌آوری بود، به ویژه برای من که از سابقهٔ آن اتاق مطلع بودم. حضور در آنجا، مرا به زمانی می‌برد که محل فوق، شکنجه‌گاه بود. تصویر بچه‌ها را در آیینهٔ خیالم در آنجا می‌دیدم. هجوم تصویر‌ها لحظه‌ای مرا آرام نمی‌گذاشت و به جنونم رسانده بود. یک لحظه احساس کردم فاطمه کزازی که “خواهرم” بود و صمیمانه‌ دوستش داشتم از میان آن نقش‌های سیاه بر دیوار به سویم می‌آید. دچار توهم شده بودم: “احساس می‌کردم چونان گل سرخی بر دیوار فریاد می‌زند منم صدای آتش‌ها.”
دو سال پس از دستگیری من، به بند کشیده شده و یک سال قبل به جوخهٔ اعدام سپرده شده بود و هنوز غم از دست دادن او را باور نمی‌کردم. برادرش جلال یکی از صمیمی‌ترین دوستانم بود. از بچگی آنها را می‌شناختم. در سالهای پس از انقلاب روز‌ها و شبهای زیادی را با هم سپری کرده بودیم.

نگهبان متوجهٔ حالت غیرعادی‌ام شده بود و دائم نهیب می‌زد: “چشم‌بندت را بزن پایین!” من با تمام وجود می‌خواستم به نقش آن رگه‌های سیاهِ روی دیوار که در ذهنم شعله‌های آتش را تداعی می‌کرد، نگاه کنم. تصور می‌کردم فاطی از میانشان بر می‌خیزد و به من لبخند می‌زند. او را چونان گلی می‌دیدم که در خندهٔ خود می‌شکفت.

نگهبان متوجهٔ حالت غیرعادی‌ام شده بود و دائم نهیب می‌زد: “چشم‌بندت را بزن پایین!” من با تمام وجود می‌خواستم به نقش آن رگه‌های سیاهِ روی دیوار که در ذهنم شعله‌های آتش را تداعی می‌کرد، نگاه کنم. تصور می‌کردم فاطی از میانشان بر می‌خیزد و به من لبخند می‌زند. او را چونان گلی می‌دیدم که در خندهٔ خود می‌شکفت. اشتباه نمی‌کردم. می‌خواستم سیر ببینمش.
عاقبت پاسدار مزبور به نزدم آمد و چشم‌بندم را برداشت و گفت: “مگر دیوانه‌ای؟ کجا را نگاه می‌کنی؟ بیا خوب نگاه کن! دیوار که دیدن نداره.” بعد از درنگی کوتاه، در حالی که چشم‌بندم را دوباره بر چشمانم می‌زد، گفت: “راحت شدی؟ حالا بگیر بشین و سرت را بنداز پایین!” در حالی که سرش را تکان می‌داد و غرغر می‌کرد به سرجایش بازگشت. بعد از ظهر‌، همان پاسدار پرسید: “چند وقت است زندانی هستی؟” گفتم: “۴ سال.” سرش را تکان داد و رفت. پیش خودش لابد گفت: “بیچاره دیوانه شده است.” حق داشت، نمی‌توانست کابوسی را که دچارش بودم، درک کند.

وقتی پس از کشتار ۶۷ در زندان اوین شعر “لیلای ابدی” را‌ که در همان‌روز‌ها سروده شده از حفظ می‌کردم به یاد “فاطی” و فاطی‌‌ها بودم.

“لیلا،‌ای خواهر اندیشه‌های آبی‌رنگ!
در عمق‌ چاههای کویری
در کاسۀ‌ چشمانم
اگر هنوز قطرۀ آبی حتا نه چندان شیرین، باقیست
تو در کاسه میشی‌ام ریخته‌ای
تا تشنگان ازلی با آن آب بیاشامند
که در قطره‌های تو
دریا‌ها غریقند
و در آبی بیکرانهٔ اعتقادی که چون شاخهٔ گلی
به گیسو نهاده‌ای
باران همهٔ فصول تاریخ
شعله‌های حریقند
لیلا!
مثل پیچکی به دست‌های تو می‌پیچم
با هزار زخم ژرف به سینه و دلم
به موی و روی تو می‌رسم
و چون مرواریدی
که از کهکشان کمی قطور‌تر است
در گودی آبی‌رنگ اندیشه‌ات می‌میرم”

ما هم عاشق بودیم اما عشق را دیگرگونه تفسیر می‌کردیم. انسان نمی‌تواند که عاشق نباشد.

پس از کشتار ۶۷ “عشق” را در چهرهٔ بچه‌هایی که از صمیم قلب دوستشان داشتم می‌دیدم. در روز چندین بار توالت‌های ششگانهٔ بند دچار گرفتگی می‌شدند و کثافت در سطح توالت شناور می‌شد. مسئول نظافت بودم و چارهٔ کار به دست من بود. ابر بزرگی تهیه کرده بودم. برای باز کردن توالت ابر را در مشتم می‌گرفتم و دستم را به زور تا بازو در سوراخ کاسۀ توالت می‌کردم و آن را چندین بار محکم به حالت تلمبه، بالا و پایین می‌بردم. بعد از چند بار تکرار این عمل، به یکباره هرچه در سطح توالت شناور بود، فروکش می‌کرد. من می‌ماندم و دستی پر از مو که به شدت به مدفوع آغشته بود. اوین از آب چشمه و چاه استفاده می‌کند، و به ویژه در سرمای زمستان، سردی آب کشنده است. هر بار به سختی دست‌هایم را می‌شستم. استخوان‌هایم به شکل دردناکی تیر می‌کشیدند. این کار را با لذت تمام انجام می‌دادم. بچه‌ها تمامی سرمایه‌ام بودند که روزی سر به هزاران می‌زدند و حالا بسیاریشان را از دست داده بودم. خود را مانند تاجری ورشکسته‌ می‌دیدم. احساس عجیبی داشتم. حالا حتا مدفوع دوستان‌ زنده ‌مانده‌ام نیز برایم عزیز بود و دوست داشتنی! جز عشق چیزی نمی‌توان نامیدش.
ما هم عاشق بودیم اما عشق را دیگرگونه تفسیر می‌کردیم. انسان نمی‌تواند که عاشق نباشد.
———————-

عشق هرگز محدود نمی شود
زهره دهقان

زهره دهقان
آنچه به جرئت می‌توانم از خودم بگویم این است که زنی هستم که هرگز تسلیم سنت، آداب و رسوم، بزرگ‌تر‌ها، قوانین و تابو‌ها نشده و همواره آنچه را که خود می‌خواستم انجام داده‌ام. هرگز در برابر درد‌های پیرامونم بی‌تفاوت نبودم و به افکار گذشتهٔ خود انتقاد‌ات جدی دارم اما از هیچ یک از کرده‌های خود پشیمان نیستم. به جدایی هرگونه اعتقادات ایدئولوژیک اعم از مذهبی و یا غیر مذهبی در مبارزه معتقدم و شکل امروزین مبارزه را عشق و همسویی با مردم و تلاش برای آگاهی صلح و برابری می‌دانم…

نه عروسک کاردستی آن روز‌هایم را کسی دید و نه کلاف سورمه‌ای بلوزی که برایش می‌بافتم و خورشید و دریا را بر آن گلدوزی می‌کردم. برای پسری که از نطفه با من تنهایی کشید و ازاولین جنب و جوش‌هایش با من اسیری….

نه عروسک کاردستی آن روز‌هایم را کسی دید و نه کلاف سورمه‌ای بلوزی که برایش می‌بافتم و خورشید و دریا را بر آن گلدوزی می‌کردم. برای پسری که از نطفه با من تنهایی کشید و ازاولین جنب و جوش‌هایش با من اسیری…. از بوی نم اتاقم که دیوارش بلند بود و آن بالا یک سوراخ بود به نام دریچه. حالم که بد می‌شد دلم را می‌چسبیدم و دولا دولا راه می‌رفتم. می‌فهمید و لگد که به دلم می‌زد تمام آجر‌های سقف سلول پر از ستاره می‌شدند و ویارِ امید می‌کردم و با شوق و ذوقی که از مادر شدن داشتم جانم به جانش بیشتر و بیشتر گره می‌خورد. شمردن روزهایی که یک نبض را به یک انسان و یک حس عاشقانهٔ خیالی و بکر را به آغوشی تنگ‌تر از فاصلهٔ دهانی که سینه ای پرشیر را می‌مکد بدل می‌کرد و گرم به گرم وزنش که بالا می‌رفت احساس می‌کردم اگر چه در بندم و از حق نگاه کردن به رنگها، به گلها، به زندگی، به میوه‌ها، به آسمان محرومم اما هنوز آن‌قدر قدرت دارم که قادرم کسی را درونم بیافرینم و این موج شوق را به فضای خالی و سرد اتاقم می‌آورد. اما هراس همواره گوشه‌ای از اتاقم نشسته بود و بر و بر نگاهم می‌کرد و با همهٔ سماجتی که می‌کردم گاهی ته دلم یکباره خالی می‌شد و آن وقت هیچ چیز جز نقب زدن به خیال به دادم نمی‌رسید؛ می‌رفتم و می‌رفتم…. با ستّار و گُلمحمد تا کویرِ “کلیدر” می‌رفتم و “جان‌های شیفته” را در “گذار از رنجها” یاری می‌دادم تا کنار “دن ارام” “گل نسرین” را در باغچهٔ “نینا” بیابم و برایش “فلوت مجار” را که دوست داشت بنوازم و با او سفر کنم تا پدا گوژیکی و آنگاه می‌نشستم کنارش و با هم “نان و شراب” می‌خوردیم و از ژوزفین و ناپلئون حرف می‌زدیم. در ذهن آن روز‌های من اعتقادی محکم نشسته بود و اسطوره‌هایی که همگی به دست دشمن، زندانی و یا کشته شده بودند، چپ و راست جلوی چشمانم رژه می‌رفتند و تصور آن روزم این بود که آگاهانه‌ترین و اصولی‌ترین تفکرات را دارم و اگر حتی کشته شوم در راه آرمانم کشته می‌شوم و مرگ من ملتی را بیدار می‌کند!.‌‌ همان نجواهای معمول آن روز‌ها…. و این باور، خود انگیزه‌ای می‌شد تا این رخوت شوم ِ وحشتناک تنهایی را به عنوان فضای زندگی یک قهرمان مجسم کنم و شهامت به خرج دهم!. قهرمانی که تصور می کردم هستم قهرمانی که امروز وقتی برمیگردد و به آن روز ها نگاه میکند و افکار و دیدگاه های ان روز خود را شخم می زند جز عشق مادرانه و عشق به مردم بقیه ی سرسختی ها و پافشاریهای ان روز های خود را کور کورانه می داند و گذشت سی سال زمان به او اموخته است که برای همه ی ادمهای بی غل و غشی که می شناسد ازادانه و اگاهانه عشق ورزیدن چقدر وسیع تر و پر بار تر از چپیدن د ر یک تشکیلات سیاسی ومحدود شدن در یک ایدیولوژی و حزب و سازمان است !
————————
داستان عاشقی که ترسو بود
محمد‌پور عبدالله

پور عبداللهedited
متولد ۱۳۶۳. دانشجوی رشتۀ مهندسی شیمی در دانشگاه تهران.
به خاطر فعالیت‌ در گروه‌های و نشریات چپ دانشجویی دو بار بازداشت شدم. بازداشت دومم بهمن ماه ۸۷ بود که به محکومیت سه سال زندان منجر شد. بدون حکم قانونی و تنها به خاطر تحت فشار گذاشتن، اکثریت دوران محکومیتم را در زندان قزل‌حصار گذراندم. اتهام: اقدام علیه امنیت ملی.

زندانی معمولاً برای نجات خودش به یک ژست قهرمانانه نیاز دارد. یک توجیه برای بودنش در آنجا. منظورم این است که وقتی داخل زندانی اولین چیزی که به ذهنت خطور می‌کند این است که تنهایی٬ هیچ کس نمی‌تواند کمکت کند و حتی هیچ کس نمی‌تواند درکت کند. به همین خاطر باید به خودت بگویی: من اینجا زندانی شدم٬ به خاطر دفاع از آرمان‌هایم، آزادی و یا هر چیز دیگری. حتی زندانیان غیرسیاسی هم برای خودشان توجیه دارند. مثلا کسی‌ که کلاهبرداری کرده می‌گوید این کار را برای سیر کردن شکم زن و بچه‌اش کرده است.
به همین دلیل به نظرم بسیار سخت است که واقعیت‌های دنیای بیرون را بپذیری. مثلا بپذیری که جنبش سیاسی‌ای که به خاطر آن زندانی شده‌ای شکست خورده است. این به معنی از بین رفتن فلسفۀ وجودی زندانی است. موضوع عشق هم در معنای عامش به همین نوع نگاه مربوط می‌شود.

وقتی وارد زندان می‌شوی احساس می‌کنی همه متعلقاتت را بیرون در جا گذاشته‌ای و نهایتاً از آنها یک عکس به همراه داری. به همین خاطر بسیار سخت است که بپذیری این متعلقات انسان‌هایی هستند که زندگیشان در جریانی است که روندش لزوماً خوشایند زندانی نیست.

وقتی وارد زندان می‌شوی احساس می‌کنی همه متعلقاتت را بیرون در جا گذاشته‌ای و نهایتاً از آنها یک عکس به همراه داری. به همین خاطر بسیار سخت است که بپذیری این متعلقات انسان‌هایی هستند که زندگیشان در جریانی است که روندش لزوماً خوشایند زندانی نیست.
دختر یا پسری که دوستش داشتی ممکن است فراموشت کند٬ دوستانت طبیعتا بعد از چند ماه سراغ زندگی خود می‌روند٬ پدر و مادر و برادر و خواهرت ممکن است تو را فراموش یا طرد کنند و از این دست اتفاقات. اینها چیزهایی است که زندانیان را آزار می‌دهد. در مورد معشوق نیز همین قاعده جاری است.
واکنش زندانی‌ها به این مسئله البته به شخصیتشان بر می‌گردد. عده‌ای شبانه روز نگران بیرونند و خودخوری می‌کنند. همواره منتظر وقت تلفن و ملاقات هستند. سعی می‌کنند خلاً فیزیکیشان را با تلفن انکار کنند. عده‌ای معتقدند که کاری نمی‌توانند بکنند. هر چه بیرون بشود می‌شود و آنها باید به فکر خود باشند. عده‌ای هم (که فکر کنم من هم جزو آنها باشم) از ترس مرگ خودکشی می‌کنند. یعنی قبل از اینکه اضطراب و فکر دوری از تعلقات جهان بیرونی برایشان آزار دهنده بشود خودشان ارتباط با بیرون را قطع می‌کنند.
دوره زندانی بودن من به دو قسمت تقسیم می‌شود. بخش طولانی‌تری که من در زندان قزل‌حصار با زندانیان عمومی بودم و بخش کوتاه‌تر که در اوین بودم و با زندانیان سیاسی همبند شدم. در اوین خوشبختانه احساسم این بود که همبندیان احساس امنیت بیشتری از بیرون دارند و کمتر به فکر از دست دادن عزیزانشان هستند. به نظرم دلیلش این است که زندانیان سیاسی از خانواده‌هایی بودند که از سطحی از فکر برخوردارند که زندانی شدن به خاطر یک آرمان برای خودشان هم ارزش بود یا دستکم قابل درک بود. در مورد قزل‌حصار وضعیت به این شکل نبود. بسیاری از زندانیان در مدت حبسشان با درخواست طلاق از همسرانشان مواجه می‌شدند. حتی عده‌ای هم نزدیک آزادیشان اجرای مهریه گریبانشان را می‌گرفت. فرهنگ غالب آنجا هم البته فرهنگ آوازهای چاله میدانی با مفاهیمی چون بی‌وفایی٬ نامردی روزگار و.. بود که کاملاً با جریان‌های موجود در آن فضا همخوانی داشت.

بالاخره عشق پشت میله‌های زندان همیشه رومانتیک نیست. گاهی نیز تراژیک می‌شود.

یک مورد از این عشقها ماجرای کسی بود به نام “یعقوب.ج” که البته ما با نام مهدی می‌شناختیمش. مهدی عاشق دختری بود که به قول خودش خیلی هرز می‌پرید. به خاطر ضرب و شتم او هم به زندان افتاده بود. بار اول تابستان ۸۸ بود. بار دوم که او را دیدم اواخر تابستان ۸۹ بود. وقتی شنیدم دوباره به‌‌ همان جرم آمده آنجا خیلی تعجب کردم. خیلی آدم ترسویی بود. یکبار در بازداشت اولش چند نفر او را اذیت کرده بودند و او شروع کرده بود به گریه کردن. بار دوم که آمده بود زندان موقع آزادی به هم‌اتاقی‌هایش گفته بود دفعۀ بعد به اتهام قتل خواهد آمد. یکی از هم‌اتاقی‌هایش به من گفته بود کسی بیرون مزاحم معشوقش شده و به همین خاطر دخترک رضایت داده مهدی آزاد شود تا از او محافظت کند. من از شنیدن این حرف خنده‌ام گرفته بود چون تصویر اشکهای مهدی درحالی که از دست هم‌اتاقی‌هایش می‌نالید جلوی چشمم بود. چند روز بعد خبری هولناک شنیدیم. یک نفر در میدان کاج تهران با چاقو کسی را زده بود و آنقدر همان جا مانده بود تا بمیرد و مردم و پلیس هم واکنش نشان نداده بودند. چند روز بعد از زندانیان شنیدم که قاتل‌‌ همان مهدی بوده است. وقتی عکس او را در دادگاه این پرونده در روزنامه‌ها و تلویزیون دیدم شوکه شدم. باور کردن اینکه همبندی سابق ما که انسانی ترسو بود به خاطر عشق دختری که سالی یک بار او را می‌زد و بعد می‌آمد زندان، کسی را کشته برایم سخت بود. پروندۀ قتل میدان کاج خیلی سروصدا کرد و مهدی را نیز چند وقت بعد اعدام کردند.
بالاخره عشق پشت میله‌های زندان همیشه رومانتیک نیست. گاهی نیز تراژیک می‌شود.
———————-

عشق یعنی دلتنگی
حامد احمدی

حامد احمدیedited
متولد ۱۳۶۰. فعال مذهبی اهل سنت.
در سال ۱۳۸۸ به اتهام محاربه در سنندج بازداشت شد. حکمی که برای او صادر شده اعدام است. هم اکنون در زندان رجایی شهر محبوس است. متاهل و دارای یک فرزند خردسال که ۴ سال است از دیدن او محروم مانده…

عشق واژه‌ای باهزاران معنا. عشق یادمان علاقۀ شدید قلبی همراه با احساس وعاطفه‌ای کامل که برای هرکس معنی پیدا می‌کند اما برای یک زندانی سیاسی -عقیدتی می‌توان گفت عشق به معنای واقعی خود می‌رسد وقتی آزادی را ازانسان می‌گیرند. آن موقع فهم می‌کند چه وابستگی‌هایی داشته ولی چون درکنارشان بوده زیاد آن قضیه را احساس نکرده. عشق به همسر، لحظه لحظۀ وجودت رامی‌گیرد ولحظه لحظۀ خاطراتت را پررنگترازانچه فکرمی‌کنی، پرمی‌کند وقتی که می‌گوید زندگی‌ام بی‌تومعنا ندارد، توعزیزترینی. وآنجاست که درک می‌کنی که فاصله‌ها ودیوار‌ها هم نمی‌توانند عشقت رابگیرند. برعکس، آن را پررنگتر، قشگترو بامعنا‌تر می‌کنند.

عشق یعنی دلتنگیِ لحظه‌ای که دوست داری دخترت را در آغوش بگیری. ببوسی. سرش را روی سینه‌ات بگذاری، داستان زندگی را برایش بگویی وبا دستانت مو‌هایش را آنقدر نوازش کنی تا اوهم آرام به خواب برود وقبل ازخواب بگوید باباجون دوستت دارم.

عشق یعنی دلتنگیِ لحظه‌ای که دوست داری دخترت را در آغوش بگیری. ببوسی. سرش را روی سینه‌ات بگذاری، داستان زندگی را برایش بگویی وبا دستانت مو‌هایش را آنقدر نوازش کنی تا اوهم آرام به خواب برود وقبل ازخواب بگوید باباجون دوستت دارم. عشق یعنی پدرومادری که باعشق وعلاقه فرزندش را بزرگ می‌کند فقط لحظۀ عمرش را فدای لحظه لحظۀ دیدنش می‌کند ولی خیلی ظالمانه فرزندشان را می‌گیرند. شب را تا صبح با چشمان گریان دست به دعا می شود. حاضراست همه چیزرا برایش فدا کند. عشق برای زندانی یعنی شکستن دیوار‌ها. حصارهایی که به خاطرعقیده‌اش درآن حبس است ولی عاشقانه ازآن که نمی‌توانندعقیده‌اش را بگیرند لذت می‌برد. می‌داندعشق به عقیده این سختیها را به دنبال دارد. بدانید برای یک زندانی، عشق دریک چیزخاص خلاصه نمی‌شود بلکه با گرفتن آزادی‌اش می‌فهمد چقدرعاشق بوده وچه کسانی عاشقانه دوستش داشتند وبه خاطرش چه کارهایی می‌کنند.
زندان وحصارنمی‌توانندعشق‌های واقعی رابگیرند بلکه فاصله‌ها و ندیدن‌ها، عشق واقعی را برایت روشن می‌کنند وبه کسان وچیزهای که عاشقشان هستی ثابت می‌کنی که عشقت چقدرواقعی است؛ که زندان‌ها و فاصله‌ها وندیدن‌ها نه تنها باعث فراموشی نشده بلکه عشقت را پررنگتروواقعی‌ترکرده اند؛ وزندان خلوتی شده برای فکرکردن به خاطراتی که لبخند برلبت می‌آورند و به اندازۀ یک دنیا برایت ارزش دارند. عشق یعنی دلتنگی برای شهری که همه بازبان خودت حرف می‌زنند. کوچه کوچه‌اش خاطراتی درست کرده که دوری‌اش دلتنگت کرده.
عشق به باوروعقیده، زندان را راحت‌ترازآن می‌کند که فکرش رامی‌کنی.
——————–
وقتی که عشق زندگی است
گلناز گبرایی
گلناز کبریائیedited
گلناز ۵۴ ساله و متاًهل است. از فعالین حزب توده در سال شصت که مدت یک سال را در زندان محبوس بوده است.

سالهاست به آن یک سال فکر نکرده‌ام. نه اینکه فکر کردن به آن دشوار باشد. فقط آن قدر اتفاقات بعد از آن زندگیم را از بیخ و بن عوض کرد که مجالی برای آن یک سال نماند. نمی‌دانم چرا برای سؤالاتتان سراغ من آمده‌اید. این قدر تعداد آن‌ها که سالها پشت میله‌ها ماندند زیاد است، آن قدر فجایع بزرگ و‌گاه غیرقابل باور که من حتی خودم هم هیچ وقت به اینکه در چهارچوب زندانیان دههٔ شصت قرار بگیرم فکر نکرده‌ام. بیشتر این سالها شنوندهٔ داستان‌های زندان بودم و با آنها نزدیکی خاصی احساس نکرده‌ام. وقتی ابعاد فاجعه این قدر بزرگ و پردامنه باشد جایی برای غمهای کوچک نمی‌ماند. ولی حالا که شما خودتان آمده‌اید، فرصت را از دست نمی‌دهم.
سال شصت ودو برای خیلی‌ها سال نحسی بود. اخبار جنگ رسانه‌ها را پر کرده بود. دانشگاه‌ها تعطیل بود، در روزنامه‌ها تخته شده بود و از دستگیری و اعدام فعالین سیاسی اخبار وحشتناکی به گوش می‌رسید. هنوز حجاب در خیابان‌ها اجباری نشده بود ولی اگر بدون روسری از خانه بیرون می‌رفتی، باید پیه امر به معروف و نهی از منکر آنهایی را که بعد ازسالها گوشه نشینی حالا یکه تاز میدان بودند به تن می‌مالیدی. شهر خاکستری‌تر از همیشه شده بود. دیگر سرگرمی خیلی‌ها رفتن به مراسم عزاداری برای شهدا، جمع آوری آذوقه برای جبهه‌ها و شرکت در مراسم نماز جمعه بود که هنوز برای همه تازگی داشت. و ما که از‌‌ همان اول به فعالیت سیاسی رو آورده بودیم، در آن شهر کوچک که همه همدیگر را می‌شناختند هر روز منزوی‌تر می‌شدیم. هنوز سراغ ما نیامده بودند و ما براستی فکر می‌کردیم که هیچ دلیلی هم برای این کار ندارند. شاید به همین دلیل ضربهٔ بهمن شصت ودو به حزب بسیار شدید‌تر از حد تصور بر ما فرود آمد. بگذارید از اینجا دیگر از ما استفاده نکنم. از اینجا دیگر ما هر کدام به خود واگذاشته شدیم. حزبی که تا دیروز گمان می‌کردیم قلعه‌ای استوار است، از هم پاشید. مثل یک جعبهٔ مقوایی. خانه‌های امن‌اش لو رفت وسران‌اش مثل باقی دسته‌ها آمدند توی تلویزیون. من و همسر و پسر یک ساله‌مان از شهر کوچک و ساحلی محل تولدم به پایتخت فرار کردیم. از‌‌ همان ابتدای کار معلوم شد که کار با بچه و بدون کمک خانواده بسیار دشوار خواهد شد. آن وقت من ۲۲ سال داشتم و جریان ازدواج و بچه دار شدنم چنان سریع پیش آمده بود که فرصتی برای پیدا کردن خود در زندگی زناشویی و اینکه حالا دیگر یک زن با وظایف همسر و مادر هستم دست نداده بود. تا آن وقت همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید. کار سیاسی، عاشق شدن و ازدواج در چهارچوب فعالیت‌های تشکیلاتی و حتی کم کردن این فعالیت‌ها برای مراقبت از بچه. همه بسیار طبیعی به نظر می‌رسید. زندگی جمعی در تشکیلات، مشکلات و مسائل و رنگارنگی‌هایش فرصتی برای فکر کردن نمی‌گذاشت. مسیر مشخص بود و من از اینکه جزئی از پیکرهٔ بزرگ جریانی هستم که می‌خواهد ایران را به آزادی، عدالت اجتماعی و رهایی از بند وابستگی برساند، به خود می‌بالیدم. شک و شبهه‌ای هم اگر بود می‌گذاشتم به گردن ناآگاهی، ارادهٔ سست و خصلت‌های خرده بورژوازی خودم. آن روز‌ها هنوز نمی‌دانستم دنیایی را که برپایهٔ یقین آن هم یقینی که بر دانشی کم بناشده زیبا‌ترین و پوشالی‌ترین دنیای ممکن است. به نسیمی درهم می‌ریزد و تو را زیر آوارش خفه می‌کند. نمی‌خواهم دررابطه با احساسات، محاسبات و تردید‌هایم در آن روز‌ها حرف بزنم و بهانه بتراشم. بگذارید صاف و ساده بگویم که تاب زندگی مخفی را نیاوردم. به شهرستان کوچکمان بازگشتم و از فرصتی که حکومت به هواداران حزب داده بود تا خودشان را معرفی کنند، استفاده کردم و به سرعت دستگیر شدم.

وقتی پایم به زندان رسید تنها چیزی که در ذهنم جا نداشت، عشق بود. مسخ شده بودم. برای خودم که فکر می‌کردم ناچار به این کار شده‌ام، دل می‌سوزاندم و کم و بیش از همهٔ اطرافیان متنفر بودم.

اینها را گفتم تا به اینجا برسم که وقتی پایم به زندان رسید تنها چیزی که در ذهنم جا نداشت، عشق بود. مسخ شده بودم. برای خودم که فکر می‌کردم ناچار به این کار شده‌ام، دل می‌سوزاندم و کم و بیش از همهٔ اطرافیان متنفر بودم. اگر در اوایل کار با تمام وجود سعی کردم همسرم را از ماجرا دور نگه دارم و به خواست سپاه برای زیرفشار قرار دادن خانواده‌اش از همهٔ طرق ممکن تن ندادم، حتمأ دلیلش عشق نبود. می‌خواستم خودم را از منجلاب بیرون بکشم، می‌خواستم بیشتر فرو نروم. همهٔ فشار‌ها در برابر تصور اینکه مسئول آوردن کس دیگری به اینجا باشی به حساب نمی‌آمد. در مقابل اینکه از تو به عنوان وسیله‌ای برای گیر انداختن دیگری استفاده شود. شوهرت باشد یا هر کس دیگر. اما این فقط اول ماجرا بود. زندان هم مثل هر جای دیگر بعد از مدتی در حد ممکن و مقدور عادی می‌شود. به آن نمی‌شود انس گرفت. اما یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی اینکه دریک اتاق با ده دوازده نفر دیگر خوابیده‌ای طبیعی‌ترین چیز دنیاست. و آن وقت کم کم احساسات و عواطفی که فکر می‌کردی دیگر به تو مربوط نیستند دوباره به سراغت می‌آیند. با همبندی‌هایت گاهی از ته دل می‌خندی و همراه آنان پس از هر ملاقات اشک می‌ریزی. شاید
در زندان کمتر به خودم و احساساتم فکر کردم ولی به هر طرف که نگاه می‌کردی، هجوم احساسات و عواطف را می‌دیدی.

در یکی از همین روز‌ها و پس از یکی از همین ساعات ملاقات من هم شروع به آشتی با دنیا کردم.

شبهای جمعه پس از پایان وقت ملاقات و پیش از آنکه دعای کمیل به همهٔ روزنه‌های بند نفوذ کند و هیچ راهی برای گریز از آن نباشد، همه شاعر می‌شدند. من این ساعات را بسیار دوست داشتم. دنیای ملاقاتی‌ها روی خاکستری زندان رنگ می‌پاشید و حتی گوشه گیرترین‌ها هم دیگران را به خاطره‌ای مهمان می‌کردند. حال و هوایی که تا روشن شدن بلندگو‌ها و صدای نوحه و گریهٔ پیش از دعای کمیل ادامه داشت و در یکی از همین روز‌ها و پس از یکی از همین ساعات ملاقات من هم شروع به آشتی با دنیا کردم. تابستان شرجی لاهیجان بیداد می‌کرد. از ملاقات که برگشتم و ساک وسایلی را که برایم آورده بودند به کارگر بند دادم، به دستشویی رفتم تا آبی به سرو رویم بزنم. وقتی که برگشتم، هم اومرا به گوشه‌ای کشید و گفت یک عکس هم توی وسایلت بود ببین. عکس پسرم با بلوزی که خودم برایش بافته و یک دانالدداگ بزرگ هم روی سینه‌اش شماره دوزی کرده بودم. توی اتاق وقتی همه داشتند از ملاقاتی‌هاشان حرف می‌زدند، دوباره عکس را در آوردم و این بار با دقت بیشتر به آن نگاه کردم. پسرم روی بالکن خانهٔ خواهرم ایستاده و اخمو به دوربین زل زده بود. پشت سرش روی صندلی در اتاق سایه‌ای دیده می‌شد و برق یک ساعت مچی. پیش از آنکه شوهرم را در سایه روشن اتاق بشناسم ساعت مچی به نظرم آشنا آمد و یک باره احساس کردم صورتم خیس می‌شود. توی آن اتاق داغ بی‌روزن، در میان آن همه ماجرا که در دروبرم در جریان بود و من همیشه خود را از آن کنار می‌کشیدم، یک باره حس کردم دنیایم روشن می‌شود. بیرون این چهاردیواری دنیایی بود که مرا به خود می‌خواند. آدم‌هایی که هنوز امیدشان به من بود. از هم جدا نشده بودند. بیرون این چهار دیواری هوای هم را داشتند. پس خیلی چیز‌ها را می‌شد درست کرد، همه چیز خراب نشده بود. برای اولین بار خش خش بلندگو‌ها که پیش درآمد برنامهٔ هفتگی شبهای جمعه بود، آزارم نداد. احساس کردم تا وقتی می‌توان خندید، اشک ریخت، دلداری داد، با زنی که در انفرادی نشسته و منتظر اعدام شوهرش است ازته دل همدردی کرد، آنها پیروز این میدان نیستند. شاید یک خاکریز را فتح کرده باشند، اما هنوز مرا و ما را آن طور که آرزو داشتند، ازپا در نیاورده‌اند. نعرۀ نوحه خوان بند را پر کرده بود ولی به دنیای رنگین من راهی نیافت.
———————-


عشق پنهانی که نه تنها جان، تن نیز در شرش بسوخت

بهرنگ مجیدی

مجیدی ۵۰ ساله است. از فدائیان اقلیت دهۀ شصت. او ۸ سال از زندگی‌اش را در زندان سپری کرده است…

اواخر سال ۶۰ است، روابط تشکیلاتی بر اثر ضربات پی در پی از هم گسیخته‌اند و تنها موارد اندکی هنوز حیات دارد. آخرین قرار یا ماقبل آن، مسئولم مرا با یکی از دختران هم عرض آشنا می‌کند. (توصیۀ کار فراموش شده) دختری قد بلند، با اندام کشیده، سفید رو، جذاب و مهربان. بعد از آن یک یا دو بار دیدار سه نفری داریم و دیگر خبری از مسئول ما نمی‌شود. بین زمین و هوا ول می‌شویم. اما دیدارهای من و پری هر دو هفته یک بار تکرار می‌شود. وقتی از آشنایی من و پری گذشته است، پری پیشنهاد می‌کند دیدار‌ها را در محل زندگی آنها ادامه بدهیم؛ بی‌درنگ استقبال می‌کنم. در اولین دیدارمان در محلۀ پری، او توصیۀ با هم بودن را به من یاد می‌دهد: “هر کسی پرسید، ما زن و شوهر هستیم.” حتی در موارد امنیتی، این مطلب عمل ما باشد. این جملۀ توجیهی است؛ فریب و سوزشی عمیق، تواًم با شرم، ولی آمیخته به لذت و تنگی نفس برای من بوجود می‌آورد. انگار باریکه‌ای آب‌جوش از دل به همۀ وجودم پمپاژ می‌شود؛ با لذتی سوزنده. جرئت پرسیدن ندارم! شاید ترس دارم که اشتباه شنیده باشم. شاید پری پشیمان از جملۀ پیشنهادی‌اش با سکوتی همراه با عرق در پیشانی شود. سکوت من باعث توضیح بیشتری ازطرف او می‌شود: ” اینجا من و خانواده ام را می‌شناسد. مادرم را می‌شناسد…” آیا پری منتظر تایید من است؟!… قبل ازاینکه نفسم بند آید، با سر و تن سخن او را تایید و با دل و جان می‌پذیرم.

شب وقتی در تنهایی خود دراز کشیدم، رابطۀ خود با پری را مرور می‌کنم. بی‌آنکه باورم آید، آیا پری به‌‌ همان می‌اندیشد که من فکر می‌کنم؟! برای جواب باید دو هفته منتظر بمانم. رابطه چنین بود: پری به محل کار من تلفن می‌کرد و ساعت و محل قرار را به طور روشنی چک می‌کردیم و دقیق می‌شد. از او شماره‌ای نداشتم. پری در صدد مطرح کردن موضوع پیش مادرش و جلب رضایت او بود تا من همیشه برای دیدار به خانۀ آنها بروم. بعد از دو هفته انتظار، در اولین دیدار، من و پری به اتفاق وارد خانه می‌شویم. او در جواب آهستۀ یکی از کارکنان، مرا همسر خود معرفی می‌کند. درادامه به مطب دکتر سری می‌زنیم ؛ او با پری احوالپرسی گرمی کرده، و من همسر او معرفی می‌شوم. شوخی دکتر که چرا او دعوت نشده؟ ادامۀ توجیهی از پری را همراه دارد.

باز شبی در تنهایی، اسیر اوهام و سؤال و جوابهای بی‌انتهای خود، از شاخه‌ای به شاخهٔ دیگر می‌پرم. خود را نفرین می‌کنم که چرا از خجالت، کاری نمی‌کنم تا از آنچه فکر می‌کنم به یقین برسم!! یکی دو روز بعد، اتفاقی می‌افتد؛ متوجه می‌شوم محل کارم لو رفته است؛ به همین دلیل ده-دوازده روزی را سرکار نمی‌روم و شبها را در منزل یکی از دوستان به صبح می‌رسانم. روزی‌که باید سرکار باشم و ادامۀ ارتباط‌ها با پری، یا نرفتن سرکار و قطع رابطۀ همیشگی با او. تصمیم بسیار سختی است. با همۀ کش و قوسهایی که با خود دارم، تصمیم می‌گیرم تسلیم دل شوم تا منطق. دوستم از تصمیمی که می‌گیرم به شدت بر می‌آشوبد و دیوانه‌ام می‌خواند!! توجیه برایش می‌تراشم: “برای خارج شدن از ایران نیاز مالی داریم…” و او فریاد کشان ادامه می‌دهد که به هر طریق دیگر امکان تحقق آن میسر است. ولی من مصمم به رفتن هستم.

در چند قدمی محل کار از دوستم خداحافظی کرده، امید به دیدار می‌گیرم. وارد شرکت می‌شوم. یک راست سراغ تلفن خانه رفته، سفارش می‌کنم: “من امروز یک تلفن اضطراری دارم لطفا آن‌ را به قسمت خود وصل نکنید؛ من در فلان جا هستم حتما وصل کنید به آنجا.” یک دختر ارمنی خوش اخلاق به من امید می‌دهد که نگران نباشم. مدت زیادی نیست که پشت پنجرۀ اتاق نشسته هر آن منتظر تلفن هستم. در حیاط، یکی از همکاران به شیشه می‌زند و اشاره می‌کند که تلفن دارم باید به قسمت خود بروم. با همۀ توان و نیرویی که داشتم، جهیدم. پری همیشه از تلفن عمومی با من تماس می‌گرفت. پس نباید منتظرش می‌گذاشتم. وقتی به چند قدمی قسمت خود می‌رسم! دو نفر قوی هیکل وارد می‌شوند… با یکی از اعضای انجمن اسلامی راجع به من صحبت می‌کنند. خشکم می‌زند.

با تصویر پری در ذهن، راهی بودم. اما با دو موجود دیگری که هیچ شباهتی به پری نداشتند رودر رو شدم. پری خوش سیما، جذاب، مهربان و دیگر صفات خوب را گویا طبیعت در حال مستی و ذوق زندگی، خلق کرده و این دو در عوض از خشم طبیعت به وجود آمده‌اند. هیچ وجه مشترکی بین این دو و آن یک نبود!!

با تصویر پری در ذهن، راهی بودم. اما با دو موجود دیگری که هیچ شباهتی به پری نداشتند رودر رو شدم. پری خوش سیما، جذاب، مهربان و دیگر صفات خوب را گویا طبیعت در حال مستی و ذوق زندگی، خلق کرده و این دو در عوض از خشم طبیعت به وجود آمده‌اند. هیچ وجه مشترکی بین این دو و آن یک نبود!!

شب بود. عصر بود. زمان گم شده بود. وقتی از زیرزمین ۲۰۹ به کنار دیوار هل داده شدم، چشمانم بسته بود، بدن کوفته، پا‌ها ذق ذق می‌کردند. تن لاشه‌ای بیش نبود در بیخ دیواری! نمی‌دانم چه ساعتی از نیمه شب یا صبح بود. گویا بیدار شدم. نه زمان قابل فهم بود، نه مکان. گیج از هر نظر و تن‌ها! گویی فشار شب اول قبر، همۀ استخوانهایت را در هم شکسته است. انگار در داخل جمجمه، عضوی از بدن نا فرمانی می‌کند. مکان بودن فراموش شده، علت بودن، از چه زمانی و… وجود یخ زده، کمی بی‌اختیار، بعضی از اعضا را تکان می‌دهم. هر یک به فراخور موقعیت خود، دردهایی دارند. برخی از اعضا بر اثر کابل، کج و معوج و مچاله بودن برای مدتی در کنج دیوار و… آن لحظات، ابزاری برای فکر کردن هم نداشتم. آرام، با صدای پای پاسدار! بازجو! متهم! نمی‌دانم به فراخور موقعیت، مختصر دست و پا و… تکان می‌دهم. همه چیز فراموش شد به غیر از درد تن.

اما یک موج آرام گرمی در دلم می‌نشیند. آری گویا قلبم دوباره جان گرفته است. چطور شد؟ تلفن کرد؟ متوجه شد؟ آیا ارتباطی با او خواهم داشت؟… چرخش دندانه‌های زنگ زده ذهم شروع می‌شود. خیلی زود متوجه می‌شوم دیگر دیدار و ارتباطی بین من و پری نخواهد بود. غم سنگینی بر دلم سایه می‌اندازد. لحظات بودن با پری را به سرعت در لا به لای دندانه‌های دردآور ذهنم می‌گردانم. در سلولی هستم که غیر از من چهار نفر دیگر در آنجا هستند. یکی از برو بچه‌های پیکار جزء چهار نفر قبل از من ساکن سلول است. به واقع یکی از نیک انسانهایی که به عمر دیده‌ام. بخاطر اینکه صحبت من و نادر گه‌گاه ترکی می‌شد خیلی سریع رابطه به غایت صمیمانه بین من و او برقرار شد.

پرسیدم: “آخرین آرزوی قبل از اعدامت چیست؟!” شنیدم: “دیدن همسر و سر بر شکم او گذاشتن قبل از اعدام!”

یاد دارم لحظه‌ای را که پرسیدم: “آخرین آرزوی قبل از اعدامت چیست؟!” شنیدم: “دیدن همسر و سر بر شکم او گذاشتن قبل از اعدام!” همسر نادر، فراری و باردار بود. مادر، منتظر اعدام بود! آن لحظه که نادر بیان آرزو می‌کرد، حتی چشم خدا هم توان دیدن و توصیف آن را نداشت. مثل اینکه تنها من بودم و نادر با وجود پنج نفر دیگر!

یک آن نگاهم در نگاه او گره می‌خورد.
کسری از زمان، آن دو نگاه در حال سکون می‌گذرانند.
سنگینی سکوت در خور مکان بودن است.
چشمم خیره به نادر، ذهنم تصویر سازی می‌کند.
نادر بر بلندای تپه‌ای ایستاده
دستانش را به اراده، صلیب وار می‌گشاید
در یک کف آن عفریتۀ مرگ
در کف دیگرش عشق و مستی
هر یک به سویی می‌کشندش
کدامین کفه سنگین‌تر است؟
نبردیست بین این دو
اما چه سخت؟!
میدان نبرد: وجود این جوان بیست و چند ساله!
نادر ایستاد
من توان دیدن را ندارم
چشم بر می‌گیرم
و نادر
می‌رود
تا باشم و بمانم برای مرثیه خوانی
آن لحظه را چه کسی توان توصیف دارد؟
حافظ _ شاملو _ سایه…
بی‌شک بهترین فرد خود نادر بود که با همۀ وجود توصیف کرد و سوخت.

———————–
عشق در خلقت ماست
سعید رضائی

rezayi

” سعید رضائی ” ۶ سال است که در زندان به سر می برد. او یکی از اعضاء هیات مدیره ملی جامعه بهائیان است که هر یک به ۲۰ سال زندان محکوم شده اند.
مجموعه شعرهای او به نام ” کوچه باغ تنهائی ” و در قالب دو دفتر است. دفتر اول که سروده های او در مدت ۲۷ ماه در بازداشتگاه ۲۰۹ اوین بوده، به نام ” از تبار نارنج ” و دفتر دوم سروده های زندان رجائی شهر به نام ” غربت ” است. شعر (( طعم خوب )) از دفتر دوم و در پاسخ به نامه ای که در آن شعری از ” هوشنگ ابتهاج ” برایش نوشته شده بود سروده است.

عشق شادی است, عشق آزادیست / عشق آغاز آدمی زادیست / عشق آتش به سینه داشتن است / دم همت بر او گماشتن است / عشق شوری ز خود فزاینده است / زایش کهکشان زاینده است / تپش نبض باغ در دانه است / در شب پیله رقص پروانه است / زنده آن است که عشق می ورزد / دل و جانش به عشق می لرزد. ” ه.ا.سایه ”

” طعم خوب ”

تو نوشتی از عشق

شادی و آزادی

آتشی در سینه

یک تپش در نبض باغ

رقص پروانه و پیله

لرزشی در دل و جان

گوش بسپار به آوای درون

عشق در خلقت ماست

هم که خلقت از عشق

زنده بودن از عشق

زندگی از عشق هاست

ما بر آنیم که عاشق باشیم

نه فقط عشق به گل وطن و موسیقی و شعر و کتاب

ساحل و آتش و باران آن همه خوبی و یاد

بلکه عشقی پر شور

به یکی برگ نحیف

ساقه ای خشکیده

میوه ی کال درخت

به همه مرد اسیر

تن به حبس و زنجیر

یا که در ذهنی دربند

کودکی بی قوت

در کنارش دشت پاک

جای او آفریقاست

یا که در این شهر ماست

***

گر که عاشق باشیم

بر زمان می شنویم

شعر شادی

قصه ها از درد و رنج

گه امیدی یا دریغ انسان

هر چه فریاد زمان

یک ترنم از دو بال شاپرک

یا نوای بی نوای کرم خاک

***

زندگی چیست؟ تو خود می دانی

طعم خوبش, هر کلامش, مزه اش می دانی

زندگی پاسخ آن خلقت ماست

چونکه عاشق بود ما را خلق کرد.

گر که عاشق باشیم

پس جهان تازه ای خلق کنیم

آن جهانی که از اوست

آن جهانی که در آن می خوانیم

” محبت نور این خانه ”

” عداوت ظلمت است ما را ” مهر ۹۲ – زندان رجائی شهر