آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۴ اسفند ۱۳۹۲

مجله تابلو

اجتماع


اصلا مهم نیست


داستان بلند
“اصلا مهم نیست”
نوشته “ماریا تبریزپور”

نشر ناکجا
۱۳۳ صفحه
نخستین انتشار: ۲۰۱۳ پاریس

برای دیدن اطلاعات بیشتر و همینطور خرید این کتاب اینجا را کلیک کنید
مهم
برگی از کتاب “اصلا مهم نیست” نوشته “ماریا تبریزپور”
روایت اول

ـ چته؟
ـ می‌ترسم.
ـ از چی؟
ـ نمی‌دونم.
ـ مهمه؟
ـ نه، اصلاً مهم نیست.

جیم سال‌هاست که مرده. اما این راز را فقط من می‌دانم، دیگران فکر می‌کنند او زنده است. هم نفس می‌کشد و هم نفسش را به این دنیا، هر از گاهی، پس می‌دهد؛ نَفَسِ سردِ بودارش را. تنها، دردش این است که شغلش را از دست داده و ضعیف شده، فقط بنیه‌اش، سیستم دفاعی بدنش ضعیف شده است، آنقدر ضعیف که معتاد شده، سگ‌باز شده، کفترباز شده. اما نمی‌دانند که او سال‌های سال است که ترک دیار کرده و رفته است. بارِ نداشته‌اش را به کول کشیده و جای دوری رفته است، آنقدر دور که خواب قشنگی برای خودش شده است، تنها دردش این است که هر از چند گاهی عطش می‌گیرد و له‌له می‌زند برای یک قطره آب.
آخرین باری که دیدمش، نشسته بود لب حوض و تا مرا دید، ابتدا به سکسکه‌ی خفیفی افتاد و بعد، زد، زد زیر گریه و من عاجز مانده بودم چه کار کنم؟ دستمال‌کاغذی تعارفش می‌کردم؟ دلداری‌اش می‌دادم؟ این همه اشک گلوله گلوله از کجای این تن نحیفش بیرون می‌آمد؟ چه کار می‌کردم با اشک‌هایش؟ با آستینم پاک می‌کردمشان؟ واقعاً چه کاری ازم برمی‌آمد؟ چه می‌دانم؛ شاید باید فقط با هم می‌خوابیدیم.
اما او یک‌دفعه عصبی شد. سکسکه تمام تنش را به لرزه در آورده بود، امانش را بریده بود. می‌خواست خودش را از شر افکار موذی خلاص کند، انگار حالا که در حضور بنده گریه کرده، لطف بزرگی نصیبم کرده و مرا مشغول‌الذمه خودش کرده و حالا به او بدهکارم. من هم روی سگی‌ام بالا آمد و بهش اعتنا نکردم و راهم را گرفتم که بروم تنی به آب بزنم، ولی او به جانم افتاد و تا زورش می‌رسید مرا زد. صورتش محو بود، دلنشین می‌زد، جوری می‌زدم که انگار حقم بود، سهم هر روزه‌ام بود. دلش می‌خواست زوزه بکشم، اما نکشیدم، عوضش فقط از خواب پریدم.
پاییزه و پاییزه
برگ درخت می‌ریزه
دلم شده یه ریزه
واسه اون مشتی هیزه
مَشتی هیزه نیگام کرد
یکهو غم‌هامو آب کرد
مشتی هیزه کجایی
نکنه دیگه نیایی
غم‌هامو پس بیاری

مهم2

خواب می‌بینم، در بیداری خواب می‌بینم؛ خواب‌های سیاه و سفیدی که در انتها همه چیز به خون آغشته می‌شود. خون را هیچ وقت نمی‌بینم، اما احساس درد و خونریزی را لمس می‌کنم. خواب خودم، خواب تو.
خودم را هم در خواب نمی‌دیدم، فقط یک حِسم؛ یک حس گاه شیرین، مثل یک شکلات خوشمزه، گاه تلخ، مثل یک شربت‌سینه‌ی بدمزه. گاهی، بلبلم و چهچه می‌زنم، گاه گربه‌ی وحشی که چنگ می‌زنم و خونی می‌کنم همه جا را، همه کس را، خودم را، تو را.
گاه مظلوم‌ام و رنج‌کشیده، گاه زنی پتیاره و آواره در خیابان، به دنبال مشتری…
خواب می‌بینم. هر که را دوست می‌دارم می‌میرد. پس، با خودم و دنیا لج می‌کنم و همه را بی‌خودی و الکی دوست می‌دارم.
مِهر همه بی‌خودی به جانم می‌افتد و تک تک آدم‌ها از صفحه‌ی زندگی‌ام محو می‌شوند و جان می‌دهند و اسطوره می‌شوند؛ خاکستر می‌شوند و در دریا حل می‌شوند.
از پدر و مادرم گرفته تا هم‌کلاس دوران مهدکودکم، که با هم الاکلنگ‌سواری می‌کردیم، تا نانوای محله‌ی مادربزرگم که چشم‌هایش لوچ بود، تا آبدارچی محل کارم، تا مجری یک برنامه‌ی تلویزیونی که مدام عر می‌زد، تا بقال سر کوچه‌ی خانه‌ی تو که پای چپش می‌لنگید، تا خودم، تا تو.
دنیا بدون آدم خیلی برایم ترسناک بود. زندگی مثل پازلی شده بود که همه‌ی قطعاتش سفید بود و احتیاج به هیچ هوش و حواسی برای چیدن قطعات نداشتی؛ مثل یک تابلوی سفید بی‌نقش‌ونگار که فقط گرد و غبار زمان نقشش می‌دهد. اما مدت‌ها به همان تابلو هم می‌توان خیره شد و تصویرهای رنگی ساخت، تصویر خودم، تصویر تو.
مغازه‌ها بی‌صاحب شدند، نه فروشنده‌ای، نه خریداری؛ نه رفتی، نه آمدی، نه جشنی، نه عزایی، نه تولدی که منتظر مرگی دیگر باشی، نه مرگی که تولد دوباره‌ای تو را بترساند، همه چی در هیچی می‌گذشت.
نه جنگی، نه صلحی، نه تلاشی، نه بقایی، فقط رهایی.
نه حجابی، نه خطایی، نه گناهی، نه بهشتی، نه جهنمی، نه گشنگی، نه سیری، نه حتی من، نه حتی تو…