آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ بهمن ۱۳۹۲

کیانوش فرید

فرهنگ


چهار شعر


 

 

ردّ تو

نفس‌های بی‌چهره
در هماغوشی تن
بازوی تو کجا ست؟

لب‌هایم تو را رسم می‌کنند در نیستی
و پلک من این‌جا بی‌راه
ناپیدایی تو در آینه‌های بی‌شمار

سرریز می‌کنی
تا تباهی گیسوانم
با این حال هنوز ابتدای تنم تب می‌کند
از شیوه‌ی عشق

خوابم را تاخت می‌زنم
عاشقی شیء می‌شود
شکل شعر
شکل تو

 

پنهانی من

گاهی کلمه چه سخت می‌شود
وقتی نامت در گلو مانده است
در تکه تکه‌های ریخته از من
در تکثیر ابدیت
شب ذهن کمی دارد
کنار عصب‌هام
همین‌جا پیچ می‌خورم
و تنم طعم بی‌قرار می‌گیرد

در حرف‌های همیشه پر از تبانی …
پنهانی
دیر …
دور …
کافی نیست
باید برایت بمیرم

 

راه اریب

با تنم راه می‌شوی
کنار حضورهای نامعلوم
با صدای کبودی که کنار ماه در جانم می‌ریزی
تو پلک مطلق می‌شوی – بسته
و بعد آخرین نفس به نفس
سال‌ها در تنم پرسه می‌زنند
با بویی که ناگهان روی شانه‌های تو از من مانده است
زمان قرنی می‌شود
سکوت در چهره‌ام دشوار پیش می‌رود
و سهم همیشگی من
نداشتنت

دوباره خنده‌هات در چشم‌هایم می‌گذرند

 

حوالی دی

تنم پشت ندارد
و همیشه شکل رفتنم
تا به گوشه‌هایی از تو چسبیده باشم
چقدر صدات روزهای مرا به سکوت پر می‌کند

به رفتار
مست‌تر از من ای
وقتی نام من از تلفظ تو مکث می‌شود و
صورتت در من نمی‌میرد