آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱ بهمن ۱۳۹۲

امیر محمد بحیرایی

سیاست


روزی که من شهید نشدم


رژیم
عکس و فیلم از انقلاب ۵۷ بسیار بر جای مانده است. در میان این تصاویر کم نیستند کودکان خردسالی که یا بر دوش پدرانشان نظاره‌گر “انقلابند” یا دست در دست مادرشان در عقب صف تظاهرات حرکت می‌کنند. من یکی از آن کودکان بودم. نمی‌دانم در عکسی معروف از آن روز‌ها هستم یا نه اما خاطرات آن دوران هنوز شفاف و رنگی در یاد من است. شک ندارم که از نظر فروید، بخشی از منِ امروزِ من، متاثر از منِ بهمن ۵۷ است.

قبل از اینکه روزشمار خاطراتم را بگویم باید به این پرسش پاسخ دهم که “چرا پدرو مادرم پسر بچه ۶ ساله‌شان را به تظاهرات‌گاه خونین سال ۵۷ می‌بردند؟: جواب کوتاه است؛ آن‌ها از دست من عاصی شده بودند. چند باری که در خانه تنها ماندم با بچه‌های کوچه تظاهرات راه انداختیم. از سر به ته کوچه راه می‌رفتیم و شعار می‌دادیم. با نارنجک‌های شِنی (که از کُپه شن و ماسه روبروی خانه‌های در حال بازسازی بر می‌داشتیم) به در خانه دیوار به دیوارمان حمله می‌کردیم. می‌گفتند آقای خانه ساواکی است. برای همین هم پدرو مادرم ترجیح دادند آن روز‌ها من کنار دست خودشان باشم تا سر دسته یاغیان کوچک محل.

۱۷ شهریور؛ حاجی رضا مبعوث شد

من و بابا و حاجی رضا (الان شده حاجی، آن روز‌ها نوجوانی ۱۶-۱۷ بود) با پیکان زرد دولوکس بابا (مدل ۵۶ – تقریبا صفر) رفتیم به سمت میدان ژاله. کسی گوشش به حکومت نظامی و ساعت منع آمد و شد بدهکار نبود. بابا می‌گفت: مردم خون دیده‌اند. در خیابان پشتی اداره برق –‌‌ همان خیابانی که الان یک فروشگاه اتکا سر نبش آن و خیابان پیروزی واقع شده- جوان‌ها جمع شده بودند و شعار می‌دادند. هلی کوپتر در آسمان می‌چرخید. تازه ماشین را پارک کرده بودیم که یک کامیونت لیلاند ارتش آمد. در انتهای خیابان مستقر شد؛ همانجا که اگر دست چپ می‌پیچیدی کمی جلو‌تر خیابان دو شاخه می‌شد؛ یک طرف می‌رفت سمت میدان امام حسین (که هنوز فوزیه بود) و یک طرف دیگر به سمت میدان ژاله (الان شهدا) می‌رفت و بعد به سمت میدان خراسان ادامه می‌یافت و یا به سمت بهارستان می‌پیچید.
لیلاند ارتشی پر بود از سرباز و ژسه. یک جیپ روباز هم کنارش ایستاده بود. فرمانده آن‌ها (الان می‌دانم که سرگروهبان بوده اما آن روز فکر می‌کردم قویترین‌شان بود چون شکم بزرگی داشت) با یک بلندگوی دستی (همان که سبزی فروش‌ها هم داشتند) رو به جمعیت گفت: “به دیوارهای اداره برق نزدیک نشوید. ما حکم تیر داریم.”
بعد چند تیر هوایی شنیدم. سرباز‌ها یک ردیف در بالای لیلاند زانو زده بودند. ردیف بعدی پیاده شده بودند و جلوی آن ردیف که بالای سرشان بود ایستاده بودند. ردیف سوم هم جلوی دو ردیف دیگر زانو زده بودند. اسلحه‌ها به سوی جمعیت نشانه رفته بود. تیراندازی شروع شد.
من و بابا داخل ماشین بودیم. بابا دائم به من می‌گفت سرت رو ببر پایین پشت داشبورد. حاجی رضا قبل از شروع تیراندازی پیاده شده بود و رفته بود جلو. تیراندازی که زیاد شد برگشتیم خانه؛ بابا مسیر زیادی را دنده عقب رفت. بدون حاج رضا. فردای آن روز فهمیدیم حاج رضا تیر خورده بود. هنوز هم پایش خوب نشده. شش سال پیش که ایران دیدمش برای چندمین بار آماده می‌شد برای سفر به آلمان و ادامه مداوا.

۱۲ بهمن؛ روزی که از خجالت آب شدم

تا وقتی ایران بودم هر سال فیلم ورود آیت الله خمینی را با آن خودروی بلیزر می‌دیدم و دوباره غصهدار می‌شدم.. آن روز خبر آمد که بالاخره “امام آمد”. گفتند او به بهشت زهرا می‌رود و آنجا سخنرانی می‌کند. بابا، مامان، دائی، زن دایی، و خاله‌ها نشستند جلو و عقب ماشین بابا. من و پسر داییام و فکر کنم یکی از پسرخاله‌ها را هم نشاندند در صندوق عقب. نه اینکه در صندوق را بسته باشند. مثل روزهایی که با بابا می‌رفتیم کشتارگاه و گوسفند زنده می‌خریدیم. آقای قصاب گوسفند را زنده و پا بسته می‌انداخت پشت ماشین و بابا در صندوق را می‌بست. همیشه هم وقتی می‌رسیدیم خانه، صندوق پر از پشکل شده بود. فکر کنم گوسفنده به این روش از بابا انتقام می‌گرفت. کاش ما را هم آن روز در صندوق در بسته گذاشته بودند. از فرح آباد (خیابان پیروزی فعلی) تا بهشت زهرا، علاوه بر نگهداشتن در صندوق که با هر ترمز به پس کلمه‌مان می‌خورد، میزبان تیر نگاه سرنشینان خودروهای عبوری هم بودیم. البته آن‌ها برای ورود امامشان خوشحال بودند. همه به ما نگاه می‌کردند و خندان بودند. اما برای من تشخیص لبخند و نیشخند در آن شرایط کار راحتی نبود.

۱۹ بهمن؛ روزی که من شهید نشدم

خانه ما چهارراه کوکاکولا بود. یعنی الان هم خانه مادری‌ام همانجاست. برای همین هم بعد از اینکه همافر‌ها به دیدار آیت الله خمینی رفتند و در اسلحه خانه‌ها باز شد، محله ما کانون اصلی مبارزه با ماموران گارد شد. تا همین چند سال پیش ترکهایی که بر اثر عبور تانک‌ها بروی آسفالت به جا مانده بود در خیابان نبرد قابل مشاهده بود.
روز ۱۹ بهمن، بابا، دائی و من جلو نشسته بودیم. مامان و خاله و زن دایی هم عقب. من وسط نشسته بودم کنار دنده. از میدان ژاله به سمت محله شهباز می‌رفتیم که در یک لحظه صدای شکستن شیشه آمد و من دیدیم بابا سرش را گذاشت روی فرمان. ناله‌ای کوتاه کشید. شیشه پر خون شد. تیر ژسه از آسمان آمده بود و خورده بود دقیقا به آن قفل استیلی که گوشه پنجره‌های مثلثی جلوی پیکان‌های آن زمان بود. بعد هم کمانه کرده بود و خورده بود به دهان بابا. لب بالا را جر داده بود. سه دندان ردیف بالا خرد شده بودند اما چون تیر کمانه کرده بود و مستقیم به بابا نخورده بود جراحت عمیق نبود و با چند بخیه بابا مرخص شد. بعد‌ها وقتی دوباره وسط و کنار دنده نشستم، با وجب و انگشت اندازه گرفتم و دیدم لب بالای بابا دقیقا در‌‌ همان ارتفاعی بود که گیجگاه چپ من قرار داشت. کافی بود آن “تیر غیب” آن روز با یک سانتی‌متر فاصله به من می‌خورد؛ آن وقت شاید تاریخ انقلاب اسلامی به جای حسین “فهمیده” یک امیر “نفهمیده” داشت که خودش هم نمی‌دانست برای چی در همه صحنههای انقلاب حضور داشت.

۲۲ بهمن: رکورد بالا رفتن از یال میدان آزادی را چه کسی شکست؟

میدان شهیاد تا پیش از روز ۲۲ بهمن، برای ما یک تفرجگاه ارزان محسوب می‌شد. گهگاهی که به باغ چاپارل در جاده چالوس می‌رفتیم یا از خانه عمو و عمه در نازی‌آباد بر می‌گشتیم، بابا ما را به میدان شهیاد می‌برد. برای من این میدان دو چیز جذاب داشت؛ اول اینکه روز شماری می‌‎کردم که هر چه زود‌تر بزرگ شوم و بتوانم با یکی از موتور هزارهای پیچ شده به زمین عکس بگیرم. دوم اینکه تلاش می‌کردم هر بار از سنگ مرمر مسطح یکی از یالهای بنای شهیاد بیشتر بالا بروم.
روز ۲۲ بهمن، میدان پر از جمعیت شده بود. آقایی را دیدم که در یک دستش عکس آیت الله خمینی بود. تلاش می‌کرد از یال بالا و بالا‌تر برود. حواس من به تک تک گامهای او بود. دیدم خیلی زود رکورد من را شکست. رفت و از همانجا دو دستی عکس را به سمت جمعیت گرفت.
بعد از آن روز دیگر میلی به تفریح در میدان آزادی نداشتم. زمانی نگذشت که با ممنوع شدن تردد موتورهای بالای ۲۵۰ سی سی در تهران، دیگر حلقه اتصال من به میدان آزادی کاملا گسسته شد.

۱۳ آبان: لطفا کار‌تر و سادات رو بگیرین

هنوز خیلی زود بود که بفهمم آمریکا کیست و شیطان، بزرگ و کوچکش چه فرقی دارد. تنها چیزی که در خاطرم مانده این است که در تلویزیون یک زن با حجاب داشت از دیوار سفارت بالا می‌رفت. همه خوشحال بودند. از اینکه سفارت به دست دانشجویان تصرف شده بود، احساس غرور می‌کردند. یادم هست در یکی از‌‌ همان روزهای بعد از ۱۳ آبان که مردم روبروی سفارت هر روز جمع می‌شدند، مادرم بعد از بازگشت به خانه خندان تعریف کرد که چطور دهان به دهان شدن یک شعار باعث اشتباه زن دایی‌ام شده بود. گویا شعار اصلی این بوده: مرگ بر سه مفسدین؛ کار‌تر و سادات و بِگین (اشارهای به پیمان کمپ دیوید که جیمی کار‌تر، انور السادات و مناخین بگین آن را امضاء کرده بودند و انقلابیون آن را خیانت به مردم فلسطین می‌دانستند) اما وقتی تکرار شعار به عقب جمعیت می‌رسیده، بعضی از جمله زن دایی می‌گفتند: مرگ بر سه مفسدین؛ کار‌تر و سادات رو بگیرین!

تاسوعا و عاشورا؛ روزی که من ضد انقلاب شدم

یکی دو سالی از انقلاب گذشته بود. ما هر سال به مناسبت ۲۲ بهمن، نیمه شعبان یا تاسوعا و عاشورا در کوچه دور می‌افتادیم و از همسایه‌ها برای خرید کاغذ کشی، پرچم یا پارچه سیاه پول جمع می‌کردیم. آن سال، حتی از تعاونی مسجد محل، قبض چاپی خریده بودیم. به کسانی که به ما کمک می‌کردند، رسید می‌دادیم.
آن روز من کلی “کمک” جمع کرده بودم. دنبال سودی می‌گشتم تا پول‌ها را تحویلش دهم. سودی مسئول ما بود. اسم اصلی‌ا‌‌ش مسعود بود اما همه سودی صدایش می‌کردند. پرسان پرسان از بچه‌ها سراغ سودی را گرفتم تا رسیدم به صد دستگاه، طباخی آقا سید. سودی مشغول خوردن سیرابی بود. دعوتم کرد که سر میز بنشینم. بعد از اینکه سیرابی خوردیم از پول‌های جمع شده کمی به آقا سید داد و ما برگشتیم محل. در راه اصلا با هم حرف نزدیم. بعد از آن عاشورا، برای شرکت در مراسم سینه‌زنی و هیئت رفتن با بچه‌های محل رغبتی نداشتم. از اوایل نوجوانی دیگر در هیچ مراسم مذهبی شرکت نکردم. رسم من شده بود که روزهای تاسوعا و عاشورا در خانه بمانم. اگر هم می‌شد با یکی مثل خودم می‌رفتیم شمال. هنوز هم از خوردن غذای نذری اکراه دارم.