آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ بهمن ۱۳۹۲

پروانه وحیدمنش

اجتماع


شادی زیر آتش جنگ


سوریه

“حتی وقتی در نفیر جنگ می‌دمند هم می‌توانی دلخوشی کنی به صدایی و حرفی و شاد باشی.” اینها را عبدالله می‌گوید که حالا نیمی از خانواده‌اش را در جنگ داخلی سوریه از دست داده و اینک به روستایی در دل کوهها کوچیده تا دختر و زنش در امان باشند. “‌ ما خانوادۀ متمولی بودیم. همه در دمشق خانه‌ای و دکانی داشتیم. شبها دور حوض خانه در حیاطی که با گلهای یاسمین معطربود قلیان می‌کشیدیم و تا نیمه شب شادی با ما بود. جنگ یک شبیخون بود. درست روزی که جسد برادرم را آوردند،پسرم ندیر متولد شد. آنجا بود که فهمیدم در کنار هر رنجی، خوشی و در کنار هر مرگی، تولدی است.”

حالا دیگر نه حیاط هست و نه درخت‌های یاسمین و نه خانواده‌ای که دور هم جمع شوند و هلهله کنند برای هر شادی. عبدالله می‌گوید طعم شادی‌ها عوض شده است. “تا دیروز شادی‌های ما رنگ دیگری داشت. حالا شادی من دوری از شهری است که در آتش خشم می‌سوزد. هر روز در کوه دنبال هیزم می‌گردم. یک کوله هیزم، شادم می‌کند چون دخترکم گرم می‌شود. وقتی گوسفند شیر می‌دهد و می‌توانم شیر را روی هیزم‌ها گرم کنم شاد می‌شوم. وقتی زنم یک کاسه شیر سر می‌کشد و رد شیر دور دهانش جا می‌اندازد خوشحالم چون این‌ها یعنی ما زنده‌ایم، غذا داریم و گلوله‌ای روی سرمان هوار نمی‌شود.”

حالا دیگر نه حیاط هست و نه درخت‌های یاسمین و نه خانواده‌ای که دور هم جمع شوند و هلهله کنند برای هر شادی. عبدالله می‌گوید طعم شادی‌ها عوض شده است. “تا دیروز شادی‌های ما رنگ دیگری داشت. حالا شادی من دوری از شهری است که در آتش خشم می‌سوزد. هر روز در کوه دنبال هیزم می‌گردم. یک کوله هیزم، شادم می‌کند چون دخترکم گرم می‌شود. وقتی گوسفند شیر می‌دهد و می‌توانم شیر را روی هیزم‌ها گرم کنم شاد می‌شوم. وقتی زنم یک کاسه شیر سر می‌کشد و رد شیر دور دهانش جا می‌اندازد خوشحالم چون این‌ها یعنی ما زنده‌ایم، غذا داریم و گلوله‌ای روی سرمان هوار نمی‌شود.”
مردم سوریه یکی از شاد‌ترین مردم منطقۀ خاورمیانه بودند. با وجود آنکه آزادی‌های سیاسی در این کشور نبود اما چون آزادی اجتماعی، آزادی پوشش و آزادی انتخاب سبک زندگی وجود داشت، مردم عادی کمتر در معرض افسردگی و بحران‌های روحی قرار داشتند. دکتر الحمصی استاد بازنشستۀ دانشگاه دمشق معتقد است: شادی در سوریه تلفیقی است از فرهنگ‌های موجود در سوریه که می‌توان بارز‌ترین آنها را فرهنگ عربی و عثمانی دانست. مسیحیان سوریه نیز سهم بسزایی در شکل دهی به این شادی داشتند. با این حال جنگ سه سالۀ داخلی در سوریه تمامی تعاریف موجود از این کشور را به‌کلی تغییر داده است. دیگر نه از حیات شبانه در دمشق و حلب و حمص خبری هست نه از جشن و پایکوبی و شادمانی‌های همیشگی.

وقتی از سلما در مورد شادی می‌پرسم برایم این‌طور می‌نویسد:”یک ساعت اینترنت و برق، یعنی من شاد‌ترین موجود زمینم. ساعت‌ها انتظار می‌کشم تا برق بیاید. این کامپیو‌تر را روشن می‌کنم و سرک می‌کشم در دنیا. دوست ندارم اخبار جنگ را بخوانم. می‌روم سراغ موسیقی، خبر‌های هالیوودی، و از حال دوستانم با خبر می‌شوم. روی فیسبوک می‌نویسم شنبه هجدهم ژانویۀ ۲۰۱۴ ما زنده‌ایم …”

وقتی از سلما در مورد شادی می‌پرسم برایم این‌طور می‌نویسد:”یک ساعت اینترنت و برق، یعنی من شاد‌ترین موجود زمینم. ساعت‌ها انتظار می‌کشم تا برق بیاید. این کامپیو‌تر را روشن می‌کنم و سرک می‌کشم در دنیا. دوست ندارم اخبار جنگ را بخوانم. می‌روم سراغ موسیقی، خبر‌های هالیوودی، و از حال دوستانم با خبر می‌شوم. روی فیسبوک می‌نویسم شنبه هجدهم ژانویۀ ۲۰۱۴ ما زنده‌ایم …”
محمد سؤالم را طعنه‌ای می‌داند که تلخی‌اش آزارش داده با این حال بعد از چند روز می‌نویسد: “حالا که اینترنت برگشته و جنازۀ دامادمان را چند روز پیش خاک کرده ایم و ‌خواهرم شیون‌هایش تمام شده و من آخرین پس اندازم را هم بابت اجاره خانه داده ام ، برایت از شادی می‌نویسم. من هنوز شادم چون هنوز موسیقی هست. هنوز می‌توانم صدای فِیروز را بشنوم و به کودکی‌هایم فکر کنم و اینکه آیا دوباره می‌شود سوریه را ساخت؟ ‌حلب را ساخت؟ می‌شود باز در قهوه خانه نشست و نزار قبانی خواند؟”

بشیر در ایران فارسی خوانده است و در دانشگاهی در سوریه فارسی درس می‌دهد. حالا با اینکه خود از مخالفین بشار است اما جانش هر لحظه در خطر است. مخالفین بشار، دشمنان اصلی ایران‌اند و هر که به ایران کوچک‌ترین ربطی داشته باشد را می‌کشند. او می‌گوید:”‌وقتی به اتاقم در دانشگاه حمله کردند همه چیز نابود شد. هر چه بود و نبود. دیوار فرو ریخت. بمب خورده بود به پشت اتاقم. کامپیو‌تر، میز، صندلی. تنها در این میان قاب نقاشی هنوز روی دیوار لبخندمی زد؛ مینیاتور “‌نگاه” ‌اثر محمود فرشچیان که از ایران آورده بودمش؛ نگاهم می‌کرد و می‌گفت امیدوار باش. قاب را با خودم به خانه آوردم. زنم گفت دیوانه شده ام که در این حال و هوای جنگی، قابی به دوش هزار ایست-بازرسی را رد کرده ام تا به خانه برسم. به او گفتم : این خودش بهانۀ زندگی است. نگاه کن!”

عمار ۷۵سالش تمام شده. شادی این روزهای جنگ برایش کوچ دادن سه دختر جوانش به عربستان و امارات است. دختر‌هایش هر کدام در رشته‌ای درس می‌خواندند. یکی دندانپزشک بود، یکی فیلمسازی می‌خواند و سومی که تازه وارد دانشگاه شده بود ریاضی، اما مجبور بود آن‌ها را از کشور خارج کند، آنهم به اجبار.”‌نمی خواستم جنازۀ دخترانم را ببینم. نمی‌خواستم زیر این آتشِ حملاتِ مخالف و موافق که معلوم نبود چه از جان هم می‌خواهند ثمره‌های زندگی‌ام پر پر شوند. من الان شاد‌ترین مرد دنیا هستم چون توانستم جان دخترانم را نجات بدهم هر چند می‌دانم خودم به زودی می‌میرم و دیگر امیدی به دیدارشان نیست.”