آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ بهمن ۱۳۹۲

مجله تابلو

اجتماع


شادی در زندان


گردآوری: فرناز کمالی

زندان جایی است که بسیاری از مفاهیم که در زندگی روزمره با آن درگیریم شکل خود را عوض می کند و در قالب چهار دیوار محصور و تکرار مدام و مداوم تعریف میشود. شادی هم یکی از این مفاهیم است که در زندگی هر زندانی در زندان شکلی و تعریفی متفاوت دارد. مجله تابلو از تعدادی از زندانیان سیاسی حاضر در زندان های ایران و همچنین زندانیان سابق سیاسی خواسته است تا از حس خود درباره شادی در زندان بنویسند. مطلب زیر شرح شادی از زبان تعدادی از این عزیزان است

کامران
کامران رحیمیان: متولد ۱۳۴۸، فوق لیسانس روانشناسی از دانشگاه اوتاوای کاناداست. متاًهل است و همسر وی فاران حسامی از اساتید دانشگاه آنلاین بهاییان که به ۴ سال حبس تعزیری محکوم شده هم اکنون در بند زنان زندان اوین محبوس است. پدر یک فرزند ۴ ساله به اسم آرتین. رحیمیان در شهریور سال ۹۰ به اتهام عضویت در جامعه بهایی و اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت ملی بازداشت شده و به ۴ سال حبس محکوم شده است. هم اکنون ۲ سال و اندی است که در زندان رجایی شهر محبوس است.


“خلق کردن”

شادی برایم خنده و قهقهه نیست. شادی چیزی است درونی. حسی که تلفیقی است از سبکی و گشودگی و انرژی. و این حال را می‌توان در هر کجا حتی در میان دیوار‌ها که برایت محدودیت حرکت، دید، انتخاب، ارتباط و حتی رنگ به وجود می‌آورد تجربه کنید. گاه درون دیوارها و‌گاه از بیرون دیوار‌ها .

فکر می‌کنم شادی در پی احساس “بودن” حاصل می‌شود و باور “بودن” در پی اثرگذاری. یعنی گذران زندگی در زمان و خلقِ “چیزی”، شادی در پی خواهد داشت. کارکرد زندان، محدودیت خلق در زمان است و این همۀ دشواری زندان.
هر کس در زندان دنبال راهی برای خلق چیزی و در پی آن، کسب شادی است.

فکر می‌کنم شادی در پی احساس “بودن” حاصل می‌شود و باور “بودن” در پی اثرگذاری. یعنی گذران زندگی در زمان و خلقِ “چیزی”، شادی در پی خواهد داشت. کارکرد زندان، محدودیت خلق در زمان است و این همۀ دشواری زندان.
هر کس در زندان دنبال راهی برای خلق چیزی و در پی آن، کسب شادی است.
یکی خلق غذایی، دیگری صنایع دستی و کسی ایجاد رابطه ای و دیگری آرامش برای دیگران و کسی خلق متن.
من هر‌گاه می‌شنوم کار‌هایم در بیرون از زندان هنوز استمرار دارد و به آرامش کسانی کمک می‌کند شادمان می‌شوم و هر وقت در میان دیوار‌ها متنی می‌نویسم که صدای بودن آدمهای این طرف دیوار را به آن طرفی‌ها می‌رساند یا پیشنهادی برای حل مسئله ای فردی یا حرکتی گروهی می‌دهم، باز این احساس را تجربه می‌کنم. درست مثل پایان یک جلسۀ مشاوره یا کارگاه آموزشی و یا سهیم شدن در ایجاد لبخندی برای پسر کوچکم آرتین که تا دو سالگی‌اش آن سوی دیوار‌ها همراهش بودم.

———————————

unnamed
زانیار مرادی: متولد سال ۱۳۶۸ دیپلم و مجرد است. اتهام او عضویت در احزاب کورد و محاربه است. حکم زانیار اعدام و تاریخ بازداشت او مرداد ۸۸ است. مدت چهار سال و پنج ماه است که در زندان رجایی شهر محبوس است.


“آزادی انتخاب”

وقتی می‌گویند فردی شاد است، نوعی احساس رضایتمندی در او دیده می‌شود که از دستیابی او به آرزو‌ها و ارزشهایش حکایت دارد. برخی افراد از بودن در کنار خانواده‌هایشان شاد هستند. از اینکه با کودکش بازی می‌کند؛ از اینکه شغل مناسبی دارد یا زمانی که تفریحات مورد نظرش را در دسترس می‌یابد و یا به مؤفقیت‌های تحصیلی می‌رسد. اما تمامی این افراد قبل از دسترسی به این موارد دارای آزادی انتخاب هستند دارای آزادی برای تحرک و رفت و آمد آزادی برای پیشرفت و تعالی هستند.
اما زندانی فاقد این آزادی است. حال در این شرایط فقدان آزادی، شاید او دارای حق ملاقات با خانواده‌اش یا حق تماس تلفنی با بیرون از زندان باشد ولی چون فاقد یک آزادی حقیقی است و هیچ کدام از این حقوق در بستری مناسب به او داده نشده است او حاضر است تمام این حقوق را با حق آزادی‌اش معاوضه کند که آزادی‌اش تضمین دستیابی به همۀ حقوق مذکور و در نتیجه رضایت خاطر و نهایتاً متضمن شادی شود.
شادیهایی که یک زندانی دارد نمی‌توان گفت شادی حقیقی است بلکه یک شادی زودگذر و کم حجم است که برای لحظه ای می‌توان به آن دل بست.
———————————

arton18180
عاطفه نبوی: متولد سال ۶۰ ، متاًهل ، لیسانس ریاضی. خرداد سال ۸۸ به اتهام اجتماع و تبانی بر ضد امنیت ملی بازداشت شده. مدت سه سال را در زندان گذرانده و هم اکنون آزاد است.
به گمانم شادی فارغ از مکان، احساسی جوشیده از درون، فراگیر و خواستنی است. البته مطمئنا قرار گرفتن در زمان و مکان مناسب در به سطح آمدن و بروز آن مؤثر است و مطمئنا در یک شهربازی و یا مهمانی‌ دوستانه و خوشایند، بهتر و یا راحت‌تر از زندان می‌توان شاد بود؛ چرا که شادی در زندان گاهی تغییر کارکرد می‌دهد و از معنای ناب و خالص‌اش که خود دلیل خود است فاصله می‌گیرد، یا به بیان بهتر، هدف از شادی در زندان می‌شود فرار از ناامیدی، و یا سعی در اثبات اینکه “من خوبم”. و یا گاهی القای این به اطرافیان و برهم زدن فضای راکد و غمزدۀ آنجا. و این شادی را به چیزی تبدیل می‌کند که نتیجۀ تلاش توست و نه جوششی از درون. البته شاید نتیجۀ کار، تفاوت زیادی نکند و در ‌‌نهایت تو کسی هستی که می‌خندی…

شادی در انفرادی شاید غریب‌ترین نوع شادی‌ است که ممکن است فرد در زندگیش تجربه ‌کند؛ چرا که فضا خیلی انتزاعی است و به هیچ یک از فضا‌ها و محیط‌ های شاد و یا حتی آشنایی که می‌‌شناختی متصل نیستی. تنها اشنایت خودت هستی و بس. پس برای شاد بودن رو به سوی گذشته داری. رؤیا‌پردازی و مررو چندین و چندبارۀ خاطرات خوشایند، نشخوار شادی است.

شادی در انفرادی شاید غریب‌ترین نوع شادی‌ است که ممکن است فرد در زندگیش تجربه ‌کند؛ چرا که فضا خیلی انتزاعی است و به هیچ یک از فضا‌ها و محیط‌ های شاد و یا حتی آشنایی که می‌‌شناختی متصل نیستی. تنها اشنایت خودت هستی و بس. پس برای شاد بودن رو به سوی گذشته داری. رؤیا‌پردازی و مررو چندین و چندبارۀ خاطرات خوشایند، نشخوار شادی است. البته شکل دیگری از شادیِ برآمده از شهودِ قوت یافته را نیز می‌توان در انفرادی تجربه کرد؛ چرا که به خاطر سطح محدود روابط و امکان‌ها، ناگزیر به عمق آنچه که هست می‌روی و مثلا از غذاهای تکراری، طعم تازه و هیجان اوری به دهانت می‌آید و از صدا‌ها و از سکوت و از سلام نگهبان و… و این کشف‌ها ‌گاه هیجان آور و شادی بخشند.
در روزهای اول بازداشت در تیرماه ۸۸ ، با ۵ نفر از دوستانم در اتاق‌های عمومی ۲۰۹ ، زمان در بلاتکلیفی و نا‌امیدی می‌گذشت. تلفن و ملاقات نداشتیم؛ از بازجو خبری نبود؛ ازبیرون خبری نداشتیم؛ و… کم کم و با طولانی شدن زمان وطمع بریدن از حسرت‌های بزرگ، به فکر حسرت‌های کوچکمان افتادیم و شبی با تهیۀ لیستی از آنها انقدر خندیدم که نگهبان عصبی و کنجکاو بار‌ها تذکر داد. ادای سوار شدن در اتوبوسی شلوغ با رانندۀ عصبانی اش که با هر ترمز تو را به آغوش بغل دستی‌ات می‌اندازد، حسرت دستگیرۀ در و کلید برق (در سلول‌ها از داخل دستگیره ندارد و کلید برق هم در اتاق نگهبان است) توالتِ بی‌ چشمبند و… تمرین و آموزش رقص، یکی دیگر از شادی‌های ۲۰۹ بود و مسخرگی و لودگی بر سر اینکه چه کسی بد‌تر می‌رقصد و قول قراری برای رفتن به کلاس رقص بعد از آزادی… در بند عمومی همراه با زندانیان عادی، شادی شکل عمومی‌تر و سهل‌الوصول تری می‌گیرد. شرایط و امکانات عناصر آشنای بیشتری در خود دارد و تو می‌توانی گاهی به شیوۀ بیرون و آن گونه که پیش از این یاد گرفته ای شاد باشی. با بازی، ورزش، کار و امکان ارتباط گیریِ تا حدی گسترده‌تر و انتخاب شده‌تر. در قرنطینۀ زنان سیاسی، فضا ترکیبی از بند عمومی و ۲۰۹ است، امکانات کمی گسترده‌تر از ۲۰۹ و کمتر از بند عمومی. در اینجا شادی‌ها برنامه ریزی شده‌تر و اصولی‌تر بود در قالب نمایش‌های طنز و بازی‌‌ها و‌گاه آواز‌ها و رقص و شادی دسته جمعی. البته ناگفته نماند که در همۀ این دوره‌ها، ملاقات رفتن (اگر ملاقاتی در کار بود) موجی از شادی و هیجان به بند می‌آورد. اساساً روزهای ملاقات، احساسات، تیز‌تر از معمول بود؛ چه غم و چه شادی.

———————————

بهروز
بهروز جاوید طهرانی: متولد سال ۱۳۵۷ متاًهل و دیپلم ست. یک بار در تیر ماه سال ۷۸ و بار دیگر خرداد سال
۸۴ بازداشت شده است. مجموعاً ۱۱ سال را در زندان سپری کرده. اتهامات او اقدام علیه امنیت ملی و اجتماع و تبانی و تشکیل گروه غیر قانونی بوده است. جاوید طهرانی هم اکنون آزاد است.


«بخشش»

سؤال شما خاطره‌ای از شاد‌ترین لحظۀ زندان را برایم زنده کرد. سال ۱۳۹۰ در انفرادی‌های بند ۲۴۰ زندان اوین نزدیک به ۷ سال بود که ستارگان آسمان را ندیده بودم؛ بیش از ۲ماه نیز بود که به سلول انفرادی بند ۲۴۰ اوین منتقل شده بودم و سیگار نکشیده بودم. ماه رمضان بود و بعد از افطار اجباری من سر جای خود دراز کشیده بودم و سعی می‌کردم با تصور خاطرات شیرین گذشته موجب ترشح اندکی دوپامین در مغز خود شوم.

درِ سلول ناگهان باز شد و یک زندانبان میانسال وارد شد ، با من دست داد و روی موکت نشست. تعجب سراپای وجودم را گرفته بود. نگهبانان این بند حتی نمی‌گذاشتند صورتشان را درست ببینی و سلامشان کنی.
از من پرسید مرا می‌شناسی؟ هرچه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم. خود را این گونه معرفی کرد: سالی که بازداشت شده بودی من تورا مورد ضرب و شتم قرار دادم و حالا آمده‌ام تا از تو حلالیت بگیرم

درِ سلول ناگهان باز شد و یک زندانبان میانسال وارد شد ، با من دست داد و روی موکت نشست. تعجب سراپای وجودم را گرفته بود. نگهبانان این بند حتی نمی‌گذاشتند صورتشان را درست ببینی و سلامشان کنی.

از من پرسید مرا می‌شناسی؟ هرچه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم. خود را این گونه معرفی کرد: سالی که بازداشت شده بودی من تورا مورد ضرب و شتم قرار دادم و حالا آمده‌ام تا از تو حلالیت بگیرم. من زیاد سرسختی نکردم و این زندانبان و ماًمور وزارت اطلاعات را حلال کردم و او نیز مرا به هواخوری بند ۲۴۰ که راه باریکی کنار ساختمان بود برد و یک نخ سیگار هم به من داد. من بعد از سالها موفق شدم به ستاره‌های آسمان و ماه نگاه کنم و در زیر نور ماه یک سیگار بکشم. این شاد‌ترین لحظۀ عمرم بود.

———————————

ماهان
ماهان محمدی: متولد سال ۱۳۴۸ متاًهل و دیپلم است. در اسفند سال ۸۳ به اتهام اقدام علیه امنیت ملی بازداشت شد و به ۱۱ سال و ۶ ماه حبس محکوم شد. او هم اکنون آزاد است.


«شاید…»

جالب است این سؤال درحالی که ساده به نظر می‌رسد – یعنی مفهوم شادی- اما در واقع برای درک شادی حتی در شرایط معمول زندگی، انسان دچار سردرگمی می‌شود چه رسد به اینکه بخواهد تعریف یا درکی از شادی در شرایط زندان و سلول انفرادی به دست آورد. زیاد با خودم فکر کردم که واقعاً چه زمان‌هایی در زندان و حتی سلول انفرادی شادی را تجربه کردم یا اصلا این طور تجربه‌ای داشته‌ام؟ اینجاست که می‌گویم جواب به این سؤال برای من ساده نیست، اما شاید بشود گفت شادی برای من زمانی بود که هر لحظه منتظر بودم تا درِ سلول باز شود؛ حالا به هر دلیلی تنها بازشدن درِسلول می‌توانست من را خوشحال کند. شاید شادی زمانی بود که بعد از چند ساعت بازداشت بی‌موردِ خواهر و یکی از برادر‌انم، بازجو خبر داد که آنها را آزاد کرده است. شاید شادی زمانی بود که رگ هر دو دستم را در یک فرصت مناسب درسلول ده بریدم و داغیِ خون و آرمش بعد از این کار را تا دم مرگ حس کردم. شاید شادی زمانی بود که در سلول شصت و سه با کیانوش رباعیات خیام را با هم می‌خواندیم.

شاید شادی زمانی بود که اولین تماس تلفنی آزادم را در اندرزگاه هفت با مادرم بعد از هشت ماه داشتم. شاید شادی زمانی بود که با نداشتن وقت کافی با اولین بوق به تماس تلفنی‌ام جواب داده می‌شد. شاید شادی زمانی بود که بعد از آزادی یکی از دوستان در ۳۵۰، یخچال اتاقش به ما رسید. شاید شادی زمانی بود که یک هم‌اتاقی پر دردسر آزاد می‌شد و بعد از این بود که می‌شد حبس را راحت‌تر تحمل کرد. شاید شادی زمانی بود که بعد از بیست روز انفرادی تنبیهی برای بلند بودن مو‌هایم، باز هم با‌‌ همان موهای بلند به اندرزگاه هفت و سالن شش برگشتم. شاید شادی زمانی بود که…

شاید شادی زمانی بود که اولین تماس تلفنی آزادم را در اندرزگاه هفت با مادرم بعد از هشت ماه داشتم. شاید شادی زمانی بود که با نداشتن وقت کافی با اولین بوق به تماس تلفنی‌ام جواب داده می‌شد. شاید شادی زمانی بود که بعد از آزادی یکی از دوستان در ۳۵۰، یخچال اتاقش به ما رسید. شاید شادی زمانی بود که یک هم‌اتاقی پر دردسر آزاد می‌شد و بعد از این بود که می‌شد حبس را راحت‌تر تحمل کرد. شاید شادی زمانی بود که بعد از بیست روز انفرادی تنبیهی برای بلند بودن مو‌هایم، باز هم با‌‌ همان موهای بلند به اندرزگاه هفت و سالن شش برگشتم. شاید شادی زمانی بود که در یک مرحله از عفو، آمار اتاق به نصف می‌رسید و به هم ریخته گی و آرامش بعد ازآن، بند را برای به جا مانده‌ها به ماتم سرا تبدیل می‌کرد. شاید شادی زمانی بود که در بازرسی، هیچ کدام از وسایل جاسازی شده لو نمی‌رفت. شاید شادی زمانی بود که داوطلبانه با دوستان دیگر برای بیست روز به انفرادی رفتم و در کنار این دوستان بودن برایم یکی از بهترین تجربه‌های زندگی‌ام شد. شاید شادی، بیرون آمدن از همین بیست روز انفرادی و برگشتن به بند، همراه دوستان در روز تولدم بود. شاید شادی زمانی بود که بعد از شش سال و چند ماه برای اولین بار به مرخصی رفتم و مادرم را با تمام وجودم حس کردم. شاید شادی زمانی بود که در مرخصی پشت وانت بنشینی و وسایل ورزشی را ببری تا دم درِ بند و بچه‌ها را ببینی و دوباره سوارشوی و برگردی بیرون از زندان. شاید شادی زمانی بود که… شاید شادی زمانی بود که برای آخرین باردرصبح تعطیل ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ از درِ زندان اوین برای مرخصی بیرون آمدم و می‌دانستم که دیگر قرار نیست برگردم و تنها کسی بودم که در آن ساعت و در آن روز بیرون از زندان بود.

———————————

arton17095
علی عجمی: متولد ۱۳۶۵ مجرد و دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بوده است که به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام در بهمن سال ۸۸ بازداشت می‌شود. دو سال را در زندان گذرانده و هم اکنون آزاد است.

ماهیت شادی در زندان ذاتاً فرق چندانی با بیرون از آن ندارد جز اینکه همان‌قدر که محیط محدود‌تر و کوچک‌تر می‌شود عوامل شادکننده هم کمتر و محدود می‌شوند. در انفرادی بعضی از شادی‌ها خصلت‌های نوستالژیک و درونی و شبه عارفانه هم دارد مثل یادآوری یک خاطره که سال‌هاست فراموش شده و فقط در جایی مثل انفرادی ممکن است دوباره به بخش خودآگاه ذهن آدم وارد شود؛ مثل یاد عشقی دور.

ماهیت شادی در زندان ذاتاً فرق چندانی با بیرون از آن ندارد جز اینکه همان‌قدر که محیط محدود‌تر و کوچک‌تر می‌شود عوامل شادکننده هم کمتر و محدود می‌شوند. در انفرادی بعضی از شادی‌ها خصلت‌های نوستالژیک و درونی و شبه عارفانه هم دارد مثل یادآوری یک خاطره که سال‌هاست فراموش شده و فقط در جایی مثل انفرادی ممکن است دوباره به بخش خودآگاه ذهن آدم وارد شود؛ مثل یاد عشقی دور.

گاه هم شنیدن یک صدا، یافتن یک خودکار و یک ارتباط غیر منتظره و دیدن آدمی که هرگز نمی‌‌شناختی هم، چنان آدم را شاد می‌کند که تصورش برای خودت هم قبلا غیرممکن بوده است. من شاید هزاربار شعار مرگ بر دیکتاتور را در دانشگاه، خوابگاه و خیابان شنیده بودم اما هیچ‌کدام به اندازهٔ طنین شعار مرگ بر دیکتاتور زنی در انفرادی‌های دویست ونه از ته دل خوشحالم نکرد در حالی که حتی سمت و صاحب صدا هم دقیقا مشخص نبود. در زندان عمومی باز شادی خیلی بیشتر به محیط بیرون شباهت دارد. شنیدن خبری خوش از بیرون، آزادی هم‌بندی‌ها، دیدن یا یافتن دوستی جدید، یک ملاقات خوب، خوردن غذای موردعلاقه، تبدیل کردن غذای زندان به غذایی قابل خوردن، فراغت خواندن یک کتاب، رهایی یک نفر از اعدام، جشن تولد هم‌بندی یا همسر و فرزندش، نیم ساعت بیشتر هواخوری و… ولی هرچقدر شادی‌ها کوچک و زودگذرند غمها بزرگ و دیرپا. خبر رهایی هم‌بندی از اعدام شادی آور است اما فراموش می‌شود ولی اعدام یک هم‌بندی فقط غم آور نیست بلکه ماندگار هم هست و فراموش نشدنی.

———————————
مریم
مریم شفیع‌پور: متولد سال ۶۳ و دانشجوی مهندسی کشاورزی است. در مرداد سال ۹۲ به اتهام تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی بازداشت شده و هم اکنون در زندان اوین محبوس و در بلاتکلیفی به سر می‌برد.


“هیجان”

مدت زیادی نیست که اینجا هستم، از طرفی بیرون هم آنقدر‌ها خوش اخلاق نبودم.

تنها یقین وامانده و عاصی‌ام درک به محاق رفتن اصالت واژگان است! شادی… نه شاید بشود گفت هیجان!

تنها یقین وامانده و عاصی‌ام درک به محاق رفتن اصالت واژگان است! شادی… نه شاید بشود گفت هیجان!
که تا اینجا در مورد احساسات من تجمیع می‌شود در خبر، انجام کارهای نامتعارف در باب بیرون کشیدن هم بندی از استحاله در آلام، آزادی کسانی که رویای رَستن‌شان را زندگی کرده‌ام. در اصل هر تلاش محدود، تدافعی و گیرم تصنعی در تقابل با “عادتِ” ناگزیر و بی‌مدارای اینجا کلاً!
بیا بیا که نگارت شوم بیا..!

———————————
بهاره

بهاره هدایت: متولد سال ۱۳۶۰ ، متاًهل و کار‌شناس بازرگانی است. او چندین بار بازداشت شده و آخرین بار در سال ۸۸ دستگیر و مجموعاً به ده سال حبس محکوم شد که هم اکنون وارد پنجمین سال حبس خود شده است.


“فقیرانه‌تر”

تصور کنید اینجا یک محیط تاریک و نمور است. با یک پنجرهٔ کوچک میله دار به بیرون که رو به‌ رویش می‌نشینیم و خیالبافی می‌کنیم؟! از سلول‌های ۲۰۹ که بگذریم، بند، اغلب این شکلی نیست. اینجا یک ماکت کوچک است از زندگی بیرون. با کلی جزئیات و ریزه کاری. پس شادی‌هایش هم جنس شادی‌های بیرون است. منتها فقط فقیرانه‌تر و بی‌بضاعت‌تر.
ما مسواک و خمیر دندان و لباس‌زیر و کیف و تِل دستباف و لیمو عمانی و صابون و دفترچه و خودکار و لیف به یکدیگر به عنوان کادوی تولد می‌دهیم. ولی از ته دل می‌خندیم و شادی می‌کنیم.
پای سریال‌های آبکی تلویزیون، ۲۰ نفری می‌نشینیم و آنقدر مزه پرانی می‌کنیم و ریسه می‌رویم که ترش مزاج‌ترین‌هایمان هم همراه ما می‌شوند. به نظرم اینها شادی هستند.
تفاوت در چیز دیگری است. دلهره و بیشتر از آن دلتنگی در هوا پرپر می‌زند و گاهی همه چیز را مقهور خود می‌کند؛ مثلاً لحظهٔ تحویل سال.
اگر بتوانی از چنبرۀ دلتنگی دربیایی، شادی‌هایی ساده و روان اتفاق می‌افتد.
البته که غصه هم هست. مثل حکم سنگین برای یکی یا تبعید و ممنوع الملاقات شدن دیگری. مریضی یا فوت یکی از اقوام بچه‌ها یا اعدام کسی که تا دیروز در کنار ما بود یا خیلی عادی‌تر و روزمره‌تر: دلتنگی .
اینجا شادی‌ها عمیق و غصه‌ها سهمگین است و ما اینجا با تمام انرژیمان زندگی می‌کنیم با همهٔ توانمان.
———————————

akhond (33) abtahi
محمد علی ابطحی: متولد سال ۱۳۳۸، متاًهل و دارای ۳ دختر است. روحانی و سیاست مدار اصلاح طلب است. به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به شش سال حبس محکوم شد. هم اکنون آزاد است.

“نشانه‌ها”

شادی در زندان معنای کاملاً متفاوتی با بیرون دارد. می‌گویند آماده باش برای بازجویی. نگهبان می‌گوید کنسل شد؛ شاد می‌شوی. سرراهِ بازجویی اجازه می‌دهند که دستشویی بروی؛ کیف می‌کنی. اینها شادی‌های انفرادی است.

شادی در زندان معنای کاملاً متفاوتی با بیرون دارد. می‌گویند آماده باش برای بازجویی. نگهبان می‌گوید کنسل شد؛ شاد می‌شوی. سرراهِ بازجویی اجازه می‌دهند که دستشویی بروی؛ کیف می‌کنی. اینها شادی‌های انفرادی است.

توی زندان‌های جمعی هم شادی همراه آدم‌ها بودن و زندگی متفاوت می‌تواند شادی آفرین باشد. زندگی جدیدی برای خودت درست می‌کنی. سعی می‌کنی از امکانات موجود بهره بگیری. جوک بگویی. به خودت روحیه تزریق کنی. اما تا تنها می‌شوی ستون فقراتت درد می‌گیرد. یک پایت سفت می‌شود. به دکتر مراجعه می‌کنی؛ بلافاصله می‌گوید عصبی است. یعنی همۀ این شادی‌ها سطحی است. ظاهری است. عمق ندارد. درونت پر از درد و غصه است. از داخل تراشیده می‌شوی. دردی هم جز در زندان بودن نداری. خانواده، دوستان، تعلقاتت، بی‌گناهیت، نامردی همراهانت. اینها همه در آن درون، پشت شادی و لبخند چهره‌ات وجود دارد…. اما در زندان انفرادی شادی وقتی شکل می‌گیرد که یا خواب باشی و یا روی در و دیوار نشانه‌هایی پیدا کنی که خیالت را به دنبال خودش بکشاند.

———————————
جعفر

جعفر (شاهین) اقدامی: متولد سال ۱۳۵۷ مجرد و دیپلم است. او به اتهام فعالیت‌های حقوق بشری و خواندن شعر در قبرستان خاوران به ده سال حبس محکوم شده که ۵ سال و اندی از آن را در زندان رجایی شهر گذرانده است.


“فهم خود”

مفهوم شادی بسیار گسترده است. هر فرد با توجه به شرایطی که در آن قرار دارد می‌تواند تجربه ای منحصر به فرد از شادی داشته باشد. تجربه ای که شاید برای دیگران ملموس و قابل درک نباشد.
هر آنچه که بتواند انسان را به زندگی و مردم پیوند دهد مطمئنا شادی آفرین خواهد بود. من شادی را در فهم خود در مناسبات انسانی و جهان هستی جستجو می‌کنم. فهم و درک این موضوع ما را از بیهودگی و تکرار‌‌ رها می‌سازد. ما در زندان برخی از غذا‌ها را که کیفیت و طعم آن مطلوب نیست با افزودن برخی مواد مانند پیاز داغ / رب گوجه/ آبلیمو و ادویه جات غنی سازی می‌کنیم (بدون مجوز‌ام پی تی) تا بر کیفیت آن افزوده و از آن لذت ببریم. به نظر من شادی حقیقی یعنی غنی‌تر کردن امور جزئی و کوچک زندگی…
——————————-
سعید

سعید رضایی: متولد سال ۱۳۳۶ متاًهل و کار‌شناس ماشین آلات کشاورزی است. در اردیبهشت ۸۷ به اتهام جاسوسی برای اسرائیل، توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی به ۲۰ سال حبس محکوم شده که ۵ سال آن را در زندان رجایی شهر گذرانده است. او مؤلف چندین کتاب است.


“رویش”

بزرگترین شادیها در حبس، با شاد کردن دیگران و در شادی دیگران شریک شدن به دست می‌آید. اوج این شادیها را در جشنهای نوروزی و سورهای فصلی در زندان رجایی شهر دیده‌ام. سور در حبس (نوروز ۹۲) و سور خزان (پاییز ۹۲) از جمله اینها بوده‌اند. علاوه بر آن، جمع‌های کوچکی که هر از گاهی در داخل اتاقها (سلولها) تشکیل می‌شود هم معمولاً شادی آفرینند.
در خلال ذکر وقایع و خبرهای داخل و بیرون از زندان، همه سعی می‌کنند نگاهی طنز و شادی آفرین به وقایع داشته باشند و به قول معروف مزه‌ پرانی‌های رایج در این جمع‌ها معمولاً به شادی همه می‌انجامد. تمام این شادیها وقتی پایدارترند که از نوعی شادی درونی نشاًت بگیرد. با پیدا کردن معنایی برای درد و رنجهای زندان، رویش پرهایی آغاز می‌شود که می‌توان با آن پرهای شادمانی خود را از فضای تنگ زندان رهانید و در عوالم خوش دیگری پرواز نمود؛ هر چند جسمت هنوز در دیوارهای آن محبوس مانده باشد.