آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ بهمن ۱۳۹۲

فهیمه خضر حیدری

فرهنگ


مادام بوواری و دشمنان‌اش | تمنای ترسناک آزادی


روزنامه‌نگار در رادیو فردا

 

Leandre_-_Madame_Bovary_frontispice

تصویرسازی اثر شارل لئاندر برای کتاب مادام بواری ۱۹۳۱ میلادی

 

صد و پنجاه و هفت سال پیش، وقتى آقاى فلوبر صحنه‌ى سَم خوردن اِما بووارى را مى‌نوشت، منقلب و تکان‌خورده، مزه‌ى آرسنیک را در دهانش حس مى‌کرد؛ انگار که خودش سم را خورده باشد نه زن زیباى جسورِ دیوانه‌ى رهایى که کاراکتر داستانش بود. اما این اِما بود که سم را خورد و تبدیل شد به یکى از ماندنى‌ترین و محبوب‌ترین زنانِ کشته‌ى آزادى، نه فقط در عالم داستان که از این بابت که کاراکترِ درست این جان و توان را دارد که از داستان بیرون بیاید و به جمعیت جهان اضافه شود، در تاریخِ درگیرىِ زنان با مفهوم و خواسته‌اى به نام «آزادى».

خودکشى اِما شکست او نبود، حماسه‌ى شخصى و زنانه‌اش بود در مواجهه با جهانِ سخت مذکر، جهانى که در نیمه‌ى مؤنث‌اش گاه حتا خشن‌تر و آزارنده‌تر مذکر بود (و هست). مگر اِما بووارى چه مى‌خواست؟ حرفش چه بود؟ دردش چه بود که درمانش چنین تلخى بى‌پایانى ساخت؟

اگر مادام بووارى را خوانده باشید – که من خدا خدا مى‌کنم این کار را دست کم یک بار در زندگى‌تان کرده باشید – مى‌توانیم بر سر این موضوع توافق کنیم که اِما اتفاقاً چیز زیادى نمى‌خواست. زنى جوان، علاقه‌مند به زیبایى و ظرافتِ اشیا، حساس، طبیعى، نیرومند و مشتاق در سکس، غریزى، زندگى‌دوست، اغلب حتا بدوى و، از نگاه جهان پیرامونش، خل و چل و ناپایدار (شما بخوانید، مشتاقِ به دست گرفتنِ شکل زندگى‌اش و تغییر آن)، زنى که به طور غریزى مى‌دانست و مى‌فهمید که جامعه و نظام ارزش‌سازى مردسالارانه‌اش به شدت و دقت، سهم او را از زندگى کنترل و محدود کرده و مى‌کند. اِما چنین زنى بود، مثل بسیارى زنان دیگر، غروب‌ها که کنار آتشِ تازه چاى مى‌نوشید و میل و کاموا به دست مى‌گرفت تا شالى براى زمستان ببافد، به تخیلات و رؤیاهایش زمان مى‌داد تا در سر پرشورش خوب بچرخند، اما برخلاف بسیارى زنان دیگر، متوقف کردن جریان رؤیاهایش را مصلحت نمى‌دید، و طرفه این که از این «مصلحت‌نیندیشى» و «آخر و عاقبت‌گریزى» هم نمى‌ترسید. اِما حاضر بود، تا پاى آرسنیک، در راه قهرمانىِ کوچک شخصى‌اش بایستد.

 

نظریه‌هایى هستند که مى‌گویند انسان آزاد به دنیا مى آید و برعکس، نظریه‌هایى که تأکید دارند به محض به دنیا آمدن، و با همان اولین گزارشى که درباره‌ى «دختر یا پسر» بودن نوزادِ از همه جا بى‌خبر داده مى‌شود، تکلیف میدان آزادى او هم روشن مى‌شود

مى‌گویم کوچک و شخصى، چون عصیان زنى مثل اِما الزاماً عصیانى عظیم و بشردوستانه و حتا ایدئولوژیک نیست. عصیان اِما عصیان فرد فردِ زنان در همین زندگى ساده‌ى روزمره مى‌تواند باشد. قواعد حاکم بر گذران امر ساده‌اى مثل زندگى روزمره را شاید زنان ساخته باشند، اما ایدئولوژى و ابزار کنترل آن را عموماً مردان نظام داده و مردانه نوشته‌اند. براى همین هم سهم مردان از آزادى همیشه بیش از سهم زنان تعیین شده. ولى گاه لابه‌لاى این زمانى که توافق کرده‌ایم به عنوان «همیشه» بپذیریمش، زنانى «الیور تویست»وار بشقاب خود را دوباره در دست گرفته‌اند و گفته‌اند: «لطفاً کمى بیشتر».

یک قرن و اندکى بعد از انتشار مادام بووارى، ماریو بارگاس یوسا، نویسنده‌ى محبوب جهان، در عیش مدام، که در حقیقت حاشیه‌اى است مفصل درباره‌ى اثر آقاى فلوبر، نوشت: «عصیان اِما برخاسته از یک اعتقاد است و آن این که من از سهم خود خرسند نیستم و آن پاداش پادرهواى آسمانى به درد من نمى‌خورد. من مى‌خواهم زندگى‌ام همین‌جا و هم‌اکنون به تمامى تحقق پذیرد. بى‌گمان در ژرفاى سرنوشتى که اِما آرزو مى‌کند غولى هولناک خفته است، خاصه آن‌گاه که این سرنوشت سرمشقى براى دیگران و هدف مشترک انسان‌ها گردد. چرا که هیچ جامعه‌اى نمى‌تواند چنین حیاتى براى همه‌ى اعضایش فراهم کند.»

اِما بووارى درون ما کجاست؟ آیا اصلاً هنوز زنده است؟ آیا زیر انبوهىِ آن همه آرى و نه‌ها، آن همه باید و نبایدها، هنوز نفس مى‌کشد؟ امروز در سال ٢٠١۴ میلادى، یک قرن و نیم پس از خودکشىِ اِما بووارى در راه آزادى فردى و به شدت زنانه‌ى خود، ما کجا ایستاده‌ایم؟ بیایید خودمان را زنده زنده تشریح کنیم. تشریح و واکاوى تنِ مرده حتا اگر مبتذل هم نباشد، دیگر به درد ما نخواهد خورد.

مسئله از یک سو احساس و عاطفه‌اى است که ما نسبت به مفهوم آزادى داریم و تصویر ذهن ما ست از خودِ آزادمان به عنوان یک زن، و از سوى دیگر این است که اساساً خودِ آزادى چه جور چیزى است؟ در این معنى که کمى هم همه چیز را پیچیده‌تر مى‌کند آزادى‌اى که در جست‌وجویش هستیم فقط به آزادى مربوط نیست، به خود ما هم مربوط است.

آزادى چیزى خود به خودى نیست. آزادى فراتر از زندگى‌هاى کوچک ما در تاریخ بزرگ انسان بر روى زمین هم همیشه «به دست آمده» و هیچ‌وقت لقمه‌ى حاضر و آماده نبوده. البته نظریه‌هایى هستند که مى‌گویند انسان آزاد به دنیا مى آید و برعکس، نظریه‌هایى که تأکید دارند به محض به دنیا آمدن، و با همان اولین گزارشى که درباره‌ى «دختر یا پسر» بودن نوزادِ از همه جا بى‌خبر داده مى‌شود، تکلیف میدان آزادى او هم روشن مى‌شود. براى پرهیز از ورود به این بحث طولانى و قدیمى، در این مقاله کوشیده‌ام بر آزادى و آزادى‌گریزى در زندگى و عمرِ معمولىِ یک زن متمرکز باشم. زن را در نقش‌هاى از پیش شناخته‌شده‌اش ببینم و رد این پرسش را بگیرم که رابطه‌ى زنان و آزادى چیست؟ زنان مشتاق و خواهان آزادى اند یا ترسان و گریزان از آن؟ نسبت زنان با آن راهپیمایى طولانى که میان «تأمل» و «عمل» است چیست؟

از بعد از انقلاب صنعتى در جهان تا همین امروز، آموزه‌هاى فمینیستى درباره‌ى آزادى و برابرى گفته‌اند و هنوز هم مى‌گویند. با این حال، هنوز همه‌ى ما زنانى را مى‌شناسیم که در شرایط نابرابر و گاه حتا مشمولِ انواع خشونت زندگى مى‌کنند و دم بر نمى‌آورند، مگر گاهى به غر زدن با دوستى، هنگام خوشِ چاى عصر. همه‌ى ما زنانى را مى‌شناسیم که در خانه‌اى مانده‌اند که زیر سقفش کتک خورده یا تحقیر شده‌اند، زنانى که با ازدواج مجدد همسران‌شان «ساخته‌اند»، زنانِ «بساز»ى که نه با غرور و سرافرازى که با پذیرش و نادیده‌انگارى، نهاد خانواده را با چنگ و دندان چسبیده و در هر شرایطى حفظ کرده‌اند. زنان ناراضى، زنانى که خواب مى‌بینند و از تعبیر خواب خود مى‌ترسند، زنانى در برزخ میان دو جهان، یکى مرده و دیگرى ناتوان از زاییده شدن. همه‌ى ما این زنان را مى‌شناسیم. کمى دورتر، کمى نزدیک‌تر،در جهان پیرامون‌مان یا در درون خودمان.

 

BABX56_2437667b

گوستاو فلوبر

 

دلایل منفى، پول و ارزش‌هاى درهم
بدترین و دلسردکننده‌ترین شکل خرید براى من خریدِ درهم است، بى انتخاب، بدون لذت جدا کردن، و ناگزیر بودن از پذیرش آن‌چه در کیسه‌تان مى‌‌‌ریزند. مواد غذایى که این طورى مى‌خریم اغلب براى زندگى نیستند، براى زیستن و سر کردن اند، چرا که عنصر حیات و معنابخشِ «انتخاب» را در خود ندارند. در این معنا تا دست به انتخاب نزنید، زندگى‌تان شکل نمى‌گیرد. با اعتقاد به این معنا نمى‌شود همه‌چیز را با هم خواست.

اریک فروم در کتاب مشهورش گریز از آزادى مى‌گوید: «فهم معناى آزادى تابع فهم خلق‌وخو و منش انسانِ این عصر است.» خلق‌وخو و منشِ جهان امروز چیست؟ مگر مى‌شود به این پرسش ناممکن پاسخ داد یا دست کم به این سادگى پاسخ داد؟ اما مشاهدات ساده‌ى روزمره‌ى ما مى‌گوید دست کم در گروه بزرگى از شهروندان، ارزش‌هاى مادى، پول داشتن، رفاه نسبى و آسایش در معناى تن‌آسایى، حتا به بهاى روح و روان آزرده، بخشى از خلقیات عمومى انسان در جهان امروز است.

همه‌ى ما زنانى را دیده‌ایم که ازدواج دوباره‌ى شوهران خود را هرگز نپذیرفته اما به آن تن داده‌اند، زنانى که در رابطه‌هاى عجیب و بیمار و آزارنده مانده‌اند و در تشریح ماندن‌شان گفته‌اند: «کجا بروم بعد از این همه سال؟» زنانى که تنعم و امکانات اقتصادى زندگى با همسر را چنان خواسته‌اند که توهین و تحقیر و سردرگمى و خشونت را هم ناگزیر خواسته‌اند. رویکرد منفعت‌طلبانه‌اى است. بودن به دلایل منفى است. ماندن به خاطر خرج زندگى است. به خاطر تنبلى و ترس از بلند شدن روى زانوى خود است. همین موضوع در همزیستىِ بیش از حد طولانى با پدر و مادر، که در ایران بسیار مرسوم است، هم خودش را نشان مى‌دهد. دختران هم آزادى‌هاى حاصل از زندگى شخصى را مى‌خواهند و هم حمایت‌هاى مالى و معنوى و میز شام خانواده را. هم نجنگیدن را و هم به دست آوردن را. شاید کسانى بگویند داورى سخت و ناروایى است اما دست کم سهمى از یک نگاه کلى به ماجراى زنان و آزادى را مى‌توان به آن داد.

سر و کله‌ى اِما بووارى این‌جا با به میان کشیدن این پرسش پیدا مى‌شود: «آزادى‌ که ما زنان از آن حرف مى‌زنیم، موضوع فکر است یا عمل؟» فکر کردن به آزادى و شعار دادن درباره‌اش یا سرودن از آن که اگر آوازى مى‌خوانْد، هیچ‌کجا دیوارى فروریخته برجاى نمى‌مانْد، احتیاجى است روانى یا تلقینى یا زیبایى شناختى یا امرى است روشن و بدیهى که به زندگى مفهوم هوشیارانه‌ترى مى‌دهد؟» اِما بووارى از شما مى‌پرسد چه‌طور ممکن است جان و روزهاى خود را تنها به دلیل تنبلى و فکر معاش بفروشید؟ گیریم به منابعى که مشروع شناخته شده‌اند. اِما مى‌خواهد بداند آیا از نگاه کردن به خودتان در این مجموعه ى مغشوش و درهم نخواهید ترسید؟

 

اِما بووارى درون ما کجاست؟ آیا اصلاً هنوز زنده است؟ آیا زیر انبوهىِ آن همه آرى و نه‌ها، آن همه باید و نبایدها، هنوز نفس مى‌کشد؟ امروز در سال ٢٠١۴ میلادى، یک قرن و نیم پس از خودکشىِ اِما بووارى در راه آزادى فردى و به شدت زنانه‌ى خود، ما کجا ایستاده‌ایم؟ بیایید خودمان را زنده زنده تشریح کنیم. تشریح و واکاوى تنِ مرده حتا اگر مبتذل هم نباشد، دیگر به درد ما نخواهد خورد.

موجود ترسناکى به نام زن آزاد
وحشت از زن و «مراقب بودن» در مواجهه با او را همه‌جا در ادبیات کهن و حتا مدرن ایرانى مى‌توان پى‌گیرى کرد. زن فریبنده و فریبکار است و اگر آزاد باشد که دیگر «فتنه است، خوابش برده به.» زن جسورتر پررنگ‌تر است. بیشتر دیده مى‌شود و بیشتر ممکن است بى‌نیاز و مستقل باشد. زن جسورتر برانگیزاننده است و ممکن است در مخیله‌ى زنان دیگر هم جا باز کند و یا حتا لحظه‌اى، تاشى از حسرت برانگیزد. در رویکرد مصلحانه و مهربانانه‌ی «نسوان ناقص عقل» هرچه آزادتر باشند، جامعه و امر مسلط، بیشتر بر خود لازم مى‌داند که نگران راه و چاه‌هاى پیش پاى‌شان باشد. دیکتاتورى مصلح دقیقاً در چنین نقطه‌اى شکل مى‌گیرد، در نقطه‌اى که پدر مهربان و مادرِ نگران، سالاروار، تصمیم به محدود کردن افق‌هاى حرکت و زندگى شما مى‌گیرند. فرزند مؤنث خانواده اگر باشید، آزادتر بودن‌تان حتماً ترسناک‌تر است. زن هرقدر آزادى و یا امکانات بیشترى براى آزادى داشته باشد عضو خطرناک‌ترى از جامعه‌اى خواهد بود که بخشى از نظم و حیات خود را اساساً بر کنترل و دستکارىِ نه تنها بدن و آگاهى که روح و ناآگاهىِ او بنا گذاشته. در چنین فضایى زن یا زنان آزاد، حتا زن یا زنانى که جسارت مى‌کنند و به آن سرود کوچک فکر مى‌کنند، تنها به همین دلیل، طبقه‌اى بالقوه انقلابى و مستعد شورش و ناآرامى شناخته مى‌شوند. همه‌ى این‌ها خواستنِ آزادى را سخت‌تر و نخواستنش را آسان‌‌تر مى‌کند. از اِما بووارى اگر بپرسید، در رابطه‌ى پرشور زن و آزادى، اگر واقعاً آزادى را بخواهید، لذت چالش‌هایش را هم تا پاى آرسنیک حتا به جان مى‌نوشید و داوطلبانه اجازه مى‌دهید از شما و آزادى‌تان بترسند، وگرنه که رؤیاى آزادى بهترین سوژه‌ى پاورقى‌هاى مبتذل نشریات هم مى‌تواند باشد.

 

همه‌ى ما زنانى را دیده‌ایم که ازدواج دوباره‌ى شوهران خود را هرگز نپذیرفته اما به آن تن داده‌اند، زنانى که در رابطه‌هاى عجیب و بیمار و آزارنده مانده‌اند و در تشریح ماندن‌شان گفته‌اند: «کجا بروم بعد از این همه سال؟» زنانى که تنعم و امکانات اقتصادى زندگى با همسر را چنان خواسته‌اند که توهین و تحقیر و سردرگمى و خشونت را هم ناگزیر خواسته‌اند

سر و سامان دادنِ کشکول‌هامان
همه روزى خواهیم مرد و این خودش نیاز احساسىِ شدیدى در ما به وجود مى‌آورد که بالأخره معنایى در این زندگى پیدا کنیم. براى پیدا کردن معنا چه چیزى ضرورى‌تر از اندکى آزادى؟ اگر آزادى را نه مفهومى الزاماً صفر و صدى بلکه مفهومى صفر تا صدى بگیریم که اغلب صدش، از شدتِ دست‌نیافتنى بودن، بى‌معناست، با بررسىِ اخلاقىِ جهان و زندگى‌مان و شعارها و عمل‌مان مى‌شود دست کم به جایگاه ریاضى خود دست یافت. در گستره‌ى بى‌مرز این جهان، ما کجا ایستاده‌ایم؟ «روشن کردن تکلیف» اگرچه همیشه هم به آن اندازه که توصیه شده، لازم نیست اما در این‌جا به نظر مى‌رسد براى تعیین نقشه‌‌ى راه به درد مى‌خورد. براى سنجش کیلومترهاى پیش رو.

آغاز و پایان قطعى و مشخصى در کار نیست اما خوب است که بدانیم از نقطه‌اى که هستیم تا نقطه‌اى که مى‌خواهیم باشیم چه قدر راه است، چیزى که اغلب نمى‌دانیم و گاه ندانستنش را ترجیح مى‌دهیم. این‌طورى البته راحت‌تر مى‌توان با کشکولى از ارزش‌ها و خواسته‌ها و داد‌ه‌هاى متناقض سر کرد. از یک سو زنى بود با خواسته‌ى روابط آزاد یا ازدواج برابر و از سوى دیگر مهریه و نفقه را به رسمیت شناخت. از یک سو به فرصت‌هاى شغلى برابر براى زنان و مردان باور داشت و از سوى دیگر خواستار هرچه بیشتر شدن مرخصى زایمان و کمتر شدن ساعات کارى براى زنان بود، از یک طرف اشتغال آزاد و حضور و مشارکت اجتماعى را به مثابه انرژى هسته‌اى حق مسلم زنان دانست و از سوى دیگر درآمد خود را به حساب پس‌انداز شخصى واریز کرد و به «بابا نان داد» معتقد بود. مى‌توان از یک سو بر استقلال از پدر و مادر و دخالت ندادن‌شان در شئون زندگى شخصى اصرار داشت و از سوی دیگر از آن‌ها پول توجیبى گرفت و جهیزیه خواست. مى‌شود به روابط جنسى آزاد باور داشت و همزمان با اولین بوسه به جشن عروسى فکر کرد، مى‌توان از ستمِ تاریخ بر زنان گفت و به موازاتش، در قالب «عروس» و «مادرشوهر» سرگرمِ مجادلاتِ ارزان قیمت بود … مى‌توان در این کشکول بى‌پایانِ ملالت‌بار تا همیشه ماند و آن گوشه و کنار، گاه هم رؤیاى آزادى زنان را مثل نمک بر زخم‌هاى کهنه و مانده پاشید.

با این حال، اگر پاى شهامت اخلاقى به میان بیاید، ممکن است زنانى – که ابداً هم کم‌تعداد نیستند – بخواهند رفتارى شکوهمند مثل در اختیار گرفتنِ زندگى‌شان را در پیش بگیرند. قهر اجتماعى را به جان بخرند و یک بار براى همیشه تکلیف هستى‌شان را با ارزش‌ها و خواسته‌ها روشن کنند. البته که عقاید ما مطلقاً ارزش عام ندارند و شاید همه‌ى این نوشته را بتوان تنها رویکردى شخصى و امپرسیونیستى به موضوع «زنان و آزادى» دانست ولى، از نگاه این نوشته، براى حرکت به سوى آزادى اول این که هیچ راهى جز حرکت نیست و دوم هم این که باید آن کشکول شلوغ و متناقض را کمى هم که شده سر و سامان داد؛ نگاهى که بار دیگر ما را به سمت جاذبه‌ى بى‌پایان اِما بووارى مى‌برد، زنى که راه آزادى را براى همیشه به عطر تلخ و سردِ آرسنیک آغشت، اِما بووارى که به گفته‌ى آقاى یوسا، به نمونه و مدافعِ آن جنبه از انسانیت ما تبدیل شد که کمابیش همه‌ى ادیان و ایدئولوژى‌ها و جوامع بى‌رحمانه انکارش کرده‌اند، آزادى که آه اگر سرودى بخوانَد، کوچک، حتا کوچک‌تر از گلوگاه یکى پرنده.