آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۱ بهمن ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

اجتماع


برف


می‌گه فکر کن یه وقتی«جشنواره‌ی فیلم خرداد» داشته باشیم
می‌گم آره لابد یک بخش ویژه سینمای حادثه‌ای هم باید داشته باشه
می‌گه مسخره‌بازی درنیار جدی می‌گم… فکر کن یه وقتی برا ۲۵ خرداد خیابونا رو آذین ببندن، همه‌جا جشن باشه
می‌گم فکر کن یه عده بگن اَه! باز خرداد شد و اینا سراومدزمستون‌تپونمون کردن و شهرو به گند کشیدن… نه. من دوس ندارم. دوس ندارم روش‌ون حتی مث اینا باشه…

برف - ۲۵ خرداد تهران

اعتراضات مردمی ۲۵ خرداد ۸۸ – تهران

 

می‌گه ما که اونجوری نیستیم؛ ما انقدر جشن و شادی تو شهر راه می‌ندازیم و کارناوال که اصلا اصل داستان و دلیلش فراموش بشه… فک کن! رقصای دسته‌جمعی دور میدونا با بلّا چاو… تا اونموقع چند تا کاور ایرونی خوب هم ازش دراومده؛ نامجو خونده، ایندو خونده، پالت خونده، بمرانی و یه عالمه گروهایی که اونموقع هستن… همه می‌رقصن تو میدونا عین چی…
می‌گم خب دلیلش فراموش بشه که چی؟ میتونه هر تاریخی باشه. اصلا جشن مهرگان باشه که باستانی‌ام هست.

می‌گه ببین جایزه‌های جشنواره‌ها به اسم ندا و سهراب و امیر و یعقوب و محسن و این‌هاس… حرف چرایی‌ش هم هست اما نه اینجور قطعی و یک‌طرفه. بذار یه نسل بعد فقط درگیر شادمانیش باشن نه اینکه ما منت سرشون بذاریم و شرح مصیبت کنیم و بگیم اینی که دارین نتیجه‌ی اون کاراییه که ما کردیم.
می‌گم داری مزخرف می‌گی… از همه‌چی فقط فتیش‌شو داری… فتییش انقلاب حتی. همه‌چیو تقلیلش می‌دی به فرم… شماها می‌رینین تو همه‌چی، تو هر جریانی.
می‌گه شلوغش نکن! من می‌گم شادمانی مهمه. زندگی مهمه.

می‌گه ببین جایزه‌های جشنواره‌ها به اسم ندا و سهراب و امیر و یعقوب و محسن و این‌هاس… حرف چرایی‌ش هم هست اما نه اینجور قطعی و یک‌طرفه. بذار یه نسل بعد فقط درگیر شادمانیش باشن نه اینکه ما منت سرشون بذاریم و شرح مصیبت کنیم و بگیم اینی که دارین نتیجه‌ی اون کاراییه که ما کردیم.
می‌گم داری مزخرف می‌گی… از همه‌چی فقط فتیش‌شو داری… فتییش انقلاب حتی. همه‌چیو تقلیلش می‌دی به فرم… شماها می‌رینین تو همه‌چی، تو هر جریانی.
می‌گه شلوغش نکن! من می‌گم شادمانی مهمه. زندگی مهمه.

همین.
هیچی نمی‌‌گم.
می‌گه حالا یه فانتزی بود دیگه؛ یه‌چی گفتم. شد ما تخیل کنیم تو اونم نقد نکنی؟
سکوت می‌کنیم… من سرم تو مونیتورمه. بچه‌ها تق و لق اومدن دفتر. اونا که بچه مدرسه‌ای داشتن و بچه‌هاشون تعطیل بودن نیومد، بعضیا هم ماشیناشون مونده تو برف… بعضیا سرما خورده‌ن. فقط ما دوتاییم تو دفتر که خوب نیست. توی ماه گذشته سه بار دعوت خونه و تئاتر و مهمونی دوستش رو با بهانه رد کردم.

می‌گه پاشو پالتوتو بپوش، کفشتم که خوبه بزنیم بریم تو برف؛ پاشو بریم برف‌بازی.
می‌گم حال ندارم. سردمه. نمی‌تونم بگم پریودم فشارم افتاده. نمی‌خوامم بگم که پست عاشقانه‌ی بابک تو فیس‌بوک در مورد روز برفی و نیومدنش حالمو گرفته؛ که مخاطب خاصش احتمالا کنار دستش نشسته بوده موقع نوشتن اون پست. نمی‌خوام فکر کنم زندگی خصوصی اون به من ربط نداره. نمی‌گم که عکس‌های مورب و کج فرناز دم اوین، سفید و پربرف تو اینستاگرام حالمو گرفته که گفته اجازه ملاقات ندادن. نمی‌گم یه دیوانه‌ای یه سری عکس درست کرده از تمام در و دیوارای شهر که یک زن داره از بالاش سقوط میکنه و همه‌جای شهر آدمای در حال سقوط می‌بینم. نمی‌گم دیشب با مامان دعوام شد سر این زن رو اعصاب بفرمایید شام که عکس خودش و شوهرشو که افتادن رو هم دیگه رو میز بیلیارد زده بود به دیوار. که مامان می‌گفت یارو معلومه چه‌کاره‌س و من با اینکه از یارو خوشم نمی‌اومد ازش دفاع می‌کردم که هرکی حق داره هرجور دوست داره زندگی کنه و نمایش بده. نمی‌گم خسته شدم از اینکه از چیزایی دفاع کردم که بهشون اعتقاد ندارم… نمی‌گم دلم می‌خواست روز برفی نبود. شهر تعطیل نبود و بابک ابله الان اینجا تو دفتر بود؛ همین نزدیک و سرش تو وایبرش بود. نگام می‌کنه. می‌گم. حال ندارم. گیر نده!
می‌گه لوسی از بس، پاشو دیگه. سیگارشو آتیش می‌زنه می‌ره تو بالکن. پا می‌شم یه‌چیزی بنویسم رو بورد، مغزم خالیه. روی کامپیوترم داره مرسدس سوسا می‌خونه. تموم می‌شه میره رو پالت اون قطعه‌شون که تو آلبوم نیست برا یه تئاتر خونده بودن… ماااا به کافه‌ها و دو سیگاااار…. مااااااا به شبهاااای تار دل بستیم…. بهار ما گذشته شااااید… دارم با خودم می‌خونم که یه گوله برفی درست از جلو دماغم رد میشه و وسط حال می‌پُکه از هم… از تو بالکن یه گوله برفی شوت کرده طرفم… 
می‌گم عه! دیوونه! ریدی تو دفتر که… یکی دیگه پرت میکنه کوچیکتر می‌خوره وسط پیشونیم… دستاش پر گوله برفیای سفت و کوچیک قد یکه گردوعه! می‌رم سمت بالکن می‌گم خودت شروع کردیا… همینجوری رگباری پرت می‌کنه… زورم بهش نمی‌رسه. یه گوله جمع می‌کنم می‌دوم طرفش و میکنم تو یقه‌ش… می‌گه ای تو روحت… غش غش می‌خندم از دیدن قیافه‌ش… پام سر می‌خوره و دستمو می‌گیرم به نرده. کمرمو می‌گیره با این حال گرومبی می‌خورم زمین. می‌خوریم زمین وسط ایوون. می‌گه شانس آوردی گرفتمت‌ها وگرنه پرت شده بودی پایین… 
پا می‌شه… پلوورشو می‌زنه بالا و برفا می‌ریزه بیرون. بلوز زیر پلوور خیس خالیه. دستمو می‌گیره بلندم می‌کنه از کف زمین. می‌ریم تو… می‌گم نیگا کن گند زدی به همه جا… می‌گه خفه‌ش کن اون موزیکو! بهار ما گذشته شاید… برو بابا! چسناله بلدن فقط این جوونا… می‌رم تو آبدارخونه که یه دستمال بندازم کف زمین گوله برف پوکیده رو پاک کنم. می‌آم بیرون می‌بینم بالا تنه‌ش لخته. عضلانی‌تر از اونیه که از رو لباس به نظر می‌آد. عین گوریل پشمالوئه. داره با بلوزش خودشو خشک می‌کنه. می‌آد طرفم می‌گه ببین من فقط داشتم گوله می‌زدم خودت اینجوریش کردیا. می‌گم بپوش لباستو، حالا یکی بیاد فکر می‌کنه اینجا چه خبر بوده. می‌گه گورباباشون! هرچی می‌خوان فکر کنن. شایدم درست فکر کنن! می‌خنده. کفرم رو درآورده دیگه. می‌رم سمت پالتوم که بپوشم و بزنم بیرون. می‌گه چرا انقد بی‌اعصابی؟ پریودی؟ می‌گم نه! یائسه‌م. خلاص!
***
می‌زنم بیرون. بین ایستگاه ونک و میردامادم. اتوبوس برام نیش‌ترمزی میزنه. می‌پرم بالا… نه شلوغه نه خلوت. مه گرفته شیشه‌ها رو… می‌شینم کنار یه زن چادری. دماغم یخ کرده. با لهجه‌ی گیلکی می‌گه دختور جان سرما می‌خوری انقد کم پوشیدی. بوی سیر می‌‌ده. نفس عمیق می‌کشم بوی مادرانه‌شو. می‌گم نه! خوبه. می‌گه جوانی دیگه. می‌خندم. چشماش آبی روشنه. می‌خوام سر فاطمی پیاده نشم. برم تا راه‌آهن. برگردم تجریش. تا ساعت ۵، تا پایان وقت کاری… گمونم ۴ باری بتونم سر تا ته برم و برگردم.