آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۱ بهمن ۱۳۹۲

بهرام میلانی

سیاست


انقلاب و من: ماجرای پسری که به همه چیز مشکوک شد


aaALFRED0046
عکس:‌آلفرد یعقوب زاده

من هیچ چیز راجع به انقلاب نمی‌دانم؛ یعنی می‌دانم ولی نمی‌دانم که دانسته‌هایم واقعا چیزهایی که باید دانست است یا یک مشت دروغ که در کتابها نوشته‌اند تا ما بخوانیم و فکر کنیم آن دروغها راست است. من آدم بدبینی نیستم ولی وقتی در کشوری زندگی می‌کنید که هر کتابی در آن منتشر می‌شود توسط تعدادی انسان بیکار خوانده و سانسور می‌شود، آن وقت بسیار سخت است تا کتابی پیدا کنی که بی‌طرفانه فقط وقایع را ضبط کرده باشد و در عین حال برای مخاطب عادی که در این موقعیت من باشم هم جالب باشد.
البته بخواهم راستش را بگویم اینها همه‌اش دلیل بی خود است. واقعیتش من آنقدر‌ها هم که باید به دنبال تحقیق راجع به انقلاب ایران نبودم مگر در موقعیت‌های خاص مانند دهۀ فجر یا سخنرانی فلان شخصیت مهم راجع به یک اتفاق دردوران انقلاب. شاید اولین باری که من خودم تنها بدون اینکه کسی از من بخواهد، رفته‌ام و راجع به انقلاب تحقیق کرده‌ام مربوط به دوم دبستان باشد؛ زمانی که جهانبخش سلطانی مجری یک برنامۀ کودک ویژۀ دهۀ فجر بود. از آنجایی که من به خاطر سریال “سرنخ” عاشق آقای سلطانی بودم آن یک برنامه را با اشتیاق تمام نگاه کرده‌ام و حتی به کاریکاتور شاه نیز که در انتهای برنامه نشان دادند لبخند زدم.
در‌‌ همان برنامه، جهانبخش سلطانی به مخاطبین کودکش آموزش داد تا چگونه یک روزنامۀ دیواری راجع به انقلاب اسلامی ایران درست کنند. علاقۀ من به این بازیگر سینما و تلوزیون باعث شد تا به رهنمودهای او گوش کنم و دست به ساخت روزنامۀ دیواری مخصوص دهۀ فجر بزنم. روزنامۀ دیواری من پر بود از عکسهای آقای خمینی و یک جملۀ بزرگ که در بالایش نوشته بود: امید من به شما دبستانی‌هاست – امام خمینی.
این را گفتم که بگویم اولین قدم من و انقلاب ایران با برنامۀ کودک شروع شد و همان طور که حدس زدید من تنها چیزی که راجع به انقلاب اسلامی ایران می‌دانستم این بود که :” امام خمینی رهبر کبیر انقلاب که صورت بسیار مهربانی داشتند و همه‌اش بچه‌ها را بغل می‌کردند و می‌بوسیدند یک تنه (با کمک گروهی از مردم که پدر و مادر من هم جزوشان بودند) حکومت خبیث شاهنشاهی پهلوی را برانداختند و به جایش حکومتی را آوردند که خودِ خدا آن را خواسته بود.”
تصور من از دوران قبل از انقلاب این بود که ما دو طبقۀ فوق فقیر و فوق پولدار داشتیم و امریکا به طبقۀ فوق پولدار ایران پول می‌داد تا طبقۀ فوق فقیر را به بردگی در کارخانه‌های آمریکایی بکشد. این تصویر البته با خاطراتی که مادرم از آن دوران تعریف می‌کرد اندکی تفاوت داشت؛ یعنی نمی‌دانستم چطوری می‌شد که همزمان خانوادۀ مادریم زندگی خوبی داشتند اما متعلق به طبقۀ اشراف نبودند یا چگونه می‌شد در چنین جامعۀ خفه‌ای شاعرانی همچون شاملو و فرخزاد زندگی می‌کردند. به هر حال در ذهن کودکی همچون من، پهلوی مساوی با آمریکا و آمریکا مساوی با شیطان پلید بود، در سوی دیگر هم امام خمینی و جمهوری اسلامی ایران بهترین فرد و حکومت در سراسر جهان بودند.
این تصویر اما رفته رفته تغییر کرد و شاید اولین باری که با چهرۀ دیگری از جمهوری اسلامی مواجه شدم در هنگام انتخابات سال ۸۸ و خروج من از ایران بود. البته خروج من از ایران و اتفاقات سال ۸۸ ربط آنچنانی به هم نداشتند و من از ایران به مالزی کشور برجهای دوقلو و تک قلو مهاجرت کردم چون مشمول می‌شدم و این آخرین فرصت من برای خروج از کشور بود.
اینترنت پرسرعت در مالزی، انفجار شبکه‌های اجتماعی، چرخش خبری و آشکار شدن ناگفته‌های نظام جمهوری اسلامی ایران باعث شد تا من نگاهی جدید نسبت به انقلاب ایران پیدا کنم. شاید مهم‌ترین قدم در این رابطه شناخت جایگاه رهبری در نظام سیاسی ایران بود. تا قبل از انتخابات ۸۸ ، رهبری برای من مساوی با پاپ بندیکت شانزدهم بود یعنی فکر می‌کردم رهبر یک مرجع تقلید است که به جمهوری اسلامی ایران کمک می‌کند تا جمهوری اسلامی بماند. با اینکه من راجع به اختیارات رهبر در کتاب تعلیم اجتماعی خوانده بودم ولی فکر می‌کردم همینجوری دورهمی یک چیزی نوشته‌اند که مثلاً جایگاه رهبری را مهم کنند وگرنه چطور می‌شد که یک نفر برای همیشه همه کاره باشد و به کسی هم جوابگو نباشد؛ به هر حال آنها یعنی پدر و مادرمان انقلاب کرده بودند که چنین سیستمی از بین برود. همین اشکال باعث شد تا من بروم ببینم آیا همه از اول می‌دانستند چنین چیزی قرار است اتفاق بیفتد یا خیر و همین رفتن و دیدن باعث شد که بفهمم‌ ای دل غافل به جز آقای خمینی نزدیک به سی چهل نفر دیگر هم نقشی اساسی در انقلاب داشته‌اند و الان هم به طور اتفاقی از هیچ‌کدامشان خبری نیست. اول از همه با مهندس بازرگان آشنا شدم و اینکه اصلاً او فکرش چیز دیگری بود و بعد از انقلاب دید که‌ای بابا چه کلاهی سرش رفته و همین که خواست کلاه را از سرش بردارد میخی به کلاهش زدند تا نتواند این کار را انجام دهد. آشنایی با نهضت آزادی درهای بسیاری را برای من گشود ولی همان‌طور که اول این مطلب گفتم من به خیلی‌هایشان وارد نشدم و به‌‌ همان چندتایی هم که پا گذاشتم در حد یک قدم زدن کوتاه بود و نتوانستم آنچنان که باید و شاید از این اطلاعات بهره ببرم. آنچه که من از این درهای باز فهمیدم این بود که منافقینِ امروز، برادرانِ دیروز بودند و زنانی که امروز بدکاره و بی‌دین نامیده می‌شوند جزوِ اولین نفراتی بودند که سنگی درون برکه انداختند تا انقلاب شکل بگیرد.
البته این درهای باز، باعث شد تا من نه به خاطر بینی بزرگ محمدرضای پهلوی بلکه به خاطر به گلوله بستن مردم در خیابان و خیانت به روشنفکران این کشور و تمام آنچه که در دوران حکومتش اتفاق افتاده بود از او منزجر شوم. درس دیگری که من گرفتم این بود که خود انقلاب پنجاه و هفت اشتباه نبود بلکه آنچه پس از آن اتفاق افتاد اشتباه بود. اشتباهی که هر وقت با مادرم راجع به آن دوران سخن می‌گویم غم به چهره‌اش می‌آید و خبر از دردی پنهان می‌دهد. اشتباهی که خون هزاران جوان را پایمال کرد تا به قدرت برسد و به نام دین مردم را گردن بزند. اشتباهی که می‌شود تکرار نشود اگر من و امثال من سعی کنیم تا از تاریخِ نه چندان دور ایران درس بگیریم و دو قدم جلو‌تر را هم ببینیم.