آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب
Bannerside


۱۱ بهمن ۱۳۹۲

امید کشتکار

سیاست


انقلاب، من و چماقی با سر قرمز


امید

یک شب گرم تابستان، بیستم مرداد حدود ساعت پنج و ربع کمِ شب… به دنیا آمدم. شبی که فرماندار نظامی تهران حکومت نظامی را اعلام کرد. فکر نمی‌کنم هیچ نسلی در تاریخِ ایران معاصر به جز متولدین نیمه دوم دهه پنجاه این‌همه اتفاق عجیب و غریب را یک‌جا تجربه کرده باشند. از پدر و مادرهای تغییر هویت داده و محرومیت دوران جنگ گرفته تا به هیچ انگاشته شدن در تاریخ معاصر. نسل بی‌خاصیتی که هنوز که هنوز است درگیرِ هویت باختگی است.
پدرم هنوز خیلی جوان بود که انقلاب پیروز شد، چیزی حدود بیست و پنج سال. ظاهرا در دوران انقلاب سرپرشوری هم داشت، الکل و کاباره را کنار گذاشت و برای انقلاب جنگید. بعد از پیروزیِ انقلاب هم گرچه ناچار شده بود شغل پردرآمد خود در وزارت نفت را با شغلی متوسط در شرکتِ مخابرات و آن ساختمانِ معروف میدانِ توپخانه عوض کند- با وجود دو بچه خردسال و هزار گرفتاری مالی که آن سال‌ها بر سر او سایه انداخته بود- اما باز هم چند ماهی راهی جبهه شد.
اما در سال‌های بعد او هیچ وقت چیزی درباره روزهای انقلاب نمی‌گفت. نه از راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌، نه از کشته شده‌های میدان ژاله و نه از ناامنی‌های روزهای بعد، نه از دوران کوتاهی که در روزهای اول انقلاب در کمیته بود و نه از روزهایی که در تعاونی محل عضو سازمان بسیج اقتصادی بود. هیچ وقت هیچ خاطره‌ای از آن روز‌ها برای من تعریف نکرد و حالا که ده سالی از مرگ نابهنگامش می‌گذرد به این فکر می‌کنم که چرا؟ چرا از عرق‌خوری‌هایش می‌گفت اما از انقلاب نه؟ کدام برایش مهم‌تر بوده‌اند؟

یک‌بار با آب و تاب برایم تعریف کرد وقتی فیلم “کندو” ساخته فریدون گُله را دیده با پسرخاله‌اش تصمیم می‌گیرند به تقلید از بهروز وثوقی از سرپلِ راه آهن تا سرپلِ تجریش در همه بار‌ها عرق بخورند (و البته پول بدهند). نتیجه اینکه ظاهرا به منیریه نرسیده از مستی کنارِ خیابانِ پهلوی می‌خوابند. اما هیچ وقت خاطره‌ای از روزهای انقلاب برای ما نداشت.

یک‌بار با آب و تاب برایم تعریف کرد وقتی فیلم “کندو” ساخته فریدون گُله را دیده با پسرخاله‌اش تصمیم می‌گیرند به تقلید از بهروز وثوقی از سرپلِ راه آهن تا سرپلِ تجریش در همه بار‌ها عرق بخورند (و البته پول بدهند). نتیجه اینکه ظاهرا به منیریه نرسیده از مستی کنارِ خیابانِ پهلوی می‌خوابند. اما هیچ وقت خاطره‌ای از روزهای انقلاب برای ما نداشت. هرچه هم که درباره حضور آن روز‌هایش شنیده‌ام برمی گردد به خاطرات پراکنده مادرم یا مادربزرگم که یک‌بار هم اشاره کرده بودند به اسلحه‌ای که تا مدت‌ها بعد از بهمن ۵۷ در باغچه خانه دفن شده بود.
در انباریِ خانه مادربزرگم بین خرت و پرت‌های قدیمی یک چماق سنگین بود. تکه چوبی زمخت و صیقل نخورده که سرش را به رنگ قرمز رنگ زده بودند. چماق سنگین بود و وقتی دبستانی بودم به سختی می‌توانستم چند سانتی متری از زمین بلندش کنم. مادربزرگم یک‌بار گفت که این چماقِ پدرت بوده است. ظاهرا در روزهای اول انقلاب وقتی که ناامنی بیداد می‌کرده جوان‌های محل با چماق و اسلحه در کوچه‌ها گشت می‌زده‌اند و مثلا امنیت را برقرار می‌کردند. سر چماق‌هایشان را هم رنگ قرمز می‌زدند که مشخص بشود پاسداران محلند.

بعد از این‌همه سال که به آن روز‌ها فکر می‌کنم برایم باورنکردنی است پدری به آرامی او اسلحه در کمر و چماق به دست می‌توانسته در خیابان‌ها ایست بازرسی داشته باشد، لااقل تصویری که من از او دارم، هیچ نسبتی با سابقۀ جبهه رفتن و چماق در دست داشتنش نداشت.

بعد از این‌همه سال که به آن روز‌ها فکر می‌کنم برایم باورنکردنی است پدری به آرامی او اسلحه در کمر و چماق به دست می‌توانسته در خیابان‌ها ایست بازرسی داشته باشد، لااقل تصویری که من از او دارم، هیچ نسبتی با سابقۀ جبهه رفتن و چماق در دست داشتنش نداشت.
وقتی یک‌بار درباره چماق از او پرسیدم، حتی حاضر نشد اشاره‌ای هم به آن روز‌ها کند. فقط گفت:”از مامانت بپرس.”
مادرم می‌گوید:” وقتی حال و روز مردم و خودش را بعد از انقلاب دیده از خودش شرمنده شده که آن روز‌ها توی خیابان بوده.” اما فکر نمی‌کنم این همه ماجرا بوده باشد. او هیچ وقت حتی درباره پشیمانی هم چیزی نگفته بود. انگار که خاطرات آن روز‌ها را مثل فیلم “پی بک” از حافظه‌اش پاک کرده بودند، فراموشی مطلق. فراموشیِ روزهایی که شاید دوستشان نداشت و یا شاید فکر می‌کرد با حرف‌زدن از آنها در این سال‌های سرکوبِ جمهوری اسلامی، به آرمان‌هایش خیانت می‌کند و حالا هم نیست که بپرسم چرا؟ چرا فرموششان کردی؟ چه چیزی پشت آن خاطرات بوده است که چاره‌اش تنها فراموشی بوده است؟