آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ دی ۱۳۹۲

بهاره شکیب

اجتماع


کوله پشتی


اتاقی از آنِ خود
IMG_0858d
روزهمه روز کوله پشتی‌ام را پر از وسایلی می‌کردم که نشانه‌هایی از خودم، گذشته‌ام و شهرم را داشتند. گردنبندِ سروِ خمیده‌ای که دوستِ جانم هدیه‌ام کرده بود می‌انداختم گردنم. راه می‌افتادم در هزار توی متروی شهری که غریبه‌اش بودم. مسافرانِ مترو اینجا همه کتاب می‌خوانند. یکبار که به پاریس رفته بودم فکر کرده بودم این غربی‌ها چه قدر آدم حسابی هستند که تمام وقتشان را حتی در مترو صرف مطالعه می‌کنند. آن موقع زبان فرانسه نمی‌دانستم و از اینکه چه می‌خوانند سر در نمی‌آوردم. حالا از مجله‌ها و روزنامه‌هایی که دست مردم می‌دیدم، تعجب می‌کردم که عمده‌شان مجلات زردند پر از ماجرا‌هایی دربارهٔ زندگی خصوصی خواننده‌ها و بازیگر‌ها و… این کتاب و مجله دست گرفتن‌ها بیشتر به حصار کشیدن به دور خود می‌مانست. مقاومتی برای همکلام شدن، چشم تو چشم شدن با دیگری، راهی برای دفاع از حریم خصوصی. من هم کتاب‌های عزیزم را، درتمام مسیر‌های پیچ در پیچ مترو که مدام باید مراقب می‌بودم که گم نشوم و ایستگاه‌ام را گم نکنم، جلوی چشمم نگه می‌داشتم و کلمه به کلمه می‌بلعیدمشان. شاید آن قدر که کلمات آن کتاب‌ها توی آن مترو‌های پیچ در پیچ قدیمی که توصیفشان را بار‌ها در کتاب‌ها خوانده بودم به جانم نشست، هرگز ننشسته بود.
به پاییز سرخی رسیده بودم. به محله‌ها و موزه‌ها و گالری‌هایی که به خواب می‌دیدم. هر جا که خیال رفتنش را داشتم اما، لطفی نداشت. به خودم می‌گفتم فلان گالری را باید با فلان دوستم بروم که کتاب این نقاش را که در کتابخانه‌ام دید چند ساعتی خیره‌اش ماند. آن یکی موزه را باید با «او» بروم. و گوش بدهم به «او» که لابد چه قدر با دیدن اینجا حرف برای گفتن و نوشتن می‌داشت. فلان رستوران را با همکلاسی دبیرستانم. برای خرید باید آن یکی دوستم کنارم می‌بود. نه! درشهری که در آن دوستت نباشد که بروید در یک کافه بنشینید و سیگاری دود کنید و درد دلی کنید، غریبه می‌مانید.
همان روز‌ها بود که دانشگاه جادویم کرد. به رویایی می‌مانست که تصورش هم برایم ناممکن بود. از معماری و محیط دانشگاه تا برخورد مسئولین و اساتید. دانشجو‌ها از هر رشته و هر کشور و هر‌نژاد مشغول فعالیت در صد‌ها انجمن. سرزنده‌ترین محیط آموزشی یی که به خواب هم نمی‌شد دید. تنوع گیج کنندهٔ گروهای اکتیویستی حسابی هیجان زده و گیج‌ام کرده بود. یاد حرف مسئول کمیته انضباطی دانشگاهم افتادم که گفته بود: «ما نمی‌گذاریم شما اینجا درس بخوانید و بعدا بیایید در همین دانشگاه‌ها ذهن‌های دیگر را هم فاسد کنید، اینجا شما باید عمله بشوید.»
در دانشگاه با همهٔ تسلطی که به زبان داشتم، زبانم بند آمده بود. نمی‌دانستم می‌خواهم جزو کدام انجمن یا چند انجمن بشوم. در این شهرهمه جا با یک مشکل جدی مواجه بودم: «تنوع». حتی برای لباس خریدن هم در میان هزاران برند که هر کدام چندین طبقه بودند آن قدر گیج می‌شدم که دست آخر نمی‌توانستم چیزی بخرم.
در شهری که «او» نبود که دست‌هایم را بگیرد، پدرم نبود که وقتی به خانه می‌آیم خستگی‌ام را در آغوشش بتکانم، به جست‌و‌جوی خانه بودم. از دوست و آشنا‌های دور و نزدیک پرس و جو می‌کردم. در آگهی‌های اینترنتی می‌گشتم. با مترو از این سر شهر تا آن سر شهر می‌رفتم و حساب کتاب می‌کردم که چه قدر می‌توانم برای خانه هزینه کنم. تقریبا اینکه خانه‌ای برای خودم اجاره می‌کردم ناممکن بود. انتخاب‌هایم محدود بود به یک اتاق در یک خوابگاه یا در یک خانهٔ مشترک. انتخاب سختی بود و اعتماد به آدم‌ها و شهر و محله‌ای که نمی‌شناختم اضطراب آور بود. می‌خواستم قوی باشم. می‌خواستم در اولین فرصت مستقر شوم تا بتوانم روی درس‌هایم تمرکز کنم.
چهار گوشهٔ شهر را که به پا فرسودم، دست آخر در یک خانه با چند ایرانی دیگر همخانه شدم. چمدان‌هایم را باز کردم. لباس‌هایم را چیدم. برنامهٔ دانشگاهم را زدم به دیوار اتاق. ملحفه‌ام را باز کردم روی تخت. و به خودم گفتم بالاخره: «اتاقی از آنِ خود.»
همان روز، اوایل آن پاییز سرخ به حیاط خانه رفتم، سیگاری دود کنم. یک سکون غریبی از احساس جایی برای سکونت یافتن داشتم. روی میز کوچک حیاط، یک زیر سیگاری بود، لبالب پر از ته سیگار. یاد دورهمی‌هایمان در تهران افتادم. خصوصا بعد از ۸۸. که جمع می‌شدیم و حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم و خودمان را دود می‌کردیم و می‌دادیم هوا. زیر سیگاری‌ها پر می‌شدند و ما خالی نمی‌شدیم. درد‌هامان سبک نمی‌شد. این، اولین شباهت خانهٔ جدیدم به خانه‌ام در تهران بود. آیا اینجا خانه‌ام می‌شد؟