آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۸ دی ۱۳۹۲

مجله تابلو

فرهنگ


چند جرعه شعر


شعر زنان مجله تابلو ویژه نامه زنان و تابوها

شعر زنان مجله تابلو ویژه نامه زنان و تابوها

دادگاه خانواده / لیلا کردبچه

از امروز
جهنم زیر پایت است
از امروز که هر لحظه هزار بار
سینه‌هایت را میان تنت گم می‌کنی
و شیرت در تمام قوطی‌های جهان خشک می‌شود
بغض می‌کنی و دود تمام اجاق‌های کور دنیا به چشمت می‌رود
روی شکمت دست می‌کشی
و تَرک‌های حاملگی
جای پنجه‌های ببری عقیم می‌شود
که هرشب
دشت‌های گرسنه را به خانه می‌آورد
و ناخن‌های پس از معاشقه‌اش را سیر می‌لیسید

 

از امروز
جهنم زیر پایت است
از امروز
که بهشت، قطره ‌قطره در چشم‌هایت آب می‌رود
آب می‌رود
آب می‌رود
و یاد می‌گیری هیچ فردایی را با روزِ دیگری اشتباه نگیری.

 

 

این اشتباه شیطانی … / روجا چمنکار

 

این اشتباه شیطانی را
روی هفت نقطه از تنم بپاش
هفت مهره روی سیاه‌چاله‌ام بگذار
هفت قلم آرایش توی صورتم بریز
بگذار در من تکان بخورد مهره‌ای نامفهوم
جابه‌جا شود
بی‌تابم کند
چالم کند از چاله به چاه
چقدر جلو آمده‌ای، شیطان کک‌مکی!
زیبای ریگ‌های سیاه و سفید!
دریا پرتگاه آخر من است
ناخن‌های بلند
کوچه‌های بلند
خرده‌ریزهای خاطره
همه‌چیز را با موهایم چیده‌ام

 

یادت نرود
سی اردیبهشت، شب
زیر آب‌سنگ‌های مرجانی
با چکمه‌های قرمز می‌آیم.

 

 

زن- گرگ – کرکس- ببر / رزا جمالی

 

زنجیرها و مارها را می‌بینی بر شانه‌هایم؟
و دیده بودی لانه‌های عقابان را در دو چشم کور تاریکم؟
کبوترانی را که شبیه تاج بر سرم لانه کرده‌اند را دیده‌ای؟
و کلاغ‌ها را که بر زمردها و الماس تنم نشسته‌اند را دیده‌ای؟
این تخت مرمر را دیده‌ای تو که در طلای سرخ انگار مذاب شده است
و آن سنگ قیمتی را که تا بیست و یک متر در چشمانم که همان مردمکان تو است نفوذ کرده‌اند را دیده‌ای؟
و دیده‌ای که بر این سنگ، بره‌های لاغرِ شهر سوخته را در سرزمینی عاریتی و شهری چاهار دروازه شیر داده‌ام
و با لاشخوران برهنه عشق‌بازی کرده ام، دیده‌ای تو؟
و با تمام شور حیاتی‌ام با گرگ‌ها خوابیده‌ام، دیده‌ای این را؟
و دیدی که چنگال‌های تیزشان را با تعظیم ناشیانه‌ای بوسیدم
و به زن- گرگ – کرکس – ببرِ تمام بدل شدم.

 

پیکر پوشالی‌ام،
که از کاه و ماهوت و کاغذ و زرورق پر شده است.

 

دیده بودی تو بادگیرهای سوخته را و باغ چای را و گل‌های زعفران را در بوته‌ی سینه‌هایم؟
مارها که بر اندام‌هایم لیس می‌کشند را چه؟
من قطب‌نمای این دریا بودم در آن عصر مفرغی
و بر ستونی از الحمراء گل سرخی آویخته است، گیاهی که من ام
همان عقربی شده بود که در پیکر پوشالی‌ام پیچیده است و لانه کرده است، دیده بودی آن را.
همان که خانه کرده است در درختی و در مکعب کوچکم و چنگ زده بودی بر ساقه‌های آسمانم که پیچیده بودی در من و پوشانده است روزم را که ساده است و سیاه
همان روباهی است که در این‌جا به گل نشسته بود در انتظار ببری که من ام
همان سنگ و صخره ام که به مرجان‌های ته دریا پیوسته بودم وَ پوسیده در ریگ‌ها وُ مرداب‌ها ی تنت
همان ریسمان ام که انگار به آسمان دوختی تو …

 

دیده بودی تو عصاره ی کاسنی را که به عطر سدر آمیخته؟
دیده بودی این علف وحشی را و جلبک‌های خودرو را؟
لاشخورها را دیده بودی در طلای سرخ‌ام؟
که چشم‌هایم را می‌جویدند در حالی که بر سنگ مرمر نشسته بودم
و شبیه کوبش دارکوبی زمان را اعلام می‌کردم
و یا کاش به ساعت جغد در نیمه‌های شب تکرار می‌شدم.

 

و این زمین چه کرده است با من؟
و این جلبک وحشی؟
که این ببر؛ …

 

 

رأی اعتماد / بهاره رضایی

 

پشت پارتیشن پناه گرفتی
و جنگ ما
از همین‌جا آغاز شد.
موضع من
مشخص بود؛
خارج از تو می‌خواندم.
اولین بار
ملودی‌های صلح را
روی سو لا سی‌های تن تو
ردیف خوانده بودم
تو
همه‌ی قفل‌ها را
روی لب‌های من
امتحان کردی …
نه!
کمین نمی‌کنم
جبهه نمی‌گیرم
فقط می‌خواهم
روی ردیف تن تو
خارج بخوانم

 

بیا مذاکره کنیم!

 

 

یک بُرش لیلا کوه / بهاره رضایی

 

من مارکوپولو نبودم
اما دیوار چین
روى دست‎‌های من مانده بود
وِنیز
وطنم نبود
اما بی‌بندر شده بودم.
هیچ کشتی‌ای لنگرش را …
درست همین‌جا بود؛
در لنگرود بود؛
«راهْ پُشته»
سد می‌ساختند
من مادر نشده بودم
اما تو گوشه‌ی چادرم را گرفتی
و توی ذهنم
هِى بمب گذاشتى؛
از همان بمب‌هاى ساعتى
که هیچ‌وقت دستت نکردى
و من برای دفاع از خودم
پشت یک تراکتور هسته‌اى جبهه گرفتم
نه!
اشتباه نشود
جنگی در کار نیست
من فقط براى زباله‌های اتمی
دنبال سطل آشغال می‌گشتم
حتا رفتم جلوی مین!
جایی که عرب نِی انداخت …

 

حالا

– یک بُرش لیلا کوه
با سینما آزادی بیان!
-دِسِر؟!
نه!
چیزی نمی‌خورم.