آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۸ دی ۱۳۹۲

علی سخنور

اجتماع


زن و تابوی تاریکی


زنان و تابو ی تاریکی

در هیچ‌جای قوانین جاری در ایران درج نشده که زنان تا چه ساعتی از شب می‌توانند بیرون خانه بمانند، ولی این باور که ریشه در عرف ایرانی دارد، در سراسر ایران، اعم از جوامع شهری و روستایی، بسیاری از زنان را مجبور می‌کند پیش از غروب آفتاب در خانه حاضر شوند. البته این روزها پایبندی به این عرف در کلان‌شهرهای ایران اهمیت کمتری دارد.

 

تابوهایی را که موجب تحدید آزادی زنان در ایران می‌شود باید از جنبه‌های مختلف بررسی کرد. یکی از این جنبه‌ها نشانه‌شناسی اسطوره‌ای است. به عنوان نمونه می‌توان به تابوی تاریکی برای زنان ایرانی اشاره کرد. در اقلیم ایران، غروب آفتاب در زمستان حدود ساعت ۱۷ روی می‌دهد و در تابستان حدود ساعت ۲۰، اما آن‌چه ملاک و مهم است حضور زنان در خانه‌ها پیش از غروب آفتاب است نه مدت زمان بیرون ماندن آن‌ها.
پس با کمی دقت متوجه خواهیم شد که، آن‌چه در عرف ایرانی اهمیت دارد «تاریکی» است. این تاریکی است که محدود می‌کند. در واقع تابوی تاریکی یکی از عوامل مهم محدودیت اجتماعی زن ایرانی است که این روزها شدت و حدت آن در شهرهای بزرگ و کوچک و روستاها و حاشیه‌ها متفاوت است.
با ورود صنعت نو به ایران و توسعه‌ی شهرنشینی، به ویژه در دوره‌ی پهلوی اول، بسیاری از تابوهای بازدارنده از سوی بعضی از زنان ایرانی شکسته شد و خیلی از آن‌ها به دلیل نوع شغل و حتا تحصیل‌شان عادت کردند که خلاف بسیاری دیگر شب دیرتر به خانه برگردند. همین موضوع عواقبی برای اکثر آن‌ها به بار آورد و به لحاظ روحی و روانی آسیب دیدند، زیرا این زنان از سوی کسانی که نمی‌توانستند تصور کنند زنان ایرانی بعد از غروب آفتاب به خانه برگردند هرزه و هرجایی خوانده شدند.

 

نگاه به تاریخ و فرهنگ رایج گذشته نشان می‌دهد زن همنشین شمع و چراغ بوده و توصیف زن و عشق هم در شعر شاعران با شمع و شب و تاریکی همراه است. انگار مردان ایرانی زنان را فقط در تاریکی می‌توانستند تصرف کنند. البته به اقتضای زمانه و شرایط اقتصادی، این امر طبیعی بود. در جوامع کشاورزی و پیشه‌وری، زنان بیش از این که مادر و همسر تصور شوند یک نیروی کار رایگان محسوب می‌شدند که، بدون دریافت مزدی، سخت‌ترین کارها را انجام می‌دادند و در پایان کار و آغاز شب، با افروختن چراغی و گذاشتن آن روی طاقچه، به تصرف شوهران‌شان در می‌آمدند. گویی زنان در تاریکی بیشتر دیده می‌شدند تا در روشنایی!

 

یکی از این تاریکی‌ها در اسطوره‌ی «خواب عروس» یا «مرگ عروس» به روشنی قابل درک است: عروسی که برای بافتن فرش جهیزیه‌اش، شب و روز تلاش می‌کند تا پیش از مراسم، بافتن آن را به پایان برساند. بافتن فرش دقیقاً در سحرگاه روز عروسی‌اش به پایان می‌رسد، اما وقتی می‌خواهند او را لباس عروس بپوشانند و بزک کنند می‌بینند به خوابی عمیق فرو رفته است و نمی‌تواند در مراسم خود حاضر شود و عروسی خود را ببیند. در بعضی از روایت‌ها هم عروس می‌میرد.

 

اسطوره‌ی خواب عروس در واقع نقل زندگی دخترانی است که جز تاریکی و خواب، مأمنی برای آسودگی نداشتند و زمانی که باید میوه‌ی عشق را می‌چیدند بیدار نبودند. زن ایرانی انگار هرگز نمی‌توانست از چله‌ی تاریکی رهایی یابد.

 

این افسانه در اغلب شهرهای کویری – که بافتن فرش در آن‌ها رواج دارد – مانند سمنان، یزد، کرمان، اصفهان، قم و کاشان با روایت‌های مختلف نقل زبان‌ها بوده است. در اکثر این شهرها زنان مجبور بودند با برقع یا نقاب در اماکن عمومی ظاهر شوند که این پدیده‌ نیز برای محدود کردن زنان بوده است، زیرا مردم عقیده داشتند دختری یا زنی پاک و نجیب است که رنگ آفتاب ندیده باشد.

 

به هر حال، هنر فرش‌بافی در نگاه هر ایرانی عالی‌ترین نوع صنایع دستی است، اما باید دانست در هر دوره‌ای که این هنر عالی‌تر اجرا می‌شد، آزادی عمل زنان کمتر می‌شد. در واقع، هنر فرش‌بافی محصول پستونشینی زن ایرانی است، زنی که از تاریکی سحرگاهان تا تاریکی شامگاهان، به دور از چشم اغیار، طبیعتی را تصویر می‌کرد که هرگز نمی‌دید. در اکثر دوره‌ها در اغلب نقاط ایران، به غیر از گیلان و مازندران، فرش‌بافی متداول بود. رایج نبودن این هنر در این دو استان هم ناشی از این است که زنان شمالی، به ویژه گیلانی‌ها، از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودند، زیرا نوع زندگی و شرایط اقتصادی زنان روستایی را وادار می‌کرد محصولات تولیدی خود را در بازارهای هفتگی به فروش برسانند. بازارگردی آن‌ها سبب می‌شد که هرگز پستونشین نشوند. در ضمن، زنان شمالی هیچ‌گاه برای حضور یافتن در اماکن عمومی از برقع و چادر استفاده نمی‌کردند و حجاب‌شان با لباس‌های محلی تأمین می‌شد.

 

البته باید توجه داشت که، قیاس ایران عصر فئودالیسم با ایران پس از فئودالیسم امری غیرعلمی است، زیرا این دو دارای دو جهان متفاوت هستند. بر همین اساس، گاهی می‌شود نمونه‌هایی از آزادی عمل زنان در عصر فئودالی مشاهده کرد که هیچ‌گاه زنان بعد از این عصر نتوانستند به آن دست یابند، نمونه‌هایی که نشان می‌دهد همه‌جای تاریخ ایران در رابطه با زنان، تاریک و سیاه نبوده است. به عنوان مثال می‌توان گفت، در دهه‌ی اول ماه محرم، شوری جمعی در میان شیعیان به راه می‌افتد و اکثر مردم اعم از زن و مرد و پیر و جوان در این مقطع زمانی به خلسه‌ای فرو می‌روند که برایشان بسیار شعف‌انگیز است. در این مدت همه‌ی زنان و دخترانی که پیش از طلوع آفتاب می‌بایست در خانه حضور می‌داشتند بعد از غروب آفتاب و صرف شام با دوستان و دیگر همراهان زن و گاه بدون مرد راهی کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌شوند تا دسته‌های عزادار را تماشا کنند. این تناقض در فرهنگ ایرانی نشان می‌دهد آزادی زنان ایرانی باید از جنس و فرهنگ ایرانی باشد نه غیر، و نکته‌ی در خور توجه این‌جا است که در دنیای بعد از فئودالیسم ایرانی، هیچ پدیده‌ی جمعی‌ای نتوانسته مانند محرم تابوی تاریکی را برای زنان ایرانی بشکند.

تابوهای عصر جدید، تابوهای مادرمُرده

Mirror-art-Qajar-Painting
بسیاری از محدودیت‌هایی که ما برای زنان عصر قاجار و دوران قبل آن متصور هستیم چندان واقعیت ندارند، زیرا اسناد و نشانه‌هایی وجود دارند که خلاف این تصور را ثابت می‌کنند. به عنوان نمونه، زنان در اغلب نقاط ایران با لباس‌های محلی در بیرون از خانه ظاهر می‌شدند و چندان نیازی به روبنده و مقنعه نداشتند، به غیر از زنان جنوب که در خانه هم از روبنده و برقع استفاده می‌کردند اما برای زنان شهرهای تهران، اصفهان، قم و دیگر شهرهای بزرگ، استفاده از چادر و مقنعه امری واجب به حساب می‌آمد. روبنده‌ای هم که در اواخر دوره‌ی قاجار رایج شد به دستور عبدالحمید، آخرین پادشاه عثمانی، مربوط می‌شد، آن هم به بهانه‌ی انتشار یک عکس.

یک عکاس انگلیسی از یک زن عثمانی در یک گورستان عکسی می‌گیرد و آن را منتشر می‌کند. به همین دلیل، عبدالحمید دستور می‌دهد که برای حفظ حرمت زنان روبنده استفاده شود، و استفاده از آن در سراسر کشورهای اسلامی رواج می‌یابد. این موضوع نشان می‌دهد که بسیاری از محدودیت‌های رایج امروزی را جوامع شهری در رویارویی با تمدن جدید اعمال کردند.
در اکثر نقاشی‌ها و مینیاتورهای به جا مانده از عهد تیموری تا عهد قاجار، این موضوع آشکار می‌شود که زنانی هم بودند که به شغل‌های مطربی، رقص، و ساقی‌گری اشتغال داشتند، کاری که امروزه غیر قابل باور و غیرعملی به نظر می‌رسد.

در داستان‌های هزار و یک شب می‌خوانیم که زنان متعددی برای تهیه‌ی اسباب منزل به خارج از خانه می‌روند و با مردان غریبه حشر و نشر دارند؛ گاه آن‌ها را به منزل خود دعوت کرده و با آن‌ها نزدیکی و به شوهران خود خیانت می‌کنند؛ در این قصه‌ها آمده است که آن‌ها شراب هم می‌خورند.

کتاب‌هایی مثل‌ الفیه و شلفیه هم، با قصه‌های عاشقانه‌ی پرحرارت و نقاشی‌های هرزه‌نگارانه، از طرفداران بسیار زیادی برخوردار بودند. نویسندگان و شاعران بزرگی چون عبید زاکانی، خاقانی شروانی، سعدی و مولوی هم از بیان روابط زنان و حرف‌های عاشقانه و سکسی هیچ ابایی ندارند که این امر مبین عادی بودن بیان این موضوعات است، موضوعاتی که در عصر جدید، در هر ژانری، تبدیل به تابو شده‌اند، تابوهایی که ریشه در یک نظام ایدوئولوژیک مبتنی بر محدود کردن روابط آزاد، اعم از اقتصادی، اجتماعی و مالکیتی دارد.

به صراحت می‌توان گفت بسیاری از اصطلاحات، کلمات، شعرها، قصه‌ها و … که به روابط شخصی زنان مربوط می‌شدند، در عصر جدید و پس از رواج اندیشه‌های چپ سیاسی و اقتصادی سانسور شدند، اما از آن‌جا که این سانسورها از آبشخورهای غیردولتی و غیرحکومتی اعمال می‌شد، خط قرمزی در حوزه‌ی ادبیات شفاهی و رسمی ایران به وجود آورد که امروزه تبدیل به یک تابو شده، تابویی که مولد آن مرده، اما خودش همچنان زنده است و حکم می‌راند.

 

 

 از سوارکاری زنان عشایر تا رانندگی زنان شهری

نظام اقتصادی هر جامعه‌ای پایه‌ی اصلی تشکیلات فرهنگی آن جامعه است. اگر در هریک از جوامع بشری موضوعی حرام یا حلال باشد بی‌شک این پرهیزها و دوری جستن‌ها برای نظام اقتصادی آن جامعه به‌صرفه است، اما باید به این موضوع توجه کرد که نوع اقتصاد حاکم بر هر جامعه دلیلی بر مثبت یا منفی بودن و کارآمد یا نا کارآمد بودن آن نوع سیستم اقتصادی نیست.

 

از گذشته‌های دور در جوامع عشایری، که بر پایه‌ی دامداری سنتی و آیینی استوار بود، زنان در کنار مردان، هنگام کوچ سوار چارپایان می‌شدند و از کوه و کمرها می‌گذشتند تا ییلاق و قشلاق کنند. بر همین اساس، چابک‌سواری برای دختران و زنان عشایر ایرانی، به ویژه کردها و بختیاری‌ها، امری عادی و مرسوم بود. اما در همان عصر در جوامع شهری این کار برای زنان و دختران امری غیرممکن بود، مگر در مواردی خاص که برای سفر سوار کجاوه‌هایی می‌شدند که شترها حمل می‌کردند، آن هم به عنوان مسافر، نه سوارکار.

 

شرایط زندگی عشایری و حفاظت از مال و اموالی که به طور دائم در طبیعت رها بودند از زن عشایر یک نگهبان و حتا جنگ‌جو می‌ساخت. زنان عشایر، علاوه بر بچه‌داری و شوهرداری و حتا دامداری، از کودکی تیراندازی را فرا می‌گرفتند و در مواقع ضروری می‌جنگیدند. گاه هم به علت مرگ رئیس ایل، هدایت و رهبری ایل را بر عهده می‌گرفتند – مانند جیران، مادر آقا محمدخان قاجار، که پس از مرگ حسن‌خان، ایل قاجار را رهبری می‌کرد.

 

زن عشایر به اندازه‌ی مرد عشایر نقش دارد و مانند زنان شهرهای کویری، بی‌صدا و خاموش، به زندگی روزمره‌ی خود ادامه نمی‌دهد. رویارویی با مردان از او موجودی ساخته که می‌تواند صدایش را به گوش دیگران برساند. در اغلب ترانه‌های بومی ایرانی، همیشه نام‌های زنان مورد خطاب شاعر و ترانه‌سرا قرار می‌گیرد؛ این در حالی است که در ترانه‌های بختیاری و لری و حتا دیگر عشایر، این مردان هستند که مورد خطاب قرار می‌گیرند و از محبت و عشق به آن‌ها سخن گفته می‌شود، مانند ترانه‌ی «بلال» که زنی این ترانه را برای محبوب خود سروده است. در فرهنگ شهری ایرانی، این موارد کمتر به چشم می‌خورد و زن شهری سعی نمی‌کند مانند زن عشایر دیده شود. با تغییر شیوه‌ی زندگی ایرانی در عصر حاضر و ورود انواع خودروها به شهرهای مختلف کشور، کم کم این فضا برای زن شهری باز شد تا بتواند سوار مرکب عصر جدید شود و آن را هدایت کند. در ادامه هم نیاز زندگی امروز زن ایرانی باعث شد تا با شکستن بسیاری از تابوها بتواند حتا به عنوان راننده‌ی تاکسی در خیابان‌ها، پابه‌پای مردان غریبه، برای امرار معاش تلاش کند – امری که حالا برای زنان عشایری و حتی روستایی محال است. حالا این زنان عشایر هستند که هنگام جابه‌جایی و کوچ، به عنوان مسافر، سوار کامیون‌ها و دیگر خودروها می‌شوند، اما باز هنگام ییلاق و قشلاق ترانه‌هایی را می‌خوانند که ممکن است مردان به عنوان سمبل عشق در آن‌ها مورد خطاب قرار گرفته باشند، در حالی که هنوز زن شهری ایرانی نتوانسته نام مرد محبوب خود را در ترانه‌ای جاودانه سازد.