آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ دی ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

اجتماع


نام: داوود، نام پدر: بانک اسپرم


sperm.shutterstock

شماره‌ی غریبه می‌افته؛ بر می‌دارم میگه سلام سوسیس! منم عمو جغد شاخدار! منتها من عمه‌شونم… جیغم می‌ره هوا! گلنازه که از رم اومده بعد ۱۰ سال. میگه یه هفته‌س اومده و دو هفته هم می‌مونه برای شب سال نوی مسیحی دعوت می‌کنه خونه‌شون. میگه کلی از بچه‌های مدرسه‌ رو هم که تو فیس‌بوک تو گروه دبیرستانمون بودند خبر کرده. می‌گه دیر نیا! دوس‌پسری کسی رو هم خواستی بیار! می‌گم ندارم. می‌گه بهتر بعد هم می‌گه که یه سورپرایز داره که قراره رونمایی بشه. می‌گم شوهر فرنگی کردی. می‌گه نه‌بابا، من و شوهر؟ سورپرایزم مهم‌تر از این حرفاس. همون خونه‌ی مادرش‌ایینا تو امیرآباد قراره بریم.
ساعت ۸ می‌رسم دم خونه‌شون. تنها خونه‌ی دو طبقه‌ی باقی‌مونده تو کل کوچه‌س که پره از ۷-۸ طبقه‌های زشت. همه‌چی همون شکل سابقه جز آیفون تصویری که نصبش تمام آجر دورش رو گچ‌مال کرده… وارد حیاط که می‌شم صدای جیغ جیغ بچه‌ها میاد، صدای راحله از همه واضح‌تر.

گلناز درو باز می‌کنه. یه موجود قلمبه‌ی لیمویی رنگ تو بغلشه؛ یه بچه‌ی شش ماهه که تقریبا عین خودشه؛ بور و موفرفری. کپ می‌کنم رسما. وارد که می‌شم می‌گه این بود سورپرایزم. اسمشم داووده به اسم پدرم؛ اونوریا هم دیوید صداش میکنن راحت. پدرش تابستون ۸۸ فوت کرد. تو فیس‌بوک دیده بودم اما از بس روزای شلوغی بود تسلیتم نگفته بودم بهش حتی. زیرلب خدارحمتشون کنه‌ای گفتم اما مونده بودم بچه کیه؟ این که می‌گه ازدواج نکرده… برام می‌گه که داوود رو با لقاح مصنوعی باردار شده و از طریق بانک اسپرم…

بچه‌ها با اینکه قبل من شنیدن حکایت رو اما باز با اشتیاق گوش می‌کنن. بهش می‌گم لزبینی؟ می‌خنده می‌گه عمراً! می‌گم خب پس چرا مث آدم از یکی حامله نشدی حالا بحث ازدواجش یه‌چیز دیگه‌س. مادرش می‌خنده می‌گه از بس دیوونه‌س. خودش می‌گه همین که مادرم گفت. حوصله‌ی احساسات و گرفتاری بابای بچه رو ندارم. این که مادرش انقدر با قضیه راحته برام جالبه. شاید با هم گرفتاریایی هم داشتن اما الان شیرینی داوود فسقلی همه چی رو ساده کرده.
گلناز تو مدرسه سرو ساده‌ترین و معقول‌ترین‌مون بود از سال کلاس کنکورها و همزمان مدرسه ایتالیایی ها که می‌رفت کم کم شر شد. رفت و حقوق خوند و الان وکیل شده. بچه ها به نظر می‌رسه همه با این قضیه کنار اومدن و براشون جالبه؛ پسرها روشون نمی‌شه زیاد چیزی بگن چون غریبه‌ن اما بین خودشون متلک گیر کردن وسط «یه مشت فمینیست» می‌ندازن… راحله از همه هیجان‌زده‌تره. راحله شرّ کلاس ما بود و کاپیتان تیم والیبال. یکی یکی بقیه هم می‌رسند و واکنش‌ها تقریبا مشابهه جز مهسا و شوهرش که خیلی یک هو تعجب کردند و واکنش‌شون خیلی خوب نبود؛ یعنی رسما تو هم رفتند. مهسا انگار جلوی شوهرش خجالت کشیده اصلا… برای همراهی با اونها ساره می‌گه البته نداشتن پدر می‌تونه به بچه لطمه بزنه. شاید بشه گفت کارت یه‌جور خودخواهانه‌س. گلناز می‌گه اینهمه بچه تو همون نوزادی تو تصادفی، حادثه‌ای، جنگی، سیلی پدرشونو از دست می‌دن، اینم مثل اون‌ها تازه با تراژدی کمتر… داوود فسقلی همه‌ش تو بغل راحله‌س. خونه‌ی پدری راحله تو همون کوچه‌س و خونواده‌ی سنتی‌ای داره که همون زمون مدرسه، پدرش دل خوشی از معاشرت راحله و گلناز نداشت. خونواده ی گلناز از جبهه ملی‌چیای قدیم بودن و خیلی اهل مذهب نبودن و باباش کلکسیون ویسکی داشت تو ویترین و پدر راحله محرم و صفر پرچم سیاه میزد سر در و نذری می داد. فازشون به هم نمی‌خورد. راحله سر شب می‌گفت درینک نمی‌خوره و الان داره شات شات می‌ره بالا و با توپای رو درخت کاج و خنزرپنزرای روش بچه رو میخندونه. بهش می‌گم خوبی؟ می‌گه عالی! و موهای صاف و بلند مشکیشو تاب می‌ده. چشم‌هاش اما هم مسته حسابی و هم یه کم نمناک… مادر گلناز به هوای عوض کردن بچه رو می‌گیره ازش وقتی می‌بینه بچه به بغل یه کم دیوونه‌وار می‌رقصه. بهش می‌گم موافقی که دیگه بیشتر نخوری؟ گلناز می‌گه شما الان گشت ارشادی یا پلیس راهنمایی رانندگی کیسه می‌دی فوت کنه! بذا راحت باشه. گلناز هرچی بیشتر از تجربه‌ی راهکارهای قانونی سرپرستی بچه و کلاس‌هایی که گذرونده و اینا می‌گه راحله بیشتر هیجان نشون می‌ده. تلوتلوخورون که می‌ره سمت دستشویی دنبالش می‌رم. بالا میاره. موهاشو جمع می کنم و پشتشو می‌مالم. می‌برمش تو اتاق مادر گلناز که با شماتت نگاه می‌کنه. می‌پرسم چته؟ می‌زنه زیر گریه. می‌گه که حامله‌س. سه ماهه. می‌گه که دوست‌پسرش گردن نگرفته و گم و گور شده. می‌گه فردا وقت داره تو یه مطب سمت سه راه آذری کورتاژ کنه که همه‌ی سه و نیم میلیونو قرض کرده… می‌گم خونواده‌ت؟ می‌گه بابا بفهمه پدرمو درمیاره…می‌پرسم کسی باهات میاد فردا؟ می‌گه نه. دوباره می‌خواد بالا بیاره. گلناز میاد می‌گه همه‌چی اوکیه؟ می‌گم آره تو برو به مهمونا برس. داوود بدخواب شده و نحسی می‌کنه و گلناز می‌خواد تا ۱۲ شب نگهش داره برای اولین سال نوی زندگیش. راحله آروم‌تره. می‌گه می‌خوام بچه رو نگه دارم. می‌گم دیوونه نشو. چطوری؟ می‌گه نمی‌دونم. می‌رم ترکیه با همین پولی که قرض کردم. اونجا هم یه کاریش می‌کنم. پناهنده می‌شم. می‌گم مسیحی‌ام. نمی‌دونم… گریه می‌کنه. می‌گه می‌خوام نگه دارم بچه رو. بچه ها بیرون مشغول شمارش معکوسن. صفر… همه دست می‌زنند. گلناز جیگل بلز میخونه برای داوود. بهش می‌گم. بخواب صبح که پاشدی اگه فکر کردی می‌خوای تنها نری مطب من باهات میام… گمونم نمی‌شنوه، خوابش برده.