آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۹ دی ۱۳۹۲

امیر پیام

فرهنگ


خوشحالی خیس من


داستان کوتاه

– دخترم چی شده؟ حالت خوبه؟
دستش را به لبۀ جدول گرفت و بلند شد. سرش هنوز گیج می‌رفت. چشمانش تار می‌دید.
– نه چیزیم نیست. ممنون. الان خوب می‌شم. پام رواشتباهی گذاشتم. شما بفرمایین.
– فشارت افتاده شاید؟ می‌خوای در این خونه‌ها رو بزنم، آب قندی، چایی نباتی چیزی برات بگیرم.
به صورت زنی که زیر بازویش را گرفته بود نگاه کرد. چادرِزن که باز شد بوی صابون برگردون پاشید روی صورتش. یاد مادربزرگش افتاد. این اواخر علاوه بر صابون برگردون، بوی شاش هم به هویت مشامی ” ننه جون” اضافه شده بود. دستش را به داخل کیفش برد. خیالش راحت شد. آمپول هنوز سالم بود.
– خیلی ممنون حاج خانوم. نه حالم خوبه. گفتم که پام رو اشتباهی گذاشتم. شما بفرمایین. بقیه‌اش رو خودم تا تزریقاتی می‌رم.
– تزریقاتی برای چی؟ تعارف نکن. داری می‌لرزی. می‌خوای باهات بیام. جلسه من دیر نمی‌شه. حالا تا آقا بیاد و خانم‌ها جمع شن، نیم ساعتی طول می‌کشه.
– نه خیلی ممنون. می‌رم آمپول تقویتی بز‌نم. شما بفرمایین. خودم می‌رم. از نزدیک دیوار می‌رم. ممنون. ما رو هم دعا کنید.
حوصله توضیح دادن نداشت. اگر هم می‌گفت آمپول ربیف۱ برای بیماری‌ام اس۲، آن وقت باید توضیح می‌داد‌ ” ام اس” چیست و چرا او، و از کی و چرا کسی همراهش نیست، و هزار سین و جیم دیگه که حوصله‌اش را نداشت.
هنوز بوی صابون در مشامش بود که دوباره به یاد حمید و مهناز افتاد. دست خودش نبود. از عصر پنجشنبه یک لحظه هم نتوانسته بود به این دو فکر نکند. دعا می‌کرد حمید حداقل سراغ ویلای خورشید خانوم نرفته باشد. با آن خانه کلی خاطره داشت؛ از سلمانشهر، دکه ساحلی، روستای دانیال و خونه خورشید خانوم که در خیابان پشت آتش نشانی بود. یک لحظه احساس کرد طعم زیتون پرورده‌های خورشید خانوم زیر زبانش آمده اما هر چه فکر کرد، بوی کباب کردن ماهی کپور را به یاد نیاورد. خورشید خانوم با اینکه اصالتا اهل جنوب بود اما بیست سالی بود که شمالی شده بود. در حقیقت بعد از ازدواج با رسول، بیشتر عمرش را در سلمانشهر گذارانده بود؛ از زمانی که هنوز اسمش عوض نشده بود و به‌‌ همان متل قو شهرت داشت.
– خانم کارت شناسایی همراه دارید؟
– گواهینامه خوبه؟ من که هر دفعه همین جا می‌یام. باز هم باید کارت نشون بدم؟
– بله می‌دونم. می‌شناسم شما رو. اما بهداری گفته برای آمپول‌های این طوری، کارت شناسایی رو با نسخه چک کنیم.
دکمه پایین مانتو را باز کرد. دَمَرخوابید. زیپ شلوارش را پایین کشید. دختر روپوش سفید با آرایش غلیظ و صدای ظریف به پشت پرده آمد. نمی‌شناختش.
– سلام. از هلال احمر گرفتی؟
– سلام. نه. آزاد خریدم.
– خب اگر وضعت خوبه بگو برای تزریق بیاییم خونه. البته اگر خیلی لرزش دست نداشته باشی و دوبینی‌ات هم زیاد نباشه، خودت هم می‌تونی بزنی. هنوز راه رفتن برات راحته؟
– نه. اصلا. معمولا زنگ می‌زنم می‌یان خونه تزریق می‌کنن. امروز خودم خواستم از خونه بزنم بیرون.
پرستار شورت صورتی رنگ ساتن را کمی پایین کشید.
چه شورت خوش جنسی. مارکه؟
نمی‌دونم. برام از سوریه سوغات آوردن. اولین باره می‌پوشم.
خبریه؟
با اینکه گردنش را به پهلو روی تخت گذاشته بود، اما نمی‌توانست صورت دختر را کامل ببینید. حس کرد که نیشخندی روی لبهای دختر دید. از نوازش بدون احساس و کوتاه باسنش خوشش آمد. دستش را روی پنبه گذاشت و فشار داد. جای سوزن کمی می‌سوخت. از پشت چرخید و روی تخت نشست.
– آزادش چند شده الان؟
– خارجی اگر بخوای دویست و پنجاه هزار تومن به بالاست.
نمی‌خواست قیمت دقیق را بگوید. نمی‌خواست پرستار با شنیدن قیمت واقعی و ضرب و تقسیم آن در تعداد تزریق‌های ماهانه، در مورد وضع مالی‌اش قضاوت کند. خودش به اندازه کافی هر روز حساب خرج و دخل بیماری‌اش را می‌کرد. حساب و کتابی که هر بار جمع کل‌اش می‌شد حمید. می‌دانست اگر حمید دستش تو جیب خودش بود تا حالا صدبار او را گذاشته بود و رفته بود. می‌دانست آپارتمان او که برادرانش از سهم پدری‌ا‌ش در چلوکبابی به او داده بودند، حمید را نگه داشته بود.
حواسش را جمع کرد. ایستاد. حس کرد جای آمپول مثل سوزنی که به اندازه یک نخ باریک شده باشد به داخل باسنش فرو رفت. کمی ناراحت شد. کمی هم خوشش آمد. هوا تاریک شده بود. به خانه که رسید چراغ‌ها را روشن کرد. پیغامگیر تلفن چشمک نمی‌زد. به لباس مهناز که روی دستۀ مبل افتاده بود نگاه کرد. برای هزارمین بار پشیمان شد. نباید مهناز را به حمید پیشنهاد می‌داد. باید می‌گذاشت حمید خودش خارج از خانه هر کاری دلش می‌خواست بکند. فکر می‌کرد اگر مهناز را با حمید آشنا کند، شاید کنترلی بر حمید داشته باشد. محتاج حمید نبود. سقف بالای سرش را که مدیون پدرش بود. خرج زندگی و دارو‌هایش را از هم برادرانش از باقی ماندۀ سهم دختری‌اش از دخل چلوکبابی پرداخت می‌کردند. فقط می‌ماند دل کندن و جرئت آوردن نام طلاق. یا شاید آن هم نه. فقط باید جرئت می‌کرد و یک شب، ناگهانی قفل در را عوض می‌کرد. چیزی که خواهرش آذر صدبار پیشنهاد کرده بود. حتی گفته بود یکماهی برود خانۀ عزیز تا خودش همه چیز را قانونی تمام کند. آذر هنوز از ماجرای مهناز خبر نداشت. اما از زمان تشخیص‌” ام اس” و سرد شدن رفتار حمید اصرار داشت که او باید جدا شود. به‌خصوص که حمید هیچ‌وقت کار و کاسبی درست وحسابی نداشت و هرگز نشان نداد که زیر بار زندگی رفته است. در این پنج سال همیشه به درآمد چلوکبابی وابسته بودند. نمی‌دانست چرا این‌قدر باید به خودش عذاب دهد. طلاق و” ‌ام اس” شده بودند هرگزهای زندگی‌اش. نمی‌دانست که از خودِ طلاق می‌ترسد یا از این‌ که قبول کند حمید دیگر دوستش ندارد. از اینکه مردی دیگر نخواهد لمس‌اش بکند وحشت داشت. لمسی که حالا شده بود دغدغۀ هر روزش. نمی‌دانست از اثر داروهایی بود که مصرف می‌کرد یا به خاطر فصل و هوا بود. هر چه بود نمی‌توانست از فکرش خلاص شود.
پیراهن مهناز را گذاشت داخل ساک دستی کنار مبل. لباس‌هایش را درآورد. به شورت صورتی، به رانهایش در آینه نگاه کرد. پستان‌هایش را با دست کمی بالا کشید. در حمام را قفل کرد. کسی خانه نبود و حمید هم تا یکشنبه نمی‌آمد اما این‌طوری راحت‌تر بود. دستش را به دستگیره‌ای گرفت که از ماه پیش دور تا دور دیوار حمام جوش داده بودند. شیر را باز کرد. منتظر شد تا آب داغ شود. بعد آب سرد را باز کرد. آب که به جای سوزن آمپول رسید سوزش ملایمی حس کرد. با دست جای آمپول را مالش داد. چشمهایش را بست.
—————
) نام دارویی است که مادۀ اصلی آن بتااینترفرون ۱ است. Rebif۱- ربیف (
اینترفرون حاوی مواد طبیعی است که انتقال پیام‌های بین سلولی را انجام می‌دهد
اینترفرون به طور طبیعی توسط بدن انسان تولید می‌شود و نقش مهمی در سیستم ایمنی بدن دارد
به منظور جلوگیری از آسیب سیستم عصبی مرکزی در بیماران‌ ام اس، پزشکان متخصص از داروی اینترفرون کمک می‌گیرند. داروی اینترفرون شباهت زیادی به اینترفرون تولید شده توسط بدن دارد
۲. اِم اِس (Multiple sclerosis) یک بیماریِ خود ایمنی است که در آن بدن به سلول‌های خود آسیب وارد می‌کند. به گونه‌ای که سیستمِ دفاعی به سیستمِ مرکزیِ اعصاب «CNS» حمله کرده و نواحی از مغز و نخاع دمیلینه می‌شود. این حالت ممکن است علائمِ فیزیکی، روحی و روانیِ فراوانی را سبب شود و اغلب، پیشرفتِ آن در ناتوانی‌هایِ فیزیکی و ادراکی است.