آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۵ دی ۱۳۹۲

پیام یزدانجو

سیاست


تنهایی شاهانه: آخرین روزهای زندگی شاه


2814570
عکس بالا شاه ایران را بهمراه شاپور بختیار نخست وزیر ایران در آخرین روزهای سلطنت اش در جریان دیدار با مقامات رسمی کشور نشان می دهد.

محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران، در ۲۶ دی ۵۷ برای بار آخر ایران را به چشم دید، و بعدِ سفرهای بسیار، در ۵ مرداد ۵۹ در مصر و برای همیشه چشم از جهان بست. داستان این دوره را خوانندگان ایرانی اغلب به روایت ویلیام شوکراس، در “آخرین سفر شاه”، خوانده‌اند. کمتر کسی اما به خاطر می‌آورد که خود شاه هم این داستان را، در مؤخره‌ای که بر کتاب آخرش افزوده، روایت کرده بود: “آخرین روزهای زندگی من” در پایان “پاسخ به تاریخ”. تا آن‌جا که به اکثریت خوانندگان مربوط می‌شود، این مؤخره هم مانند متن اصلی یا نخوانده ماند و یا جز به منظور نقد و خرده‌گیری مرور نشد: همچون همیشه، گفتار و نوشتار دیگران دربارۀ شاه ایران بیش از آن‌چه او خود دربارۀ خود گفته بود و نوشته بود شنونده و خواننده می‌یافت.

” عنوان اثر به قدر کفایت گویا بود: نویسنده برای تاریخ، و برای آیندگان، می‌نوشت. به نظر نمی‌رسید از آینده قطع امید کرده باشد.

“پاسخ به تاریخ” اما با اذعان مؤلف به این واقعیت آشکار تألیف شد. عنوان اثر به قدر کفایت گویا بود: نویسنده برای تاریخ، و برای آیندگان، می‌نوشت. به نظر نمی‌رسید از آینده قطع امید کرده باشد. با این حال، بعد یک سال و اندی آوارگی، عاقبت روشن شد آینده چندان امیدآفرین نیست. سفرهای بی‌وقفه سرگردانیِ بی‌حاصل بود. اولین مقصدش آخرین مقصدش شد: برگشت دوباره به مصرِ سادات آخرین سفر شاه و آخرین روزهای عمرش بود. فرصت اندک بود، و حالش افسرده‌تر از آن که به چیزی به اسم آینده بیاندیشد.
Answer_to_History
جلد کتاب “پاسخ به تاریخ” نوشته شاه ایران

شاه می نویسد: “شانزدهم سپتامبر ۱۹۷۹ در مکزیک کتاب پاسخ به تاریخ پایان یافت. هرگز گمان نمی‌کردم روزی مجبور باشم مطالبی به آن بیافزایم. نوشتن و اتمام کتاب برای من در ماه‌هایی که وضع سلامت‌ام روز به روز وخیم‌تر می‌گردید و از تب و لرز فراوان رنج می‌بردم به مانند مسابقه‌ای بود در مقابل زمان.”

درمانده، بر آن شد آخرین حرف‌هایش را به آخرین اثرش بیافزاید و این آخرین روزها را به ثبت اتفاقات آن یک سال و اندی اختصاص دهد: “شانزدهم سپتامبر ۱۹۷۹ در مکزیک کتاب پاسخ به تاریخ پایان یافت. هرگز گمان نمی‌کردم روزی مجبور باشم مطالبی به آن بیافزایم. نوشتن و اتمام کتاب برای من در ماه‌هایی که وضع سلامت‌ام روز به روز وخیم‌تر می‌گردید و از تب و لرز فراوان رنج می‌بردم به مانند مسابقه‌ای بود در مقابل زمان.” شش سالی از بیماری بدخیم‌اش می‌گذشت. به دلیل “مصالح کشور”، ابتلایش را افشا نکرده بود. و حالا دیگر دلیلی برای پرده‌پوشی بیشتر نداشت: با شتاب فزاینده رو به مرگ می‌رفت، و مصالح کشور دیگر آن‌چه او تصور کرده نبود.
“آخرین روزهای زندگی من” بیش از آن که ادعانامه باشد اقرارنامه بود، فاش‌گویی شاه بی‌تاج‌وتختی که دیگر درگیر دفاع از گذشتۀ دور نیست. از یک سو، به قدر کفایت از دوران سلطنت‌اش دفاع کرده بود، و از سوی دیگر آینده‌ای پیش رویش نمی‌دید. ناچار به حال، و گذشتۀ نزدیک، می‌اندیشید: به سفرها‌یش از ایران به مصر، از مصر به مراکش، از مراکش به باهاما، از باهاما به مکزیک، از مکزیک به آمریکا، از آمریکا به پاناما، و از پاناما به مصر. گفته بود از کسانی نیست که ناخوانده جایی برود، آن‌جا که مشتاق او نباشند، و بی‌اشتیاقی آشکار را بیش از انتظارش دیده بود. آمریکا از پذیرفتنش اکراه داشت، بریتانیا تقاضای اقامتش را نپذیرفته بود، و برگشتش به مصر هم به رغم ارادۀ قدرت‌های بزرگ بود. سالی سپری شده بود تا بفهمد به راستی تنها است: جز اقامتگاه اول و آخرش، مصرِ سادات، آغوش ملت و مملکتی به رویش گشوده نبود.

Shah_leave_Iran

بوسه یک نظامی بر دست شاه در لحظه خروج وی از ایران با چشمانی گریان
با این همه، درک دقیقی از تنهاییش نداشت. اواخر، به برخی از اشتباهاتش اذعان کرده بود. و این آخرین روزها به اشتباه دیگرش اقرار می‌کرد: “تصور می‌کردم اتحاد و اعتماد من با غرب بر مبنای اتحاد و اطمینان دوجانبه است. شاید این اعتماد و اطمینان یک اشتباه بود.” عاشقی بود که معشوق‌اش او را به عشق دیگری رها کرده، همین را تنها دلیل تنهایی و وانهادگیش می‌دانست. اتفاقات بعد انقلاب و به ویژه اعدام‌ها بیش از گذشته به “دورویی غربی‌ها” متقاعدش می‌کرد: “هیچ کلمه‌ای از جانب مدعیان آمریکایی حقوق بشر شنیده نمی‌شد، مثل این که تمام سعی آنها بر این بود تا دولت به گمان آنها مستبد مرا از بین ببرند. این یک تجربۀ تلخی بود و می‌باید به خود می‌گفتم که ایالات متحده و به طور کلی تمامی کشورهای غرب معیارهای متضاد و دوگانه‌ای برای اخلاق و روابط بین‌المللی به کار می‌گیرند.” نومیدانه نتیجه می‌گرفت که “سیاست غرب در ایران، و به طور کلی در تمام دنیا، کوته‌بینانه و خطرناک و بیشتر مواقع ناشیانه و گاهی ابلهانه است.” به نظرش، تاوان میهن‌پرستی و استقلال عمل‌اش را می‌داد: “غربی‌ها تا آن زمانی حاضر به پشتیبانی من بودند که کنترل کافی بر روی سیاست من داشته باشند.” آمریکا و بریتانیا را مسئول مستقیم سرنگونی‌اش می‌دانست، و انقلابیون (روحانیون و هواداران “مارکسیسم اسلامی”) را دست‌پروردۀ دولت‌های غربی معرفی می‌کرد: “غرب یک جبهه‌ای را علیه من سازمان می‌داد تا هر زمان که سیاست من از آنها دوری می‌گرفت بتوانند از آن جبهه استفادۀ لازم را بکنند.” واپسین استفاده به نظرش به راه انداختن انقلاب در ایران بود.
فقط این نبود که نقش خودش را در این میانه نادیده می‌گرفت. در درک تنهایی‌اش هم از دیدن روی دیگر سکه سر باز می‌زد. به گمانش، با وجود دسیسۀ غربی‌ها، همچنان شاه محبوب ملت بود. در شرح بیماریش (که به قدر تنهایی‌اش آزارنده بوده)، شادمانه به دسته‌گل‌هایی اشاره می‌کند که انبوه ایرانیان، بعد اولین عملش در آمریکا، برایش فرستاده بودند. در مقابل، اعتراضات بیرون بیمارستان به نظرش توطئه‌ای کثیف می‌رسید؛ مخالفانش را عملۀ غربی‌ها و آلت دست رسانه‌های مزدور می‌دانست. به نظرش، رسانه‌ها عموماً و عمداً حامیان او را نشان نمی‌دادند، همان حامیان که خود هرازگاهی از دست‌شان می‌نالید – گفته می‌شد در گیرودار تظاهرات انقلابی، خبرنگاری که از علاقۀ او به دوگل، رئیس‌جمهور پیشین فرانسه، باخبر بوده گفته بود دوگل بعدِ شورش‌های خیابانی، هواداران خودش را به شانزه‌لیزه آورد و با حمایت آنان دوباره به قدرت برگشت: “شما چرا چنین کاری نمی‌کنید؟” و شاه گفته بود هواداران او هم الان در شانزه‌لیزه اند.
چنین مصاحبه‌ای احتمالاً واقعیت نداشت؛ با این حال، از حقیقت ناگفته‌ای خبر می‌داد. با اوج‌گیری امواج انقلاب و افول اقبال شاه، سیل سلطنت‌طلبان شتابان از ایران گریخته، سکان‌دار سلطنت را در دریای شوربختی‌اش رها کرده بودند. زنان، جوانان، و دانشجویان از “الطاف آریامهری”اش دل بریده، بذل و بخشش‌ها به ارتشیان هم آنان را به حمایت از “بزرگ ارتشتاران”‌ متقاعد نمی‌کرد. “شاهنشاهِ” تنها بیش از همیشه تنها شده بود. در جست‌وجوی راه چاره، به دست خودش، خودش را تنهاتر کرد: دشمنانش را از زندان رهاند و دوستانش را به زندان انداخت. قربانی کردن حامیانش، از همه تلخ‌تر برخوردش با هویدا، هم اما چاره‌ساز نشد. سال‌ها حکومت را به سلطنت و سلطنت را به شخص خودش فرو کاسته بود: انقلاب که شد، شاه و پادشاهی هردو با هم از بین می‌رفت، سقوط سطنت همان سرنگونی شخص شاه بود.

ویلیام شوکراس و عباس میلانی هردو کتاب‌های‌شان، آخرین سفر شاه و نگاهی به شاه، را با واگویه‌ای از درام شکسپیر، ریچارد دوم، می‌آغازند و هردو در ادامه به هنری کیسینجر اشاره می‌کنند که شاه را “هلندی سرگردان” روزگار ما می‌دانست. “ریچارد دوم” پادشاهی بی ‌قرار و ثبات بود و “هلندی سرگردان” کشتی و ناخدایی تنها که تقدیر ابدی‌اش آوارگی در دریا است.

سفر بی‌بازگشتِ شاه سفرهای بی‌بازگشت انبوهی از ایرانیان – هم موافقان و هم مخالفان شاه و پادشاهی‌اش – را در پی داشت. شوربخت‌تر از همه شاید خود شاه بود که در غربت غرب هم قرار نیافت. ویلیام شوکراس و عباس میلانی هردو کتاب‌های‌شان، آخرین سفر شاه و نگاهی به شاه، را با واگویه‌ای از درام شکسپیر، ریچارد دوم، می‌آغازند و هردو در ادامه به هنری کیسینجر اشاره می‌کنند که شاه را “هلندی سرگردان” روزگار ما می‌دانست. “ریچارد دوم” پادشاهی بی ‌قرار و ثبات بود و “هلندی سرگردان” کشتی و ناخدایی تنها که تقدیر ابدی‌اش آوارگی در دریا است. “آخرین روزهای زندگی من” داستان تنهایی شاهی بی‌قرار و آواره، بی‌‌ثبات و سرگردان، بود.

شاه رفت
صفحه اول روزنامه اطلاعات چاپ شده در روز ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ روزی که شاه ایران را برای همیشه ترک کرد.