آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۸ دی ۱۳۹۲

جواد مجابی

اجتماع


بریده‌ای از رمان در طویله‌ی دنیا


جواد مجابی ادبیات زنان

 

این‌جا، حالا، با خیال راحت می‌بینم پیکره‌ی آن دوشیزه‌ی شیرین‌عقل را، که بارها کنار چشمه و حاشیه‌ی بیشه، به زور جامه بر تنش می‌پوشاندیم و بیشتر از همه من می‌کوشیدم. با کمترین ستایشی از اندامش، از جا می‌پرید و با شتابی حیرت‌آور جامه بر تن می‌درید. چه پرشباهت است به نقش برجسته‌اش بر این دیوار.

تا از زلفش کسی تعریف می‌کرد، صورت را برهنه کرده بود. تفاوتی نداشت تعریف‌کننده زن باشد یا مرد و کودک. تا از خال لبش می‌گفتی، ‌یقه‌ی توری را می‌گشود تا گردنش را نشان دهد. مردها زیبایی گردنش را می‌ستودند تا او چاک گریبان را نمایان کند و هلهله می‌شد وقتی لیموهای آبدارش را می‌دیدیم. تا این‌جا را مردان تاب می‌آوردند اما دختران حکایت می‌کردند نافش را باید ببینی که چاه نقره است. البته نشان دادن ناف آخرین مرحله‌ی خودنمایی‌اش بود، چون با آن قفل و بندهایی که به تنبانش زده بودند، محال بود ما چیزی را ببینیم که دایه حتماً دیده بود. تودرتو با روح‌الاطلس و ساتین پوشانده بودش از نگاه حریص دیگران با گره‌هایی بر اطراف ران؛ که می‌دانست دوشیزه‌ی بی‌پروا چه میلی به نشان دادن بُستان دلگشایش دارد؟ شاید به طمع دیدن آن بستان پشت ساتین بود که راضی شدم بیشه‌ی کنار رود و مزرعه‌ی ذرت و سه رأس اسب شخم‌زنی و پنجاه گوسفند و پنج گاو را با او معاوضه کنم، اگر چه پدر دندان‌گردش در آخرین مرحله سی خروس لاری و ماکیان‌های لازم را بدان کابین افزود به اضافه‌ی عمارت طیور، که خروس‌ها مثل شازده‌ها با ناز می‌آمدند از پله‌ها و می‌رفتند بر ایوان‌ها و در هرجا بر ماکیان‌های بی‌شمار می‌پریدند و به هنگام کیفوری – ‌وقت و بی‌وقت‌ – بر بلندا صلا در می‌دادند و خواب را به چشم مردم تنبل آن ناحیه حرام می‌کردند. عاشق بودم و اصرار کردم اضافه شود آن عمارت و خروس‌های جنگی به علاوه‌ی دو تا نره طاووس که تقریباً پیر شده بودند.

پدربزرگ روزی پرسید: «می‌ارزید؟» ندانستم سرانه‌ی عمارت و خروس‌ها را می‌گوید یا عشرت با عروس را. سکوت کردم طوری که نداند در آن معامله مغبون بوده‌ام.

پس از آن بی‌آبرویی که در اولین مهمانی رسمی اتفاق افتاد، سعی کردم نگذارم احدی در حضورش حتا از ناخن انگشتانش حرف بزند. پس از ناهار بود که کودکی خیره‌سر – ‌حتماً به اغوای یکی از بزرگ‌ترهای ناتو – بی‌ملاحظه از ناف او تعریف کرد. در یک چشم به هم زدن بزرگ و کوچک خاندان حاضر در مجلس دیدند آن‌چه را که من بابت آن همه مخارج مستحق بودم که به تنهایی شاهدش باشم.

عادتش دادم که پیراهن‌های بلند بپوشد با دگمه‌ها و بندهای فراوان که در اثنای باز کردن بی‌اختیارش، بتوان جایی در کمرکش کار جلوی حرکت انگشتان فرزش را گرفت. البته خیاط به سفارش من زیرجامه‌های چسبانکی برایش تعبیه کرده بود که به آسانی از تنش جدا نمی‌شد. پاره‌ای شب‌ها خود مرا نیز ساعتی گیج‌وگم می‌کرد.
این نقش برجسته‌ی او است با چندتن از دخترعموهایش که رو به سوی باغ نسترن دارند، کنده‌کاری‌شده بر دیوار پر نقش و نگار، که خاندان من یکایک در آن همه سال، از در انتهایی، به درون باغ نسترن رفته‌اند الا من.

نقل است که احمد [خضرویه‌ی بلخی] گفت: «جمله‌ی خلق را دیدم که چون گاو و خر از یک آخور علف می‌خوردند.» یکی گفت: «خواجه، تو کجا بودی؟» گفت: «من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می‌خوردند و می‌خندیدند و بر هم می‌جستند و می‌ندانستند. و من می‌خوردم و می‌گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می‌دانستم.»

جلوتر، متوجه عظمت و زیبایی آن باغ می‌شوید و از آن همه نقش کهربایی برجسته بر پوستوار دیوار، که عین کنده‌کاری یک مینیاتورساز روی چوب گردو است، لذت هنری می‌یابید؛ اما از دور، رهگذر اتفاقی فقط آن را یک دیوار رنگ‌پریده می‌بیند با فروریختگی رنگ از آن. آن فرو‌ریختگی‌ها فضای تهی بین نقش برجسته‌ها است، جایی که باید جانوران و گل‌ها و ابرها و صخره‌ها از فضای خالی بیرون بزنند، اما فرصت ظهور نیافته‌اند. جزئیات رفتار جادویی افراد خاندان ما از دور به چشم نمی‌آید. کسی متوجه حرکت آن همه زن و مرد و کودک به سوی در انتهای دیوار نمی‌شود، دری که از سحر باز بود و هر نیم‌شب به روی دیوار و رهگذران کنار آن بسته می‌شد.

از نزدیک‌تر، چندان به نظر نمی‌آید آن گروه عظیم که در فواصل دیوار به دسته‌های سه – چهارنفری تقسیم شده‌اند میل ورود به باغ را داشته باشند. صد نفری می‌شوند. پیران جایی تکیه داده به عصا با هم صحبت می‌کنند، کودکان شوخی و بازی می‌نمایند، دختران و زنان در کار پچپچه و نجوای اند. حتا می‌توان صحنه‌هایی چون کشتی گرفتن جوانان برهنه را در آن شکل‌های واقع‌گرا تشخیص داد که درک بیننده را بین خفت‌وخیز و نوعی ورزش باستانی مردد می‌دارند. کسانی روی دیوار نشسته یا لمیده‌اند. بعضی در شکار اند و برخی در رختخواب اند. بعضی در جامه‌هاشان پنهان، بعضی از آن برهنه ‌اند. اشخاصی پنهانی به کاری مشغول اند و پشت‌شان به ما است و حرکت دست و پاشان در هم شده، چنان که پیدا است نمی‌خواهند از سوی عابران دیده شوند. افرادی خلاف آن‌ها می‌خواهند به تمامی دیده شوند از سوی تحسین‌کنندگان اندام یا شیفته‌ی حرف و حدیث‌شان. کمی که از دیوار فاصله می‌گیری، حرکت بی‌اختیارشان را به طرف در انتهایی متوجه می‌شوی، چیزی که شاید خودشان متوجه آن نیستند.

من بین آن‌ها نیستم، یعنی هنوز بین آن‌ها نیستم. نگاه می‌کنم به آن‌ها که هریک در وضعیتی چنان مطلوب قرار گرفته که تندیسگر را به شکار بهترین حالت خویش وادارد. گویی هریک جدا به تندیسگر سفارش کرده‌اند که این‌گونه بساز مرا، که او به دستوری ساخته است. شک ندارم بانوی شیرین‌عقل من گفته مرا در پوششی از آزرم و فرزانگی بساز. با شوق و ذوق می‌خواست نزد من فرزانه جلوه کند و بانویی آزرمگین باشد در نظر همه. این آرزو را بارها به گریه پیش من اعتراف کرده بود. پیش تندیسگر هم لابد گریه کرده. این آخری‌ها کاری جز گریه نمی‌دانست شایسته‌ی فرزانگی نداشته‌اش. خودنمایی بیشتر به جسم مربوط می‌شود تا روح. چرا خوش‌تر داریم که با موهوم دمخور باشیم؟

یک روز نزد یکی از مردان ایشان نشستیم. همسرش نیز نزد ما بود. او در حالی که با ما صحبت می‌کرد پیش روی ما فرج خود را باز کرد و خارش داد. ما روی خود را پوشاندیم و گفتیم: «استغفرالله.» آن‌گاه شوهرش خندید و به ترجمان گفت: «به ایشان بگویید او آن را پیش شما باز کند و ببینید و آن را حفظ کند و دست کسی به آن نرسد بهتر از آن است که آن را بپوشاند و به آن دست بیابند. ایشان با زنا سر و کار ندارند و هرکس که مرتکب این کار بشود او را دونیم می‌کنند، بدین قسم که شاخه‌های درخت را نزدیک کرده او را به شاخه‌ها می‌بندند و آن را رها می‌کنند و شخصی که به آن‌ها بسته شده است دونیمه می‌شود.»

مادرم در تصویر جاندارش باوقارتر از همیشه به نظر می‌آید، که تندیسگر هم ناگزیر بوده آن را با تمامی زوایا مجسم کند. وقاری سخاوتمندانه داشته در برابر شویش، که امری طبیعی است وقتی پدر از حجله پا بیرون نهاده بوده، نور لاله‌ها گشاده‌تنی او را سخاوتمندانه از لای در نیمه‌باز عیان کرده بود به چشم حریص جوانان خاندان که توشه‌ای بیندوزند بهر شب‌های خود. بعدها همین مایه‌ی وقار را از محرم و نامحرم پنهان نکرد. تا آن‌جا که شنیده بودم برای آن سه مرد – ‌که یکی از آن‌ها پدرم بود – سنگ تمام گذاشت.

پسرعمویش پیش از شویش و همزمان با او و بعد از شویش از وقار و تمکین بانو بهره‌مندبوده و چندان در مراتب وصل کوشیده است که آن پرنده‌ی مردارخوار که فراز میدان‌های جنگ پرواز می‌کند پدر را با خود برده و از شرم قلتبانی رهانده بود. بعدها پسر عم گرامی کسی را در کمین عشرت انحصاری خود یافت که از او در شناخت زنان موقر چابک‌تر بود. این آدم ماجراجویی بود قلتشن، از آن‌ها که مزدور جنگی می‌شوند در ارتش‌ها و در زمان صلح اندوخته‌هایی را که بابت نفله‌کردن آدم‌ها در بانک نهاده‌اند با گشاده‌دستی خرج می‌کنند.

خانه‌ی بغلی را که عین منزل و باغ ما بود خریده بود و شده بود مجاور و از جیک و بک بیوه‌ی همسایه باخبر. آن قلتشن ساز می‌زده ناکوک و گاهی هم آواز می‌خوانده خارج، اما نه خودش به این فضاحت مهاجم اهمیت می‌داده نه شنوندگان اجباری. این اطوار برای کسی که بخواهد توجه دیگران را به زنده دلی خود جلب کند ضروری است.

کمتر وقاری است که خود را برابر زنده‌دلی نبازد. پس آن‌ها یک‌دیگر را دیدند. یکی از پشت پنجره، دیگری را برهنه در آبدان سیمانی. سه روایت شنیده شده اما به دقت مشخص نمی‌کند چه‌کسی در آبدان بوده و کی پشت پنجره؟ هرکس به طرفداری از یکی ترجیح می‌دهد دیگری را اغواکننده بداند. دو روایت از زبان کسانی است که دل خوشی از عفت مادر نداشته و سبک‌سرانه بر عصمت او خرده می‌گرفته‌اند. آنان او را وسط ظهر به عمد عریان در آبدان نمایش می‌دهند. اینان آب‌تنی‌های عاشقانه‌ی قدیمی را بر واقعیات امروزی رجحان می‌دهند.

روایتی دیگر آن جنگجوی نابه‌کار را برهنه‌تر از آن‌چه در آینه‌ی قدی حمامش به نظر می‌آمده، خیس و تلیس در دیدرس بانوی عفیفی که پشت پنجره‌ی توری کمین گرفته بوده قرار می‌دهد. شنیدن جیغی خفیف از آن سوی پرده جنگجوی برهنه را هشیار کرده و او را حوله‌پوش از نردبان پرازیده به دیوار به حیاط مجاور رهنمون می‌گردد. پسر عم که در حیاط به آبیاری گل‌های خودرو مشغول بوده از گرمپ ناگهانی و دیدن آن هیولای سفیدپوش یکه می‌خورد. فاسق پیشین حیرتش آن‌قدرها دوام نمی‌آورد چون با مشتی محکم بر گردنش دو سه ساعتی بی‌هوش می‌شود. بعد هم این پیام رویارو را از مزدور زورگو دریافت می‌کند که: «شیرین آنِ من شد، زو مکن یاد!»

پیدا است این هر سه روایت با بدخیالی و تهمت آغشته شده و واقعیت در آن چندان ناچیز است که می‌توان آن را با دروغ برابر دانست. در دو روایت اول آب‌تنی تابستانی زنی عفیف اصلاً به معنای بی‌بند‌وباری و مرد‌بارگی نیست. خاصه که او پسرعمویش را در اختیار داشته و بدنامی این رابطه او را کفایت می‌کرده است و نیازی به همسایه‌ای قلدر و عشرت‌پرست نداشته است. پیدا است که لغزخوانان با توسل به بعضی قصه‌های مشهور این ماجرا را شکل خیالی بخشیده‌اند. جایگزین شدن آن مزدور به جای پسر عموی تنه‌لش می‌تواند یک تغییر ذائقه باشد و بس. اما روایت سوم نه فقط به عنوان واقعیت اعتباری ندارد بلکه ازجهت قصه‌سازی نیز نوعی ولنگاری در خلق آن دیده می‌شود.

احتمالا آن قلتشن مزدور، به دلیل همسایگی و اشراف نظر به حیاط دیگر و بهره‌یابی از دهن لق همسایگان، ماجرای بانوی با وقار و فاسق نابه‌کار را باتمامی جزئیاتش می‌دانسته و چه بسا شاهد روابطی بوده است. بنابراین، یک جیغ خفیف اولاً به گوش کسی آن هم تا وسط حوض پر شلپ و شلوپ نمی‌رسد. ثانیاً، به فرض محال که آن جیغ خفیف را شنیده و آن را دعوتی آشکار پنداشته باشد؛ مرد فرصت داشته که برود تنبان پایش کند و با حوله‌ای از نردبان بالا نرود که هر آن احتمال واشدن گرهش می‌رود. بعد آن مشت زدن بر گردن پسر عم تا حدی ساختگی به نظر می‌رسد. راوی دروغزن علاوه بر آن که مدعی حیثیت بربادرفته‌ی بانو شده، دل خوشی هم از آن مردک موزمار نداشته است که او را در صحنه‌ای ساختگی چون آب دادن گل‌های خودرو – که جنبه‌ی نمادین جنسی دارد – به کتک خوردن محکوم می‌کند. احتساب ساعات بیهوشی معادل آن‌چه برای عمل موازی وقت لازم است به شدت ساختگی است. علاوه بر این‌ها، کدام بانوی آزرمگین و پایبند به شأن زنانه است که در برابر هجوم نیمه‌برهنه‌ی مزدوری فاسد، آن هم وقت ظهر، مقاومت نورزد و اگر تاب پایداری نداشت به فریادی استمداد نجوید؟ این‌ها ارکان روایت را بی‌اعتبار می‌کند.

اما در این واقعیت نیز نمی‌توان تردید کرد که پسرعمو چند ماه بعد در یک دعوای خونین با آن قلتشن، جراحتی برداشت که او را همه‌ی عمر از معاشرت نزدیک‌تر با زنان محروم کرد.