آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۰ دی ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

اجتماع


اینطوری…عین استخون موندیم تو گلوشون


C87D85D1-2502-4FE7-987D-659A51BF2BC1_mw1024_n_s

برای ناهار سبزی‌پلو ماهی آورده بود بابک. تیغ ماهیها رو گرفته بود مادرش و پلو و ماهی قاطی توی ظرف براش گذاشته بود. دستش انداختیم که چه لوسش کرده و داشت هرهر میخندید که یک تیغ که گویا از دست در رفته بود رفت توی گلوی بابک و موند… آب فایده نکرد، گفتیم یه تیکه نون رو نرم بجو تا پایین بره؛ نشد. ماست خورد، نشد. اصوات عجیب از گلوش در می‌آورد که بتونه کاری کنه تیغه کنده بشه و یا بره بالا یا پایین. نمی‌شد… فرو رفته بود توی گلوش و داشت خفه‌‌ش می‌کرد. مهرداد گفت کاپشنتو وردار ببرمت اورژانس بیمارستان محب. گفت به سختی و ایما اشاره که بی‌خیال. سام گفت نه بابا ۱۸۵ متر آدمو ببری بیمارستان بگی تیغ ۳ سانتی مونده تو گلوش؟ زشته! بردمش یه گوشه نشوندم. گفتم با زبون حسش می‌کنی/ گفت آره. زبون میزد به تیغه. کفتم دهنتو باز کن با انگشت درش بیارم. گفت نمیشه که. گفتم چرا. دست کردم تو گلوش عق زد. دوباره… هی پس می‌زد… بنفش شده بود… دستشو گرفتم که هی نیاره جلو. با انگشت وسطی کشیدم بیرون تیغو… در اومد… اما خراشید و دراومد… ماست دادیم خورد…

شیوا دیر اومد بی خبر از همه‌جا. گفت سه تا کتابفروشی رفتم میگم دایره‌المعارف فتنه ۸۸ رو دارین میخندن… ای بابا مگه شوخی داریم؟ میخوام ببینم عکس ما هم توش هست؟ به بابک نگاه کرد که رنگش پریده بود و ساکت… گفت تو چته؟ نگرانی عکس تو نباشه؟ چرا دیگه لابد یه فهرستی از زندانیا و دستگیریا توش هست تو هم هستی به امید خدا.

گفتم تیغ مونده بود تو گلوش احوالش خوش نیست. شیوا نگرفت چی میگیم. گفت استخون تو گلو؟ خب آره. دقیقا همینه. عین استخون موندیم تو گلوشون. نه میتونن بالا بیارنمون نه قورتمون بدن… بچه ها ریسه رفتند. شیوا نمیفهمید به چی میخندند. سام گفت شده عین تیاتر گلریزیا این دیالوگامون… براش توضیح دادم و همه می‌خندیدند…
مهرداد ساکت بود؛ خیره به مونیتور. سیگار آتش کرد. گفتم چی شده. گفت بیا بیا ببین. رفتیم جلو کامپیوترش: سایت رهبر و یه اینفوگرام به نام « ۲۲ گناه نابخشودنی» که از سخنرانی‌ها و حرف‌های این سالها بیرون کشیده بود که منسوبین به فتنه نابخشودنی‌اند… سام پوزخند زد و رفت تو بالکن سیگار بکشه. زیاد بحث نمیکنه این روزا. بابک گفت امسال کرنای ۹ دی از هر سال بلندتره. باید قائله ختم بشه؛ سهم خواهی سبزها بعد انتخابات یه جایی قیچی بشه. گفتم چقدم که سهم بردیم مثلا؟ کو؟ کجا؟ مهرداد گفت دیروز مجلس رو شنیدین؟ یه خط در میون اسم میرحسین بود و کروبی و فتنه… خیره شد به مونیتور. بابک گفت اکه‌هی چه بوی نمازجمعه ی ۲۹ خرداد میده این صفحه. مهرداد گفت بوی سال ۶۰، بوی ۶۳، بوی ۶۷… همه‌شون یه بو می‌دن. بوی یکبار برای همیشه تموم کردنی که تموم نمیشه، فقط جنون خون بیشتر میشه؛ بوی توهم حاکم ترسیده… شیوا گفت حاکم استخون تو گلو مونده. امروز تیتر یا لثارات تقاضای اعدام موسوی و کروبی بود، گفتم چه گوزگوزا، نگو اونا میدونن چی میگن. ماییم که همیشه گل و گیجیم. سام از بالکن برگشت گفت رئیس‌جمهورتون هم درباره‌ی ۹ دی افاضات کرده. واقعا مجبور بود؟ نمیشد هیچی نگه؟ پوزخند زد باز: نه نمیشد مگه ۲۳ تیر ۷۸ تونست؟…چی باید میگفتم؟ بابک گفت من میزنم بیرون، کری که نیست؟ هست؟ مهرداد گفت نه شکر خدا دم عید شرکت تبلیغاتیه مثلا و اینقد کساده، هی‌ هم که تعطیلی. کجا میری حالا؟… گفت حال ندارم، گلوم درد میکنه. شیوا گفت بابت تیغه؟ گفت نه! کلا! هوا کثافته، فضا کثافته، همه چی… گفتم استخونه یا بغضه یا هرچی باید نمونه رو گلو، نفسو بند میاره.
بابک کوله‌شو ورداشت گفت شعار نده! یه نگاه به کوه بنداز! اگه دیدیش؟ روزگاری‌ست دختر! روزگار تلخ و تاری‌ست… زد بیرون و صداشو انداخت به سرش: «بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره، شهر سیلی‌خورده هذیان داشت، بر زبان بس داستانهای پریشان داشت، زندگی سرد و سیه چون سنگ»… در رو زد به هم، صداش پیچیده بود تو راهرو: «روز بدنامی، روزگار ننگ، غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دلمردگی بیجان»… در ساختمون رو هم زد به هم… مهرداد خوند: فصل‌ها فصل زمستان شد، صحنه گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان شد، در شبستان‌های خاموشی، می‌تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی، ترس بود و بال‌های مرگ، کس نمی‌جنبید چون بر شاخه برگ از برگ»… گفتم کاش می‌شد یه بیلبورد شخصی می‌زدیم بر اتوبان مدرس که«سنگر آزادگان خاموش، خیمه‌گاه دشمنان پر جوش»… می‌زدیم: «آه! کو بازوی پولادین و کو سرپنجه‌ی ایمان؟»

* شعرهای داخل گیومه از شعر بلند آرش کمانگیر از شیاوش کسرایی است.