آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۸ دی ۱۳۹۲

سامان رسول پور

اجتماع


اقلیم‌ها، فرهنگ‌ها و تابوها


فرهنگ ها، زنان و تابو

زنان و تابو در فرهنگ ها و اقلیم ها

آن روز دختر نوجوان کتابی را لابه‌لای کتاب‌های درسی‌اش قایم کرده بود: «آموزش مسائل زناشویی». مسئولان مدرسه متوجه می‌شوند. کتاب را از او می‌گیرند. با او مثل یک متهم برخورد می‌کنند. او را سرزنش می‌کنند. کاری می‌کنند شدیداً احساس گناه کند. پدر و مادرش را فرا می‌خوانند. انگار او ناخواسته وارد منطقه‌ای ممنوع شده بود. انگار ندانسته «تابو»یی را شکسته بود. و چند روز بعد، خبر این بود: دانش آموزی در مهاباد خودکشی کرد.

در قلمرو بسیاری از تابو‌ها، چنین تابلویی نصب نشده: «خطر مرگ!» تابو‌ها مین‌هایی اند که تنها زمانی می‌توان آن‌ها را دید و صدایشان را شنید که منفجر شده‌ باشند. آسیب‌های ناشی از این انفجار متفاوت است: گاهی مرگ، گاهی طرد، و گاهی انزوا. فشار روحی هم چاشنی همه‌ی آن‌ها است.

برخی تابو‌ها برای همه‌ی زنان «مشترک» هستند، اما برخی از مناطق و قلمرو‌ها تابوهای خاص خود را هم می‌سازند. اگر «دوچرخه‌سواری» یا «قدم زدن شبانه در خیابان» برای زنان ایران نوعی تابوی عمومی به حساب می‌آید، ازدواج با یک فرد غیرهمزبان، که مذهبی دیگر هم دارد، در جاهایی مثل کردستان یا بلوچستان کم و بیش امکان تبدیل شدن به یک تابو را دارد.

 

سال‌ها پیش بود. در یکی از محله‌های مهاباد، همسایه‌ها چند روز متوالی بوی عجیبی به مشام‌شان می‌خورد. ردش را می‌گیرند. منشأ آن بو را در خانه‌ای کوچک پیدا می‌کنند. وقتی در را به سختی باز می‌کنند، با صحنه‌ی تراژیکی مواجه می‌شوند: رزیک و ریبوار، زن و شوهری جوان، دست به خودکشی زده بودند. هردو لباس سفید به تن کرده بودند. سفره‌ای پهن کرده بودند و با مصرف قرص به زندگی‌شان پایان داده بودند. همسایه‌ها از دیدن جسدهای بادکرده‌ی آن دو شوکه می‌شوند. خبر خودکشی و سرنوشت این دو جوان در سرتاسر شهر پیچید.

 

رزیک دختری مسیحی بود و ریبوار از خانواده‌ای مسلمان. رزیک در ۱۶ سالگی عاشق ریبوار شده بود، ریبواری که سن و سالی نداشت. آن‌ها تصمیم به ازدواج گرفتند، اما با واکنش شدید خانواده‌هایشان مواجه شدند. خانواده‌ی ریبوار، حتا با این که رزیک قبول کرد تغییر دین بدهد، راضی به این ازدواج نبودند. می‌گفتند مسیحی است، سن و سالش کم است. پدر و مادر رزیک هم به شدت مخالفت کردند. اما در نهایت رزیک و ریبوار خودشان تصمیم به زندگی مشترک گرفتند. از همان لحظه آن دو جوان طرد شدند و بدون حمایت خانواده‌هایشان خانه‌ی کوچکی اجاره کردند. رزیک مدتی در یک بوتیک کار می‌کرد و ریبوار هم مدتی نقشه‌کشی می‌کرد، اما به زودی هردو بی‌کار شدند. دیگر نه منبع درآمدی داشتند و نه بدون حمایت خانواده‌هایشان امکان گذران زندگی داشتند و شاید ترکیبی از طرد و فقر بود که در نهایت آن‌ها را به فکر خودکشی انداخت. این بار خانواده‌هایشان تنها کاری که توانستند بکنند این بود که جنازه‌هایشان را در کنار هم دفن کنند.

 

اما «تابوشکنی» همیشه تا این حد تراژیک نیست. همیشه قرار نیست «ایستگاه آخر» مرگ باشد، خودکشی باشد. گاهی هزینه‌ها کمتر است. شبنم دختری کرد است که ۱۱ سال پیش در دانشگاه با یک پسر فارس شیعه مذهب آشنا می‌شود. مدتی بعد تصمیم به ازدواج می‌گیرند، ازدواجی که از‌‌ همان آغاز پر از چالش بود. «وقتی موضوع را با خانواده‌ام در میان گذاشتم، پدرم قاطعانه مخالفت کرد و گفت: شما با هم اختلاف فرهنگی دارید. از لحاظ مذهبی و زبانی با هم تفاوت دارید. تو اگر با آن پسر ازدواج کنی، از خانواده‌ات فاصله می‌گیری. به شهری دیگر می‌روی. مردم می‌گویند تو دخترت را به دانشگاه فرستادی اما او در ‌‌نهایت با یک فارسِ شیعه ازدواج کرد.» اما آیا مشکل فقط مخالفت پدر بود؟ «مشکل فقط پدرم نبود. نزدیکان و آشنایان خانواده‌ی ما هم به این مخالفت دامن می‌زدند. آن‌ها به پدرم هشدار می‌دادند که ازدواج با یک غریبه که زبان و فرهنگ و مذهب دیگری دارد فرجامی نخواهد داشت. و پدرم علاوه بر این که خودش مخالفت می‌کرد، تحت تأثیر مخالفت‌های پیرامون، موضعش سفت و سخت‌تر هم می‌شد و همین کار من را سخت‌تر می‌کرد.»

عکس زنان و تابوها

عکس: صمد قربان‌زاده

شبنم در ‌‌نهایت، موضع خود را تحمیل می‌کند. تابوی خانواده و نزدیکانش را می‌شکند. او با پسر مورد علاقه‌اش ازدواج می‌کند و سال‌ها با او زندگی می‌کنند. اما بعد از چند سال زندگی مشترک در تهران، عاقبت از همسرش طلاق می‌گیرد. طلاقی که در امتداد یک تابوی شکسته‌شده صورت گرفت می‌رفت تا بار دیگر ترکش‌های آن مین منفجرشده را به اطراف پرتاب کند. «اولین چالشم این بود که جرأت نمی‌کردم موضوع طلاق را با خانواده‌ام در میان بگذارم. خانواده‌ای که به سختی با ازدواجم کنار آمده بودند چطور می‌توانستند با طلاقم کنار بیایند؟ زمینه‌سازی برای اطلاع دادن طلاقم به اندازه‌ی زمینه‌سازی برای ازدواجم سخت بود. این بار هم با رنج و سختی بسیار توانستم خانواده‌ام را متقاعد کنم. اما چالش بعدی این بود که تا سال‌ها نمی‌خواستم به شهرم برگردم. تحمل شنیدن سرزنش‌های اطرافیانم را در آن شرایط بحرانی نداشتم. شش سال تنها در تهران زندگی و کار کردم. معمولاً پدر و مادرم به من سر می‌زدند. اما شش سال طول کشید تا جرأت این را پیدا کردم که دوباره به شهرم برگردم و در جمع آشنایان و نزدیکانم ظاهر شوم.»

 

باید اعتراف کرد که، قدرت و کارکرد تابو‌ها و هزینه‌ی شکستن آن‌ها در مکان‌ها و شرایط مختلف متفاوت است. در بعضی مناطق جنوبی ایران برداشتن روبنده برای زنان ممکن است یک تابو به حساب بیاید.

 

در بعضی مناطق عرب‌نشین ایران، فشار‌ها بر زنان برای ازدواج اجباری شدید‌تر است و خانواده‌ها به راحتی به «حق انتخاب همسر» برای دختران‌شان تن نمی‌دهند. در سیستان و بلوچستان درس خواندن دختران و زنان کم و بیش تابو محسوب می‌شود.

 

گاهى مهاجرت، سفر، و ارتباطات می‌تواند کلیشه‌ها و سنت‌ها را بشکند یا ضعیف کند. اما همیشه این‌طور نیست. صبورا دختر ایلچى ترکمن بود. درس خواند. دانشگاه رفت. پرستار شد. عاشق شد. یکى از همخوابگاهى‌هاى دوران دانشگاهش مى‌گوید: «صبورا خودش به خودش نهیب مى‌زد. دلش مى‌گفت برو، عقلش مى‌گفت که ترکمن باید با ترکمن ازدواج کند. هرچه مى‌گفتیم این فکرها مال امروز نیست، تو نمى‌توانى همه‌ی سنت‌هاى ایل اجدادى‌ات را با خودت حفظ کنى، باز مى‌گفت شما نمى‌فهمید، اگر تحصیل باعث شود که من از سنت‌هاى خانوادگى رو برگردانم، کار براى دختران دیگر ترکمن سخت مى‌شود: من به دانشگاه نیامده‌ام که سنت‌هاى خانواده‌ام را بشکنم.»

 

سنت‌ها و عادت‌ها گاهى مثل رشته‌هاى به هم تنیده‌اى مردم یک منطقه و یک اقلیم را به هم پیوند مى‌دهند. اما درهم‌تنیدگى هرچقدر بیشتر باشد، کنترل اجتماعى نیز شدیدتر است و رهایى از آن گاه ناممکن. جاى جاى ایران با اقلیم‌ها، فرهنگ‌ها، سنت‌ها، و آیین‌هایش داستان‌هایى دارد از رزیک‌ها، شبنم‌ها و صبوراها: داستان زنانى که قربانى قوانین نانوشته‌ی سنت‌هایشان شدند یا، به عکس، عرف را شکستند و نام خود را برای دختران ایل، دختران سنت‌ها و آیین‌ها، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب این خاک، افسانه کردند.