آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳۰ آذر ۱۳۹۲

مجله تابلو

اجتماع


یلدای سرزمین مهاجر


جانان تهرانی

سه روز پیش بود که خانوم جون که مادر مادرم باشن، تلفن زدن گفتن میان خونه ما. و خانوم جون آمدن. نه فکر کنید اینجوری که یه پیرزن میاد‌ها، اصلا. قبلا از اینکه صدای زنگ خونه بلند بشه صدای خانوم جون از توی کوچه اومد که داشت با قربان صدقه دستوراتی صادر می‌کرد. این هم از توانایی‌های خانوم جان است که یه جوری دستور می‌دهد که نه تنها به کسی برنمی خورد بلکه از غریبه تا آشنا با دل و جان انجام می‌دهند. زنگ در خانه زده شده. در باز شد و صدای خانوم جان جلو‌تر از خودشان آمد که: «ماشاالله بهت پسرم، ماشاالله، همین طبقه اول ببر توی خونه بذار وسط اتاق.» و میز بود که آمد و کارتن بود که پشت سر آن آمد.
خانوم جان آمده بود که بعد از سال‌ها وسایل شب یلدا را به ما بسپارد. بدون هیچ گله‌ای به مادر گفت که دیگر کسی نمانده است تا برایش مجمع بچینم. تو مانده‌ای و این عزیز دل. دیگه نوبت شماست که شب یلدا به پا کنید. یک روز ماند بود تا شب یلدا و خانوم جان خبر از دل من و مادر نداشت که ما هم از او بی‌کس‌تر شده بودیم. ما هم کسی رو نداشتیم که دعوت کنیم. من که نواده او بودم هیچ فامیل مادری در این خاک نداشتم و از فامیل پدر هم سال‌ها بود که خبری نبود. عکس دسته جمعی با دوستام که به گوشه آینه چسبانده بودم عین ذکر مصیبت. درست ۱۱ نفر بودیم جلوی یه عمارت تاریخی. از سمت راست که می‌شمردم. ۱- مالزی، ۲- آمریکا، ۳- لندن، ۴- قهر، ۵- شوهروبچه، ۶- کانادا، ۷- افسردگی مطلق، ۸- تهران، ۹- کانادا، ۱۰-من، ۱۱- کانادا.
وسایل شب یلدای خانوم جان که البته هزار تا کاربرد دیگه هم داشت، توی هال مانده بود بلاتکلیف. چند سالی بود که یلدای دسته جمعی ندیده بودم. کسی دعوتمان نکرده بود، ما هم که کسی رو دعوت نکرده بودیم. هرسال همه خاله‌ها و دایی‌ها زنگ می‌زدند و می‌پرسیدند چه می‌کنید و ما هم می‌گفتیم هیچ و واقعا هیچ. و آن‌ها همه به شدت یلدا می‌گرفتند.

66732_494972780553340_1329031533_n
عکس آرشیو خانم فرح اصولی، ایشان در توضیح این عکس نوشته اند: پدر و مادر بزرگ من در هفتاد سال پیش به اتفاق برادران و خواهران و همسران آنها

خانوم جون هم عینک به چشم به دقت سماور ذغالی رو زیرورو می‌کرد ببینه هنوز سالمه یا نه. فردا شب یلدا بود و من وقت زیادی نداشتم. حتی اگر هیچ کسی هم نبود باید این بساط رو به پا می‌کردم. یک ساعتی گذشته بود و جایگاه شب یلدا آماده بود، اما مهمانی در میان نبود. زنگ زدیم به چند نفر. یکی از قبل جایی دعوت داشت. شهره جون دوست مادر که گوشی رو برنداشته زد زیر گریه که صاحبخانه جوابش کرده بود و روزگارش سیاه شده بود. تنها دوست من شیفت شب باید می‌رفت سرکار. پسرخاله مادر با زنش دعواش شده بود و اعصاب مهمانی نداشت. دوست قدیمی پدر راهشون خیلی دور بود و حوصله ترافیک شب یلدا رو نداشتن وعذرخواهی کردن. برادرِ خانوم جون که دایی مادر باشن گفتن که بچه هاشون حتما دعوتشون می‌کنن و باید برن خونه بچه هاشون. همکار من که چند ماهی بود با زنش از شهرستان آمده بودند تهران بهانه‌ای آوردند و دعوت را رد کردند. خانوم جون راست می‌گفت که مردم حق دارند که دعوت را رد می‌کنند، بنده خدا‌ها فکر می‌کنند حتما باید جبران کنند و آن‌ها هم مهمانی بدهند و حتما سختشان است با این گرانی. خانوم جون اما آنچنان به دیدن می‌زکرسی و ظرف و ظروف به یاد خاطرات قدیم افتاده بودند که تصمیم گرفتند برویم خرید و حتی اگر شده سه نفری شب یلدایی شاهانه بگیریم. البته هر سه می‌دانستیم شب یلدای سه تایی آن هم در شهر خودِ آدم اصلا هم شاهانه نیست. بیشتر دردآور است تا شاهانه. اما خرید شب یلدا واقعا برای هر سه نفر ما مثل سفر به سرزمین عجایب بود هم از شدت ذوق کاری که سال‌ها بود نکرده بودیم و هم از شدت گرانی به سرگیجه افتاده بودیم.

541805_491728554211096_900185406_n
عکس قدیمی یک خانواده در محله سرچشمه تهران.

سماور ذغالی روی یه میز کوچیک گوشه هال آماده بود و ردیف استکان‌های کمر باریک خانوم جون هم زیرش چیده شده بود. به رسم قدیم به اندازه یک عالمه مهمون. روی میز توی مجمع یک عالمه ظرف‌های کوچیک و بزرگ نقره و مس و بارفتن پر از آجیل و میوه و شیرینی و انار دون کرده. ما سه نفر زیر کرسی و هیچکس دیگری هم نبود. با این همه تدارک من خیلی از تنهاییمون ناراحت بودم و دلم می‌خواست خانوم جون دورش شلوغ باشه.
صدای زنگ در آمد. نه در حیاط که در خانه. حاج خانوم تنها همسایه خانه دو طبقه ما که همکف می‌نشست پشت در بود. یک سبد خرمالو تو بغلش بود. بچه هاش جمع بودن خونه پسر بزرگش که طبقه چهارم یک ساختمان بی آسانسور خانه داشت و او هم که پا درد امانش رو بریده بود نه که نخواهد برود که نتوانسته بود برود. حالا با خرمالو‌ها آمده بود که شب یلدا با ما باشد. صدای زنگ در آمد. زیبا تنها دوست من شیفت شب را پیچانده بود و ما را به قول خودش با یک بغل نرگس سورپریز کرد. صدای زنگ در آمد. همکار غریب من در تهران، آنچنان احساس غریبی در این شهر نامهربان دلش را به درد آورده بود که رودربایستی را کنار گذاشته و همسر خجالتیش یک عالمه نان پنجره‌ای پخته و به خانه ما آمده بودند تا جای خالی پدر و مادرشان را کنار ما پر کنند. صدای زنگ در آمد. شهره جون با چشم‌های ورم کرده از گریه، بینی سرخ از سرما، لواشک خانگی آورده بود برای شب یلدای ما. رسیده و نرسیده، جلوی غریبه و آشنا به خانوم جون گفت که پسرش از وقتی زن گرفته فقط با خانواده زنش رفت و آمد می‌کنه. شوهرش هم از ترس طلبکار‌ها رفته دهات خودش رو گم و گور کرده. اون هم که عادت داره به هر سال خانه به دوشی، تصمیم گرفته بیاد اینجا که اگر هم خواست گریه کنه تنها نباشه. صدای زنگ در آمد. پسرخاله مادر بود با هر چهارتا پسرش. هنوز با زنش قهربود اما زنش از طریق پسر کوچکش بهش پیغام رسونده بوده که می‌خواد بره خانوم جون رو ببینه و قهر آمده بودند.
بساط یلدایی خانوم جون بهانه شد تا ما دوباره خانه رو پرکنیم از آنچه که سال‌ها بود فراموش کرده بودیم. از قدم خوش مهمان، از عطر نرگس.
قبل از خواب خانوم جون پیشانی من را بوسید و گفت بساط یلدایم رو به تو می‌سپرم، زنده نگهشون دار، ازشون استفاد کن، شاد زندگی کن. و من دلم نیومد به خانوم جان بگویم که برای رفتن به دانشگاهی در ینگه دنیا فقط دو تا چمدون می‌تونم با خودم ببرم که حتی جای لباس هام رو هم نداره و مادر هم باید این خونه رو بفروشه که خرج دانشگاه من در بیاد و توی خونه جدیدش جای میزکرسی نخواهد بود. نه من جای بساط یلدای خانوم جون رو داشتم و نه مادر.