آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۳ آذر ۱۳۹۲

شهاب الدین شیخی

اجتماع


گیسوان بلندم…


مو بلند
شاید همیشه اجبار نوع پوشش به زنان به دلیل شرایط مهیا ساز تبعیض جسنیتی در قانون و فرهنگ و عرف و مذهب، هرگز اجازه نداده که اجبار پوشش و آرایش به مردان نیز دیده شود. در واقع از آن جهت که اجبار پوشش و آرایش برای زنان سویه‌های تبعیضی جنسیتی دارد اما اجبار پوشش بر مردان فاقد آن سویهٔ جنسیتی است کمتر به چشم می‌آید. گرچه‌‌ همان تبعیض‌های جنسیتی که خود نظام “دوقطبی ساز” مردسالاری سعی در تقسیم بندی این دوجنس داشته و برای هر دو ویژگی‌های تعریف شده‌ای را در نظر گرفته باعث شده که از نظرعرفی و فرهنگی، مردان نیز اتفاقا به پوشش و آرایش ویژه‌ای مجبور باشند. یعنی مثلا نمونهٔ بارزش آن دوری از آرایش و حتا اصلاح، که خود یک ویژگی مردانه بوده است. و اصلاح چند قرنی است که معنا دار شده اما آرایش دیگر چنان به ویژگی زنانه‌ای در این جوامع تبدیل شده که هرگونه نزدیک شدن به آرایش، برای مرد در جامعه به معنای دوری از “‌مردانگی” بوده است. یعنی اگر مردی قطر ابرو‌هایش از قطر انگشتان دست‌اش هم بیشتر شود و پراکنده و بی‌در و پیکر باشد، باز جرات نمی‌کند که دستی به ابرو‌هایش بکشد و بالا و پایینش را مرتب کند. در عین این‌که همگان می‌دانند که ابرو هم نهایتا یک موی روییده بر بدن است و اگر می‌توان دیگر موهای روییده بر بدن را
اصلاح کرد، کم کرد، یا نقش و رنگ و لعابی به آن داد، چرا در مورد ابرو نتوان چنین کاری کرد. به راستی چه حکمتی و چه تفاوت ماهوی و ذاتی و عرضی در “ابرو” نهفته است که در ریش و موی سر یا دیگر قسمت‌های مو دار بدن نهفته نیست. جواب هیچ است. جز ستاد ارزش‌های من‌درآوردی بشری. ستادی که از هیچ ارزش و ضد ارزش می‌تراشد البته بعد‌ها توجیه‌های ابلهانه‌تر از خود تراشیدن ارزش مذکور هم به آن اضافه می‌کند.

بنابر آن‌چه که گفته شد خیلی سریع بگویم تجربهٔ زیست در ایران، این ایران به معنای نظام حاکم بر آن است، مرا به آن روزهای کودکی بر می‌گرداند که به مدرسه رفتیم. من کودکی بودم که موهایی فرفری داشتم و تا قبل از رفتن به مدرسه آن‌قدر بلند بود که بچه‌های همسن و سال یا به تحسین آن بپردازند یا به تمسخر این موهایی که مثل شلنگ بود یا لوله یا تشبیه به هرچیز دیگر از این دست.
اجبار پوشش و آرایش در مدرسه به پسر‌ها هم تحمیل می‌شد. اینکه مو‌ها را حتما با ماشین اصلاح مو و نهاتا زیر نمرهٔ چهار زد. تمام آن سالهای کودکی در حسرت موهای بلندمان بودیم. دبیرستان هم که رفتیم باز ظاهرا برای امر به معروف و یا احتمالا توقیف ابزارآلات منتج به ارتکاب جرم در مادهٔ ۲۹ قانون مجازات اسلامی، موهای ما پسر‌ها را به گمان این‌که ممکن بود ابزار جرمی به نام فریب دختران هم سن و سال باشد، باز از حد بسیار مشخصی اجازه نمی‌داند بلند‌تر شود. حتا استفاده از ژل یا کرم مو هم تقریبا ممنوع بود. من همیشه در اکثر سالیان عمرم، از موی کوتاه خوشم نمی‌آمد. از موی خشک بی‌رنگ مات هم خوشم نمی‌آمد. من آن برق زدن مو در نور آفتاب را دوست داشتم و این ممکن نبود به جز مواردی که آدم تازه دوش گرفته بود و هنوز مو‌هایش خیس بود و یا این‌که ژلی کِرِمی چیزی استفاده می‌کرد.
سالهای دبیرستان که اندک مویی داشتم، با احتساب به جان خریدن تمام طعنه و تشر‌های مدیران و معاونان دبیرستان و بعدا تربیت معلم، هم‌چنان ژل زدن به مو‌هایم را ادامه دادم. بهانه‌ام هم این بود که مو‌هایم فر است و این جوری نباشد نمی‌ایستد یکی دوبار هم که مجبورم کردند ژل استفاده نکنم، چنان بلایی سر شکل و وضع مو‌هایم می‌آوردم که حالشان به هم بخورد و بگویند:” خیلی خب بابا بزن اون ژل رو انگار گاو گوساله‌اش رو لیس زده..”
این را هم اضافه کنم من از ۲۰ سالگی معلم رسمی بوده‌ام و خود آموزش و پرورش هم خیلی قواعد پوششی و آرایشی سخت‌گیرانه‌ای داشت و همیشه پای حراست و گزینش در بین بود. گرچه من هیچ وقت گوشم بدهکار قواعد و قوانین آموزش و پرورش نبود. شلوار جین آبی می‌پوشیدم، تی شرت آستین کوتاه‌ سفید و حتا گاهی نارنجی، کفش‌های اسپرت مارک‌دار سفید، گاهی روی تی‌شرت‌ام دکمه‌های پیراهنم را هم کامل باز می‌کردم. چندان که هیچ کس باورش نمی‌شد من معلم هستم.
مو بلند 1

من همیشه موهای بلند و ژل زده، پیراهن باز و کفش‌هایی با بند باز دوست داشتم بپوشم؛ یک حس‌رهایی ویژه به من می‌داد تکان خوردن مو‌هایم در باد، تکان خوردن آن پیراهن با دکمه‌های باز یعنی این‌که من‌‌ رها بودم. رهایی همیشه رویای شخصی و جمعی من برای انسان بوده است.
اما این رویای ساده، این حسِ طربناکِ رهایی نه جایی میان قوانین پوششی دانشگاه و نیروهای آمر به نوع پوشش جامعه داشت و نه در فرهنگ عمومی مردم. آنهم من که در جامعهٔ و فرهنگی به نام کوردستان به دنیا آمده، رشد و زندگی کرده بودم. که مرد و مردانگی تعریفهای سفت و سخت‌تری داشت. گرچه ۱۴ سال زندگی در تهران نیز به من آموخت که آن‌جا نیز تنها بزرگی شهر است که اجازه می‌دهد برخی چیز‌ها در آن اتفاق بیافتد وگرنه اگر فرصت دخالت برای همهٔ شهروندان در زندگی همهٔ شهروندان بود بدون شک از این دخالت‌کردن هیچ‌ ابایی به خود راه نمی‌داد.
با این همه از اولین فرصت‌هایی که دست می‌داد من‌‌ همان پوشش مورد دلخواه خودم را می‌پوشیدم. از‌‌ همان ۱۷ سالگی که شلوار تنگ می‌پوشیدم و برای یک روز هم نگذاشتم کسی سبیل‌های مرا ببیند و به مو‌هایم ژل می‌زدم. که همین شلوار تنگ پوشیدن برای ما کورد‌ها تقریبا در حکم خیانت سیاسی و فرهنگی تلقی می‌شد دیگر بی‌سبیلی و بی‌ریشی خود نشان و قضاوت بر بی‌ریشه بودن بود و بس.
اولین چیزی که در مو بلند کردن، به مرد می‌گویند شبیه کردن خودش به یک زن است. حتا از خیلی زنان تحصیل‌کرده و اروپا نشین و خوش نشین و خوش نویس و خوش‌آفرین نیز شنیده‌ام:” مرد باید مرد باشه.. مرد باید موهایش کوتاه باشه.” من اما یادم نمی‌آید که این تفاوت‌های برساختهٔ زنانگی و مردانگی را قبول کرده باشم.
اما در سالهایی که معلم بودم راستش مو‌هایم را بلند نمی‌کردم. یعنی به این مقداری که از روی سر و دوش آویزان شود. دلیل‌اش هم نه آموزش و پرورش، که تنها خود دانش‌آموزانم بود. من شاید بتوانم به جرات بگویم، بعد از خانواده‌ام، دانش‌آموزانم عزیز‌ترین کسان زندگی‌ام بوده‌اند، چگونه دلم می‌آمد هر روز گیسوان بر باد داده‌ام را به رخ آن‌ها بکشم که عین خود من در کودکی از حق داشتن موی مورد علاقهٔ خود بر کله‌های گرد و پوکشان محروم بودند.
آن‌ سال‌ها گذشت و سال ۸۸ رسید. جریان زندگیم جوری عین موهای فرفریم در هم پیچید که تنها در عرض ۴۸ ساعت تصمیم به ماندنم به تصمیم به رفتن تبدیل شد. یعنی هیچ فرصتی نبود. مو‌هایم آن موقع کمی بلند شده بود. بعد همین‌طور گذاشتم تا بلند شود. ماه‌ها آوارگی در کوردستان عراق و بعد ماهها بی‌سرانجامی و دنبال تثبیت زندگی در آلمان می‌گذشت و من در این میانه تنها از رشد آزادانهٔ مو‌هایم لذت می‌بردم. وقتی آن قدر بلند شد که اگر ایران بودم بهم می‌گفتند:”‌آبجی‌خانم” اتفاقا تجربه‌های زیستی نوینی پیدا کردم مثل این‌که این نگه‌داری مو و بلند کردن مو که به عنوان یک ویژگی به “زن” و “زنانگی” تحمیل شده است، چقدر سخت است. از غذا خوردن تا نوع ایستادن و تکیه دادن و تا حتا خوابیدن و حتا روز‌ها و نوع بیرون رفتن آدم تحت تاثیر آن است. از حرکاتی که ناگزیر است. مثل اینکه به آرامی دست در بافه‌ای از مو‌هایت ببری و از دور چشمت، یا زیر گوش‌هایت یا گوشۀ لب‌هایت کنارش بزنی و این دست آرام در مو بردن و کنار زدنش‌‌ همان است که در ادبیات “عشوه‌” نامیده شده است.
مو‌هایم را به هیچ دلیل خاصی بلند نمی‌کنم جز این دلیل ساده که لذت می‌برم از بلند بودن و‌‌ رها بودن مو‌هایم در باد. جز این‌که لمس طولانیتر مو‌هایم و بافه‌های پر پشت و انبوه آن و حتا شستن و با انگشت شانه کردن آنها به من لذت می‌دهد. من آدمی هستم بلدم از چیزهای کوچک زندگی لذت ببرم. از جمله همین چیزهای کوچک و مهم یادگرفتن رابطه با بدن خود آدم است. یادگرفتنِ لذت بردنِ بودن و هستی و خود آدم و نزدیکترین و معنادار‌ترین وجه این هستیِ آدمی، بیش از هرچیز، بدن آدم است.