آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ آذر ۱۳۹۲

بهاره شکیب

اجتماع


کوله پشتی


پرواز

هواپیما که می‌پرد، شهرتت، زندگی‌ات، عشقت و هر آنچه داشته‌ای پرواز می‌کنند و معلق می‌شوند، در بی‌وزنی معلق می‌شود و هر چه دست دراز کنی هیچ کدامشان را به سرانگشتانت نخواهی آزمود. فرودگاه، مکانِ بی‌تعلقی است. انگار هیچ نداری و راهروهایی که منتهی می‌شوند به درِ هواپیما درست به مجرایی برای پا گذاشتن به جهانی جدید می‌مانند. سخت و دردناک. به تولد دوباره می‌ماند. پرواز که می‌کنی فقط از مرز‌های جغرافیایی نمی‌گذری. زمان را در می‌نوردی. پا به غرب که بگذاری خودت را در جهانی میابی که مناسبات فرهنگی سیاسی اجتماعی‌اش صد سال از وطن تو جلو‌تر است، گویی در زمان سفر کرده باشی. و این می‌شود آغاز سفری در خودت و در آرزو‌هایت و تصویرت از باور‌ها و زندگی‌ات.
بعد از آنکه هواپیما بلند شد و رسما مسافر شدم، همه چیز را دوباره از نظر می‌گذراندم. سفر را و رویایم را در پیش رو، و آنچه پشت سر گذاشته بودم، هر چند به خیال خودم به امانت. من، بهاره شکیب، برای از دست دادن آنچه پشت سر داشتم آماده نبودم و آن خاک، خاک ایران، در پس دادن امانت‌های عزیز خوش سابقه نبوده و من، خانواده‌ام، دوستانم، زنان و کودکانی که برایم مهم بودند، مفاهیمی که عمیقا دلبسته‌شان بودم و او را و دست‌های او را به امانت گذاشته بودم و سفر می‌کردم. سفری که در آن اطمینانی نبود. هر چند در من هم جرئت آن نبود که به تزلزل همه چیز معترف باشم.
پا‌هایم به زمین رسید، به زمینی که خاکِ آشنایم نبود، به بذری بی‌ریشه می‌مانستم. در خیالم هم ریشه کردن نبود. می‌خواستم نپوسم و زنده بمانم تا برگردم به خاک خودم و در نورِ گرمِ خورشیدِ تهران ریشه‌هایم را تا دست به دست پیوستن به ریشه‌های دیگر بگسترانم. رسیدم.

05
توی صف با آدمهایی با زبان‌های مختلف از کشور‌های مختلف ایستادم و مهر فرود، فرود آمد توی پاسپورتم. از فرودگاه که بیرون آمدم و ریه‌هایم از هوایی که هوای آلودهٔ تهران نبود پر شد، مثل وحی تازه دریافتم که از تهران رفته‌ام. به کلمه آسان ادا می‌شود. به گوش آسان می‌رسد حتی. همه چیز به طرز شگفت آور و غمگینی ساده اتفاق می‌افتد. راه افتاده بودیم و همه چیز بیش از حد عادی بود. تا فرودگاه حرف نزده بودیم یا حرف‌های خیلی عادی زده بودیم، انگار نه انگار که من داشم می‌رفتم. توی فرودگاه گرفتار شده بودیم. یک چمدانم جا مانده بود. مثل خودم. که جا ماندم و جمع و جور نشدم برای رفتن. رفتم. رفتنم اما ساده نبود. آسان نبود. تکه تکه رفتم. خداحافظیمان مثل فیلم‌ها نبود. ده دقیقهٔ آخر کابوس وار گذشت. پای رفتن نداشتم. از گیت گذرنامه گذشتم و نگاه کردم به چشم‌هایش که سرخ سرخ بود.‌‌ همان جا جا ماندم. نرفتم دیگر.
حالا، مثل یک میانجی به سادگی از همهٔ مناسبات حذف شده‌ام. نیستم. انگار هیچ وقت هیچ جا نبوده‌ام.
و من، رسیده‌ام. بی‌آنکه آمده باشم. رسیدن هم به کلام ساده است. کی رسیده تا حالا؟ من نرسیدم. نیامده‌ام که برسم.
«غریبه» نام من شد. نامی که نه فقط آن روز در فرودگاه وصف حال من بود، بلکه نامی که سال‌ها مناسبات من را در خاک خودم و در آن شهر لعنتی دوست داشتنی خودم توضیح می‌داد. دو هفتهٔ اول مثل یک خماری بی‌انتها گذشت. روزهایی که در آن فهمیدم اینجا من‌‌ همان قدر غریبه‌ام که در تهران. فرقش فقط این است که بچه‌های اینجا با من در میانهٔ جنگ کودکی نکرده‌اند. توی بغل مادرشان تا پناهنگاه برده نشده‌اند. توی صف مدرسه‌ها «امن یجیب» نخوانده‌اند. «بابا لنگ دراز» نگاه نکرده‌اند. فرق خودکار استدلر با بیک را نمی‌دانند. فهمیدم که اینجا آشنا ندارم و رفیق که هر عصر کافه‌ای، خانه‌ای، جایی جمع شویم و دلتنگی‌هایمان را دور هم بخندیم. اما در مقیاس کلان،‌‌ همان قدر غریبه‌ام که در وطن خودم. اینجا اگر مهاجرم و جهان سومی، در کشور خودم هم «زن» بودم و «منتقد». اینجا از ندانستن قوانین سرگشته و گنگ می‌شدم. ایران قوانین و مناسبات، سنت و قانون و فرهنگ مثل پیوند عضوی بیگانه مدام از حیات فردی‌ام پس زده می‌شد. اینجا اگر به شکل معنی داری بی‌معنی هستم و نادیده گرفته می‌شوم، در موطن‌ام مدام مثل یک وصلهٔ حسابی ناجور نگاه‌ها را روی روش زندگی‌ام خیره می‌کردم.
مثل قاصدکی به دست باد سپرده شده، در میان صورت‌هایی که حتی یکی‌شان هم برایم آشنا نبود، هر روز دنبال او می‌گشتم. باور اینکه او نیست در کنارم، دقیقا باور وزن بسیار سنگین غریبگی بود. او، مرا با من آشنا کرده بود. حالا هم ایستاده بودم، بر زمینی که او هم دو پایش را روی آن گذاشته بود اماجایی، بسیار دور از من. فاصله، او بود که دیگر رد نگاهش تا من نمی‌رسید. دور از همه آنچه برای تغییر‌ش عزم جزم کرده بودم، همه آنچه برای سرزمین‌ام و مردم‌ام می‌خواستم، دور از رفقای جان‌ام و او که آرام جان‌ام بود، آیا ریشه می‌کردم؟