آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۶ آذر ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

وبلاگ


کلاه


چه لذت غریب و ساده‌ایه وقتی باد لای موهات می‌پیچه و آفتاب می‌‌شینه رو پوست گردن و بازوهات. چه شیرین و عادیه که آدم‌ها از کنارت رد می‌شن و نگات نمی‌کنن و تو می‌تونی راحت یه تیکه شیرینی رو گاز بزنی و به سایه‌ات رو سنگفرش نیگا کنی که برات خیلی غریبه‌س، خیلی تازه‌س که سایه‌ات فرم داشته باشه؛ گودی کمرتو توی سایه‌ت ببینی و فرم آرنج یا زانوهاتو و موهای سایه‌ت دائم با باد شکل عوض کنه. خیلی ساده‌س انقدر که روت نشه به کسی بگی، خصوصاً به اینجایی‌ها که چه لذتی می‌بری از برانداز کردن خودت توی ویترین مغازه‌ها؛ از اینکه لباس‌هات رو تنت چه برازنده‌س؛ چکمه‌های بلندت و جوراب شلواری قرمز و دامن کوتاه چارخونه‌ت و کت مشکی کوتاهت و کلاه لبه‌داری که روی سرت گذاشتی… کلاه! فکر کن!
کلاه همیشه قسمت مفقوده‌ی سرو لباسته؛ شاید چون هیچوقت نمی‌تونی استفاده‌ش کنی انقدر عاشق کلاهی و عین یه کلکسیون گرانبها زدیشون به دیوار اتاقت؛ کلاه‌های لبه‌دار رنگ‌وارنگ که از پریروز که وارد این شهر غریبه شدی سه تا خریدی.

IMG_1311
عکس: حسن سربخشیان

انگار یه آدم جدیدو کشف می‌کنی توی ویترین مغازه‌ها که برات یه‌کم هم آشناست و مقصدش با تو گویا که یکیه و بی‌اعتنا به تو داره همراهیت می‌کنه؛ اعتماد به نفس داره و با کنجکاوی همه‌جا رو نگاه می‌کنه. کِیف کوچیک و دلچسبیه وقتی خسته می‌شی و اگه گرم و آفتابی باشه می‌تونی روی چمن‌های یه پارک کوچیک یا جلوی یه ساختمون عمومی رو زمین، ولو بشی و کشف کنی که نور آفتاب می‌تونه چقدر لذت‌بخش باشه و فقط هوای ابری و بارونی نیست که حالتو جا میاره. چه لذت بی‌حسابیه وقتی تو یه کافه، درست وسط یه خیابون شلوغ نشستی داری یه فنجون قهوه می‌خوری و به افتادن چیزی از دستت یا نگاه کردن خودت تو آینه کسی برنمی‌گرده. اصلاً به اینکه تنهایی نشستی کسی کاری نداره؛ اینکه کی هستی و چرا اینجا تنهایی هیچ توجهی جلب نمی‌کنه. می‌تونی اگه دلت بخواد با صدای موسیقی یه گروه نوازنده دوره گرد -که خوب هم می‌زنند- برای خودت رو میز ضرب بگیری یا زیرلب زمزمه کنی و همهمه یکنواخت آدمهای دور و برت رو بشنوی که اونا هم بی‌دغدغه‌ی چه جوری دیده شدن یا نشدن سرشون به کار و کیف خودشون گرمه. می‌تونی تا می‌شینی پسورد وایرلس کافه رو بگیری و بشینی ویدئوهایی که دوستان گذاشتن رو ببینی بدون اینکه برای یه ویدئو کلیپ ۳ دقیقه‌ای ۴۵ دقیقه صبر کنی.
اولش حسابی از این لذت‌های کوچیک و ساده سر کِیف میای؛ یه کِیفِ نرم و ملس و زیر پوستی اما کم‌کم چیزای دیگه پیدا می‌شه. از این همه ساده بودن لذت‌هات تعجب می‌کنی؛ از این‌همه اولیه بودنش و یه غم عجیبی میاد سراغت. سهم تو این لذت‌های ساده هم نیست؟ اینها که دیگه خیلی بدیهی‌تر از اونیه که روت بشه به کسی بگی. انقدر ساده‌ست که جزو آرمان‌ها و توقعات واقعیت نیست. بعد این دلگیری کم‌کم بزرگتر می‌شه و از قلبت راه به عقلت می‌بره وقتی که دنبال دلایلش می‌گردی و به یه چیزای کلیشه و معروف توی اجتماع و دین و فرهنگی که توش بزرگ شدی ختم می‌شه. حوصله‌ی این حرفا رو نداری و یادت میفته که مهرداد همیشه میگه راستش توقع پوشش آزاد و ممنوع نبودن الکل یعنی آزادی آنچه می‌پوشی، آنچه توی معده‌ت می‌ریزی کف توقعات این ملت نیست، سقفشه و تو همیشه عصبانی می‌شی از این حرف و خیال می‌کنی اینها توقعات تو از آزادی نیستند… دو سه روزه که خبر نخوندی. میخوای فقط راحت باشی و از این هدیه‌ی غیر منتظره که سفر سه روزه‌ی کاری به تفلیس در اختیارت گذاشته لذت ببری… می‌خوای فراموش کنی و فقط یه کم آروم باشی. بر خیابون روستاولی تو یه کافه نشستی و تمام مسیرت با فواصل منظم یک‌سری مجسمه‌برنزی کوچیک دیدی از تیپ‌ آدم‌های شهر که با همه‌ی کوچیکیشون کسی ندزدیدتش… این هم تعجب داره؟ یه نوشیدنی سفارش می‌دی، ترجیحاً الکلی؛ مثلا یه آیریش کافی واقعی، نه مثل این‌هایی که پتریک تو کافه می‌ذاره جلوت و فقط اسانس آیریش داره. آروم مزمزش می‌کنی و یه گرمای ملویی می‌پیچه تو سرت. پولتو حساب می‌کنی که پیشخدمت خوش‌برخوردی ازت می‌گیره و تشکر می‌کنه. می‌ری و تو جمعیت گم می‌شی در حالیکه نمی‌دونی شادی یا غمگین. شادی از این لحظه‌ی آروم یا غمگینی از جنگیدن برای چیزای بزرگ بدون داشتن این لذت‌های ساده‌ی اولیه… حساب‌ می‌کنی پول قهوه‌تو و چند تا سکه که روش تصویر پرنده داره انعام میذاری… کلاه لبه‌دار قرمز یا گل نمدی رنگارنگی که کنارش داره رو روی سرت، میزون می‌کنی، موهاتو میریزی روی شونه‌ و با یه لبخند راضی خیابون روستاولی رو میگیری می‌ری بالا؛ زیر چنارهای صاف و سرحالش که بی‌شباهت نیست به چنارهای ولیعصر.