آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۴ آذر ۱۳۹۲

فرزانه شهابی

اجتماع


لباسی به عمر یک شب


لباس عروس در ایران
عکس: پروانه وحیدمنش
دست مرد از میان ظرف بلوری به سمت لبهای سرخرنگ زن می‌رود. قطره‌ای طلایی رنگ روی حاشیۀ سفیدرنگ لباس می‌افتد و لکه‌ای را می‌سازد که کسی متوجه آن نخواهد شد. لکه لابه لای چینهای تور و ساتن گم خواهد شد تا سالهای سال بعد لابه لای مرور خاطره‌های تلخ و شیرین یک زندگی مشترک زنی پیدا شود.
اینجا یکی از خیابانهای مرکزی تهران است. چهارراه امیراکرم. پاساژی نه چندان بزرگ در حاشیۀ خیابان ولیعصر که ویترینهایش با لباسهای سفید رنگ تور و حریر و ساتن با سنگها و منجوقهای طلایی و نقره‌ای پر شده است. لباسهای سفید رنگی که قرار است لباس سفیدبختی زنان و مردانی باشد که گاهی دم باهم بودنشان به یک سال هم نمی‌رسد و به لباس سفید مرگ گره نمی‌خورد. لباسهایی که ‌گاه چند تایی از آنها بر تن یک زن می‌نشیند؛ گاهی هم یکی از آنها بر تن چند زن. تعدادشان مهم نیست. مهم این است که اینجا بازاری است که لباسهایش تنها یک شب مهمان تن صاحبش خواهد بود.
کسی نمی‌داند اولین بار از کی لباس عروس تور و پولک مد شد. اما هر چه بود لباس عروسی لباس بخت بود و برای همین رسم ایرانی است که باید عروس لباس سفید به تن کند. البته رسم که می‌گوییم یعنی رسم در جامعۀ شهری و بخصوص پایتخت‌نشینها بود. هر شهر و روستایی سنتهای خودش را داشت. رسم و سنتهایی که بعضیهایش به زمان ما رسیده است.
اما با ورود فرهنگ غربی در اواخر قاجاریه و اوایل دورۀ پهلوی، رفته رفته لباسهای عروسی فرنگی‌دوز وارد بازار لباس شد. البته این لباسهایِ سفید تور و اطلس سفید به نظر سوغاتی ناصرالدین شاه قاجار نبوده است. تاج السلطنه دختر ناصرالدین‌شاه یکی از معدود زنانی که از پشت پرده‌های بستۀ حرمسرا دست به قلم برده است و لباسی که در هشت‌ سالگی برای رفتن به خانۀ بخت پوشیده را این گونه تعریف می‌کند: “… خوب به خاطر دارم لباس زری گلی رنگی را که به طرازهای گلابتون و تزیینات دیگر آراسته و مزین شده بود. این لباس خیلی شبیه به لباسهای دخترهایی که در تاتر‌ها می‌رقصند. نیم‌تنه کوتاهی با یک دسته که به واسطهٔ فنر‌ها چتر زده خیلی بلند ایستاده بود…”
اما راه زیادی میان این لباس تاج السطنه و لباسهایی که در این فروشگاهها به نمایش گذاشته‌اند وجود دارد. در یکی از ویترینها لباس تور و تافته‌ای نظرم را جلب می‌کند. بالاتنه‌اش بدون آستین و هیچ بندی، از روی سینه‌اش پر از سنگها و پولکهای نقره‌ای به کمر می‌رسد، یک دفعه به یک دامن پفدار منتهی می‌شود که ساتن است. لباس پرکاری است. داخل مغازه می‌شوم و قیمتش را می‌پرسم. فروشنده زن جوانی است که دارد کمر یک لباس دیگر را با سنجاق وصل می‌کند. می‌پرسد: “برای کرایه یا خرید؟” سعی می‌کنم خریدار باشم. می‌گوید: ” البته قیمتش بستگی به مصالح و پارچه‌ای دارد که برایتان استفاده می‌کنیم. اگر مثل این حریر و ساتن بخواهید نزدیک به یک تومن تمام می‌شود. اما اگر به جای ساتن تافته یا حریر بخواهید گرانتر خواهد شد.”
بعد از تاًملی می‌پرسد: ” تا چقدر هزینه می‌خواهید بگذارید؟ برای خودتان می‌خواهید دیگر؟” پاسخم مثبت است و هزینه برآوردی‌ام تا سه میلیون تومان است. می‌گوید: “چرا لباس آماده خارجی انتخاب نمی‌کنید؟” گفتن اینکه چیزی درباره‌اش نمی‌دانم باعث می‌شود تا توضیح بدهد که الان لباسهایی هستند که از ترکیه وارد می‌شوند و هم طرحشان قشنگ است و هم مدلشان بهتر از کارهای ایرانی است و قیمتشان هم مناسبتر است. از جایش بلند می‌شود و یک ژورنال را از روی میز بر می‌دارد و نشانم می‌دهد و می‌گوید: “هر مدلی را که بخواهید می‌توانید انتخاب کنید.” البته گزینه‌های دیگری را هم زمانی که دارم ژورنال ورق می‌زنم پیش پایم می‌گذارد. اینکه به جای خریدن، لباس عروس کرایه کنم. کرایۀ دست اول لباس از ۵۰۰ هزار تومان تا یک ملیون و پانصد هزار تومان است. به نظرش به صرفه‌تر است: ” تازه دردسر نگهداری لباس عروس را هم ندارید.” اگر لباس دست دوم بخواهم از یک میلیون به پایین کرایۀ یک شب است. حق انتخاب مدل خارجی هم وجود دارد که برای دست اول و یک شب، برایم دوخته شود. این یکی روی دو میلیون تومان فی خورده است.

لباس عروس
در دیدن سایر فروشگاههای این پاساژ متوجه می‌شوم که گیر فروشنده منصفی افتاده بودم. یک لباس راستۀ تمام دانتل که در مغازه‌ای در امیر اکرم انتخاب می‌کنم و به تن می‌کنم پنج میلیون تومان است. لباس سفید نیست شیری رنگ است. فروشنده می‌گوید:”سفید کمتر مد است. بیشتر، رنگهای این طوری مد شده است.” اما لباس عروس باید سفید باشد! این را که می‌گویم؛ فروشنده چهره‌اش در هم می‌رود و غر می‌زند که باید کفش پاشنه بلند می‌آوردم و بعد از کمد کفشی با پاشنه ۷ سانتی می‌دهد که دوسایز بزرگتر از پایم هست.
داخل خیابان صبا مزونی پیدا می‌کنم که قیمتهایش به نسبت کل خیابان بهتر است. این یکی، مدل را می‌گیرد و با پارچه از یک میلیون تومان به بالا لباس نامزدی و عروسی می‌دوزد. فروشنده که صاحب مزون و طراح و خیاط است می‌گوید: “راستش لباس عروسی خیلی کاری ندارد. بخصوص که عروس بخواهد بعدا لباس را یادگاری نگه دارد.” آشناست و توضیح می‌دهد که حتی مزونهای بالای شهر هم قرار باشد لباس عروس بدوزند خیلی وقت روی آن نمی‌گذارند: “یک شب بیشتر که قرار نیست پوشیده شود.” اما روی لباس نامزدی و لباس پاتختی وقت بیشتری می‌گذارند. یک لباس قرمز رنگ نظرم را جلب می‌کند. می‌گوید: “این سفارش یک خانوادۀ آذری است. آذری‌ها لباس عقدشان رنگی است.” از قیمت لباس نامزدی و پاتختی می‌پرسم. می‌گوید: ” صرفه با لباس آماده است. الان قیمتی که من می‌دهم با پارچه‌اش حدود ۷۰۰ هزار تومان در می‌آید. اما شما بهترین لباس خارجی را در همین پاساژ شانزلیزه می‌توانید با ۴۰۰ هزار تومان بخرید. ”
***
لباس عروس
در میان آیینه زنی با لباس سپید رنگی ایستاده است. زنی با لباس تنگ ساتن و دانتل که به نظر پیش از این بر تن زن دیگری قواره شده است. در میان آیینه تصویر لباسهای سفید رنگ به ردیف شده‌ای در انتظار کسی هستند که انتخابشان کند. زن از پشت سر به آرامی نزدیک می‌شود. پالتو کوتاهش لبه‌های بوتهای بلندش را گرفته است. طرۀ موهای پلاتینی‌اش را از روی بینی قلمی سر بالایش کنار می‌زند و با لبخندی می‌گوید: ” وای هانی چقدر بهت می‌آد. انگار برات ده دفعه توی تنت اندازه زدند.” اینجا یک مزون مشهور در یکی از مراکز خرید ونک است. دستی به دامن لیزش می‌کشم و می‌پرسم: “این چند بود؟” آستین دانتلش را می‌گیرد و می‌گوید: “این رو هفته قبل از پاریس آوردند. باید به دلار روز حساب کنم بهتون بگم.” بعد انگشت اشاره‌اش روی صفحۀ آیفونش می‌رود و لابد ماشین حساب را پیدا می‌کند. لحظه‌ای بعد با چشمان خمارش نگاهم می‌کند و می‌گوید: ” قیمتش چهار میلیون و۵۰۰ هزارتومن می‌شه. اما چون شما آشنای خانم حسینی هستید و مشتری، صدش کادوی مزون.” دستم روی دامن سفید لیز می‌خورد و به لکه طلایی رنگی که لابه لای دانتل‌ها گم شده می‌خورد. می‌گویم: ” اگر از فرانسه آمده چرا با دلار حساب می‌کنید؟” حرفم را نشنیده می‌گیرد و می‌گوید: ” هدف ما جلب نظر Client است. اگه خوشتون نیومده یه کار دیگه بیارم.”
***
خانم جوانی که راهنمایم شده یکریز صحبت می‌کند. برای ویزیت لباس عروس مثل دکتر‌ها وقت می‌دهند و البته مبلغی هم دریافت می‌کنند. اینجا یک مزون در خیابان میرداماد است که ظاهراً همۀ لباس عروسهایش را مستقیم از اسپانیا می‌آورد. اسم یک برند مشهور روی در و دیوار هست. برندی که بیل‌برد‌هایش را در تهران دیده بودم. خانم جوان از نبودن داماد جا می‌خورد. می‌گوید: “داماد هم باید باشد.” بهانه ساده است، داماد ایران نیست. دستی لای موهای براشینگ شده‌اش می‌کشد و می‌گوید: “چه جالب، عروسی وکالتی.” باید توضیح بدهم که نه، داماد برای عروسی خودش را می‌رساند. پیشنهادش لباس منحصر به فردی است که از روی لباس عروسی کیت میدلتون عروس ملکه انگلستان دوخته شده است. می‌گوید در یک سال گذشته مشتریهای زیادی داشته است. قیمتش ۱۷ میلیون تومان است. ۱۷ میلیون تومان برای لباسی که فقط یک شب قرار است به تن شود. فروشنده همین طور مدل لباسها را از روی آلبوم نشانم می‌دهد و من به دختر جوانی فکر می کنم که یکی از دوستانم چند روز پیش درباره‌اش برایم گفت. دختری که یک میلیون تومان پول برای خرید چند تکه ظرف هزینه کرده و دودست رختخوابش را هم با کمک دوستانش تهیه کرده و قرار است در مراسم عقدی مختصر، لباس عروسی یکی از دوستانمان را بر تن کند که یک سایز برایش بزرگ است. در عین حال تصویر لباس‌عروس آشنای دیگری در ذهنم می‌نشیند که از یک مزون معروف در پاریس خودش به مبلغ سه هزار یورو خریده است. میان لباس عروسها و تورهایی که در اطرافم هست بی‌دلیل این شعر را زمزمه می‌کنم:
“می‌توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید
می‌توان در جعبه‌ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می‌توان با هر فشار هرزۀ دستی
بی‌سبب فریاد کرد و گفت
آه، من بسیار خوشبختم”