آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۴ آذر ۱۳۹۲

سام فرزانه

اجتماع


در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست


سام فرزانه
شوخی خنکی دارم که هر وقت کسی کلاهم را به سرش می‌گذارد و با تعجب می‌گوید: “چقدر بزرگه!” آن را رو می‌کنم و سریع می‌گویم: “من از کله گنده‌های شهر هستم.”
دروغ نمی‌گویم. دور سرم بزرگ است و هر کلاهی به سرم نمی‌رود (این هم یکی دیگر از شوخیهای خنک).
همین بزرگی دور سرم است که باعث می‌شود خیلی راحت کلاه گیرم نیاید و البته کسانی که می‌دانند من کلاه دوست دارم و برایم کلاه کادو می‌خرند، دچار مشکل می‌شوند وقتی که می بینند چطور کلاه مرحمتیشان نیمی از سرم را هم نمی‌پوشاند.
یکی دیگر از خصوصیات سر من این است که کلاههای بافتنی روی سرم قشنگ نمی‌شوند. بار‌ها امتحان کرده‌ام. احساس می‌کنم فرم سر من برای کلاههای بافتنی ساخته نشده است. اتفاقا یکی از انواع به درد بخور کلاه، همین کلاههای بافتنی است که روی گوشهای آدم را هم می‌گیرد.
مشکل کلاه بافتنی تنها به من محدود نمی‌شود؛ ما خانوادگی با این نوع کلاه مشکل داریم. عمویی دارم که حالا بزرگ خاندان هستند و احترامشان واجب. چند سال پیش او را در شهری سرد ملاقات کردم. او از شهری گرم آمده بود و از ترس سرما برای خودش یک کلاه بافتنی هم خریده بود که لبه داشت و بسیار زشت بود.
تمام جرئت داشته و نداشته‌ام را جمع کردم و به عموی بزرگ گفتم که کلاهش خیلی زشت است. آن روز کلاهش در گشت و گذار گم شد. از جمله با هم به ادارۀ پست هم رفته بودیم و من چند قلمی برای خودم پست کرده بودم. کلی خدا را شکر کردم که در آن گردش با آن کلاه زشت کنار من راه نمی‌رود.
چند وقت بعد دیدم که در‌‌ همان بستۀ پستی که فرستاده بودم، کلاهش را برای من فرستاده است. بدون آنکه بفهمم کلاه را جاساز کرده بود. این یعنی شیپور جنگ.
در سفر بعدی که به شهر و خانه‌اش رفتم کلاه را به همراهم بردم و صدایم در نیامد تا ساعت آخر که در راه فرودگاه بودم. به او تلفن کردم که “عمو جان، کیف پولم را در کتابخانه جا گذاشتم”؛ طفلک به دو رفت به سمت کتابخانه؛ به او آدرس دادم که کنار فلان کتاب و بالای بهمان فرهنگ لغت را بگرد. گشت و گفت: “اینجا من کیف پولی نمی‌بینم. فقط یک کلاه هست، که…” بقیه‌اش لطف و الطفات عمو به برادرزاده بود که ننویسم بهتر است.
چند ماه بعد کلاه را در روز تولدم دوباره برایم فرستاد. به او قول داده‌ام بالاخره زمانی که حواسش نباشد کلاه بدترکیبش را به خودش بازمی گردانم.
به غیر از این کلاه عاریتی، خودم سی عدد کلاه دارم. بعضی‌هایشان را حتی یک بار هم به سرم نگذاشته‌ام. از جمله به این خاطرکه برای سرم کوچکند.
یکی از آن کوچکها را از بازار کلاهدوزهای تبریز خریده‌ام. داخل کلاه نوشته: “تبریز، کلاهدوز بازار” پایین‌تر هم اسم دوزندۀ کلاه را نوشته: “ابوالقاسم کلاهچی”
اگر درست یادم باشد، در همین “کلاهدوز بازار” تبریز، غذاخوری بی‌نظیری هست به نام حاج علی که این کلاه مرا به یاد غذای آنجا می‌اندازد. حالا نمی‌دانم کلاه را برای یادآوری کباب خریدم یا فکر می‌کردم که می‌روم ورزش می‌کنم و روزی دور سرم کوچک می‌شود. خلاصه که کلاه برایم کوچک است.

سام فرزانه
به غیر از کلاههایی که برای سرم کوچکند، کلاههایی هم دارم که به خاطر شکل عجیب و غریبشان آنها را سرم نمی‌گذارم.
مثلا یک کلاه قشقایی دارم (از این سفید‌ها) و یک کلاه کردی که تشکیل شده از چیزی مثل عرقچین و دستاری که دور آن می‌بندند.
این کلاهها برای جوریِ جنس هستند که مجموعه‌ام کامل باشد. اصلا یکی از همین کلاههای عجیب و غریب بود که باعث شد به فکر جمع کردن کلاه بیفتم.
سالها پیش، یکی از نزدیکانم از افغانستان برایم کلاهی آورده بود، نمونۀ همان که احمد شاه مسعود سرش می‌گذاشت. یکی از عجیب‌ترین کلاههایی است که به عمرم دیده ام. مقدار قابل توجهی پایینش نمد اضافه دارد که نمی‌دانم اصلا به چه کار می‌آید. لوله می‌کنندش و می‌گذارند بالای سرشان.
در مجموعه‌ام، کلاه دیگری هم دارم که از افغانستان آمده. لنگۀ کلاهی است که حامد کرزی رئیس جمهوری افغانستان به سر می‌گذارد. اسمش هست کلاه قره قل یا قراقلی.
یکی از همکارانم زحمت کشید و این کلاه را از کابل برایم آورد. یک عکس هم با این کلاه گرفتم اما بعد که همکار دیگری برایم توضیح داد که این نوع از کلاه را چطور می‌سازند، دیگر نتوانستم به آن حتی دست بزنم. این نوع از کلاه را با پوست بره گوسفند قره قل می‌دوزند. بره تا به دنیا می‌آید آن را می‌کشند تا مادر او را لیس نزند و فرهای مو‌هایش را باز نکند. نمی‌دانم شما چه احساسی به این کلاه دارید اما من که دیگر نتوانستم به آن کلاه دست هم بزنم. حالا هم مانده‌ام با آن چه کنم.
ناسلامتی موهای خودم هم فرفری است و یک طور ناخواسته با برۀ بیچاره احساس همذات پنداری می‌کنم. اصلا فکر می‌کنم همین موهای فرفری باعث شد که من جذب کلاه شوم (بره که برای موهای فرفری‌اش خود ِکلاه شد).
مدهای مختلف مو آمدند و رفتند و موهای من همیشه یک شکل داشتند: کوتاه؛ کوتاه ِ کوتاه. کلاه به سر گذاشتن به نوعی برایم، جای موهای فرم گرفته را پر می‌کند.
در روزهای سرد زمستان کله‌ام را گرم می‌کند و در روزهای گرم تابستان مخم را می‌پزاند. اما چه کنم؟ دیگر به کلاه سر گذاشتن عادت کرده‌ام. گاهی وقتی می‌خواهم لباس بپوشم و از خانه بیرون بزنم، همه چیز را با کلاهی جور می‌کنم که دوست دارم به سر کنم. گاهی، وقتی می‌خواهم بالاپوشی بخرم، به کلاه‌هایم فکر می‌کنم و رنگها و مدلهایی که دارم و از خودم می‌پرسم:” به هم می‌آیند؟”
بعد برای خودم مصرعی از پروین اعتصامی می‌خوانم: “گفت در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست”.
بعد خودم را ملامت می‌کنم که چنین درگیر ظاهرم و بالاپوش را می‌خرم و پیش خودم می‌گویم اگر کلاه مناسب نداشتم، بعداً یکی برای این لباس می‌خرم.
آری برادر، این‌طوری است که صاحب سی عدد کلاه شده‌ام.