آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۵ آذر ۱۳۹۲

هوتن سلامت

اجتماع


برهنگی


داستان کوتاه
تا جایی که یادم است کسی را ندیده‌ام که از شنیدن صدای ضبط شدۀ خودش راضی باشد. هرچند آن صدا عین صدای خودمان است ولی نمی‌دانم چرا قبول این حقیقت تا این اندازه برایمان دشوار می‌شود. شاید یکی از دلایلش خارج شدن از محدودۀ عادتهایمان باشد. در واقع اتفاقی که می‌افتد با اتفاقی که به آن عادت داریم تفاوت دارد. بار اولی که صدایم را شنیدم آنقدر شوکه شدم که اصلا نمی‌خواستم باور کنم. حاضر بودم هر چیزی را، از کیفیت و خرابی ضبط صوت گرفته تا سرماخوردگی خودم بهانه کنم که فقط آن صدا، صدای من نباشد؛ ولی بود. و از آن بد‌تر اینکه، این اتفاق علاوه بر صدا در فیلم و در عکس هم می‌افتد، در فیلم خیلی بیشتر و در عکس کمتر؛ و تقریبا بدون استثنا آدمی را می‌بینم که هیچ ربطی به خودم ندارد و متاسفانه در بیشتر موارد از آن آدم که خودم باشم متنفرم.
پانزده سال پیش، برای اولین بار، وقتی سال سوم دانشگاه بودم و دیگر کاملا می‌دانستم که چطور باید یک عکس را چاپ کرد تصمیم گرفتم یک عکس بزرگ از خودم داشته باشم. عکسی کاملا برهنه و دقیقن به اندازۀ خودم، عکسی که روبه‌رویش بایستم و درست هم‌قدش باشم. برای خودم کاملا مشخص بود که چرا این کار را می‌کنم اما اینکه فایده‌ای هم داشت یا نه، واقعا نمی‌دانم. شاید یک جور مبارزه با آن تنفر بود. و یا شکستن و یا برعکس، فرار از آن خودِ نا‌شناس. خودی که دائم به آرزو‌هایمان نزدیکش می‌کنیم و یکدفعه با یک تلنگر کوچک، چیزی مثل شنیدن آن صدا و یا دیدن آن عکس، فرو می‌ریزد. اما در آن زمان واقعا فکر می‌کردم دیدن عکسی به آن بزرگی همه چیز را به‌سامان می‌کند. حتم داشتم تصوراتم را با واقعیت منطبق و از بین رفتن آن ایده‌آل را قابل قبولتر خواهد کرد. انتظار زیادی نداشتم. چیزی به‌جز پذیرفتن خودم نمی‌خواستم. قبول تن، تنی برهنه. پذیرش اینکه این تن، مالِ من است و من آن را در طبیعیترین حالتش، که برهنه بودن است، باید بپذیرم. ولی دیدن آن عکس کار راحتی نبود.
برای رسیدن به آن چند مشکل اساسی داشتم، هم در عکسبرداری و هم در چاپ آن. اول اینکه هزینۀ تهیۀ کاغذی به آن بزرگی خیلی زیاد می‌شد. دوم اینکه در آن زمان کاغذ سیاه وسفیدی با آن ابعاد در ایران نبود. درستش این بود که عکس را رنگی بگیرم و لابراتواری پیدا کنم و کار را کلا بسپارم به آنجا. ولی در آن دوره کسی جرات این کار را نداشت. هیچ لابراتواری حاضر نمی‌شد عکس برهنۀ یک نفر را در آن ابعاد چاپ کند حتی اگر طرف مرد می‌بود. علاوه بر آن خودم هم از این کار می‌ترسیدم. هم به‌خاطر داشتن چنین عکسی و هم به‌خاطر آنکه دوست نداشتم کس دیگری به‌جز خودم آن را ببیند. در نتیجه باید خودم چاپش می‌کردم. حتی کار به جایی کشید که می‌خواستم عکس را تکه‌تکه چاپ کنم و بعد تکه‌ها را به‌هم بچسبانم.
یکی از مشکلاتم این بود که این کار را باید توی دانشگاه انجام می‌دادم که اصلا امن نبود. و البته خیلی مشکلات دیگر، آنقدر زیاد که از خیرش گذشتم. ولی همیشه به فکرش بودم. تا جایی که همین چند سال پیش بالاخره عملی شد. اما یک یا دو سال بعد زمانی که دیگر درگیر این جریان نبودم اتفاق جالبی افتاد. در عکسخانۀ شهر، جایی که قرار بود موزۀ عکس باشد، لابه‌لای تعداد زیادی عکس و نگاتیوهای شیشه‌ای که بیشتر مربوط به دورۀ قاجار و کم‌ وبیش اوایل دورۀ پهلوی بود به نگاتیو عجیبی برخوردم. تا جایی که به یاد دارم تاریخش چیزی حدود اوایل دهۀ بیست بود؛ یعنی تقریبا مربوط به شصت‌ وپنج تا هفتاد سال قبل. با دیدن آن نگاتیو واقعا شوکه شده بودم، باورم نمی‌شد. تا وقتی که بالاخره عکس چاپ شده‌اش را دیدم. دو مرد حدود سی و پنج ساله، برهنه روبه‌روی دوربین ایستاده و حالتی شبیه به عکسهای زورخانه‌ای به خود گرفته بودند. یکی از آنها با دست به آلتش اشاره می‌کرد. پرده‌ای که پشتشان آویزان بود نشان می‌داد که آنها برای گرفتن آن عکس به عکاسخانه رفته‌اند و در خانه یا جایی خصوصی نیستند. هر دو کروات زده و هر کدام سیگار روشنی به لب داشتند. کرواتشان بسیار کوتاه بود، روی یکی خالهای درشت سفید و روی دیگری خطهای مایل تیره. با موهایی روغن زده مستقیم به دوربین نگاه می‌کردند، بی‌هیچ ترس و خجالتی، جدی، مصمم و کاملا موقر. رعایت همین نکات طنازی عکس را بیشتر کرده بود.
با دیدن عکس بی‌شک به خنده می‌افتادی. عکس، عکس طنزی بود. دو نفر به هر دلیلی خود را در موقعیت خاصی قرار داده و به بهانۀ یک شوخی مردانه بازی عجیبی را شروع کرده‌ بودند که اصلا با زمانه‌شان جور نبود. هرچند که این دو مرد، فعل، حرکت و برهنگیشان را در پشت لایۀ زیبا و ظریفی از طنز پنهان کرده و یا نادیده گرفته بودند اما باور این نکته که هفتاد سال پیش کسی جرات چنین کاری را داشته باشد حداقل برای من سخت بوده و هست. اما شاید یکی از دلایلی که بعد‌ها عکسهای خودم را دنبال کردم همین عکس بود. بی‌پرواییشان به نوعی تحقیرم کرده بود. انگار دست روی نقطه ضعفی گذاشته بودند که هر کار می‌کردم درست نمی‌شد ولی آنها هفتاد سال قبل از آن گذشته بودند. برایم لُخت بودنشان عجیب بود ولی لُخت شدنشان؛ هرچه فکر می‌کردم لحظه لُخت شدنشان را، آن هم در یک عکاسخانه، باور نمی‌کنم.
مادرم خاطره‌ای تعریف می‌کرد که تقریبا هیچ لحظه‌ای از آن را به‌خاطر نمی‌آورم. و با اینکه این خاطره را بار‌ها تکرار می‌کرد هیچ وقت آن را در ذهنم بازسازی نکردم یا حداقل آن طور بازسازی نکردم که باورش کنم. انگار که ناخودآگاه می‌خواستم آن را از ذهنم پاک کنم. حالا که دقت می‌کنم می‌بینم هیچ چیزی به‌جز برهنگی در آن خاطره نبوده که از آن این طور فرار می‌کردم. داستان از این قرار بود، در بچگی شاید وقتی سه ساله بوده‌ام، جایی که دیده نشوم، پشت پرده، یا پشت در، لُخت می‌شدم و بعد برهنه می‌دویدم توی اتاقها. و بعد از مدتی انگار نه انگار که لُخت هستم به بازیهای معمول خودم می‌رسیدم. ظاهرا در آن زمان این طور فهمیده بودم که فعل برهنه‌شدن و یا رسیدن به برهنگی است که قبیح است و نه خود برهنگی. اینکه چه اتفاقی افتاده بوده که به این نتیجه رسیده بودم هنوز هم برایم جالب است. و عجیبتر اینکه هنوز هم برهنه شدن به هر دلیلی برایم با حسی شبیه گناه همراه است.
سال هشتادوسه یا چهار یکبار دیگر مجبور بودم برهنه‌شدن را تجربه کنم. دورۀ کوتاهی در سکوت عجیب و غریبی زندگی کردیم. درست بعد از زمانی که تصمیم گرفتم دیگر کار خبری نکنم. از شلوغی، به‌ همریختگی و بگیر و ببندهای آن زمان تهران یک‌دفعه وارد خانه یا بهتر بگویم کلبۀ کوچکی شدیم که در کنار شهر کوچکی در سوئد قرار داشت. یک هفته‌ای از ورودمان گذشته بود و از‌‌ همان اول بی‌دلیل به هبوط فکر می‌کردم. شروع کردم به طراحی این موضوع. مجموعه عکسی می‌خواستم از هبوط دوبارۀ انسان ولی در امروز، نه در بدو خلقت. تصمیم این بود ولی هیچوقت عملی نشد. هبوط، آن هم با یک شلوار شش جیب ارتشی و تی‌شرت قرمز احمقانه بود. باید برهنه می‌شدم که نشدم. حاضر شدم کل مجموعه را عوض کنم، نگاهم را تغییر بدهم ولی برهنه نشوم. بعد‌ها‌‌ همان مجموعه با اسم یک حساب سر انگشتی بیرون آمد. انتخاب این اسم برایم دو وجه داشت، یک بخشش کاملا به خود عکسها بر می‌گشت ولی بخش دیگرش کاملا
شخصی و یادآور برهنگی بود. اما بار آخر همه چیز تحت کنترل خودم بود. هیچ مشکلی ممکن نبود پیش بیاید. در ورودی را قفل کردم. همۀ پرده‌ها را کشیدم و برای اینکه به خودم بقبولانم در جای بزرگی هستم، درِ همۀ اتاقها را باز گذاشتم. هنوز نمی‌دانستم که مشکل برهنگیست و یا شکستن آن تصورات و یا کلا چیزیست که فقط در آن وضعیت خودش را نشان می‌دهد. حتی برهنه‌شدن در خانه‌ای که تمام پرده‌هایش کشیده شده بود و هیچ خطری برایم نداشت باز هم اضطراب‌آور بود. در یک خانۀ دو طبقۀ خالی بودم که می‌توانستم با خیال راحت اتاق به اتاق و مهمتر از همه بی‌هدف برای خودم بچرخم. آنقدر عریان بودن برایم مهم شده بود که کارهای دیگر را فقط به‌خاطر آن انجام می‌دادم. راه می‌رفتم فقط به‌خاطر آنکه ببینم راه رفتنم چه تغییری می‌کند. به آشپزخانه می‌رفتم، در یخچال را باز می‌کردم، آب می‌خوردم و با تمام وجود سرما را احساس می‌کردم. بیخیال روی مبل می‌نشستم، لم می‌دادم، حالتم را عوض می‌کردم. می‌ایستادم و دوباره می‌نشستم. و این حرکات را بار‌ها تکرار می‌کردم. تمام حرکت‌هایم چیز دیگری شده بود. هیچکدام از آنها حالت عادی خودش را نداشت. انگار به تمامشان کمی ترس و کمی ادای بیخیالی اضافه شده بود. نوعی مصنوعی بودن در همه‌شان می‌دیدم که هر چه سعی می‌کردم از بین نمی‌رفت. نه از ترس چیزی کم می‌شد و نه می‌توانستم بیخیالی را طبیعی بازی کنم.
در یک دوگانگی عجیب با خودم کلنجار می‌رفتم و تمام تلاشم این بود که فقط خودم باشم، به وضعیتم عادت کنم و شروع کنم به عکاسی. ولی این اتفاق نمی‌افتاد، یا حداقل خیلی دیر افتاد. اما بالاخره بعد از گذشت زمان نسبتا زیادی کار را شروع کردم. دوربین دیجیتالم را روی سه‌پایه کار گذاشتم و روبه‌رویش ایستادم. شاید تنها حسی که از آن لحظه در ذهنم مانده‌‌ همان ترس باشد. ولی نمی‌دانم که این حس بیشتر به‌خاطر حضور دوربین بود و یا برهنه بودنم. یا احتمالا هر دو آنها. ترجیح می‌دادم که در نوری طبیعی خودم را ببینم، نوری یکدست و ملایم که یکنواخت در سطح عکس پخش شده باشد. این نور با‌‌ همان کشیدن پرده‌ها آماده شده بود و احتیاجی به نور مصنوعی نداشتم. قاب را جوری بستم که تمام بدنم دیده شود. یک نوع عکاسی ساده و مستقیم که درش هیچ قرتی‌بازی‌ای ندارد، و حاصلش عکسی است که اسمش را گذاشته‌ام عکس سالم. روبه‌روی دوربین ایستادم، دست‌هایم را کنارم آویزان نگه داشتم و به لنز نگاه کردم، بعد سه بار دیگر چرخیدم و باز عکس گرفتم، حالا می‌توانستم خودم را از هر چهار طرف ببینم. دوربین را کمی عقب‌تر بردم و محدودۀ دید لنز را باز‌تر کردم تا فضای بیشتری داشته باشم. در چند عکس اول فقط ایستادم. بعد نشستم، روی مبل، روی صندلی، روی زمین. لم دادم، درازکشیدم. حتی در چند عکس حالتهای وقیحانه‌ای گرفتم. ولی در هیچکدام از این حالتها راحت نبودم. راحت نمی‌شدم. چه وقتی که از این سوی بام می‌افتادم و چه زمانی که سعی می‌کردم با دست یا پا خودم را بپوشانم. نمی‌توانستم به این نکته فکر نکنم که عریانم. اگر به همین یک مورد غلبه می‌کردم مشکل حل شده بود. اما شکستن این تابوی بزرگ برایم به این راحتی‌ها نبود. هنوز خودم را با یک شلوار جین و یک پیرهن چهارخانۀ آبی پشت دوربینی می‌دیدم که از آدمی عکاسی می‌کند که ادای بیخیالی را در می‌آورد، ادای معمولی بودن را، ادای نجابت، ولنگاری، ادای حیا، بی‌قیدی، بی‌پروایی. و بد‌تر از همه ادای برهنگی را بازی می‌کند.
دیدن عکسها اوضاع را بد‌تر کرد. همه را در اندازه‌ای کم وبیش طبیعی دیدم. کاری که سالها قبل تصمیمش را داشتم. همه را با دستگاه روی دیوار انداختم. برای نگاه کردنش وقت زیادی گذاشتم. با خونسردی و آرامش کامل. و البته در عین ناباوری و در اوج تنفر. حتی در بعضی از عکسها بسیار ریز می‌شدم. بلند می‌شدم و از نزدیک به جزئیات توجه می‌کردم. هیچوقت فکر نمی‌کردم این قدر تنم خال داشته‌باشد. خالهایی که تا آن زمان ندیده بودم. و چقدر زخم، مخصوصا روی دست‌ها. دستهام پر از سالک است. لکهایی برای همیشه، یادگار سربازی، یادگار جنگ. آنها را بزرگ‌تر کردم. آن زمان زخمهای عمیقی بودند، زخمهایی که فرو می‌رفتند توی تن، مثل داغ. یا خوشبینانه‌اش، انگار که خالکوبی ماه باشند روی تن.
تقریبا در همۀ عکسها سه چیز ثابت بود یکی موضوع اصلی که خودم بودم و فقط حالتم در عکسها عوض شده بود و یکی چهارچوب دری که خودِ در دیده نمی‌شد و سوم پرده‌ای که در پس زمینۀ همۀ عکسها با فاصله‌ای دور‌تر کشیده شده بود. هرچند که آنها را به نیت دیگری گرفته بودم و حتی حین عکاسی هم می‌دانستم که همه را از بین خواهم برد ولی عکسها، عکسهایی ساده و‌‌ همان طور که گفتم سالم بودند. آنها را دوست داشتم و نابود کردنشان کار بسیار سختی بود. اینکه عکسی را داشته باشی و مثلا به‌خاطر سانسور نتوانی نشان دهی یک چیز است و اینکه عکست را با دستهای خودت نیست و نابود کنی چیز دیگری. جالب اینکه اگر کسی مرا نمی‌شناخت در همۀ عکسها حرکاتم را کاملا طبیعی می‌دید اما همچنان آن آدمی که تصویرش کمی هم از من بزرگ‌تر بود، من نبودم. اگر می‌توانستم ثابت کنم و همه به این باور می‌رسیدند که فردی که عینا شبیه من است من نیستم، به حتم آن عکسها همچنان باقی بود. اما ثابت کردن چنین چیز غیرمعقولی که حتی خودم هم باورش نداشتم غیرممکن بود.
حقیقت این است که آن آدم من بودم، منی که واقعیت داشت. واقعیتی که نه تنها دوستش نداشتم بلکه شدیدا از او متنفر بودم. او کسی بود برای خودش. آدمی کاملا بیربط به من و آدمی که متاسفانه هیچ وجه اشتراکی با کسی که باور داشتم نداشت. اما زجرآور‌تر از اینکه آن ایده‌آلی که برای خودمان ساخته‌ایم از بین رفته است، ناتوانی در بازسازی آن است. به ظاهر جبری در ظاهر و در کردار ماست که توان تغییر آن را نداریم. هرچند که دائم در حال بازسازی مجازی آن فرد در ذهنمان هستیم ولی در ‌‌نهایت چیزی تغییر نکرده‌است. حالا که چند سالی گذشته می‌بینم باوری را از بین برده‌ام ولی به باور دیگری رسیده‌ام که آن هم واقعی نیست.
مثل همۀ بچه‌های عالم من هم عکسی دارم که در آن برهنه‌ام. یک عکس سیاه‌وسفید مربع، کمتر از یک سالم بوده. عکس را پدرم گرفته. عکس کاملا کج است. تقریبن تمام عکسهایی که پدرم در آن دوره گرفته، نمی‌دانم به چه دلیل، کج هستند. یک پستانک لاستیکی بزرگ با یک تکه نخ از گردنم آویزان است که با توجه به لُخت‌بودن و البته پسر بودنم، خیلی خوب توی عکس نشسته. روی صندلی ایستاده‌ام. یک دستم را به بالای صندلی گرفته‌ام و دست دیگرم آزاد است. چرخیده‌ام و به جایی بیرون از عکس نگاه می‌کنم. احتمالا مادرم آن کنار مواظبم بوده. همۀ سطح عکس تیره است بجز جایی که ایستاده‌ام. ظاهرا پدرم صندلی را جایی کار گذاشته که فقط یک باریکه نور روی پسرش بیفتد. الان عاشق این عکس هستم ولی هیچوقت فراموش نمی‌کنم که چقدر از بودن این عکس عصبی بودم. خوب یادم است که از این صحنه، با کمی جابه‌جایی، عکسهای دیگری هم داشتیم. به گمانم سوم یا چهارم دبستان بودم که همه را یکی یکی از آلبوم بیرون کشیدم و پاره کردم. خوشبختانه این یکی به هر دلیلی از زیر دستم دررفته است و هنوز هست. سی سالی از آن زمان گذشته ولی هنوز گاهی به لحظۀ پاره کردن آن عکسها فکر می‌کنم، به پخش کردنشان توی کوچه و به بار سنگینی که با از بین بردنشان از روی دوشم برداشته شد. چیزی شبیه به رهاشدن از جرمی که نباید اتفاق می‌افتاد. حالا راحت درباره‌اش صحبت می‌کنم، خیلی راحت. حتی ناراحتم که همچین کاری کرده‌ام. ناراحتم که چرا لحظه‌های قبل و بعد همین عکس را از دست داده‌ام. پدرم عکاس نیست ولی قدر آن لحظه‌ها را خوب می‌دانسته. با دیدن آن عکسها خیلی چیز‌ها دستگیرم می‌شد ولی حالا همه را از دست داده‌ام. اما چرا الان راحت در مورد برهنگی دوران کودکیم حرف می‌زنم، برایم مهم نیست و بی‌تفاوت درباره‌اش می‌نویسم ولی در مورد برهنگی حالایم درست مثل دورۀ کودکی حساسم؟
آیا این دور شدن و بوجود آمدن فاصلۀ زمانی زیاد چیزی از ماهیت موضوع را عوض کرده؟ در حقیقت مشکل اینجاست که هنوز این حس باقیست. سال گذشته کاملا اتفاقی چند نقاشی عجیب و غریب از دوره قاجار دیدم. چند نقاشی حیرت‌انگیز که همخوابگی زن و مردی را در آن دوره نشان می‌داد. نقاشیهایی با‌‌ همان نقش و نگارهای دوره قاجار،‌‌ همان خط و خالها و ریزه‌کاری‌ها. ولی عجیب این بود که در هیچکدام از آنها هیچ نشانی از برهنگی دیده نمی‌شد و فقط از حالتشان و فرم ایستادنشان می‌فهمیدی که با هم هستند. زن و مردی کاملا پوشیده، با لباسی بسیار زیبا، لباسی که بیشتر برای ورود به دربار مناسب بود. از یک سو خنده‌دار به نظر می‌رسید و از یک سو دردآور. اما مسئله این بود که نقاش با وجود آنکه وارد حیطه ممنوعه‌ای شده بود، حیطه‌ای که ورود به آن به‌ظاهر بسیار دور از ذهنتر از برهنگی می‌آید ولی تابو برهنگی را نتوانسته و یا نخواسته بود بشکند. نمی‌دانم چرا دیدن این نقاشیها مرا به یاد خوابهایم انداخت. خوابهایی که در آنها همیشه با زنی بودم. هرچه فکر می‌کنم به یاد نمی‌آورم که حتی در یکی از آنها خودم را برهنه دیده باشم. بی‌شک خودم را برهنه فرض می‌کردم ولی چرا نمی‌دیدم، آن هم در خواب، در رویا. مگر چه چیز وحشتناکی در این برهنگی هست که حتی در خواب هم آن را پس می‌زنم؟ چرا از زمانی که با زنها بوده‌ام نمی‌نویسم؟ آیا نوشتن از آنها مشکلی را حل می‌کند؟ و یا آن خود تابو دیگریست؟ در دورۀ سربازی، شاید شش ماهی بعد از جنگ، یادم نیست به چه دلیلی باید به غسالخانۀ دزفول می‌رفتم. جای خلوتی بود. دو سنگ داشت که هر دو کمی فرو رفتگی داشتند. سنگها را روی سکوی بلندی کار گذاشته بودند که ارتفاعش تقریبا همقد یک آدم بلند قد بود. شاید ارتفاع فقط به‌خاطر آن بود که شرمگاه جسد را همراه یا کسی غیر از غسال نبیند. روی هر دو سنگ، یک نفر افتاده بود. یکی پیر و یکی جوان. پیرمرد هفتاد سالی داشت و چندین همراه. غسال مشغول او بود. کار که تمام شد پیرمرد را با سلام و صلوات بردند. همه که رفتند فهمیدم جوان همراهی ندارد. غسال سیگاری روشن کرد و کنار در ایستاد تا استراحتی کند. کمی به جنازۀ جوان نزدیک شدم، بیست سالی داشت. درست همسن آن زمان خودم. پشت سنگ لباسهایش افتاده بود. از سردوشی‌اش معلوم بود سرباز بوده. غسال می‌گفت توی یک درگیری کوچک از دست رفته ولی هیچ جای گلوله‌ای روی بدنش ندیدم یا حداقل یادم نیست. قد بلندی نداشت، معمولی و کم و بیش لاغر بود. یک دستش از سنگ افتاده بود بیرون و شانه‌اش را کمی کشیده بود رو به بالا. سرش روی سنگ به طرف‌‌ همان دست خم بود. جوری که صورتش را می‌دیدم. بدنش پیچ زیبایی خورده بود. بخشی از تنش در فرورفتگی سنگ پنهان شده بود و باز چرخیده بود رو به بیرون سنگ، جوری که یک پایش از زانو از سنگ آویزان بود. درست مثل مسیح روی دست مریم. فقط مبهوت تماشایش می‌کردم. صحنۀ باشکوهی بود. مرگ با شکوهی بود. آنقدر با شکوه که اصلا برهنگی‌اش به چشم نمی‌آمد. شاید چون خلوت بود این حس را داشتم. شاید چون همسن خودم بود یا اینکه هر دو سرباز بودیم. به ‌هرحال، به‌ هر دلیلی، خوشبخت بود. هیچ همراهی نداشت. هیچکس نمی‌دیدش. شاید تنها باری که از دیدن برهنگی کسی شرمنده نبودم هم‌انوقت بود. من از مرگ نمی‌ترسم، اصلا! شاید به‌خاطر اینکه در جنگ بوده‌ام، شاید چون جنازه زیاد دیده‌ام، خیلی از دوستانم کنارم از بین رفتند. به هر دلیلی، اصلا مهم نیست ولی از مرگ نمی‌ترسم. با این حال یک نکته همیشه آزارم می‌دهد. متاسفانه بعد از مرگ هیچ اختیاری از خودم ندارم که برهنه نباشم. از لحظه‌ای که مرا می‌شویند و من بی‌اختیار آنجا افتاده‌ام و همه راحت و بیخیال تماشا می‌کنند می‌ترسم. نه دیگر در جوانی می‌میرم و نه مرگم، مثل آن جوان خواهد بود. شاید بشود از دست آن عکسها به راحتی خلاص شد ولی از این یکی هیچ راه فراری نیست.